یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶

نشان روح القدس

صدای وزیدن باد
نشان روح القدس!
نوشتۀ: ح.گ

به روز پنطیکاست رسیدیم! روزی که در بین اغلب فرقه‏های مسیح این روز را جشن گرفته و به گونۀ خاصی مراسم یکشنبۀ خود را اجرا میکنند. و من از خودم میپرسم: آیا مسیحیت پروتستان قدم به قدم به ایجاد شریعت در بین ایمانداران خویش پیش میرود؟ تاکید بر یک ده هدایا میکنند. تعمید را به شیوۀ خاصی انجام میدهند. بنا به روزهای خاصی مراسم خاصی دارند. مراسم کلیسایی خود را به شیوۀ خاصی تکرار میکنند. و قواعد خاصی را دنبال میکنند و خارج از آن هر صدایی را از خود دور میسازند. من از شما دعوت میکنم با روز پنطیکاست اینگونه برخورد نکنیم! بگذاریم آنچه بر طبق اسناد کتابمقدس و شهادت شاهدین فراوان برای ما باقی مانده است همانطور باقی بماند.
اگر به فصل سوم به بعد از نامۀ اعمال رسولان دقت کنید یا به نوشته‏های رسولان عیسای خداوند؛ آنها هرگز به روز پنطیکاست اشاره نمیکنند، اما هر آنچه که میخوانید و می‏بینید: سفرهای طولانی آنها؛ خدمت مستمر و پیگیر آنها؛ نظم آنها؛ محبت و اتحاد و یکدلی آنها؛ تحمل زندانها و شکنجه ها و آزار و توهین ها؛ پیشبردن پیام انجیل در تمامی امپراطوری بت پرست و خونریز روم، تماما گواه فقط یک چیز است و بس: آنها از روح القدس پر بودند. و آنها این پری را نه به حرف و شعار و در شیپور گذاشتن و جار زدن اعلام کردند بلکه با آن زیستند، در آن قدرت گرفتند، با آن امیدوار شدند و در پشتیبانی او با استواری و استقامت حتی راه مرگ را نیز طی کردند؛ چون استاد خودشان. این یعنی روح القدس و عمل او. این یعنی روح القدس و تحول جانها. امید من این است که من و شما بیشتر بجای تمرکز بر روز پنطیکاست به آنچه روح القدس به آن برای ما مامور گشت و انجام داد دقت نماییم و تمامی فکر و جان و دلمان را بر آن قرار دهیم و با آن روزانه زندگی کنیم و روزانه از او پر شویم، و هر روز از حضور او شادمان گردیم و آن روز را روز او بدانیم نه فقط سالی یکبار. زیرا تنها در زمان رفاقت و قدم زدن و زیستن در روح است که تغییر و تحول روی میدهد؛ در نوشیدن از او؛ نه حرف زدن از او و دانستن اینکه او هست و آمده است!
در نامۀ اعمال رسولان باب دوم آیۀ دو در واقعۀ روز پنطیکاست مطلبی را میخوانیم که تاحدودی به ما کمک میکند تا تصویر واضحی از روز نزول روح‏القدس بگیریم. لوقا مینویسد:” که ناگاه آوازی چون صدای وزیدن باد شدید از آسمان آمد.” ( اعمال ۲: ۲ ) سپس میخوانیم که شاگردان از روح پر شدند و پطرس آن موعظۀ عظیم و شگفت‏انگیز خویش را انجام داد. شبیه به همین واقعه را در سفر اعداد داریم. آنجایی که خداوند در میان ابر بر موسی نازل میشود و از روحی که در موسی بود گرفته و بر هفتاد نفر میگذارد و چون روح بر آنها قرار میگیرد آنها آغاز به نبوت کردن میکنند.( اعداد ۱۱: ۲۴-۲۵ ) یوحنای رسول در انجیل خود به واقعه ایی اشاره میکند که بسیار زیباست. او میگوید که روز بزرگ عید بود و عیسی میایستد و ندا میکند که:” هر که تشنه باشد نزد من آید و بنوشد. کسی که به من ایمان آورد چنانکه کتاب میگوید از بطن او نهرهای آب زنده جاری خواهد شد.” سپس یوحنا برای روشن شدن درک ما از این استعاره ادامه میدهد:” اما این را گفت در بارۀ روح که هر که به او ایمان آورد او را خواهد یافت زیرا که روح القدس هنوز عطا نشده بود چونکه عیسی تا بحال جلال نیافته بود.” ( یوحنا ۷: ۳۷-۳۹ ) کمی قبل از این ماجرا عیسای خداوند را داریم که در شهر سوخار بر سر چاه یعقوب با آن زن سامری گفتگو میکند. او به زن میفرماید:” لیکن کسی که از آبی که من به او میدهم بنوشد ابدا تشنه نخواهد شد بلکه آن آبی که به او میدهم در او چشمۀ آبی گردد تا حیات جاودان میجوشد.” ( یوحنا ۴: ۱۴ ) سوال اینجاست دوست عزیز ایماندار! آیا این آب را از دست مسیح گرفته‏ایم یا نه؟ بعضی ها گرفته‏اند اما هنوز آن را نخورده اند بلکه هنوز آن را نگاه داشته اند و این دست و آن دست میکنند! بعد به شما میگویند نمیدانند چرا در فشار زندگی و بیماریها نمیتوانند طاقت بیاورند و زیر بار اضطراب و دلشوره گی هستند، برای اینکه آب را هنوز نخورده اند. این آب همانطور که در آیۀ بالاتر دیدیم همان روح القدس است. این آب به ما داده شده است. ما نه تنها تا الان باید این آب را خورده باشیم بلکه تا الان میبایست در درون ما نهرهای آب زنده جاری شده باشد، اما نشده است. وقتی در روز پنطیکاست روح القدس نازل شد، شاگردان از پری او با شجاعت نام مسیح را بشارت دادند. وقتی روح القدس بر آن هفتاد نفر ریخته شد، آنها مانند موسی نبوت کردند. وقتی روح القدس بر بصلیئل بن حور ریخته شد، او پر از هنر و حکمت شد. وقتی روح القدس بر من و شما ریخته میشود باید ثمره و نشانی از آن دیده شود. باد شدید وزیده شده است، و با وزش باد شاخه ها تکان میخورند، پس چرا ما مثل یک تکه سنگ هستیم و هنوز تکان نخورده ایم؟ من قصد ندارم آب به آسیاب آنهایی بریزم که گلوی خود را از حرارت بیهوده باد میاندازند و از پری روح و هدایای او، و فقط هدایای او، سخن میگویند و شما را چپ چپ نگاه میکنند اگر شما هدیه ای نداشته باشید و البته ناگفته نماند هدیۀ اعظم و در اولویت آنها گفتگوی زبانها و شفا است و میوۀ دیگر روح القدس را نمیبینیم!
هدف من این است که بگویم کتاب مقدس و شاگردان مسیح پس از روز پنطیکاست علنا به ما نشان دادند که پس از جلال یافتن مسیح و صعود او به آسمان و فرستادن روح القدس عزیز به ایمانداران خود، آنها در این همنشینی در روح روز به روز تغییر کردند و تبدیل شدند و روز به روز به شگفتی ها و اعجاز ایمان خود در مسیح افزودند و جانها را هر روز بیشتر و بیشتر برای مسیح صید کردند.
اگر من آب را از دست مسیح گرفته ام، که گرفته ام، چون ادعا میکنم مسیحی هستم، پس روح القدس را دریافت کرده ام. اما گویی روح القدس را دریافت کرده ام، اما آن را ننوشیده ام. هنوز آن را هضم نکرده ام. هنوز آن را در تمام سلولهای وجودم حس نکرده ام. از اینرو تا به امروز هیچ نشانی در زندگی بیرونی و درونی من از روح القدس و آثار او نیست. اگر هم هست، ضعیف و کوتاه مدت و یک در میان است! کار روح، تبدیل است. با سکونت و نوشیدن روح، شما عوض میشوید. این صدرصد است. صدرصد. زیرا او خداست. و خدا در بدن آلوده ساکن نخواهد شد. او خانۀ قدیمی را خراب میکند. بنیان آن را بر صخره بنا میکند. دیوارهای آنها را سترگ و سقف آن را نفوذناپذیر میسازد. او پنجره های این خانه را به روی شمال و جنوب و مشرق و مغرب باز میگذارد. تا به هر جهت که نگاه کنید، عظمت خدای خود را سپاس بگویید.
با نشستن و سکونت روح در ما، ما باید تغییر کنیم و باید نشانه هایی از این سکونت روح در ما خود را بروز دهد. آشکار و علنی. طوری که همه آن را شاهد باشند. وقتی روح القدس بر شاگردان نشست همه آثار او را بر شاگردان دیدند. وقتی روح القدس بر ما ساکن گردد تمام هستی ما در اهتزاز در خواهد آمد و مدام از بطن ما، تحول و انقلاب جوشان میگردد و این تا به زمان مرگ ما ادامه دارد؛ تا زمانی که جسم آدم را با خود داریم و هنوز جسم آسمانی خود را نپوشیده‏ایم.
