یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / نحوه تشخیص تعالیم و معلمین دروغین در ایمان مسیحی ۲

نحوه تشخیص تعالیم و معلمین دروغین در ایمان مسیحی ۲

نحوه تشخیص تعالیم کاذب و معلمین دروغین مسیحی
نوشته: ح.گ
دوست و معلم خوب من دکتر بریجر که برای سالیان سال در بین اعراب و یهودیان خدمت میکند و زبان هر دو قوم را به راحتی دانسته و به آنها گفتگو میکند روزی این را گفت: رشد مسیحیت در ایران به مدت ۳۵ سال از تمامی کشورهای عربی خاورمیانه جلوتر است. او این را بر اساس تاریخ ۱۳۵۷ شمسی و تغییر رژیم ایران تا این زمان فعلی برآورد میکند. بنده این تحلیل را درست میدانم زیرا براساس ادعای این محقق و خادم مسیحی این تغییر رژیم، جنگ ایران و عراق، شکنجه و آزار پیروان مذاهب دیگر و نحوه ایی که رژیم در طول این سالها عمل کرده است، مردم ایران را بیشتر و بیشتر از اسلام دور، بخصوص در میان فارس ها که اسلام را اکنون یک دین عربی و برای مردم عرب زبان میدانند، و آنها را مشتاق به دانستن و پی بردن از مذاهب و باورهای دینی دیگر به جز اسلام گردانیده است.
امروزه در بین جوانان و نسل بعد از انقلاب باورهای مذاهب دیگر به قوت در رشد است: در راس آن انکار خدا و مذهب، زرتشت، بودیزیم، هندوییزیم، بهاییگری و به قوت میتوان گفت مسیح و مسیحیت در میان این مذاهب اشتیاق و محبوبیت خاص خود را در میان مردم ایران پیدا کرده است. هر چند کلیسا در ایران قدمتی هزارساله و قدیمی دارد اما پس از سال ۱۳۵۷، و به شهادت رساندن رهبران کلیسای ایران و تهدید و فشار بر این باور به اوج و حدت خود رسید و هنوز نیز ادامه دارد، تاکنون رشد سرسام آور کلیساهای خانگی در سرتاسر ایران پدیده ایست که رژیم اسلامی ایران قادر به از بین بردن بودن آن نبوده است و حقیقت گواه بر این است که حتی در سالهای پیش رو، قادر نخواهند بود تا مانع رشد و تکثیر این کلیساها و تعالیم مسیحی در ایران و خارج از ایران برای مردم ایران باشند.
این ما را به یاد آغاز رشد کلیسای اولیه در نامه اعمال رسولان میاندازد. قصد این نوشته بر این نیست تا کلیسای جوان ایران را با کلیسای اولیه در تمامی ابعاد مقایسه کند اما قصد دارد به موردی در خصوص کلیسای اولیه اشاره کند که بینهایت توجه نه تنها شاگردان و نویسندگان کتب عهد جدید را بر خود معطوف نموده بود بلکه حتی بارها خود عیسای مسیح از وجود آن به شاگردان خود اخطار داد. و آن پدیده ای نیست جز، «کاذبین» و این شامل: پیامبر یا نبی کاذب، مسیح کاذب، مسیحیت کاذب، انجیل کاذب و برادران و خواهران کاذب میباشد.
کلیسای جوان ایران میتواند شکنجه و ازار و زندان را متحمل شود، این شیرازه و راه صلیب هر ایماندار و کلیسای خداوند ما میباشد و جز به ما گفته نشده است، اما نه کلیسا و نه ایماندار مسیحی قادر به تحمل و سالم و تندرست ماندن در برابر موج کاذبین خواهد بود. و دشمن این را میداند. همان خطری که کلیسای اولیه را تهدید میکرد امروز کلیسای جوان ایران یا هر کلیسایی را در سراسر این دنیا تهدید میکند. ما نیز همانطور که کلیسای اولیه با این کاذبین مقابله کرد خوانده شده ایم که با آنها مقابله کنیم.
