یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / امثال در کتاب مقدس / نحوۀ درک امثال در کتابمقدس

نحوۀ درک امثال در کتابمقدس

نگاهی به امثال در کتابمقدس و تفسیر آنان
و چگونگی درک و تفسیر امثال عیسای مسیح در انجیل

نوشتۀ: ح.گ

الف- معنای لغوی ” امثال “.
ب- قوت “امثال ” و تاریخچۀ آن در کتاب مقدس.
پ- سه دلیل اصلی که عیسای مسیح به مثل سخن گفت.
ت- جنسیت و ماهیت امثال عیسای مسیح.
ث- چگونه باید امثال را تفسیر کنیم؟
ج- اصول ابتدایی و اصلی در تفسیر امثال.
چ- چند سوال که باید پرسیده شود اگر میخواهیم یک مثل را تفسیر کنیم.
ح- آنچه که باید انجام داد و آنچه که نباید انجام داد.

معنای لغوی ” امثال ”

لغت نامۀ وبستر در بارۀ معنی لغوی ” مثل ” میگوید:” یک داستان تصور شده که یک اخلاق اجتماعی یا اصول مذهبی و روحانی را بیان میکند.” فرهنگ عمید آنچنان معنای گسترده‏ایی به ما نمیدهد:” شبیه. مانند. داستانی که در بین مردم رواج دارد.” لغت نامۀ انگلیسی به فارسی آریانپور میگوید:” مثال. تمثیل. قیاس. داستان اخلاقی.” از جهاتی این معنا به آنچه که در نظر داریم نزدیکتر است. معنای کتابمقدسی “مثل ” تقریبا این است که:” یک نظر قیاسی بین دو چیز که در راستای هم بیان میشوند اما با هم متفاوت هستند.” جالب اینجاست که همین عبارت ” مثل ” در لغتنامۀ عبری که ” ماشل ” خوانده میشود، میگوید:” یک داستان کوتاه با یک معنای اشاره‏ایی یا یک نوع و شیوۀ تمسخر کردن دشمن.” و خوب است بدانیم که به زبان یونانی این عبارت که ” پارابوله ” است به این معناست که:” یک تشریح که یک داستان اخلاقی را میاموزاند.” عیسای مسیح به زبان آرامی که قرابتی نزدیک با زبان عبرو دارد سخن میگفت، پس او ” مشلیین ” را بیان میکرد و نه ” پارابولی “.

