یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / نگاهی دیگر به کتاب مکاشفه، زمان آخر نزدیک است، استوار بایست!

نگاهی دیگر به کتاب مکاشفه، زمان آخر نزدیک است، استوار بایست!

نگاهی دیگر به کتاب مکاشفه به قلم یوحنای رسول
پایان نزدیک است، خدای ما پیروز است، استوار بایست!
نوشتۀ: ح.گ
آنچه کتابمقدس مسیحی در اختیار ما قرار داده است تا در ایمان و دانش مسیحی رشد کنیم بی نظیر است! بیهوده نیست وقتی در می یابیم نهضت پروتستان زمانی به اوج خود رسید و بقولنا جانی تازه یافت و با قدرت پیش رفت که کتابمقدس را به زبان عامۀ مردم خود ترجمه نمود. افرادی مانند وایکلیف، تیندل و بعدها در آلمان، مارتین لوتر، کتابمقدس را به زبان مردم خود ترجمه کرده و بدینگونه آتشی عظیم شعله ور گشت که تخت پاپها و قدرت و سلطه گرایی روم و پادشاهان زمان خود را ویران ساخت. و دقیقا یکی از دلایلی که نهضت پروتستان در روم نتوانست نفوذ کند این بود که به دلیل قدرت پاپها در روم و شدت شکنجه و آزاری که از جانب آنان انجام میشد، کتابمقدس هرگز به زبان عامۀ انان ترجمه نگشت و در دسترس آنان قرار نگرفت. این بی دلیل نیست که در طول تاریخ گسترش اسلام حفظ و مطالعه و تدریس کتابمقدس ممنوع بوده است. متفکرین اسلامی دلیل این ترس خود از داشتن و پخش کردن کتابمقدس در سرزمین خود را جعلی بودن کتابی که در دست میلیونها مسیحی و هزاران کلیسا بوده و هست و خواهد بود میدانند! تجربۀ مسیحیت ثابت کرده است، سرزمینی که به کتابمقدس به زبان اصلی خود با فراوانی دست یافت، آن را مطالعه و بررسی کرد، ان را معیار و میزان، در واقع تنها معیار و میزان الهیات مسیحی دانست، آن سرزمین به زودی بسوی درکی تازه و عمیق از: معنای انسانیت، آزادی، روابط صلح جویانه با همه، محبت، بخشش، احترام گذاشتن به عقاید و باور دیگران، و دیگر ثمرات نیکوی کلام خداوند میباشد.
از اینرو این ما را، بعنوان ایمانداران مسیحی ایرانی، باید بر آن دارد که این کتابمقدس را با هدایت روح القدس خداوند روزانه و مستمر مطالعه کرده، بر آن دقیق شده، و صادقانه و وفادارانه آن را تعلیم و تدریس بدهیم.
در این راستا این مقاله قصد دارد تا از کتابی از میان کتابقمدس با شما سخن بگوید و شما را به این امر مشوق شود که آن را دقیقتر خوانده و از آن برای ایمان خود بهره بگیرید که به نظر میرسد توسط بسیاری از واعظین و معلمین ایرانی سهل انگاری شده یا کم اهمیت جلوه داده شده است؛ و آن کتاب مکاشفۀ یوحنای رسول است. این مقاله قصد ندارد تا تمام این کتاب را برای شما بررسی کند، بلکه چهارچوب و زیر بنای این کتاب را برای شما بازگشایی کند تا شما را بر آن دارد که به خواندن آن تشویق شده و آن را با درک و نمایی تازه نگاه کنید، اگر که تاکنون چنین نکرده اید.
اولین سوال عمومی!
” این کتاب برای ما نوشته نشده است، مرموز است، نباید آن را خواند.” این چه بسا دیدگاه خیلی از ماها بوده و باشد. سوال این است که آیا چون درک کتاب مکاشفه بسیار سخت و دشوار است نباید آن را خواند؟ آیا خداوند از ما نخواسته است تا آن را خوانده و بفهمیم زیرا آن را نمی فهمیم!؟ این آن نیت و قصد عیسای مسیح وقتی این مکاشفه را به یوحنای رسول میداد نبود. اتفاقا در همان ابتدای این کتاب میخوانیم که ” خوشابحال کسی که میخواند و آنانی که میشنوند کلام این نبوت را و آنچه در این کتاب مکتوب است نگاه میدارند چونکه وقت نزدیک است.” ( ۱: ۳ ) در فصل ۲۲ آیۀ ۶ میخوانیم ” و مرا گفت این کلام امین و راست است و خداوند خدای ارواح انبیاء فرشتۀ خود را فرستاد تا ببندگان خود آنچه را که زود میباید واقع شود نشان دهد.” و نهایتا در همین فصل آیۀ ۱۰ میخوانیم که پیام و آنچه مسیح میخواست تا با پیام این کتاب، کلیسا و ایمانداران مسیحی در طول تاریخ از آن بدانند برای ما مُهر و مُوم نشده است بلکه برای درک آن باز است. ” و مرا گفت کلام نبوت این کتاب را مُهر مکن زیرا که وقت نزدیک است.”
