یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / بررسی انجیل لوقا / نوری برای ساکنین در ظلمت و مرگ

نوری برای ساکنین در ظلمت و مرگ

به مناسبت تولد عیسای مسیح

نوری برای ساکنان در ظلمت و مرگ

نگاهی به سرود  نبوتی زکریاء نبی پدر یحیای تعمید دهنده در خصوص تولد عیسای مسیح.

انجیل به قلم لوقا باب اول آیات ۶۸ تا ۷۹

نوشته: ح.گ

۶۸خداوند خدای اسراییل متبارک باد؛ زیرا از قوم خود تفقد نموده برای ایشان فدایی قرار داد. ۶۹و شاخ نجاتی برای ما برافراشت؛ در خانه بنده خود داود. ۷۰چنانچه به زبان مقدسین گفت که از بدو عالم انبیای او میبودند. ۷۱رهایی از دشمنان ما، و از دست آنانی از ما نفرت دارند. ۷۲ تا رحمت را بر پدران ما بجا آرد، و عهد مقدس خود را تذکر فرماید. ۷۳ سوگندی که برای پدر ما ابراهیم یاد کرد. ۷۴ که ما را فیض عطا فرماید، از دست دشمنان خود رهایی یافته، او را بی خوف عبادت کنیم. ۷۵ در حضور او به قدوسیت و عدالت، در تمامی روزهای عمر خود. ۷۶ و تو ای طفل نبی حضرت اعلی خوانده خواهی شد، زیرا پیش روی خداوند خواهی خرامید، تا طرق او را مهیا سازی. ۷۷ تا قوم او را معرفت نجات دهی، در آمرزش گناهان ایشان. ۷۸ به احشای رحمت خدای ما، که به آن سپیده از عالم اعلی از ما تفقد نمود. ۷۹ تا ساکنان در ظلمت و ظل موت را نور دهد، و پایهای ما را به طریق سلامتی هدایت نماید.”

ما در آستانه تولد عیسی خداوند هستیم. مطالب برای چنین مناسبتی فراوان است و هر کدام از آنها به زیبایی و در عمق در خصوص این روز عظیم سخن گفته اند. لاکن من قصد کردم تا اینبار این خبر خوش تولد عیسای خداوند و جسم گرفتن خدای زنده و به روی زمین آمدن او را و آنچه که خداوند از این عمل و نقشه خود نیت داشت را از دهان کسی بشنویم که به جز در این نوشته لوقا و به جز در این بخش دیگر نامی از او نخواهیم داشت و دیگر از او نخواهیم خواند. این شخص زکریاء نبی پدر یحیی معروف به تعمید دهنده میباشد.

زکریاء نبی پدر یحیای تعمید دهنده بود و او این سرود را درست پس از تولد یحیای تعمید دهنده میسراید اما این را نیز باید بدانیم که زکریاء نبی از حامله بودن مریم که دختر عمه یا عمو یا خاله الیزابت که به ملاقات او آمده بود خبردار شده بود. او میدانست که مریم هنوز به ازدواج یوسف در نیامده بود. و میدانیم که او نبی خداوند بود پس او از جانب خداوند در خصوص آن نطفه ایی که در رحم مریم بسته شده و پسری که بدنیا خواهد آمد، پیشگویی میکند.

کسی میتواند سوال کند، شاید این سرود را او در خصوص یحیای تعمید دهنده پسر خودش گفته است و نه عیسای مسیح. آیه ۷۶ و ۷۷ این سرود به ما میگویند که این سرود نبوتی در باره یحیای تعمید دهنده نمیتواند باشد. لیکن در این دو ایه زکریاء نبی از نقش پسرش در آمدن این رستگار کننده سخن میگوید. نقش عظیم یحیای تعمید دهنده در به کمال رسانیدن پیشگویی انبیاء خداوند در طرح الهی خدا برای آمدن نجات دهنده و آن پادشاه ازلی غیرقابل اغماض است.

بررسی این سرود نبوتی

لطفا خود دقت کنید به این نبوت و  پیشگویی که مانند سرودی بیان شده که در دل خود پیامهایی را دارد که بسیار عمیق و در عین واحد به دلیل اینکه اسراییل در این زمان در زیر فشار و تسلط امپراطوری روم بسر میبرد با خود نه تنها اسرار الهی و روحانی خدا را بازگو میکند؛ همینطور در خود پیامهای جدی سیاسی ایی را دارد؛ پیامهایی بر ضد دولت روم. چه بسا برای خیلی از ایمانداران نوین( رفروم یا کنسروتیو) که تماما پیرو اقتدار و درستی کلام مقدس هستند( از جمله خود این نویسنده) لزوما نخواهند هیچکدام از نوشتجات عهد جدید را جنبه سیاسی به آن بدهند. و درست هم هست نباید تماما جنبه سیاسی داد اما نمیتوانیم شرایط و محیط سیاسی آن زمان را در نوشتجات عهد جدید نادیده بگیریم.( حتی سرود مریم، مادر عیسای خداوند در همین فصل لوقا در خود جنبه های سیاسی دارد). لطفا در نظر داشته باشید که تمام کتابمقدس از الهام خداست. یعنی این سرود فقط سرود زکریاء نبی نیست که او ناگهان شور و حالی به او دست داده باشد و بسراید. بلکه ما باور داریم زکریاء نبی هر آنچه پیشگویی کرده است با هدایت روح القدس بوده است. در حقیقت خود خدا با بیان این سرود ( منجمله مابقی کتابمقدس) قصد داشته تا با خوانندگان آن زمان و زمانهای قدیم از ما و حتی زمان فعلی ما که در آن هستیم و قطعا برای زمانهای آینده گفتگو نماید.

از اینرو قصد دارم تا نظر شما را به نکاتی در این سرود جلب کنم که بینهایت شباهت به شرایط امروزی بسیاری از سرزمینهایی دارد که مردم خود را در زیر ظلم و استبداد سیاسی و مذهبی خود قرار داده اند. و خداوند گویی امروز در این عصری که در آن بسر میبریم قصد دارد تا با انها نیز همانطور که روزی با قوم خود که در اسارت و تسلط امپراطوری روم بود گفتگو نماید.