قوت “امثال ” و تاریخچۀ آن در کتاب مقدس

قوت عظیمی از حیث رساندن یک پیام اخلاقی به شیوۀ امثال نهفته است که با هیچ شیوۀ ادبیاتی نمیتوان قیاس کرد. نه با شعر، نه با نبوت، نه با موعظه. وقتی داود پادشاه در آن گناه زنا و قتل فروغلتید. مدتی از آن گذشت. ناتان نبی، کسی بود که در بارگاه داود بسر میبرد. او این گناه را میدانست. اما هرگز نتوانست داود پادشاه که گویی این گناه را مخفی کرده بود را با آن روبرو کند. تنها زمانی توانست این حقیقت را به او بگوید که از قوت مثل استفاده کرد و گناه داود را به شیوۀ یک مثل بیان کرد. قوت برندگی و نفوذ پیام نهفته شده در این مثل ناتان نبی آنقدر بر داود تاثیر گذاشت که داود را منقلب کرد و نهایتا به اعتراف و توبه از گناهان داود انجامید.
جالب است بدانیم که در تمام طول گفتگوهای ثبت شده از دهان عیسای خداوند در چهار انجیل تقریبا ۳۵ درصد آن به گونۀ امثال قید شده است! و جالب تر این است که همین ریشۀ ۳۵ درصد گفتگوی عیسای خداوند به سیاق امثال، از بطن ادبیات و کتب مقدسۀ عهد عتیق برخاسته است. ( نگاه کنید به داوران ۹: ۷- ۲۰ و دوم سموئیل ۱۲: ۱- ۶ و اشعیاء نبی ۵: ۱- ۷ و حزقیال نبی ۱۷: ۱- ۱۰ ).
اما شاید از خودتان بپرسید چرا عیسای مسیح به امثال سخن گفت؟ آیا شیوه و بیانی بود که ناگهان او تصمیم به آن گرفت و کاملا در اسرائیل غریبه بود؟ خیر. همانطور که نوشتم، زبان مثل یا روایت داستان‏گونه برای رساندن منظور و پیام خود در فرهنگ اسرائیل بود و قطعا میتوانیم قید کنیم در فرهنگ شرق.( در ادبیات اقوام مدیترانۀ آن زمان ما به فراوانی کتاب امثال و داستانهای اخلاقی داریم. ادبیات فارسی ما از آن جمله هستند.) اما شیوۀ عیسای مسیح در قبال برخورد و استفاده کردن و بکار بردن آن فقط بیان امثال نبود، بلکه استفاده کردن از زبان امثال برای تعلیم دادن، توبیخ کردن و هشدار دادن بود. عیسای مسیح اولین کسی بود که در تاریخ اسرائیل از این زبان امثال استفاده کرد تا مهم‏ترین و اساسی‏ترین رازهای الهی و ملکوتی خدای زنده را به شاگردان و پیروان خود تعلیم دهد و سخت دلان و بی‏ایمانان را توبیخ نماید. و این یک بر حسب تصادف نبود، عین پیشگویی کتاب مقدس بود که عیسای مسیح آن را به عمل آورد. در مزمور میخوانیم:” ای قوم من شریعت مرا بشنوید، گوشهای خود را به سخنان دهانم فراگیرید. دهان خود را به مثل باز خواهم کرد؛ به چیزهایی که از بنای عالم مخفی بود تنطق خواهم نمود.”( مزمور ۷۸: ۱- ۲ ) و عین همین را متی در نوشتۀ خود تصدیق میکند.( متی ۱۳: ۳۴- ۳۵ )
شاید بتوان گفت کوتاهترین مثل عیسای خداوند در انجیل این است که:” ای طبیب خود را شفا بده.”( لوقا ۴: ۲۳) و یا ” آیا میتواند کور کور را رهنمایی کند آیا هر دو در حفره نمیافتند؟”( لوقا ۶: ۳۹)
هر چند خواندن امثال برای ما ایرانیان بسیار آشنا میباشد، اما متاسفانه چندین اشتباه و کوتاهی از جانب معلمان و کشیشان به چشم میخورد. گروهی به سرعت از امثال میگذرند و وقت آنچنانی بر آن صرف نمیکنند. آنها دلیل عمدۀ آن را اینگونه بیان میکنند که امثال رازهای الهی هستند و ما قادر به درک آن نیستیم. این حقیقت ندارد. هر آنچه که ایمانداران نباید بدانند از بر روی قلم آمدن منع شده است اگر رازهای الهی هستند و ما نباید درک میکردیم در کتابمقدس نوشته نمیشد! اگر مکاشفۀ یوحنای رسول با تمام پیچیدگی آن برای ما نوشته شده است تا بخوانیم و اسرار زمان آخر و آینده‏ایی که پیش رو است را بدانیم، پس امثال عیسای خداوند نیز برای ما ثبت شده است تا آن را خوانده و آن را درک کنیم، قدر مسلم است به آن اندازه که به ما داده شده است تا بفهمیم. اتفاقا در جایی عیسای مسیح شاگردان را توبیخ میکند که چرا امثال را درک نمیکنند:” آیا این مثل را نفهمیدید پس چگونه سایر مثلها را خواهید فهمید؟”( مرقس ۴: ۱۳)
چه زمانی عیسای مسیح به گفتن امثال مبادرت ورزید؟ مرقس بعنوان اولین انجیل نوشته شده و سپس متی هر دو زمانی گفتن امثال را از جانب مسیح قید کرده‏اند که او پس از انجام دادن معجزات متعددی ارواح پلید را خارج ساخت و فریسیان گفتند چون او با شیطان همدست است میتواند ارواح شیطانی را خارج کند( متی ۱۲: ۲۲- ۲۴ ) و در مرقس وقتی خانوادۀ او فکر کردند او دیوانه شده است( مرقس ۳: ۲۰- ۲۱ ). درست پس از این وقایع از او معجزاتی خواستند و او گفت معجزه‏ایی به آنها داده نخواهد شد و او آغاز به گفتن امثال نمود. پس از اینکه او آغاز به گفتن امثال نمود شاگردان از او پرسیدند که چرا او به امثال سخن میگوید، و او پاسخ میدهد:” دانستن اسرار ملکوت آسمان به شما عطا شده است لیکن بدیشان عطا نشده. زیرا که هر دارد بدو داده شود و افزونی یابد اما کسی که ندارد آنچه دارد هم از او گرفته خواهد شد. از اینجهت با اینها به مثلها سخن میگویم که نگرانند و نمیبینند و شنوا هستند و نمیشوند و نمیفهمندو و در حق ایشان نبوت اشعیاء تمام میشود که میگوید به سمع خواهند شنید و نخواهند فهمید و نظر کرده خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوشها به سنگینی و بدلها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم.”( متی ۱۳: ۱۱- ۱۵) دقت کنید که نجات دهنده میفرماید درک اسرار ملکوت به ما عطا شده است. پس امثال به ما عطا شده است تا از آن اسراری چند از رازهای الهی را بدانیم.