البته مقابله کردن به مفهوم جنگ و نبرد جسمانی و تهدید و توهین زننده به همدیگر نیست. بلکه مقابله کردن از جبهه تشخیص دادن، و تمییز دادن تعلیمات دورغین. یوحنای رسول در اواخر عمر خود به ایمانداران چنین تاکید میکند: (ای حبیبان هر روح را قبول مکنید بلکه روحها را بیازمایید که از خدا هستند یا نه زیرا که انبیای کذبه بسیار به جهان بیرون رفته اند. اول یوحنا ۴ : ۱ ) پولس رسول در آخرین مقالات خود با شبانان و ایمانداران شهری که تقریبا سه سال در آن با تمام رنج و زحمت خدمت کرد، شهر افسس، چنین میگوید: (زیرا من میدانم که بعد از رحلت من گرگان درنده به میان شما در خواهند آمد که بر گله ترحم نخواهند نمود. و از میان خود شما مردمانی خواهند برخاست که سخنان کج خواهند گفت تا شاگردان را در عقب خود بکشند. اعمال رسولان ۲۰ : ۲۹- ۳۰ ) همین پولس به ایمانداران شهر تسالونیکی هشدار میدهد: ( همه چیز را تحقیق کنید. اول تسالونیکی ۵ : ۲۱ ) در رساله دوم به آنها هشدار میدهد که ( که شما از هوش خود بزودی متزلزل نشوید و مضطرب نگردید نه از روح و نه از کلام و نه از رساله ایی که گویا از ما باشد. دوم تسالونیکی ۲ : ۲ ) دقت کنید به هشدار پولس رسول. او از خطر کسانی هشدار میدهد که قادر بودند تا کلیسای مسیح و ایمانداران را متزلزل ساخته و آنها را مضطرب سازند بوسیله چه؟ بوسیله روح دروغین، کلام دروغین و رساله دروغین. تمام این سه مورد، به نگاه اول غیرمسیحی بنظر نمی آمده بودند.
پس عزیزان تحقیق کردن و بررسی کردن آنچه که میشنویم و میخوانیم با همسایه بغلی ما نیست! با برادر و خواهر مسیحی ایی که در کلیسا کنار ما مینشیند یا با ما در یک کلیسا پرستش میکند. یا با کشیش و معلم ما تا مانند نوزادی آمده و شیشه شیر را در دهانمان بگذارد! اگر در مسیح توبه حقیقی داریم و از آب و روح تولد تازه یافته ایم و اگر در تن این تاک حقیقی وصل هستیم و از آن مینوشیم، از این کلام حیات بخش او روزانه تغذیه میکنیم، ما باید رشد کنیم. باید تنومند شویم و نمیتوانیم مدام شیر بخوریم بلکه باید اماده باشیم تا خوراک قوی را هضم کنیم. و هضم این خوراک قوی بدون تقویت در این کلام خداوند تقریبا محال است. دقیقا در چنین تقویت شدن و چنین رشدی است که گوشهای شما، چشمهای شما و تمام فکر شما کلام نادرست، روح نادرست، برداشت نادرست و اعتراف نادرست یک تعلیم دروغین را به طور حساسی درک میکند و زنگ خطر او به صدا در میاید.