اما در نظر داشته باشید که مُهر نبودن این کلام به این دلیل نباید باشد که هر معلم و هر واعظی از راه برسد و هر چه دل تنگش میخواهد از این کتاب برای ما بگوید و طوری با شما از این کتاب سخن بگوید که گویی تمام اسرار و رموز این کتاب و آنچه در آینده روی خواهد داد را فهمیده و سر درآورده است، به چنین معملینی گوش نکنید. خودتان را هرگز بازیچۀ بعضی از برنامه های تلویزیونی به اصطلاح مسیحی که روی پردۀ تلویزیون خودشان تمامی کتاب مکاشفه را برای شما نقاشی کرده و برای شما از سیر تا پیاز آن را نشان میدهند نکنید! کتاب برای ما مُهر نشده و برای خواندن ماست، اما به این دلیل نیست که ما قطعا همۀ آن را خواهیم فهمید. برای اینکه از جدیت و سخت بودن درک این کتاب واقف باشید لازم است بدانید که، تقریبا هیچکدام از پیشروان تحول و تغییر در مسیحیت در قرن شانزدهم، هس، لوتر، کلوین، زوینگلی، وسلی؛ یک تفسیر کامل و جامع از این کتاب ندارند! کلوین بر روی همۀ کتابها تفسیر دارد غیر از این کتاب. وسلی( جان) میگوید برای سالها او حتی لای این کتاب را باز نکرده بود، زیرا درک آن برایش سخت بوده است.
و این مقاله قصد این را ندارد که این کتاب را بررسی کند، بلکه قصد این است تا نمایی جامع از این کتاب به شما داده و شما را با پیرامون، ستونها، اساس، پیام مرکزی و کلی این کتاب آشنا کند، شاید این شما را بر این دارد که با دیدگاهی تازه به مطالعه و درک این کتاب، همین امروز آغاز کنید.
چه کسی آن را نوشته است؟
این آن سوالی باید باشد که از خودتان در مورد هر نوشتۀ کتابمقدس بپرسید. چه کسی این را نوشته است؟ با شناخت نویسنده، با بسیاری از حقایق موجود در نوشته آشنا میشویم. اما در بارۀ مکاشفه. دو نظر وجود دارد؛ نظر اول:
الف- یوحنا آن را نوشته است. چرا؟
. زیرا خودش، خودش را در کتاب معرفی میکند.۱:۱, ۴, ۹ , ۲۲: ۸
. او در جزیرۀ پتموس زندانی بوده است ( ۱: ۹ ) و این جزیره به هفت کلیسایی که نامه نوشته شده است نزدیک بوده است.
. دانش و ارتباط زندۀ او با نوشتجات عهد عتیق در طول این کتاب مشهود است.
. از پدران کلیسای اولیه، ایرانوس که شاگرد پلی کارپ بوده، و پلی کارپ که شاگرد یوحنای رسول بوده است چنین نقل قول شده است که : یوحنا این کتاب را نوشته است.
. عبارات ” کلمۀ خدا ” ، ” بره ” ، ” شاهد ” که در کتاب مکاشفه به چشم میخورد در دیگر نوشتجات یوحنا: انجیل یوحنا، سه رسالۀ او عینا تکرار و به نحوی به آن تاکید شده است.