شما باید نشانی از روح القدس در من ببینید تا بگویید من آن را دارم. و این نشانه ها مسلما فقط و فقط گفتگوی زبانها نیست( به نظر من این راه را خیلی ها استفاده میکنند تا راه رسیدن به شخصیت واقعی یک مسیحی را میان بر بزنند! هر آنچه که به چشم میاید باورش آسان تر از آن عملی است که در بطن شما شکل میگیرد و کسی جز خود شما و خدای شما شاهد شکسته شده و خرد شدن و تبدیل شما نیست و به چشم نمیاید) بلکه نشانه های نوشیدن آب زنده و زیستن در آن میتواند این باشد که:” نزاع و فغان نخواهد کرد و کسی آواز او را در کوچه ها نخواهد شنید. نی خرد شده را نخواهد شکست و فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نخواهد کرد تا آنکه انصاف را به نصرت در آورد و به نام او امتها امید خواهند داشت.” ( متی ۱۲: ۱۹-۲۱ ) یا میتواند این باشد که:” خوشابحال مسکینان در روح زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.” ( متی ۵: ۳ ) یا میتواند این باشد که:” پس بیرون رفته زار زار بگریست.” ( متی ۲۶: ۷۵) یا میتواند این باشد که:” و ایشان از حضور اهل شوری شاد خاطر رفتند از آن رو که شایستۀ آن شمرده شدند که به جهت اسم او رسوایی کِشند.” ( اعمال ۵: ۴۲ ) یا میتواند این باشد:” پس زانو زده به آواز بلند ندا در داد که خداوندا این گناه را بر اینها مگیر.”( اعمال ۷: ۶۰ ) یا میتواند این باشد :” شریعت روح حیات در مسیح عیسی مرا از شریعت گناه و موت آزاد گردانید.” ( رومیان ۸: ۲ ) و وقتی این روح زنده را نوشیدیم و آن در درون ما به نهری زنده مبدل گشت و ما آنانی شدیم که روح القدس به تبدیل ما به آنها تماما قادر و توانا گشت، همۀ ما میتوانیم آماده نهایی برای عملکرد زنده و گویای روح عزیز در خودمان در این پیروزمندی بزرگ شویم که:” بدنهای خود را قربانی زندۀ مقدس پسندیدۀ خدا بگذرانیم که عبادت معقول ما همین است.” ( رومیان ۱۲: ۱ ) تازه در آن زمان است که باغ جان ما از میوۀ آسمانی و دلپذیر و لذت بخش روح القدس عزیز بارور گشته و محصول میاورد. محصولی چون: فروتنی، خویشتن داری، محبت، گذشت، وفاداری، خدمت، از خودگذشتگی، و غیره…این همان واقعه‏اییست که خدا در آن روز پنطیکاست با نزول روح عزیز خود برای ما در نظر داشت. این همان هدفیست که عیسای خداوند بخاطر آن ذلیل و خوار شد؛ مصلوب شد و دفن شد؛ تا ما را چنین در آورد،یعنی به شکل خود. این همان انگیزه ایست که عیسی این پشتیبان و حامی عزیز را به ما داد تا با ما برای ابد ساکن شود. او را جدای مسیح نبین. او را جدای خدا نبین. او خود خداست و خود مسیح است. بیاد بیاور آن سخن شیرین و دلپذیر خداوند را:” و در آن روز شما خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما.” ( یوحنا ۱۴: ۲۰) این همان روز پنطیکاست است و این روز هر روز است. امروز است. فرداست. و تا به ابد.

دوست عزیز!
اگر هنوز لیوان آب را در دست گرفته ایی، من شما در روح مقدس تشویق میکنم که آن را امروز بنوشی. تا قطرۀ آخر. نوش جانت! آن مال تست و عیسی برای تهیه کردن آن خون گرانبهای خود را فدا کرد. او مرد تا تو امروز این آب زنده را در بطن خود در وجود خود داشته باشی. تا آن آب در درون تو به نهرهای روانی مبدل گردد که تا حیات جاودان جاری خواهد بود.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

دلیل دادن روح القدس به ایمانداران مسیحی

همراه با روح خدا پیش بسوی خلقت تازه در مسیح! دلیل اساسی برای دادن روح‏القدس ...