اجازه بدهید تا از همین ابتدا موضع خود را در خصوص مقابله کردن با این معلمین دروغین روشن کنیم. که به ما دو هزار سال پیش هشدار داده شده است و نحوه مقابله ما راه دیگری نیست جز: تشخیص دادن و تمییز دادن تعالیم. یعنی چه؟ در نامه اعمال رسولان یک نمونه بسیار و زنده وجود دارد. اگر همه ما این نمونه داده شده را به دقت تعقیب کنیم بدون شک هیچ معلم دروغین که در لباس گوسفندان بی آزار به نزد ما میایند اما در باطن گرگان درنده هستند قادر به فریب دادن ما نبوده یا هیچ برنامه دلچسب و جذاب تلویزیون مسیحی ما را گمراه نخواهد کرد صرف به این دلیل که نام عیسای مسیح را در آن مکررا میاورند و مکررا میگویند هللویاه! در نامه اعمال میخوانیم که وقتی پولس و سیلاس از شهر تسالونیکی وارد شهری بنام بیریه شدند و به کنیسه یهود در آمدند و تعلیم دادند. لوقا به خواننده خود مینویسد: ( و اینها( اهل بیریه) از اهل تسالونیکی نجیب تر بودند چونکه در کمال رضامندی کلام را پذیرفتند و هر روز کتب را تفتیش مینمودند که آیا این همچنین است. اعمال ۱۷ : ۱۱ ).
دقت کنید به ایمانداران شهر بیریه! آنها کلام را شنیدند آن را جذاب دانستند پس آن را با رضامندی از پولس و سیلاس پذیرفتند. اما ایا تمام ایمان و امید خود را به همین بستند و به دنبال پولس و سیلاس راه افتادند؟ خیر! لوقا مینویسد ( و هر روز کتب را تفتیش مینمودند) اهل بیریه از پولس و سیلاس از کلام خدا شنیدند و آنها به کلام خدا که از جانب آنها گفته میشد دل بستند اما هر روز در همان کلام گفته شده که از جانب پولس و سیلاس گفته میشد( به احتمال بسیار قوی آنها کلام را حفظ بودند. مثلا مزموری را از حفظ میخواندند و از آن مزمور سعی میکردند تا خداوندی عیسای مسیح را به یهودیان نشان بدهند و آنچه که در اورشلیم بر بالای صلیب روی داد را به آن ربط بدهند.) انها به آن، مثلا مزمور گفته شده، رجوع میکردند و خودشان با چشم خودشان آیات را میدیدند و میخواندند و سعی میکردند ببینند که ایا پولس رسول وقتی ایات مزمور را میگفت در آن هست یا نه یا حقیقتا این مزمور چنین و چنان میگوید.
عزیزان! مشکل کلیسای ایران شکنجه و ازار از طرف رژیم اسلامی و خانواده های مسلمان ما نیست. مشکل کلیسای ایران عدم پیگیری و سماجت و دقت در خواندن مداوم و منظم کلام خداوند است. ما توبه کننده از اسلام و ایمان آورنده به مسیح در ایران زیاد داریم، اما نه آن مسیحی که خود از کلام قوت گرفت( در جامه انسانی) و در برابر فریبهای شیطان مقابله نمود یا آن را باز کرد و خواند و فرمود تمام این کلام در باره او سخن میگوید و یا آن مسیحی که مزمور در باره او میگوید(در جامه خدایی) که او از تمامی اسرار الهی با ما سخن گفته است( این سخن گفتن همان کلام عیسای مسیح میباشد یعنی همین کلامی که امروز در دسترس من و شماست.)