. پدران کلیسا : پاپیاس( ۱۳۰- ۴۰ بعد از میلاد)؛ ایرانوس ( ۱۳۰- ۲۰۲ بعد از میلاد ) ؛ کلمنت اهل اسکندریه ( ۱۵۰- ۲۱۵ بعد از میلاد )؛ اوریجن ( ۱۸۵- ۲۵۴ بعد از میلاد)؛ تاریخ نویس کلیسا، ایسبیوس ( ۳۲۵- ۳۴۰ بعد از میلاد) ؛ جروم ترجمۀ کنندۀ کتابمقدس به لاتین ( ۳۴۰- ۴۲۰ بعد از میلاد) و آگوستین ( ۴۰۰ بعد از میلاد) همه با هم متفقا، یوحنا را نویسندۀ کتاب مکاشفه میدانند و آن را از کتابهای مرکزی و اصیل خوانده اند.
ب- یوحنا آن را ننوشته است. چرا؟
. این اسم ” یوحنا ” در آغاز و طول کتاب، یوحنای رسول نیست بلکه میتواند یک یوحنای دیگر باشد.
. این کتاب را همان شخص که به نام ” پیر ” در همان آیۀ اول رسالۀ دوم و سوم یوحنا آمده، نوشته است.
. یوحنا آن را ننوشته است زیرا شیوه دستوری و لغات یونانی بکار برده شده با دیگر نوشتجات یوحنا( انجیل یوحنا،رسالۀ اول تا سوم یوحنا) تغییر میکند.
برای پاسخگویی به این منتقدین باید گفت، دیدیم که نه تنها خود یوحنا خودش را معرفی میکند و شواهد بسیاری در کتاب، جزیرۀ پتموس، هفت کلیسای نزدیک به پتموس؛ پدران کلیسا نیز که با یوحنا بوده و شاگرد او بوده اند به این شهادت داده اند. در مورد دوم باید گفت، کتاب مکاشفه به خودی خود دشوار است. سبک و نگارش آن شاید با دیگر نوشتجات یوحنا فرق کند، اما دلیل بر حذف کردن یوحنا از نویسنده آن بودن نباید باشد زیرا دلیل برای متفاوت بودن لغت و جمله بندی و دستور زبان آن میتواند به نوع پیام و چگونگی داده شدن به یوحنا در رویا، و تصویرات گوناگون ربط داشته باشد. یوحنا باید برای ثبت کردن مکاشفۀ داده شده به او از دستور زبان متفاوتی استفاده میکرد.
چه زمانی نوشته شده است؟
این سوال نیز باید برای شما مهم باشد وقتی کتاب یا نامه ایی را از کتابمقدس مطالعه میکنید. با دانستن آن میتوانید موقعیت و شرایط زمانی را درک کنید و این به درک عمیقتر نوشتۀ مورد نظر یاری میکند. اما در خصوص کتاب مکاشفه و تاریخ نوشتار آن دو نظر وجود دارد:
الف- گروه اول معتقد هستند که در اواخر سالهای ۷۰ بعد از میلاد مسیح نوشته شده است.
این گروه اینگونه دلیل میاورند که، یوحنا از شکنجۀ مسیحیان در زمان نرون، امپراطور روم سخن میگوید. در ضمن عدد شیطان ۶۶۶ ، ۱۳: ۱۸، در زبان عبری اگر حروف آن را با زبان عبری در کنار هم بگذاریم برابر است با نام نرون. همچنین فصل ۱۳ در بارۀ ماجرایی که در سالهای قبل از ۷۰ بعد از میلاد در بارۀ زنده شدن نرون از مرگ و اینکه او نمرده است سخن گفته است( ماجرا اینگونه بود که پس از سوزانده شدن شهر روم، نرون فرار کرده و در قصر خود با کاردی خودش را میکشد اما جسد او هرگز در آن مکان پیدا نمیشود، بعدها خبر اینگونه تغییر میکند که نرون پس از زخمی کردن خود با کارد کشته نشد بلکه زنده مانده است و به زودی برای حکومت بر روم بازمیگردد).
ضمنا در ۱۱: ۱-۲ هنوز در بارۀ معبد اورشلیم سخن گفته شده است و ما میدانیم که معبد اورشلیم در سال ۷۰ بعد از میلاد توسط تیطس، امپراطور روم نابود میشود. پس معبد هنوز بوده است.
ب- گروه دوم معتقد هستند که این کتاب در اواخر سالهای ۹۹ بعد از میلاد نوشته شده است، بین سالهای ۹۵-۹۹ بعد از میلاد.