آیه به آیه بررسی سرود نبوتی زکریاء نبی

آیه ۶۸. خداوند خدای اسراییل متبارک باد؛ زیرا از قوم خود تفقد نموده برای ایشان فدایی قرار داد.

سرود با شکرگزاری از خداوند خدای اسراییل آغاز میشود. یعنی چه خداوند خدای اسراییل؟ در نسخه اصلی این نوشتار که یونانی است ما برای خداوند عبارت کوریوس و برای خدا عبارت تییاس را داریم. در این زمان امپراطور وقت یعنی آگستوس قیصر( باب ۲ ایه ۱ ) خود را لقب کوریوس داده بود و مردم او را بعنوان کوریوس میخواندند. یعنی خدا. مردم روم او را بعنوان خدا هم صدا میکردند و هم پرستش میکردند. سپس ما لقب تییاس را داریم. در روم این عبارت یک عبارت عمومی برای لقب دادن به خدایان بود. اما در روم تییاس های زیادی بود. خدایان متعدد. دقت کنید به سرود زکریاء که چگونه در همان ابتدا این هر دو لقب معروف در میان رومیان را در کنار هم گذاشته است. لقبی که به آگستوس داده بودند و نام متداول خدا در میان رومی ها. به ظاهر او دارد از خدایان روم صحبت میکند. اما خیر! چه میگوید؟ او هر دوی این دو لقب را به اسراییل ربط میدهد. در حقیقت زکریاء بر ضد حکومت روم و بر خلاف باور متداول هم کوریوس و هم تییاس را به عنوان همان خدایی ربط میدهد که بعنوان مثال در تمام عهد عتیق ما او را بنام یهوه میشناسیم. با این ارتباط زکریاء میگوید خدایی بنام کوریوس و تییاس رومی ها وجود ندارد بلکه این خداوند خدا همان خدای اسراییل است. اما چگونه او این را ثابت میکند؟ چگونه او میتواند کوریوس تییاس رومی ها را با کوریوس تییاس اسراییل متمایز کرده و یا بهتر بگویم او را همان خدای اسراییل لقب بدهد؟

زکریاء نبی این خداوند خدا را به اسراییل نسبت میدهد. در واقع خدایی که خدای اسراییل است. و بر عکس آن نیز صادق است و اسراییلی که مالک این خداست. زیرا او اسراییل را متعلق به این خدا میداند « از قوم خود.» زکریاء چنین آغاز میکند که خداوند خدای اسراییل را متبارک باد زیرا برای قوم خودش، اسراییل، فدایی یعنی رستگاری  قرار داده است، یونانی آن لوتریسیس. عین این عبارت را در همین لوقا باب ۳ آیه ۳۸ داریم، وقتی که نبیه ایی بنام حنا در خصوص تولد عیسای مسیح و دلیل آمدن او نبوت میکند که: « و در باره او به همه منتظرین نجات( لوترسیس) در اورشلیم تکلم نمود.» و در نامه عبرانیان باب ۹ آیه ۱۲ : «و نه بخون بزها و گوساله ها بلکه بخون خود یک مرتبه فقط به مکان اقدس داخل شد و فدیه ( لوترسیس) ابدی را یافت

اگر باورهای روم در این زمان را دنبال کنیم خواهیم دید که خود روم، مردم و متفکران و فلاسفه روم در انتظار این فدایی یا رستگارکننده بودند. اما نه میدانستند که این فدایی چگونه خواهد امد و نه میدانستند چه تحولی را در روم ایجاد خواهد کرد. لیکن وقتی به سرود نبوتی زکریاء نبی دقت میکنیم خواهیم دید که این فدایی ایی که از جانب خداوند خدای اسراییل به قوم خود تفقد شده است، یک آغاز دارد، خدا آن را به پدران آن وعده داده بود، خداوند این وعده خود را در طول تاریخ اسراییل حفظ کرده بود، خداوند از آن ثمره عظیمی برای نه تنها قوم خود و نه تنها اسراییل بلکه برای تمام مردم دنیا در نظر گرفته بود. و شما بخوبی میتوانید چنین مسیری را در ادامه سرود زکریاء نبی مشاهده کنید.

۶۹ و شاخ نجاتی برای ما برافراشت، در خانه بنده خود داود.

زکریاء نبی برای این رهاننده و آن کس که رستگاری را از جانب خدا خواهد آورد بعنوان شاخ نجات لقب داده است(به زبان یونانی کراس سوتریاس). شاخ و قوت و هیبت آن برای ما نباید آنچنان غریب باشد. ما آنها را بارها بر سر گاوها و بزهای کوهی و بزها و قوچ ها دیده ایم. خداوند به این حیوانات این شاخها را برای قشنگی نداده است! او این شاخ ها را بر سر آنها : بر افراشته است، تا از آن در جنگ با دشمنان خود از آن استفاده کنند. تا هر کسی از دیدن آن از آنها حساب ببرند! این شاخ برای این حیوانات بعنوان سلاح دفاعی بکار میرود لیکن آن شاخی که خدا برای «ما برافراشت،» همانطور که زکریاء نبی میگوید برای «نجات» قوم خود فرستاده است.

