جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / نحوه تشخیص ادیان و فرقه های کاذب مسیحی

نحوه تشخیص ادیان و فرقه های کاذب مسیحی

چگونگی تشخیص ادیان و مذاهب و باورهای دروغین
ایستادن و دفاع کردن از ایمان مسیحی
نوشتۀ: ح.گ
خلاصه برداری از کتاب ” کتاب راهنمای تشخیص مذاهب و امور روحانی دنیای امروز” نوشتۀ: دکتر جیمز والکر
کاری از انتشارات ” واچمن فلوشیپ”
باورهای دورغین تنها در خارج از الهیات مسیحی نیست، بلکه در خود الهیات و باورهای مسیحی ما تعالیم و طرز تفکراتی را روبرو میشویم که با چهارچوب تعالیم کتابمقدس مغایرت دارند. به طور خلاصه میتوان عبارت ” کالت” که در معنای عمومی آن یعنی ” فرهنگ، شیوه و سنت و رفتار” در الهیات مسیحی ما آن را الهیات و باوری مینامیم که بر خلاف تعالیم و اصول بنیادین کتابمقدس مغایرت دارد. مسیحیت بنیاگذار آزادی انسان، ازادی بیان و آزادی مذهب بر روی زمین بوده و همواره موافق است و همواره به آرا و نظر انسان اهمیت داده است هر چند با اصول خود مسیحیت مغایرت میداشته است. مسیحیت انسان را در شباهت خدا دانسته و فکر و اندیشۀ او را احترام میگذارد، نه اینکه با آن موافقت داشته باشد، بلکه فضای ازادی را همواره در اراده و خواستۀ خدا برای انسان دیده و میداند. اما این دلیل بر این نیست که ایمانداران حقیقی به عیسای خداوند، در برابر تعالیم و فرقه های گمراه و نادرست مسیح سکوت را اختیار کنند و از ایمان راستین و تعلیم راستین دفاع نکنند. ذهن دیگران را به نور راستین کتابمقدس منور نسازند. ما چنین عمل میکنیم در عین واحد ما این را با فیض و محبت و فروتنی انجام میدهیم نه با کینه و انتقام.
من شاهد هستم که واعظان و ایمانداران بسیاری برای مقابله با چنین عقاید و باورهای نادرست و خلاف کتابمقدس بجای روبرو شدن با فیض و رحمت و دانش درست مسیحی، با خشم و توهین و اجحاف گویی به این و به آن تن میدهند. کتابمقدس مسیحی ما چنین تعلیمی نداده است. شما یک لکۀ کثیف را با با پارچۀ کثیف تمیز نمیکنید! آنهایی که در روح و راستی خداوند را پرستش میکنند و طعم فیض خدا را چشیده و در آن ساکن هستند، همواره با همه، حتی با دشمنان خود با فیض و رحمت برخورد میکنند نه با کینه و انزجار و توهین. خداوند ما نمونۀ بارز این حقیقت است. یعقوب در رسالۀ خود چنین میگوید ” ای برادران من اگر کسی از شما از راستی منحرف شود و شخصی او را بازگرداند، بداند هر که گناهکار را از ظلالت را او برگرداند جانی را از موت رهانیده و گناهان بسیار را پوشانیده است.”( یعقوب ۵: ۱۹- ۲۰ ) من میدانم که روی سخن یعقوب به ” برادران ” است و میگوید ” کسی از شما ” یعنی ایمانداران مسیحی؛ اما نگاه کنید به نمای کلی پیام یعقوب: نجات گناهکار از ظلالت، رهانیدن جانی از موت. یهودا در رسالۀ خود چنین میگوید ” و بعضی را از آتش بیرون کشیده برهانید و بر بعضی با خوف رحمت کنید و از لباس جسم آلود نفرت نمایید.” ( یهودا ۲۳) من پای موعظۀ کشیش فعالی که تمام طول هفته درس تهیه میکند و جزوه تهیه میکند نشسته ام، که در موعظۀ خود بر ضد فرقه ها و شاخه های مسیحی که با آیین و باور مسیحی او موافق نبوده و مانند او فکر نمیکردند،همین آیه را فقط تکۀ آخر آن را خواند ” از لباس جسم آلود نفرت نماید.”! ایا یهودا فقط همین را در این آیه گفته است؟
عزیزان! باید مراقب باشیم که در نبرد و دفاع کردن از حقیقت کتابمقدس از سلاحهای شخصی و برداشتهای شخصی استفاده نکنیم بلکه تماما با تعلیم زندۀ کتابمقدس با آنها روبرو شویم، همواره هدایت روح القدس عزیز را جویا باشیم و در هر زمان، فیض، بخشش، خویشتنداری و احترام را در برخورد خود اجرا نماییم. تنها در چنین زمانی است که ما میتوانیم سیمای مسیح را در دنیای تاریک خود به درستی و به شباهت او نمایان باشیم، در قیاس با ایین و مذاهب دنیا که هرگونه صدا و آیین مخالف خود را قتل و عام کرده، مخالفان خود را به قتل میرسانند و حق ازادی بیان و رای شخصی را تماما از آنها سلب میکنند.