این گروه اینگونه دلیل میاورند که شکنجۀ شدید بر مسیحیان در زمان نرون نبود بلکه در زمان دومیتین ( ۸۱- ۹۶ بعد از میلاد) آغاز میشود. پدران کلیسا شهادت میدهند که یوحنا که در اواخر عمر خودش کشیش کلیسای افسس بود، به دلیل شهادت خودش و پایداری در ایمان مسیحی و تن ندادن به فرمان اطاعت و پرستش امپراطور، شکنجه میشود و به دلیل ترک نکردن ایمان خود به پتموس تبعید میگرد، او بعدا پس از عوض شدن دومیتین و آمدن امپراطور جدید در روم، از زندان آزاد شده به شهر افسس برمیگردد و در اواخر عمر خودش ، انجیل یوحنا، سه رساله و کتاب مکاشفه را مینویسد. پدران کلیسا زمان درگذشت یوحنا پس از ازاد شدن از پتموس را در اواخر سالهای ۹۹ بعد از میلاد میدانند.
نویسندۀ این مقاله با تاریخ دوم همراه است و تاریخ نوشتار این کتاب را در اواخر سالهای ۹۹ بعد از میلاد میداند.
شیوه و نحوۀ نگارش این کتاب چگونه است؟
این نیز یکی از سوالهای خوب و بجا در بارۀ درک شیوۀ نگارشی یک نوشته در کتابمقدس است. با آشنا شدن به شیوه و نحوۀ نگارش نویسنده، ما یاد میگیریم که به آن نوشته از آن سبک نگاه کنیم. بعنوان مثال، شما با اشعار حافظ مانند اشعار مولوی برخورد نمیکنید و با اشعار مولوی مانند فرودسی برخورد نمیکنید؛ و همینطور است وقتی شما اشعار نیما را با شاملو و شاملو را با سهراب سپهری میخوانید.
کتابمقدس از سبکها و شیوهای نوشتاری متفاوتی تشکیل شده است. نبوتی، سرود، اخلاقی، بشارتی، نامه، شرح حال. اما کتاب مکاشفه تنها کتابی است که تنها یک سبک ندارد بلکه از سه سبک نوشتاری تشکیل شده است و این به خودی خود به دشوار بودن آن اضافه میکند. آن سه سبک شامل:
. سبک آپاکلپتیک ( کلمۀ یونانی برابر است با بازگشایی سّر و آشکار کردن راز) یا همان مکاشفه. آشکار کردن رویدادها و وقایع از گذشته، زمان حاضر و زمان آینده.
. سبک نبوتی. پیشگویی از زمان آینده. در این کتاب به این عبارت تاکید شده است. ۱:۳و ۲۲: ۶-۷ و ۱۰و ۱۸- ۱۹
. سبک نامه. آغاز این نوشته مانند دیگر نامه های عهد جدید آغاز میشود. ” یوحنا به هفت کلیسایی که در آسیا هستند فیض و سلامتی بر شما باد.” ۱: ۴ و پایان نامه نیز مانند نامه های معمولی عهد جدید است. ” فیض خداوند ما عیسی مسیح با همۀ شما باد آمین.”
متمایز بودن این کتاب
کتاب مکاشفه تنها کتاب و نوشتۀ موجود در میان نوشتجات عهد جدید میباشد که بیشترین رجوع را با نوشتجات عهد قدیم دارد. شاید آیات و نام نویسندگان و انبیاء قدیم که یوحنا از آن در نوشتۀ خود استفاده کرده است به چشم نیاید، اما تاثیرگیری از نوشتجات عهد قدیم بی نظیر است. یوحنا در این کتاب از نوشتجات، تورات موسی، مزامیر، کتب اشعیاء نبی، حزقیال نبی، دانیال نبی، زکریای نبی و دیگر نوشتجات عهد قدیم استفاده کرده است.