خود این کلمه شاخ در نوشتجات عهد عتیق جایگاه خاصی دارد. بر اساس نوشتجات عهد عتیق میدانیم که:

۱-وقتی ابراهیم برای اطاعت از فرمان یهوه قصد کرد تا اسحاق را قربانی کند. خداوند قوچی را برای او فرستاد. شاخ های قوچ در میان بته ها گیر کرده بود. ابراهیم قوچ را گرفت و بعوض اسحاق قربانی کرد.( پیدایش ۲۲: ۱۳ )

۲-خداوند از موسی خواست تا از نواختن در شاخ بلند قوچ بعنوان نزدیک شدن قوم به کوه مقدس برای پرستش او و شنیدن از او نزدیک شوند. ( خروج ۱۹ : ۱۲- ۱۹ )

۳-چهار شاخ قوچ بخشی از بنای قربانگاهی بود که خداوند از موسی خواست تا آن را در اردوگاه اسراییلیان بنا کند.( خروج ۲۷ : ۲ )

۴-یوشع نبی از نواختن در شاخ قوچ برای پیشروی قوم اسراییل در فتح کردن شهر اریحاء استفاده کرد. ( یوشع ۶ : ۴- ۱۶ )

۵- از این زمان ببعد شاخ و نواختن در آن برای مسلح شدن و پیروزی در جنگ بکار برده شد.( داوران ۶ : ۳۴ )

لیکن برای ما اسان است که از این عبارت شاخ نجات در سرود زکریاء نبی بلافاصله یک برداشت روحانی بکنیم و این شاخ نجات را و نحوه بکار بردن آن توسط خداوند را جنبه روحانی به آن بدهیم. شاخی بر علیه شیطان و مرگ. شاخی برای نجات از گناهان. میتوانیم چنین برداشتی کنیم اما ایا زکریاء نبی تماما چنین نیتی داشت؟ بنظر من برای زکریاء نبی این شاخ نجات یک مفهوم داشت: مسلح شدن و آماده شدن برای پیروزی بر دشمنان. دفاع از ماهیت و دین و شریعت و فرهنگ یهود. و او حق داشت تا چنین برداشتی کند. و خدا حقیقتا قصد داشت با آمدن نجات دهنده، آن شاخ نجات، به چنین سرانجامی برسد. اما چگونه انجام آن برای خدا مهم بود. برای زکریاء نبی شاید یک پیروزی سیاسی بر علیه حکومت روم بود اما برای خدا پیروزی ایی ورای مرزها و حکومتهای زمینی. ادامه بدهیم به این سرود.

سپس زکریاء میگوید این شاخ نجات در مکان و جای خاصی در ارتباط خاصی با شخص خاصی خواهد بود:«در خانه بنده خود داود.» دو تا مفهوم در این جمله نهفته است: در خانه بنده خود داود، به این مفهوم که این رستگار کننده از نسل داود خواهد بود. و داود یکی از سرشناسترین و مقبولترین پادشاهان اسراییل بود. او کسی بود که خداوند او را محبت بینهایت نمود زیرا دل داود همواره با خداوند خدا بود. و خداوند یهوه به داود پادشاه این وعده را داد که نسل او تا به ابد پادشاه خواهد ماند. « و ذریت ترا که از صلب تو بیرون آید بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم نمود…و لیکن رحمت من از او دور نخواهد شد…و خانه و سلطنت تو بحضورت تا به ابد پایدار خواهد شد و کرسی تو تا به ابد استوار خواهد ماند.» ( دوم سموییل ۷ : ۱۲- ۱۶ )

در ضمن، در خانه بنده خود داود، به این مفهوم که این رستگار کننده در شهری که داود بدنیا آمد یعنی بیت لحم، بدنیا خواهد آمد. و میخوانیم که عیسای مسیح در شهر بیت لحم بدنیا میاید.(متی ۲: ۱ )

۷۰ چنانچه به زبان مقدسین گفت از بدو عالم انبیای او میبودند.

آمدن نجات دهنده تصمیم یک شبه خدا نبود! بلکه از قبل تعیین و اعلام شده بود. پس در این جمله تمام پیشگویی های خداوند از زبان قدیم توسط انبیاء اسراییل در خصوص آمدن نجات دهنده و آن کس که اسراییل را رستگار خواهد ساخت، تایید شده است. این همان ادعایی است که عیسای خداوند پس از رستاخیز خود از مرگ با شاگردان خود در میان گذاشت که « پس از موسی و سایر انبیاء شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود. » ( لوقا ۲۴ : ۲۷ ).

۷۱ رهایی از دشمنان ما و از دست آنانی که از ما نفرت دارند.

در این آیه به وضوح و روشنی زکریاء نبی از موقعیت سیاسی و اجتماعی اسراییل سخن گفته است. در رهایی عبارت اسارت نهفته است و اگر نه نیازی به رهایی نبود. اسارت در دست دشمنان. چه نوع دشمنی؟ « آنانی که از ما نفرت دارند.» و رومی ها از اسراییلی ها نفرت داشتند. بنا به سنت و شریعتی که مطیع آن بودند. و اینکه بتها و خدایان روم و یونان را نمیپرستیدند بلکه خدای یگانه، یهوه را پرستش میکردند. پس یک دشمن وقتی از شما نفرت دارد از همه چیز شما نفرت دارد. از شمایل شما. مسلما از دیدگاه و باور شما. از باور و ایمان شما. و از خدای شما، دشمن شما نفرت دارد. از شما نفرت دارد چون مانند او نیستی و مطیع سلطه و فرمان او نیستی. چون به باور دیکته شده و القاء شده او که به زور و جبر است تن نمیدهی.

۷۲ تا رحمت را بر پدران ما بجا آرد، و عهد مقدس خود را تذکر فرماید.

زکریاء نبی میگوید این تولد رستگار کننده، این شاخ نجات رحمت خود خدا بر پدران آنها بوده است، اما پدران آنها نیستند. پدران آنها زمانهایی پیش درگذشته اند. پس این به چه معناست؟ اصل اول این است که همانطور که نویسنده عبرانیان در باب ۱۱ میگوید، بسیاری در ایمان درگذشتند بدون اینکه پاداش ایمان خود را دریافت کنند. اما آنها نظر به ان پاداش ازلی دوختند که در انتظار آنها بود. زکریاء نبی میگوید که آن رحمت و شفقتی که خداوند به پدران آنها وعده داده بود، پدران آنها آن را ندیدند اما امروز بر فرزندان آنها مکشوف و عملی شده است. اصل دوم این است که: خداوند به عهدها و وعده های خود وفادار و پایدار است. او میگوید و او آن را به انجام میرساند( اشعیاء نبی ۴۶: ۸ – ۱۰ ). تنها نکته ظریفی که به احتمال زیاد برای انسان جسمانی قابل درک نیست این است که انجام و زمان انجام این وعده ها به خود خدا بستگی دارد نه به زمانها و نحوه هایی که ما انتظار داریم تا انجام یابد.