بله دوستان عزیز، ما توبه کننده از دین اسلام و ایمان آورنده به مسیح زیاد داریماما تولد تازه یافته آب و روح و تقویت یافته و رشد کرده در دانش الهی کلام خدا بندرت. آنچه کلیسای ایران را تضعیف میسازد شکنجه و آزار نیست بلکه نوزاد ماندن و دایما شیر روحانی طلب کردن و نه آماده این بودن که خوراک سنگین روحانی را طالب باشند. اینکه از تولد تازه به بلوغ تازه و نهایتا به تنومندی ایمان رسیدن. از شاگرد بودن به سرباز شدن و سفیر شدن و درس دهنده گان توانا شدن. زیرا تنها در این زمان است که کلیسای ایران قادر است در مقابل تعالیم دروغ و معلمین دروغ مقاومت کرده و انجیلی را بشارت دهد که کلیسای مسیح در طول تاریخ بشارت داده است، یعنی همان انجیلی که همه شاگردان مسیح برای آن جان خود را دادند. بله دوستان عزیز! شکنجه و ازار کلیسا را از بین نمیبرد بلکه آن را گسترش میدهد لیکن تعلیم دروغین و گرگهای درنده هستند که اساس و اینده کلیسای ایران را تخریب میکنند و ایماندارانی که فقط گیرنده کلام هستند و خود در پی تحقیق و بررسی کلام برای خود نمیروند به مراتب در خطر گمراه شدن و فروغلتیدن در تعالیم دروغین خواهند بود. چرا این را میگویم؟ چه چیزی روی خواهد داد وقتی عزیزان در کلام خداوند تنومند و استوار نمیگردند؟ که هر کسی بلند میشود ادعا میکند قدرت روح دارد، فلان خواب و رویا را دیده است، فلان نبوت را دارد، شفا میدهد و به زبانها صحبت میکند و همه ان را قبول میکنند و به دنبال آن شخص راه میافتند. چرا؟ قوه تشخیص ما کجاست؟ حافظ چه زیبا این را سراییده است که:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند…
هزار نکته باریکتر از مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند…
تشریح کردن کاذبین
جالب اینجاست که «مضمون و مفهوم کاذبین در تمامی نوشتجات عهد جدید به جز نامه فلیمون آمده است! یعنی ۲۸ رساله یا نامه نوشته شده در عهد جدید یعنی از اولین نامه ارسالی، نامه پولس رسول به غلاطیان حوالی سالهای ۴۵ تا ۴۸ بعد از میلاد تا آخرین نوشته عهد جدید، کتاب مکاشفه نوشته شده حوالی ۹۰ تا ۹۵ بعد از میلاد به نحوی یا مستقیما در خصوص کاذبین سخن گفته است یا به طور غیر مستقیم به آن اشاره کرده است. از جمله پیامبرین دروغین( متی ۷: ۱۵- ۲۳ ) مسیح دروغین( متی ۲۴: ۵ ) مسیحی دیگر و روحی دیگر( دوم قرنتیان ۱۱: ۴) رسولین کاذب( دوم قرنتیان ۱۱: ۱۳- ۱۵) و آنانی که انجیلی کاذب را بشارت میدهند(غلاطیان ۱: ۸ و دوم قرنتیان ۱۱: ۴ ). در نوشته یوحنای رسول او به کلیسا این را فرمان میدهد: « هر روح را قبول مکنید بلکه روحها را بیازمایید که از خدا هستند یا نه» ( اول یوحنا ۴: ۱ )»
من برای سالیان متمادی است که در یک فروشگاه بزرگ مشغول به کار هستم. جدیدا برای ما ماشینی را در کنار رایانه های ما قرار داده اند که بوسیله آن میتوانیم دلارها را از آن رد کنیم و ببینیم که ایا حقیقی هستند یا تقلبی. جالب اینجاست که مثلا صد دلاری تقلبی آنقدر زیبا و به نظر حقیقی میایند که بارها کارمندهای ما را تا قبل از آوردن این ماشین گمراه کرده بوده اند، حتی کارمندان آمریکایی ما را که از همان کودکی با دلار آشنا بوده اند!  امروز ما یک صد دلاری را که میگیریم وارد این ماشین میکنیم بلافاصله ماشین به ما میگوید «قبول» اما اگر مشکوک باشند ماشین میگوید« رد.»