سه دلیل اصلی که عیسای مسیح به مثل سخن گفت

۱- او امثال را استفاده کرد تا حقیقت را از نظر آنانی که دلهایشان سخت بود و به او ایمان نمیاوردند بپوشاند.( مرقس ۴: ۱۰ – ۱۲ ) هر جایی که عیسی میرفت، جمعیت فراوانی همراه او بودند. در میان این جمعیت بسیاری بودند که برای کنجکاوی و برآورده کردن نیازهای مادی همراه او شده بودند. بعلاوه شاگردان فریسیان و صدوقیان و دیگر فرقه‏ها که به دنبال بهانه و یا ایراد و تعالیمی از دهان عیسی بودند که آن را بر علیۀ او استفاده کنند. آنها هرگز به عیسای مسیح بعنوان نجات دهنده و مسیحای موعود ایمان نداشتند. دلهایشان سخت بود. در کنار تمام این گروه البته که شاگردان صمیمی او بودند، آنهایی که او را دوست داشتند. برگزیدگان. آنهایی که به ملکوت خدا وارد شده بودند. عیسی باید با آنان سخن میگفت و آنان را تعلیم میداد. از اسرار الهی سخن میگفت. اما او همچنین نمیخواست ” مرواریدهای آسمانی خود را نزد خوکها بریزد.” پس به امثال سخن گفت. به مدت سه سال به شاگردان این قوت و حکمت را داد تا مثالهای او را درک کنند. برای همین او همواره معانی و تفسیر امثال خود را تنها برای شاگردان خود داشت و نه برای همۀ مردم.( متی ۱۳: ۳۶ و مرقس ۴: ۱۰)
۲- او امثال را استفاده کرد تا حقیقت الهی را با شاگردان خود در میان بگذارد. آنها را تعلیم بدهد. به آنها از چگونه بودن در ملکوت خدا سخن بگوید. رازهای نهفتۀ ملکوت خدا را برای آنان شکافت. پردۀ اندکی از بهشتی برداشت که روزی برای ابد در آن خواهند زیست. برای آنان به امثال سخن گفت و به آنان قوت داد تا شیوۀ زیستن در محبت و قدوسیت و فیض خدا را بر روی زمین در این عمر کوتاه مدت خود فرا گیرند. ( متی ۲۴: ۳۲)
۳- او امثال را استفاده کرد تا بوسیلۀ آن دشمنان و مخالفان و آنانی که بر ضد الوهیت و خدایی و پیام نجات او بودند را خلع سلاح کند.( لوقا ۷: ۳۶- ۴۷) این گروه با درونی آلوده و فاسد، مدام در پی ایجاد کردن موانع در راه عیسای مسیح بودند. به او اتهام دیوانگی زدند. به او اتهام این را زدند که با گناهکاران رفت و آمد دارد. شریعت موسی را میشکند. عیسای مسیح بخش زیادی از امثال خود را زمانی که مخاطبین او فریسیان و صدوقیان و کاتبان بودند بکار برد. تا دل نامهربان آنان و روح سرکش و یاغی آنها را، تا دل ریاکار آنان را برملا کند. امثال پسر گمشده، کارگران تاکستان، جشن عروسی، مرد ثروتمند و ایلعازر، توانگر نادان، مرد فریسی و یک باجگیر از این جمله هستند.