زکریاء نبی از یک وعده الهی و انجام آن توسط خود خدا سخن میگوید. و ان این است که خداوند به پدران آنها وعده این رحمت الهی را داده بود که از نسل داود، پادشاهی را برخواهد انگیخت که حکومت او بی زوال و ابدی است. خدای ما که نامش یهوه است، به پدران نسل فعلی زکریاء وعده چنین روزی را داده بود. و این را در ادامه سرود زکریاء میخوانیم.

۷۳ سوگندی که برای پدر ما ابراهیم یاد کرد.

لطفا در نظر داشته باشید که ابراهیم تقریبا دو هزار سال قبل از زکریاء نبی میزیسته است. و زکریاء با جسارت و شفافیت اعلام میکند، این شاخ نجات که در خانه بنده خود داود، بدنیا خواهد آمد، این پادشاه ازلی وعده ایی بوده است، سوگندی بوده است که خود خدا به ابراهیم خورده است. در تمام کتابمقدس، تمام ۶۶ کتاب، تنها در یک جا و فقط به یکنفر خداوند یهوه سوگند خورده است و آن خود ابراهیم بود. و این سوگند درست پس از آزمایش بزرگ ابراهیم در اطاعت او از یهوه در قربانی کردن تنها پسر خود که از ابراهیم و سارا در سن پیری برای آنها بدنیا آمده بود میباشد. یهوه پس از آنچه ابراهیم در بالای کوه موریا انجام داد به او چنین سوگند خورد: «و گفت خداوند میگوید بذات خود قسم میخورم چونکه این کار را کردی و پسر یگانه خود را دریغ نداشتی هر آینه ترا برکت دهم و ذریت ترا کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که بر کناره دریاست و ذریت تو دروازه های دشمنان خود را متصرف خواهند شد و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی.» ( پیدایش ۲۲: ۱۶- ۱۸ )

لطفا دقت کنید به این سوگند خدا به ابراهیم و شما به راحتی میتوانید سه وعده بزرگ را در آن ببینید. این درست آن وعده هایی است که زکریاء نبی به نحوی در سرود خود در تولد آن رستگار کننده، آن پادشاه ازلی نام برده است:

۱-ترا برکت بدهم و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت.

۲-ذریت تو مانند ستارگان آسمان و مثل ریگها افزون خواهد شد.

۳-ذریت تو دروازه های دشمنان خود را متصرف خواهند شد.

اما شاید شما سوال کنید انجام این سوگند خدا به ابراهیم در تولد عیسای مسیح چگونه روی داد؟ اجازه بدهید تا مابقی سرود نبوتی زکریاء نبی را در خصوص تولد عیسای مسیح بخوانیم.

۷۴ که ما را فیض عطا فرماید، تا از دست دشمنان خود رهایی یافته، او را بیخوف عبادت کنیم.

دقت کنید به عبارت « فیض عطا فرماید.» زکریاء نبی یک کاهن بود. او از مراسم دینی بخوبی باخبر بود. از شریعت بخوبی اطلاع داشت. اما جالب اینجاست که زکریاء نبی میدانست که این آمدن رستگار کننده، این شاخ نجات، این پادشاه ازلی، نه بواسطه تلاش و کارهای آنها و انجام مراسم و اطاعت از شریعت دینی بلکه تمام فیض عطا شده خود خداست. فیض زمانی به ما داده میشود که ما چیزی نمیتوانیم به خدا بدهیم! فیض زمانی به ما عطا میشود که ما شایسته دادن چیزی به خدا نیستیم. چرا؟ زیرا دل و نهاد و وجود آدمی از گناه و شرارت پر است. حتی کارهای خوب ما به گناه و خودخواهی و غرور ما آغشته است. خودمان را میخواهیم خشنود کنیم تا خدا را. و ما قصد میکنیم و تلاش میکنیم و مردم را به شورش در میاوریم که خود را بیشتر و بیشتر متقی نشان بدهیم، خودمان را بیشتر و بیشتر مذهبی نشان بدهیم، بیشتر و بیشتر شریعت و اصول دین را پیروی کنیم تا شاید پیروزی را از خداوند بدست بیاوریم. انگاری اکنون شایسته آن شدیم و قبلا نبودیم. خیر؟ زکریاء نبی دعا میکند تا شاید خداوند به آنها فیض خود را عطا کند، هدیه رایگان و بدون شایستگی ما، تا چه بشود؟ « از دست دشمنان خود رهایی یافته» که چکار کنند؟ تا «او را بیخوف عبادت کنیم

بار دیگر ما عبارت دشمنان را داریم. در ایه ۷۱ نیز همین عبارت رهایی از دشمنان را داشتیم اینجا بار دیگر زکریاء نبی آن را تکرار میکند. همانطور که گفتم در عبارت رهایی، اسارت نهفته است. اسارت در دست دشمن. دشمنی که در ایه ۷۱ از آنها نفرت داشت. و در این ایه میگوید خوف و ترس را بر آنها ریخته بود و آنها در خوف و ارعاب خدا را پرستش میکردند. در پشت درهای بسته. در زیر زمینها. در کلبه ها و باغ های دور افتاده.