یادم میاید یک روز که فروشگاه شلوغ بود یکی از کارمندها به این ماشین توجه نکرد. چند تا صد دلاری را از مشتری گرفت به ظاهر بسیار عالی و حقیقی میامد. او آنقدر به خودش اطمینان داشت که دلارها را به ماشین نداد بلکه آنها را لمس کرد و باور کرد که درست هستند اما هیچکدام آنها نبودند. غرور و منیت این کارمند باعث شد تا آن کلاهبردار اجناس فروشگاه را به قمیتی بالا اما مجانی دزدید! چند نفر از ماها بعنوان ایمانداران مسیح این غرور و منیت از ایمان خود داریم و گمان میکنیم همه چیز را میدانیم یا آنچه که میدانیم کفایت میکند اما فریب این کلاهبرداران و شارلاطانهای مسیحی را خورده ایم؟
عبارت« آزمودن» در آیه بالا به منزله همین آزمایش کردن و بقولنا سبک و سنگین کردن درستی عبارت یا ادعا یا واژه روح یا روح القدس است که در کلیسای اولیه آنقدر رواج یافته بود که هر کس از راه میرسید و مدعی میشد که روح خدا را در خود دارد و این را و آن را فرمان میداد و یا این کار یا آن کار را انجام میداد یا حتی تعلیمی را میداد و مدعی میشد که این از روح خدا به او داده شده است. یوحنای رسول به کلیسا فرمان میدهد که به همین سادگی هر کس که از روح و روح القدس صحبت کرده و تعلیم میدهد را نپذیرند بلکه آن را محک بزنند، چگونه؟ مسلما با حقیقت و مدارک و شواهدی که در اختیار خود داشتند، مثل آن ماشین ما که درستی و قلابی بودن دلار را به ما میگوید.
این به این دلیل است که نبی یا انبیاء کاذب که از یک مسیح کاذب سخن میگویند انجیلی کاذب را بشارت میدهند که فقط به یک نجاتی کاذب ختم می یابد.
تعریف کالت یا فرقه
عبارت کالت در زمان انگلیسی که عموما به مفهوم و معنای فرقه کاذب معروف شده است از عبارت لاتین کلتوس که به معنای پرستش میباشد گرفته شده است. این معنا در حقیقت معنای لغوی این عبارت است که گویای نوع و شیوه خاص پرستش این گروه میباشد که مجزا از مابقی گروه و فرقه ایی که از آن نشات گرفته اند میباشد. امروزه بعد گسترده این عبارت ورای معنای لغوی آن رفته و اشاره به جزییات ریز در خصوص این عبارت دارد. در این مقاله من عبارت فرقه کاذب را برای مفهوم این عبارت استفاده میکنم. جالب است بدانیم که قاعدتا یک فرقه کاذب نشات گرفته شده و منشعب شده از یک باور، مذهب و آیین اصلی خودش میباشد. بعنوان مثال از مسیحیت فرقه های ناستیک، شاهدان یهوه، مورمون ها بوجود آمده است.
یک نکته مهم را در خصوص تشخیص دادن یک فرقه کاذب مسیحی را باید قید کرد. متاسفانه خیلی از معلمین و کلیساها به محض اینکه کلیسا یا یک گروه و یا شخصی را میبینند که خدمتی را آغاز میکند و آن را موافق و شبیه تعالیم خود و فرقه خود نمیدانند ان کلیسا و آن تعلیم و آن شخص را کاذب میدانند. این خود خطری است که باید از آن اگاه باشیم و این به قوت یکی از کارهای شیطان است که تمامی برادران و خواهران مسیحی ما را که لزوما با هم در خصوص بعضی از برداشتهای کتابمقدس موافق نیستند بلافاصله اتهام به کاذب بودن بزند تا اینگونه تفرقه بین ما ایجاد کند. پس باید موارد زیر را در نظر داشت که:
الف- لزوما فرقه های کاذب ریشه الهیات مسیحی ندارند.
ب- یک فرقه کاذب عموما از یک فرقه اصلی خودش نشات گرفته است.
پ- عموما چنین فرقه کاذبی توسط یک رهبر خاص رهبری میشود.
ت- دلیل کاذب بودن این فرقه تفاوت اساسی در اصول بنیادین و زیر بنایی فرقه اصلی میباشد.