جنسیت و ماهیت امثال عیسای مسیح

الف- زمینی بودن آنها.
ب- تحریک کنندۀ وجدان و درون آدمی.
پ- دارای یک پیام اصلی.
ت- یک پیام مشترک در اکثر آنها مکررا بیان میشود.
ث- همۀ آنها با یک نتیجه‏گیری به پایان میرسند.
ج- ارتباطی مستقیم با زندگی شنوندگان خود دارد.
چ- همواره نتایجی بر عکس آنچه که دیگران انتظار دارند به همراه دارد.
ح- پادشاهی آسمانی و ماهیت آن، پیام مرکزی آنها میباشد.
خ- رفتار و خصوصیات زیستن در پادشاهی آسمانی در آن نهفته شده است.
د- این خدا است که همواره نجات دهنده میباشد.

چگونه باید امثال را تفسیر کنیم؟

هر چند به نظر میرسد که سخن گفتن در خصوص امثال و بررسی و تفسیر آن ساده به نظر برسد. اما مفسرین کتابمقدس در شیوه و راه تفسیر و فهم امثال عیسای مسیح اختلاف نظر فراوانی دارند. خیلی ها معتقد هستند که در هر مثل چندین پیام نهفته است. برعکس بعضی معتقد هستند که هر مثل دارای یک پیام مرکزی میباشد. خیلی ها معتقد هستند که هر جمله و عبارت و شخصیت و واقعه در یک مثل به یک معنای روحانی خاصی میباشد. به این شیوه تفسیر” آلگوری ” میگویند. بعضی ها عکس این را نظر دارند. معتقد هستند که یک مثل دارای یک داستان خیالی و ساختگی میباشد. شخصیتهای آن وجود خارجی ندارند. پس باید به اصولی دقت کرد که با خود پیام مثل را به ما میرساند. نه اینکه در داستان و شخصیتها و موارد جزیی یک مثل گم شویم. به این شیوه تفسیر ” ریالیتی ” میگویند.
من به نوع خودم معتقد هستم که تمام هدف عیسای مسیح از یک مثل، رساندن یک پیام مرکزی بوده است. باید از تفسیر طولانی و بی ربط امثال جدا فاصله بگیریم و به پیام اصلی آن بپردازیم. اما برای نیل به این هدف باید جوانب یک مثل را درک کنیم. کجا گفته شده است؟ به چه کسانی گفته شده است؟ دلایل گفتن آن چه بوده است؟ چگونه آغاز شده است و چگونه به پایان رسیده است؟
با در نظر داشتن این موارد باید به یک اصل کلی در امثال دقت کنیم. هر مثل از دو قسمت تشکیل شده است:
الف- بخش تصویری
ب- بخش واقعی
بخش تصویری یک مثل با شما از شخصیتها، وقایع، روابط، و آنچه انجام میدهند سخن میگوید. بخش واقعی از زندگی واقعی در مثل، گفتگوها، و اموری که در مثل روی میدهد. در مثال باغبانی که برای پاشیدن تخم بیرون رفت. تصویر این مثل: باغبان و تخم و پاشیدن آن است. بخش واقعی آن: چگونه پاشیدن تخم، شناخت فصول و چگونه عمل کردن تخم بر روی زمین است. پس وقتی ما این مثل را تفسیر میکنیم باید خیلی مراقب باشیم که نه زیاد به بخش تصویری مثل بپردازیم و نه زیاد به بخش واقعی آن. باید قادر باشیم تا یک توازن بین تصویر و واقعیت مثل ایجاد کنیم. در ضمن به یاد داشته باشیم که ما یک مثل را میخوانیم نه یک داستان تاریخی. یعنی چه؟ مثلا در مثال پسر گمشده، ما نمیتوانیم بپرسیم که چرا برادر بزرگتر در مزرعه بود وقتی برادر کوچک آمد؟ یا چرا پدر گوساله را قربانی کرد و نه گوسفند؟ و یا چرا پدر دم در ایستاده بود؟ نه پدر و نه دو برادر وجود خارجی دارند. عیسای مسیح به آنها حیات بخشیده است. او آنها را خلق کرده است. پس ما نمیتوانیم جزئیات آنها را به زیر سوال ببریم. اما میتوانیم سوال کنیم که چگونه خدا دریای سرخ را شکافت؟ چرا همۀ نخست زاده‏های مصری کشته شدند؟ چرا باید روز سبت باید نان فطیر خورده میشد؟ هر چند ممکن است پاسخی قانع کننده برای این سوالات نداشته باشیم اما پرسیدن آن منطقی و درست است. ما میتوانیم این سوالات را بپرسیم و هیچ اشکالی هم ندارد، زیرا اساس ماجرای خروج اسرائیل یک واقعۀ تاریخی میباشد و روی داده است. اما با امثال نمیتوان اینگونه برخورد کرد.