اگر هیچکس از این آیه بخوبی یک معنای سیاسی و حکومتی را دریافت نکند، کلیساهای زیرزمینی و مخفی در کشورهای اسلامی و کمونیستی به خوبی با این ایه اشنایی دارند و موقعیت خود را در آن میبینند. به ایران و حکومت اسلامی آن نظر کنید و آنچه انها از بدو ۱۳۵۷ بر این سرزمین ایجاد کرده اند. نه تنها کاردهای خونریز انها، زندانهای انفرادی آنها، تجاوزهای جنسی و مالی و ناموسی آنها به ایمانداران مسیحی که از دین اسلام برگشته اند ترس و ارعاب را بر کلیسای خداوند و بر برادران و خواهران عیسای خداوند ریخته است بلکه همسایه ها و خویشان و نزدیکانی که برای حکومت اسلامی جاسوسی میکنند. بدینگونه هیچ پرستشی هر چند پر از ایمان و قوت الهی و اطمینان راسخ در شادمانی در نجات از جانب این عزیزان مانند بخوری خوشبو نزد خداوند بالا میرود حقیقت ترس و ارعابی که در دل این عزیزان است را نادیده نمیگیرد. زکریاء نبی برای پایان یافتن چنین روزی برای قوم اسراییل که در زیر سلطه حکومت مخوف روم بودند دعا میکند.

۷۵ در حضور او بقدوسیت و عدالت، در تمامی روزهای عمر خود.

زکریاء نبی در ایه ۷۲ گفته بود خداوند رحمت خود را بر پدران آنها با فرستادن رستگار کننده، شاخ نجات، پادشاه ازلی بعمل آورده است. اینجا دو شخصیت دیگر بزرگ خداوند یهوه را نام میبرد: قدوسیت و عدالت. در نوشته موسی در کتاب لاویان خداوند یهوه خود را چنین معرفی میکند: « زیرا من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمایید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.» ( لاویان ۱۲ : ۴۴ ) و در مزمور ۸۹ چنین میخوانیم: «عدالت و انصاف اساس تخت تو است، رحمت و راستی پیش روی تو میخرامد.» ( مزمور ۸۹ : ۱۴ )

زکریاء نبی نبوت میکند که خداوند شاخ نجات خود را، رستگار کننده خود را، پادشاه ازلی خود را فرستاده است تا انها را از دست دشمنانشان رهایی داده تا به انها ازادی بدهد تا آنها در این ازادی و این رهایی از دست دشمنان در تمامی روزهای عمر خودِ، اولا بدون ترس و خوف او را پرستش کنند. سپس آنها در قدوسیت و عدالت خدا زندگی کنند. یعنی چه؟ یعنی مانند خدا قدوس باشند و مانند خدا عدالت را اجرا کنند. و در حکومت روم و تعالیم باوری و اعتقادی آنها نه قدوسیت خدا خبری بود و نه عدالت خدا. آنها در فحشاء و فساد اخلاقی بسر میبردند و هنوز ادعای پرستش خدا یا خدایان را داشتند. بی عدالتی بیداد میکرد لیکن رومی ها و آنانی که وفادار به دولت و حکومت روم بودند تمامی مزایا و منفعتهای موجود سیاسی و حکومتی را دریافت میکردند. و این فقط در خصوص رومی ها نبود بلکه حتی در بین اسراییلیان بسیاری به روم خود را وابسته کرده و از نفوذ آنها برای نفوذ بر مردم استفاده میکردند. نهایتا در این زمان عدالت و برابری اجتماعی و سیاسی هیچ معنایی نداشت و اقشار ضعیف جامعه چه در بین اسراییلیان و چه در بین رومیان تحت ظلم و تبعیضات مذهبی و سیاسی و اجتماعی بودند.

۷۶ و تو ای طفل نبی حضرت اعلی خوانده خواهی شد، زیرا پیش روی خداوند خواهی خرامید، تا طریق او را مهیا سازی.

در اینجا زکریاء نبی به ماموریت و خواندگی پسر خود یحیی که بعدا به یحیای تعمید دهنده معروف میگردد اشاره میکند. نقش یحیی نقش آن «فدایی» ایه ۶۸، «شاخ نجات» آیه ۶۹ که در «خانه بنده خود داود» برافراشته میشود نبود. نقش او توسط خداوند باز کردن راه آن نجات دهنده و آن پادشاه ازلی بود که میامد. او در باره خود چنین به شاگردان و مردم گفت: «شما خود بر من شاهد هستید که گفتم من مسیح نیستم بلکه پیش روی او فرستاده شدم…میباید او افزون شود و من ناقص گردم.» ( یوحنا ۳ : ۲۸ و ۳۰ ) اگر یحیی مسیح نبود پس آمدن او چه سببی داشت؟آیا حقیقتا یحیای تعمید دهنده «طریق » عیسای مسیح را باز کرد و اگر کرد این به چه مفهوم میتواند باشد؟ پاسخ این سوال در دو مطلب نهفته است:

۱-تا پیشدانی خدا که توسط نبی خود فرموده بود که نبی ایی خواهد برخاست و راه را برای مسیح خداوند باز خواهد کرد به کمال برسد و هیچ حرفی که از دهان او صادر گشته است بی مقصد و بی ثمر نباشد.( اشعیاء نبی ۴۰: ۳ و ملاکی نبی ۴ : ۵ )

۲- تا شهادتی زنده و گویا برای قوم اسراییل باشد که شریعت موسی و مراسم مذهبی باعث نجات و رستگاری مردم نخواهد شد؛ تا به آنها ثابت شود که حتی تعمید برای آمرزش گناهان یحیای تعمید دهنده گناهان آنها را پاک نخواهد کرد بلکه خون مقدس و صلیب عیسای مسیح این را به کمال خواهد رسانید. این حقیقت دقیقا در آیه بعدی یا بیت بعدی سرود نبوتی زکریاء نبی خود را نشان میدهد.

۷۷ تا قوم او را معرفت نجات دهی، در آمرزش گناهان ایشان.