ث- چنین فرقه کاذبی میتواند به صورت صریح و رک، اساس اولیه فرقه را رد کند( شاهدان یهوه تثلیث مقدس را رد میکنند) یا به صورت ضمنی آن را رد میکنند(مورمون ها به «پدر آسمانی» طوری باور دارند که او را یک انسان جلال یافته تفسیر میکنند.)
با نظر داشتن این ۵ مورد بالا اکنون میتوانیم اساس بنیادین یک فرقه کاذب مسیحی را با هم بررسی کنیم. که چگونه یک فرقه مسیحی را ما میتوانیم یک فرقه کاذب خطاب کنیم. ما یک فرقه مسیحی را کاذب خطاب میکنیم که تعالیم آنها در ۵ مورد با تعالیم کتابمقدس و تاریخ کلیسای مسیح تفاوت داشته باشد. هر گونه تعلیمی بر خلاف آنچه در پایین قید شده است تعلیمی غلط و گمراه کننده است و شما باید از آن برحذر باشید. این ۵ مورد از این قبیل هستند:
۱-خدا ۲-عیسای مسیح ۳-انسان ۴- گناه و نجات ۵-کتابمقدس
الف- خدا– بر اساس کتابمقدس یک خدای واحد وجود دارد ( تثنیه ۶: ۴ و اشعیاء ۴۴: ۶ و مرقس ۱۲ : ۲۹ و اول تیموتی ۲ : ۵ ) که در شخصیت سه است( غلاطیان ۱: ۱ و متی ۲۸: ۱۹ و اول پطرس ۱: ۲- ۳ ) یعنی پدر، پسر و روح القدس. اما در ذات یگانه، بی همتا و ازلی میباشد. ( مزمور ۹۰ : ۱ و مزمور ۹۵ : ۳- ۴ )
ب- عیسای مسیح– بر اساس کتابمقدس او شخصیت دوم تثلیث مقدس است بنابر این مانند خود خدا ازلی میباشد. ( یوحنا ۱: ۱ و ۵ : ۱۸ و ۲۰ : ۲۸ و رومیان ۹ : ۵ و عبرانیان ۱ : ۸ و دوم پطرس ۱ : ۱ و تیطس ۲ : ۱۳ ) او از مریم باکره متولد گردید برای گناهان انسان مرد و بطور جسمانی از مرگ قیام فرمود.( لوقا ۱ : ۳۵ و ۲۴ : ۲۶- ۲۷ و ۴۴- ۴۷ )
پ- انسان– بر اساس کتابمقدس او در شباهت خدا آفریده شده است اما بطور ازلی از خدا مجزا است. ( پیدایش ۱ : ۲۶- ۲۷ و مزمور ۸ : ۶ و ۸۲ : ۶ ) به طور اخلاقی به خدا پاسخگو میباشد ( پیدایش ۲ : ۱۵- ۱۷ ) و سرنوشت اوست که یا بطور ازلی با خدا زیست کند یا بطور ازلی در جهنم، این منوط بر نجات یافتگی او میباشد. ( خروج ۲۰ : ۳- ۶ ) لوقا ۱۶ : ۱۹- ۳۱ )
ت- گناه و نجات– بر اساس کتابمقدس انسان بدون گناه و پاک ساخته شد اما بدلیل نااطاعتی از فرمان خدا سقوط کرد. این همان مفهوم گناه است. او از خدا دور شد. و بدین طریق گناه و شرارت وارد نسل بشر گشت. ( پیدایش ۶ : ۵ ) تمامی بشر در ذات گناه بدنیا آمده اند( مزمور ۵۱ : ۵ و اشعیاء ۶ : ۵ و لوقا ۵ : ۸ و رومیان ۳ : ۱۰- ۱۸ و ۲۳ ) از اینرو انسان به هیچ عنوان قادر نیست که راه نجات خود را و مصالحت خود را با خدا از طریق اعمال خود کسب کند. این نجات تنها از طریق فیض خدا و بواسطه ایمان میسر است، ایمانی که بر اساس ایمان آوردن به کفاره شدن عیسای مسیح برای گناهان او میباشد.( افسسیان ۲ : ۸- ۹ و تیطس ۳ : ۵- ۷ و دوم تیموتی ۱ : ۹ و اول پطرس ۱ : ۱۸- ۲۰ )
ث- کتابمقدس– بر اساس کتابمقدس همه کتابمقدس عهد قدیم و عهد جدید مکاشفه روحانی خود خدا بر انسان است. تمامی آن بدون خطا و دارای اقتدار است. ( تثنیه ۴ : ۲ و اشعیاء ۵۵ : ۱۱ و ۵۹ : ۲۱ و دوم تیموتی ۳ : ۱۶-۱۷ و دوم پطرس ۱ : ۲۰- ۲۱ و مکاشفه ۲۲ : ۱۸- ۱۹ و لوقا ۲۱ : ۳۳ )