اصول ابتدایی و اصلی در تفسیر امثال

در تفسیر امثال باید سه قانون کلی را رعایت کنیم:
الف- یک مثل قطعا از یک پیام اصلی سخن میگوید. پس در پی درک و فهم آن نکته در مثل باشیم. سعی نکنیم بیشتر از آنچه یک مثل میگوید در جزییات آن غرق شویم. زیاد نباید پر و بال به یک مثل بدهیم. سوالات بیمورد ما را گمراه میکنند. از هدف اصلی گم نشویم. به آنچه مثل میگوید گوش کنیم نه به آنچه مثل نمیگوید.
ب- در پی درک و فهم نکته و پیامی باش که عیسای مسیح از آن سعی دارد تا سخن بگوید. مثل را بخوانید. شرایط مثل را مطالعه کنید. کجا گفته شده است؟ چرا گفته شده است؟ شنوندگان عیسای مسیح چه کسانی هستند؟ زمینۀ گفتن مثل چه بوده است؟ و عیسی قصد دارد تا چه پیامی را برساند؟
پ- در پی درک و فهم نکته‏ایی باشید که نویسندۀ انجیل از ثبت آن مثل در نظر دارد. تنها سه انجیل یعنی متی و مرقس و لوقا از امثال مسیح قید کرده‏اند. باید در نظر داشت که هر سه نویسندۀ انجیل دارای مخاطبین متفاوتی بوده‏اند. متی برای یهودیان نوشت. مرقس برای یونانیان و لوقا برای متفکرین رومی. این سه نویسندۀ انجیل زمانی که قصد کردند تا امثال را با مخاطبین خود بیان کنند، در پی بیان آن پیام مرکزی مثل در نوشتۀ خود با این گروه بودند. نه اینکه هر سه پیامی متفاوت از یک مثل داشتند. خیر، بلکه با بیان و شیوۀ بیان مثل، طیف گستردۀ یک مثل را به ما عنوان کردند. درک نکته نظر نویسندۀ انجیل به ما کمک میکند تا تفسیر درستی از مثل داشته باشیم. مثلا: هم متی فصل ۱۸ و هم لوقا فصل ۱۵ از مثل یک گوسفند گمشدۀ عیسای مسیح سخن گفته اند. البته ترجمۀ فارسی قدیم این معنا را نمیرساند. اما اگر به ترجمۀ انگلیسی انجیل ای. اس. وی. رجوع کنید به نکتۀ مورد سخن ما دست خواهید یافت. چون مخاطبین متی، یهودیان بودند، متی آن یک گوسفند گمشده را گوسفندی که ” سرگردان ” است قید میکند. یعنی گوسفندی که راه را میدانسته اما از آن کج شده است. یعنی اسرائیل. قومی که شریعت خدا را داشتند اما باز از آن منحرف شدند. اما لوقا چون مخاطبین غیریهودی داشت. آن گوسفند را یک ” گمشده ” خطاب میکند. یعنی آنانی که خدای واقعی را ندارند و او را پرستش نمیکنند، یعنی رومیها. پس درک نقطه نظر نویسندۀ انجیل و شیوۀ بیان آنها بسیار مهم است.