یحیای تعمید دهنده قوم اسراییل را درست در زمانی که قوم اسراییل در زیر تسلط و استبداد روم بسر میبرد و با تمام خصومتی که رومیان از اسراییلیان داشتند تعمید میداد. و با تمام ظلم و ستمی که بر آنان وارد میکردند، چه از حیث اخلاقی و چه از حیث اجتماعی، وقتی یحیای تعمید دهنده در رود اردن ایستاد و مردم را به توبه کردن از گناهان دعوت کرد در حقیقت او ریشه و عمق فساد اجتماعی را فقط در روم و حکومت او ندیده بود. وقتی رهبران مذهبی دین یهود نزد او آمدند تا از او تعمید بگیرند، یحیی آنها را «افعی زادگان» خطاب نمود.( متی۳ : ۷ ). با دادن این نصب به رهبران دینی یهود، یحیای تعمید دهنده نسل گذشته این قوم مذهبی اسراییل را مار و افعی لقب داده بود که این نسل کنونی از آنها زاده شده بودند! چرا؟ چرا باید یحیای تعمید دهنده به عوض مجهز کردن مردم بر ضد دولت روم که تاکنون در سرود نبوتی زکریاء خوانده ایم که چگونه بر قوم اسراییل دشمنی میکردند، بر علیه رهبران دینی قوم و حتی خود مردم ایستاده، انها را «بجهت آمرزش گناهان موعظه میکرد» ( لوقا ۳ : ۳ ) و انها را تعمید میداد؟

یحیای تعمید دهنده میدانست که او تعمید نمیدهد تا گناهان مردم را از آنها بردارد و آنها را رستگار سازد. بلکه با کار خود عظمت آنچه عیسای مسیح در حال انجام بود و انجام میداد را بزرگ و بزرگتر سازد که ورای فقط آب تعمید و فرورفتن در آن بود. به همین دلیل وقتی عیسای مسیح را دید که نزد او میاید تا از او تعمید بگیرد. یحیی او را به شاگردان خود نشان داد و گفت : « اینک بره خدا که گناه جهان را برمیدارد.» ( یوحنا ۱ : ۲۹ ). پس چرا یحیی تعمید میداد؟ پاسخ در دو مطلب اساسی نهفته بود:

۱-گناهان و شرارت روم هیچ ربطی به گناهان و شرارتهای شما ندارد! روم گناهکار است، اما شما نیز گناهکار هستید.

روم تعمید گرفتن برای آمرزش گناهان را نمیداند اما شما امروز از من تعمید خواهید گرفت تا اهمیت در قدوسیت و عدالت خدا زیستن را بدانید. پس توبه کنید از گناهان خود و عمل شایسته توبه از گناهان را انجام بدهید.

۲- تا به مردم ماهیت و ارزش ازلی و پایدار نجاتی که از جانب عیسای مسیح خواهد آمد را نشان بدهد.

زیرا آنانی که تعمید از گناهان میگرفتند دوباره گناه میکردند و امیدشان به تعمید بود تا گناهانشان را خداوند خواهد شست و مجددا گناه میکردند. لیکن در عیسای مسیح وقتی شخص یکبار توبه از گناهان خود کرد یکبار تعمید میگیرد نه صد بار! آنچه را که آب تعمید یحیای تعمید دهنده قادر نبود انجام بدهد، آن تعمید در ایمان به عیسای مسیح و مسح آتش روح القدس که بر ایمانداران خواهد نشست ( متی ۳ : ۱۱ )و آنها را در شباهت به مسیح بودن بر صلیب خواهد کشت و با مسیح به زندگی تازه و نوین برخواهد خیزانید( رومیان باب ۶ : ۱- ۱۴ ).

۷۸ به احشای رحمت خدای ما، که به آن سپیده از عالم اعلی از ما تفقد نمود.

کلمه احشای رحمت به مفهوم عمق شفقت و محبت خدای پدر است. این محبت خدا فقط در حرف نیست، نقل شیرین مجلس نیست! یا آن عبارت کتابی عشق که خیلی ها از آن به اشتباه در باره این محبت خدا برداشت کرده اند هم نیست. این محبت خدا سه کار را انجام میدهد:

۱-این محبت ابتدا مشتاقان و منتظران به خداوند را که تشنه قدوسیت و حکومت ازلی او هستند را در سراسر این کهکشان و این پهنای هستی به خود جذب میکند. ( خداوند از جای دور بمن ظاهر شد و گفت با محبت ازلی ترا دوست داشتم از اینجهت ترا به رحمت جذب نمودم. ارمیاء نبی ۳۱ : ۳ )

۲-سپس آنها را از سلطه و اسارت تاریکی بیرون میاورد. ( و پدر را شکرگزارید که ما را لایق بهره میراث مقدسان در نور گردانیده است. و ما را از قدرت ظلمت رهانیده. کولسیان ۱ : ۱۲-۱۳ الف.)

۳-خدا آنها را به حال خودشان رها نمیکند تا مسیر زندگی را طی کنند! بلکه خود خدا آنها را به «سپیده» ایی که از «عالم اعلی» پرفروغ گشته و درخشان گشته است هدایت و رهبری میکند. یعنی به شخص خود عیسای مسیح.(  بملکوت پسر محبت خود منتقل ساخت. کولسیان ۱ : ۱۳ ب)

یعنی نکته ظریف این آیه این است که عبارت «سپیده از عالم اعلی» یا « اناتولی اس افوس» یک اسم است. میتواند به یک شخص لقب داده شود. اکنون میتوانیم این آیه را بهتر درک کنیم. انگاری که بگوییم که خداوند بنا به فیض و محبت ازلی خود به ما این «سپیده از عالم اعلی» را بخشید،که قطعا این سپیده از عالم اعلی در وصف همان «فدایی» آن « شاخ نجات» آن « رهایی» دهنده است.

این برداشت شخصیت و مقام عیسای مسیح بعنوان «سپیده از عالم اعلی،» بلافاصله در جمله پایان این سرود نبوتی زکریاء خود را به قوتی عظیم مجددا نشان میدهد. گویی از خودمان بپرسیم که: این سپیده از عالم اعلی چه کاری را انجام خواهد داد؟ زکریاء نبی میگوید:

۷۹ تا ساکنان در ظلمت و ظل موت را نور دهد، و پایهای ما را به طریق سلامتی هدایت نماید.