نکتۀ دیگر اینجاست که وقتی به نامه ها به هفت کلیسای آسیا میرسیم، گمان ما این است که گویی عیسای خداوند فقط این نامه ها را به کلیسا فرستاده است و نه مابقی نوشتجات جدای نامه ها را. خیر! کل نوشتۀ مکاشفه در میان هفت کلیسا فرستاده شده است. به نظر میرسد که کل نوشتۀ مکاشفه بعنوان مثال به کلیسای افسس فرستاده میشود، در حالی که در آن نامه به شش کلیسای دیگر نیز بوده است. یعنی کلیسای افسس میتوانست نامۀ عیسای مسیح به کلیسای اسمیرنا و پرغامس یا فیلادلفیا را نیز بخواند و همچنین مابقی نوشتجات در این نامه، یعنی تمام ۲۲ فصل را (اگر فصلبندی امروزی را در نظر داشته باشیم) و کلیسای پرغامس یا اسمیرنا یا طیاطیرا، نامۀ عیسای خداوند به کلیسای افسس و مابقی آن را میتوانست بخواند. به نظر نویسندۀ این مقاله در حقیقت هر هفت کلیسای مذکور در این نامه کل نوشتۀ مکاشفه را دریافت میکنند. احتمال این زیاد است که مثلا کلیسای افسس نامه را از جانب فرستادۀ یوحنای رسول دریافت کرده است. و چون اولین کلیسایی است که نامه را میگیرد؛سپس با دقت لازم و شرایط خلل ناپذیر رونوشت کردن نامه توسط افراد برگزیده، این نامه برای کلیسای افسس رونوشت شده، کلیسا آن را برای خود حفظ کرده؛ سپس آن را به کلیسای بعدی فرستاده و این عمل میان هر هفت کلیسا تکرار شده باشد. به این روش، هر کدام از این کلیساها یک رونوشت از این نامۀ بسیار مهم یوحنای رسول را برای خود حفظ میکنند.
موضوع اصلی چیست؟
برای درک نوشتجات کتابمقدس باید در پی این باشید که پیدا کنید پیام مرکزی آن چیست. تمامی رسالات عهد جدید، ذره ذره با خواندن و مطالعه کردن تمام نامه تصویری واضح و واضح تر به شما برای پیام مرکزی میدهد. در پایان نامه است که شما درک میکنید، پیام مرکزی این نامه چه بود. کتاب مکاشفه بر عکس این عمل کرده است. پیام مرکزی این نامۀ طولانی در همان ابتدا به ما داده شده است. اینکه عیسای مسیح اول و آخر است. او تا ابدالاباد زنده است. او خداوند و پادشاه هستی میباشد. وقتی عیسای مسیح این مکاشفه را به یوحنا داد تا آن را ثبت کند و از خوانندگان آن بخواهد تا این را بخوانند قصد داشت تا این موضوع اصلی را در همان آغاز به خوانندۀ خود بدهد: خدای زندۀ ما برنده و پیروز است. به رغم تمامی رنجها و مصیبتها خدای ما پیروز است، اوست که صاحب کلید مرگ و زندگی میباشد. اوست پیروزمند بر شیطان، مرگ، تمامی قدرتهای شیطانی و زورمندان این دنیا. اما چگونه این موضوع در این کتاب خود را نشان داده است:
. با اشاره کردن به شکنجه و آزار ایمانداران به مسیح. خود یوحنا که تبعید شده بوده است. کلیسای افسس که در دورۀ بسیار سخت شکنجه بوده است.( ۲: ۳ ) کلیسای اسمیرنا در ۲: ۹- ۱۰ که در شکنجه و آزار بوده است. ایماندار مسیحی بنام آنتیپاس که در شهر پرغامس به شهادت رسیده است، ۲: ۱۳ . و این اعلام شکنجه و آزار مسیحیان در سراسر دنیا، شهیدانی که برای اجرای عدالت نزد خدا فریاد میزنند.
. تمام این وقایع و آزار و شکنجه زمینه را برای آمدن مظفرانۀ دوم عیسای مسیح آمده میکند. و ما آمدن او را بر روی زمین شاهد هستیم که برای داوری در زمان آخر به همراه فرشتگان خود نزول میکند.
. و در پایان نابودی شیطان و مرگ، نابودی نبی دروغین، دشمنان و منکران به عیسای مسیح را داریم و تثبیت شدن پادشاهی خدا را بر روی زمین.
برداشت و تفسیرهای متفاوت در خصوص این کتاب در بین ایمانداران مسیحی
چهار دیدگاه متفاوت در خصوص تفسیر کلی این کتاب در بین متفکرین و منتقدین مسیحی وجود دارد این چهار گروه شامل: پرتریسم ( یا رویداد انجام شده)، ایده‏الیزیم ( رویداد تصوری)، هیستروسیزیم ( رویداد تاریخی) و فیوچریزیم ( رویداد آینده) میباشد. اما آنها چه میگویند؟
الف- پرتریسم. این گروه معتقد هستند که وقایع کتاب مکاشفه قبلا روی داده و تمام شده است. دیگر نیازی به تمرکز کردن بر آن نیست.