چند سوال که باید پرسیده شود اگر میخواهیم یک مثل را در حالت کلی در کتابمقدس تفسیر کنیم؟

الف- چه کسی مثل را بازگو میکند؟ و دلیل بیان آن از طرف آن شخص چیست؟
ب- چه کسانی مخاطبین و شنوندگان مثل هستند؟
پ- چه کسانی شخصیتهای اصلی مثل هستند؟
ت- چه کسی بخش بزرگ گفتگو و ماجرا را به خود اختصاص میدهد؟
ث- چه گفتگو و وقایعی بین افراد روی میدهد؟
ج- چه چیزی در پایان مثل روی میدهد؟

آنچه که باید انجام داد و آنچه که نباید انجام داد

الف- باید پیش زمینۀ مثل را خواند. چه عواملی و چه چیزی باعث بیان آن مثل شده است. اگر لازم است به چند بخش قبلی یا بعدی آن قطعۀ مثل مراجعه کنید تا به زمینه و نتایج آن در کتابمقدس دست پیدا کنید.
ب- باید به گفتگوها و آنچه در بین شخصیتهای امثال مبادله میشود دقت فراوان داشت.
پ- باید بین پیام مرکزی و اصلی مثل و زیستن مسیحی بر طبق چهارچوب الهیات کتابمقدسی پلی درست کنید و آن را در زندگی امروزۀ خود پیاده کنید.
ت- نباید به جزئیات مثل و بدنۀ ساخته شده که وجود خارجی ندارد، متمرکز شد و تفسیر خود را پیرامون آن ساخت.
ث- نباید چیزی پرسید که در مثل نیست.
ج- باید از شاخ و برگ دادن به مثل جدا خودداری کنید.

اکنون اجازه بدهید تا بر اساس آنچه در این گفتگوی کوتاه فراگرفتیم با هم به بررسی چند مثل در کتابمقدس بپردازیم. ابتدا دو مثل از عهد عتیق و سپس به امثال عیسای مسیح در عهد جدید نگاه میکنیم. ادبیات شرق پر از شعر و نثر غلیظ و تصورات پیچیدۀ ادبیاتی در بیان یک موضوع یا یک مبحث است. ما ایرانیان با این آشنا هستیم. ادبیات ما، مملو از شعر، افسانه، داستان، امثال و اسطوره است. ادبیات عبرو نیز، ادبیات شرق است. و ما در جهات مختلفی در خصوص ادبیات شباهت خاصی به هم داریم.
بخش اعظم کتابمقدس به نحوۀ شعر نوشته شده است. و امثال در طول کتابمقدس بکار برده شده است. درک و تفسیر این امثال همواره یک مبحث جنجال برانگیز در میان متفکران مسیحی بوده است. من قصد ندارم بعنوان یک کارشناس در این خصوص بنویسم. اما قصد دارم دانش ساده‏ایی را بر طبق مطالعات خود در اختیار شما قرار دهم تا قادر باشم برای شما بر اساس این اطلاعات امثالی چند در عهد عتیق و نهایتا امثال خداوندمان عیسای مسیح را نگاهی نزدیک داشته باشیم. زیرا باید اعتراف کرد، چه در عهد قدیم و چه در نوشتجات عهد جدید، امثال حاوی رازها و گفته‏هایی بوده‏اند که نثر و شعر قادر به بیان آن نبوده است. مطالب گاها آنچنان پیچیده و سنگین بوده که راوی بیان خود را در لفافۀ مثل قرار داده و راز کلام و بقولنا عصارۀ پیام خود را طوری بیان کرده است که میبایست با چشمانی ریزبین آن را خواند و با فکری باز آن را نگاه کرد و با قلبی گشاده آمادۀ دریافت پیام اصلی و مرکزی مثل مورد نظر باشیم و هرگز، اما هرگز چندان از آنچه راوی قصد بیان داشته دور نشویم و یا در بررسی و تشریح آن غلو و زیاده‏روی نکنیم؛ زیرا جز این، پیام مرکزی و اصلی و علت بیان آن مثل را از دست داده‏ایم. هدایت روح مقدس خدا را برای خودم و شما در این راستا خواهانم. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

دعوت شده گان به جشن عروسی

دعوت شده گان به جشن عروسی نگاهی به مثل عیسای مسیح در متی ۲۲: ۱- ...