زکریاء نبی میگوید این سپیده از عالم اعلی یعنی عیسای مسیح نجات دهنده آمده است تا نور خود را بر تمامی آنانی که در تاریکی بسر میبرند و در سایه مرگ هستند بتاباند و بدینوسیله آنها را، قدمهای آنها را، روش زندگی زمینی آنها را، جهان بینی و طرز تفکر آنها را همه و همه را به «طریق سلامتی هدایت نماید

چند تا کلمه را باید از نزدیک به ان نگاه کنیم. ترجمه « نور دهد» در زبان اصلی بعنوان یک مکاشفه یا اپیفنی آمده است. این عبارت فقط در رویا و تخیل نیست. عبارت اپیفنی به معنای ظهور عینی و جسمانی است. یعنی همان مکشوف شدن جسمانی آن «سیپده از عالم اعلی.» پولس رسول در نامه خود به تیطس مینویسد: «زیرا که فیض خدا که برای همه مردم نجات بخش است ظاهر (اپیفنی) شده. تیطس ۲: ۱۱ )

بار دیگر در این اعتراف زکریاء نبی در خصوص آنانی که در ظلمت و ظل موت هستند ما صدای اعتراض به سقوط اجتماعی، سیاسی و اخلاقی مردم اسراییل در زمان حکومت روم گنجانده شده است. تاریکی با خود اضطراب، ترس، ناامیدی، بی هدفی،خفقان، بی ثمر بودن را به همراه دارد. تمام اتفاقات شوم در شب روی میدهد. جانیان و دزدان و راهزنان و قاتلان و فاسقان و شهوترانان در شب فعال هستند. جایی که تاریکی هست نور نیست. هر چند خدا خالق هر دوی آنها میباشد. اما خداوند در تاریکی ساکن نیست بلکه در نور. زیرا در نور، آرامش، شادی، امید، ازادی، حرکت و بارآوری نهفته است.

امروز به جوامع گوناگون در سراسر دنیا نگاه کنید و شما بخوبی میتوانید عمق تاریکی را در تمام این سرزمینها مشاهده کنید. هستند انسانهای درمانده و ناتوان و تحت ظلم و ستم قرار گرفته در این تاریکی روزهای زندگی خود را بسر میبرند و در انتظار نور رهایی هستند. من یکی از آنها بودم. خفقان، ارعاب، جنگ، تنفر و کینه، فقر، فساد و ناامنی روزهایی بود که در سالهای ۱۳۵۹ تا  ۱۳۷۰ من با تمام گوشت و پوست و استخوان خود در ایران این سرزمین گناهکار و قاتل انسان تجربه کرده و با آن زندگی کرده بودم. و تنها امید من نوری بود که مشتاق آن بودم تا به من به زندگی من به آینده من هدف و نظم و انگیزه بدهد و نور نبود.

« پله پله بر میشد ایگناستیو

بدنبال سپیده دمان میگشت و سپیده دمان نبود.»

اما لطفا در نظر داشته باشید که هر دو اسم تاریکی و موت که نصیب من بود و نیز نصیب انسان گشت فقط ثمره حکومتهای زمینی نبودند بلکه ثمره اصلی آن از گناه آدم اول است. من خود یک گناهکار بودم درست زمانی که حکومت من فاسد بود و بنام خدا جنایت میکرد. ثمره این چه بود؟ مزمور نویس میگوید: «آنانی که در تاریکی و سایه موت نشسته بودند که در مذلت و آهن بسته شده بودند. زیرا به کلام خدا مخالفت نمودند و به نصیحت حضرت اعلی اهانت کردند. و او دل ایشان را به مشقت ذلیل ساخت، بلغزیدند و مدد کننده ایی نبود.» ( مزمور ۱۰۷ : ۱۰- ۱۲ )

برای ما خیلی راحت است که تمام تاریکی و ظلم جامعه خود را به گردن حکومت های خود بیاندازیم و تا حدود بسیار زیادی نیز حق داریم که چنین کنیم. زیرا ما نسل داغ زده و سوخته و ویران شده هستیم بدلیل حکومتهای جبار و ظالم خود. اما این تمام دلیل تاریکی و مرگ ما نیست. ما خود گناهکار هستیم و باید به آن اعتراف کنیم.( این حال بسیاری از شما را تلخ میکند. هستند تلویزیون های بقولنا مسیحی هرگز نه به ظلم جامعه و نه به گناه ما اشاره میکنند. ارمیاء نبی تقریبا ۲۶۰۰ سال پیش چنین در باره آنها نوشت: « و چونکه جمیع ایشان چه خرد و چه بزرگ پر از طمع شده اند و همگی ایشان چه نبی و چه کاهن فریب را به عمل میاورند. و جراحت قوم مرا اندک شفایی دادند چونکه میگویند سلامتی است سلامتی است با آنکه سلامتی نیست. ارمیاء نبی ۶ : ۱۳- ۱۴  )

حقیقت در این است که خدا در ابتدا نور را از دل تاریکی بیرون آورد و به هستی نظم بخشید. او همه چیز را در صلح و سلامتی مطلق که به زبان عبری همان «شالوم » است آفرید. این شالوم مطلق خدا در تمام جوانب خود به زیبایی عمل میکرد. با گناه تاریکی به هستی بازگشت و بی نظمی همه چیز را فراگرفت. به همراه این بی نظمی و عدم شالوم، مرگ وارد شد. گناه با خود مرگ را به همراه آورد. مرگ آنچه نبود که خدا در ابتدا خلق کرده باشد. مرگ خواست خدا نبود، لیکن ثمره نااطاعتی از اراده خدا بود. تاریکی در جسم و زندگی و بر روی روابط انسانها با خدا و با انسانهای دیگر و انسان با خودش بود لیکن مرگ مستقیما به زندگی انسان پایان میداد در حالی که او باید تا به ازل با خدا میزیست. مرگ این را مخدوش ساخت. پس تاریکی و مرگ هر دو ثمره گناه است. و همه ما بدون استثناء مقام و رتبه خود در هر دوی آن اسیر هستیم و در هر دوی آن بسر میبریم واز هیچکدام این دو مفر نجاتی نیست. مگر اینکه!