از اینرو یک فرقه کاذب مسیحی فرقه ایست که مدعی میشود که یک فرقه مسیحی است لیکن به طور صریح یا ضمنی یک یا چند مورد این ۵ اصل را که اساس الهیات بنیادین مسیحیت و ایمان مسیحی میباشد را رد میکند، به آن اضافه میکند، از آن کم میکند. یا از آن تفسیر یا برداشتی را ارایه میدهد که یا در ضمن یا در مجموعه کلی کتابمقدس وجود ندارد.
در نگاه اول به نظر میرسد که فرقه های کاذب مسیحی آنچنان توفیری با باور مسیحیت ندارند. نام عیسای مسیح را بعنوان خدواند میبرند. مرگش را قبول دارند. روح القدس را قبول دارند. کتابمقدس را قبول دارند. دقت و ذکاوت روحانی ما باید آنقدر رشد کرده باشد که از خودمان بپرسیم ایا این عیسای مسیح همان عیسای مسیح کلام خداست؟ ایا این شخصیت روح القدس که این فرقه یا این شخص تعلیم میدهد در کتابمقدس و با کل کتابمقدس در یک راستاست؟ این نجاتی که این شخص میگوید یا این شفا دادن و نبوت کردن و یا این گونه دعا کردن در کجای کتابمقدس اینگونه شرح داده شده است؟ ایا در این فرقه تمامی کتابمقدس تعلیم داده شده و بشارت داده میشود؟ یا نجات را فقط از راه ایمان به عیسای مسیح و از راه فیض خدا تعلیم میدهند یا انجام امور روحانی یا کارهای متفرقه مشروط بر قبول و درستی ایمان اعتراف شده شخص میباشد؟ یا انسان، خلقت، هدف خدا برای او، و سقوط و نااطاعتی او را، مرده بودن او در خطاها و شرارتهای ذات او را تعلیم میدهند، یعنی طوری که به خودی خود قادر به نجات و رستگاری خود بدون اینکه خود خدا به دنبال او آمده باشد هرگز نیست، آیا این را قبول دارند یا اینکه از انسان موجودی را معرفی میکنند که با قدرت فکر کردن درست و مثبت و ایمان قوی و قبول این و آن و انجام این و آن میتواند مانند خدا باشد، بعد این را دلیل میاورند که عیسای مسیح فرمود شما چه بسا کارهایی را انجام میدهید فراتر از کارهایی که من انجام دادم،(یوحنا ۱۴: ۱۲ ) لیکن هرگز به شما نمیگویند که منظور عیسای مسیح به شاگردان در این زمان، در حقیقت کارهایی بود که در هدایت روح القدس خداوند انجام خواهند داد، یعنی بشارت به عیسای مسیح به گناه، به مرگ و رستاخیز او، به آخرین فرصت توبه و رهایی از مرگ ازلی و دریافت حیات ازلی که رایگان است و نهایتا در هدایت همین روح القدس همواره جلال و عظمت را برای مسیح به ارمغان آوردن و خادم بودن که فقط خدمت میکنند و فقط خدمتگزار هستند و هرگز بزرگتر از استاد خود نخواهند بود و به آن مقام نخواهند رسید؟ یا این فرقه و این دین و این مذهب به منحصربفرد بودن عیسای مسیح بشارت و تعلیم میدهد؟ ایا یک آیه و یک بخش از کتابمقدس را گرفته و برداشت و نظر خود را از در آن تزریق میکنند یا اینکه از آن ایه و از آن بخش برداشتی را به شما ارایه میدهند که با آن آیه و آن بخش سازگار بوده و نهایتا با کل کتابمقدس؟ ایا خود را تنها کلیسای درست و برگزیده مسیحی دانسته و مابقی کلیساهای دنیا را دروغین و شیطانی میدانند؟ ایا تاریخ کلیسای مسیح را قبول دارند یا اینکه برای خود تاریخی ساخته اند که شما نمیتوانید نه در کتابمقدس و نه در تاریخ کلیسای مسیح مشاهده کنید؟ و سوالاتی در این راستا.