اما ما چگونه میتوانیم چنین باورهایی را تشخیص بدهیم؟ دکتر جیمز والکر در کتاب خود ده نمونه را برای تشخیص هر نمونه و هر باور دروغین و گمراه کننده را در اختیار ما قرار داده است. سپس او از چهار اصل را در خصوص تشخیص و تمییز دادن هر فرقه و هر باور گمراه سخن گفته است. امیدوارم این مقاله و خلاصۀ این کتاب ارزنده موجب روشنگرایی روحانی شما در نمونۀ آگاه بودن از آنچه میشنوید و آنچه به آن برای نجات جانها مامور شده اید یاری نماید. آمین.
ده نشانۀ یک فرقۀ گمراه:
الف- تسلیم شدن به رهبر گروه.
رهبر گروه حرف اول و آخر را میزند و هیچکس نمیتواند با او مخالفت نماید.
ب- جهان بینی رنگارنگ.
دنیای بیرون بسیار پیچیده و مردم بیرون بسیار عجیب تعلیم داده میشوند.
پ- تاکید و پافشاری بر احساسات و نه تفکر و اندیشه.
ت- استثمار فکری شخص توسط تسلط بر احساسات شخصی او.
ث- محکوم کردن هر گونه طرز تفکر و تحول جدید فکری در اعضاء.
ج- رستگاری، روشنگرایی یا به کمال رسیدن تنها با فعالیت در این گروه معنا
میشود.
چ- هدف، استفادۀ هر گونه وسیله ایی را تا زمانی که با چهارچوب تعلیمی رهبریت گروه موافقت دارد توجیح میکند.
ح- استعداد انفرادی، استقلال شخصی، شخصیت و ماهیت فکری یک شخص، شدیدا مورد حمله و تهدید قرار گرفته، و شخص باید مانند رهبر گروه و گروه فکر و عمل کند.
خ- افراد چنین گروهی حق تماس گرفتن با افراد دیگری که آن گروه را ترک کرده اند ندارند.
د- یا با افراد دیگری که با طرز تفکر گروه مخالف میباشند. آنها شدیدا مورد تنبیه روحی و فکری قرار میگیرند. هر چند که این افراد خانوادۀ شخص یا دوستان نزدیک او باشند.
اکنون چهار نمونۀ درک و تشخیص یک گروه گمراه بر اساس الهیات بنیادین مسیحی که نه تنها در کتب عهد عتیق به آن اشاره شده، بلکه نوشتجات عهد جدید، پدران کلیسا، و کلیسای جهانی آن را تایید کرده و بر آن ایستاده و آن را تعلیم میدهد:
چهار اصل تشخیص هر فرقۀ دورغین مسیحی
الف- جمع کردن.
Addition
فرقه های دروغین همیشه کتاب یا کتب یا نوشتجات دیگری برای تدریس یا تاکید کردن برای تعلیم با کتابمقدس جمع میکنند. آنها کتابمقدس را تنها منبع تعلیم نمیدانند.
ب- کم کردن از شخصیت مسیح.
Subtraction
فرقه های دروغین یا از شخصیت انسانی مسیح میکاهند یا از شخصیت خداوندی مسیح. آنها قادر نیستند عیسای مسیح را خدای نادیده در جسم باور کرده و تعلیم دهند.
ت- اضافه کردن به آیین مسیحیت.
Multiplication
فرقه های دروغین تنها دو آیین شام خداوند و تعمید را قبول ندارند، بلکه همواره سنتها، آیین، روشها و موانع متعددی را برای راه رسیدن به نجات و رستگاری روبروی نوایمانان خود قرار میدهند. مرگ و قیام مسیح کفایت نمیکند. برای این گروهها، فقط ایمان برای نجات کافی نیست. بلکه اجرای مراسم و سنتهای متعدد.
ث- استثمار فکری اعضاء در جدا کردن آنها برای خود.
Division
فرقه های دروغین همواره تعلیم میدهند که ایماندار حقیقی گروه کسی است که به رهبر یا رهبریت گروه همواره وفادار باشد از او اطاعت کند، با او مخالفت نکند. این تنها نشانۀ رشد ایمان اوست و اینکه نجات را دریافته کرده است. نجات فقط در کلیسای آنها یافت میشود و تنها رهبر و رهبریت آنهاست که حقیقت الهیات مسیحی را میداند.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...