مگر اینکه خود خدا، خالق و هستی دهنده همه چیز، مالک بر همه چیز، اراده کند که آن را محو سازد. هم تاریکی را و هم مرگ را! که ساخت! چگونه با فرستادن نور مطلق خود. با مرگ عیسای مسیح بر روی صلیب بدلیل گناهان ما. با فرستادن «سپیده از عالم اعلی.» یوحنای رسول در خصوص او نوشت: «آن نور حقیقی بود که هر انسان را منور میگرداند و در جهان آمدنی بود. یوحنا ۱ : ۹ » عیسای مسیح در زمان زندگی خود بر روی زمین فرمود: « من نور عالم هستم، کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود بلکه نور حیات را یابد. یوحنا ۸ : ۱۲ و همچنین فرمود:«مادامی که در جهان هستم نور جهانم. یوحنا ۹ : ۵ »

و او رو به مارتا خواهر ایلعازر نموده و چنین فرمود: «من قیامت و حیات هستم، هر که به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هر که زنده بود و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مرد. یوحنا ۱۱ : ۲۵ »

در خصوص این حقیقت الهی که با آمدن عیسای مسیح بنا به اراده خدای پدر به تحقق پیوست. پولس رسول چنین مینویسد: «اما الحال آشکار گردید به ظهور نجات دهنده ما عیسای مسیح که موت را نیست ساخت و حیات و بی فسادی را روشن گردانید بوسیله انجیل. دوم تیموتی. ۱ : ۱۰ )

زکریاء نبی چنین نبوت کرده است که عیسای مسیح خداوند: این فدایی، این شاخ نجات، این پادشاه ازلی، این رهایی دهنده، این رحمت الهی خدا، این فیض عطا شده خدا به ما، این سیپده از عالم اعلی، این نور الهی مکشوف خواهد شد. جسم خواهد گرفت و ما را از تاریکی و موت رهایی داده و پاهای ما را یکبار دیگر بسوی «شالوم» این صلح پایدار و ازلی خود خدا، خود خدا، رهبری خواهد کرد. دقت کنید که زکریاء نبی نگفت به طرقها یا به راهها بلکه «ادون» اسم مفرد یعنی به یک راه هدایت خواهد کرد. نگفت به طروق سلامتی بلکه به طریق سلامتی. چرا؟ زیرا راه سلامتی دیگری وجود ندارد به غیر از آن راه سلامتی که عیسای مسیح آن را با تولد و زندگی و مرگ و قیام خود برای ما مهیا ساخته است. هر راه دیگری بجز این راه، راه اغتشاش، بی نظمی، خودکامگی، استبداد انسانی، و نهایتا تاریکی و مرگ را با خود به همراه خواهد آورد.

پایان سخن

در استانه تولد عیسای مسیح خداوند هستیم و من از شما فقط یک سوال دارم: آیا در تاریکی ساکن هستی یا در نور؟ اگر گمان میکنی که در نور هستی این نور چیست و کیست؟ منبع آن کجاست؟ ثمره آن تاکنون چه بوده است؟ نور و تاریکی در تضاد و نابرابری با همدیگر هستند. لیکن اگر ما انسان هستیم و در جسم و از جسم ما در گناه هستیم. ما در گناه زاده شده ایم. و این گناه با خود خشم و لعنت و مرگ را آورده است. اگر منکر این هستید، صفحه حوادث روزنامه امروز را باز کنید و نگاهی نزدیک به آن بیاندازید تا عمق فساد و شرارت گناه را بر روی زمین و بر جان و فکر انسان ببینید! چه بسا خود شما یکی از آنها باشید کمااینکه روزی خود من آنجا بودم. گناهکاری فاسد و از همه بیشتر مستحق تاریکی مطلق و مرگ ابدی. اما خدا را شکر برای فیض عظیمش برای رحمت بیکرانش برای محبت ازلی اش که مرا مجذوب خود ساخت و مرا از تاریکی بیرون کشید و مرا در نور پرفروغ فرزند یگانه خود عیسای مسیح قرار داد.

دوست عزیز! این فیض از آن تو نیز میباشد. این نور برای تو نیز آمده است. او آمده است تا تو را از تاریکی و سلطه آن و از مرگ و سرانجام آن یکبار و برای همیشه رهایی بخشد. ما مسیحیان دوست داریم خیلی زود تولد مسیح را جشن بگیریم و بپریم به روز کریسمس و تولد مسیح و شاد شویم! اما اجازه بدهید تا امروز با زکریاء نبی همدرد شویم که چگونه این پیرمرد مشتاق آمدن این نور ازلی و این نجات دهنده تمام عمر خود را سپری کرده بود. یا شمعون پیر که تا زمان پیری در انتظار نجات دهنده بود تا چشمانش بر او بیافتد.

تو چه؟ آیا تو در انتظار نجات دهنده هستی؟ من با تو همدرد هستم و درد ترا میدانم زیرا من نیز امروز و این روزها را به آن روزهای بدون نور مسیح میاندیشم که چقدر در تاریکی بودم و اکنون ارزش و بهای آن را میدانم. بیا دوست من! ای ایرانی! تو نیز او را بطلب! این نجات دهنده را، این رهاننده را این نور بیزوال و ازلی که تا به ابد پایدار خواهد بود و حکومت او را هیچ زوال و پایانی نیست. تو نیز او را بطلب! دعا کن که خداوندا دل این گناهکار را دریاب! مرا از گناهانم رهایی ببخش که به آن نزد تو اعتراف میکنم. خدایا مرا از ظلم و ستم این حکومت فاسد و مستبد رهایی بده و نور خود را در سراسر این سرزمین من بتابان تا همه این نور را دیده و با آن از تاریکی و مرگ رهایی یابند. خداوندا، صلح و ارامش ترا میطلبم. تو آن صلح من هستی پس تو امروز در زندگی و فکر و جان و روح من قدم بگذار. در نام عظیم عیسای مسیح خداوند و نجات دهنده خود این را از تو میطلبم. آمین

 

 

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...