شاید به نظرتان این بقولنا مته را روی خشخاش گذاشتن است، و من عرض میکنم تمام حیات و بقای روحانی ما و رشد سالم آن به پاسخگویی درست به این سوالات نهفته است. وقتی عیسای مسیح شاگردان را از خمیر مایه فریسیان آگاه میساخت و آنها را از دوری کردن از آن هشدار میداد، به آنها چنین میفرمود که ذره ایی خمیرمایه کافیست تا تمام پاتیل خمیر را آلوده کند. فقط ذره ایی! من و شما باید از این ذره ایی خمیرمایه جدا فاصله بگیریم!
شاید بپرسید که من باید الهیات مسیحی داشته باشم تا بتوانم اینگونه تعالیم نادرست را تشخیص بدهم. و من عرض میکنم نه لزوما! اگر امکان تحصیلات بالا را دارید خدا را شکر! اما ایستادن در برابر تعالیم نادرست دکترای الهیات را نمیخواهد بلکه آزاد گذاشتن روح القدس در فکر و جان و روح خود و قوت گرفتن از روح القدس خداوند که در شما ساکن است تا شما را در کلام تعلیم داده و آن را برای شما تشریح نماید. عیسای خداوند به شاگردانش چنین فرمود که ( لیکن تسلی دهنده یعنی روح القدس که پدر او را به اسم من میفرستد او همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه به شما گفتم بیاد شما خواهد آورد. یوحنا ۱۴ : ۲۶ ) و یوحنا شاگرد مسیح در نامه خود در خصوص مقابله با تعالیم غلط و گمراه کننده چنین تاکید میکند: ( و اما در شما آن مسح که از او یافته اید ثابت است و حاجت ندارید که کسی شما را تعلیم دهد بلکه چنانکه خود آن مسح شما را از همه چیز تعلیم میدهد و حق است و دروغ نیست پس بطوری که شما را تعلیم داد در او ثابت میمانید. اول یوحنا ۲ : ۲۷ )
یکبار دیگر توجه شما را به این عمل ایمانداران شهر بیریه جلب میکنم: ( و اینها( اهل بیریه) از اهل تسالونیکی نجیب تر بودند چونکه در کمال رضامندی کلام را پذیرفتند و هر روز کتب را تفتیش مینمودند که آیا این همچنین است. اعمال ۱۷ : ۱۱ ).
دقت کنید به این ترکیب: ابتدا ایمان به عیسای خداوند از طریق شنیدن کلام خداوند. دوم دریافت و سکونت روح القدس در ما طبق وعده کلام خداوند. انگاه رشد کردن در کلام خداوند در هدایت و رهبری روح القدس از آغاز ایمان تا زمان بسته شدن چشمهایمان و آخرین نفس!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟” انتظار رهایی در اوج مرگ حالت شما چگونه است ...