ب- ایده‏الیزیم. این گروه معتقد هستند که برای درک مکاشفه باید تمامی رویاها، تصاویر خیالی و دیگر اشکال عجیب و غریب را نادیده گرفت و آنها را بعنوان یک پیام اخلاقی که در خود دارند نگاه کرد.
پ- هیستروسیزیم. این گروه معتقد هستند که رویداد کتاب مکاشفه در بارۀ تاریخ کلیسا در زمان اولیه، در زمان حال و زمان پیشرو تا آمدن عیسای مسیح میباشد.
ت- فیوچریزیم. این گروه معتقد هستند که وقایع کتاب مکاشفه در بارۀ آینده کلیسا و دنیاست. وقایعی که بر هر دو پیش خواهد آمد.
سوال اینجاست کدامیک از این چهار برداشت درست است؟ با کمی دقت ما در خواهیم یافت هر کدام از این چهار گروه تا حدودی برداشتی درست از این کتاب دارند اما برداشت آنها کلی و نهایی نمیتواند باشد. به نظر نویسندۀ این مقاله، کتاب مکاشفه ترکیبی از هیستروسیزیم و پرتریزیم و اندکی فیوچریزیم میباشد. ایده‏الیست ها نمیتوانند درست بگویند زیرا تصاویر داده شده در این کتاب گاها به خودی خود با ما گفتگو کرده و با ما از رازی الهی سخن میگویند.
چگونه باید این کتاب مطالعه شود؟
چند پیشنها سازنده و مفید:
الف- این کتاب را نه با سهل انگاری چون تصاویر و اشکال آن خیالی هستند بخوانید بلکه با دقت و تمرکز به پیام مرکزی و جزییات آن.
ب- آن را طوری بخوانید که انگاری عضوی از کلیسای افسس هستید و یوحنا این را برای شما و کلیسای شما نوشته است؛ بقولنا با دیدگاه ایمانداران اولیه آن را بخوانید.
پ- سعی کنید مطالعۀ خودتان را از این کتاب با بیاد آوردن کتب عهد عتیق مانند دانیال نبی، حزقیال نبی، اشعیاء نبی، زکریای نبی که تاحدودی آپاکلپتیک و رازهای الهی را در آن با دادن تصاویر آسمانی بیان میکنند در یک ارتباط بدانید. مانند کتاب دانیال نبی فصل ۷ آیۀ ۹ و فصلهای ۱۳ تا ۱۴ و فصل ۱۰ آیات ۵ و ۶ را با کتاب مکاشفه فصل ۱ ایۀ ۷ و فصلهای ۱۲ تا ۱۵ در کنار هم بگذارید، نه اینکه مانند همه باشند، بلکه به دادن چنین تصاویری که خداوند قبلا به افرادی دیگری به غیر از یوحنای رسول نیز داده بود آشنا شوید.
بخش بندی کتاب مکاشفه
این کتاب در نمایی کلی به شش بخش تقسیم شده است:
الف- از فصل ۱ آیۀ ۹ تا آیۀ ۲۰٫ نما و تصویری از عیسای مسیح
ب- از فصل ۲ ایۀ ۱ تا فصل ۳ آیۀ ۲۲٫ هفت نامه به هفت کلیسای آسیا( ترکیۀ فعلی)
پ- از فصل ۴ آیۀ ۱ تا فصل ۵ آیۀ ۱۴٫ بارگاه الهی
ت- از فصل ۶ آیۀ ۱ تا ۱۶ آیۀ ۲۱٫ سه بلای فرستاده شده.
ث- از فصل ۱۷ آیۀ ۱ تا ۱۹ آیۀ ۲۱٫ سقوط روم. شیطان.
ج- از فصل ۲۰ آیۀ ۱ تا ۲۲ آیۀ ۵٫ پادشاهی خدای زنده بواسطۀ عیسای مسیح بر روی تمام هستی.
خواندن کتاب مکاشفه با تفسیر
پس از صعود عیسای مسیح به آسمان، کلیسای او بر روی زمین به شدت در جفا قرار گرفت. ابتدا توسط یهودیان سپس توسط رومیان. مشکل چه بود؟ روم قصد داشت تا یک مذهب مرکزی بر تمام روم حکومت کند. و این مذهب را همه باید اطاعت میکردند. دین یهودیان برای حکومت روم به رسمیت شناخته شده و فعالیت آنها مجاز بود. تنها مسیحیان بودند که مانند خاری در چشم پادشاهان روم، مذهب،خدایان و فیلسوفان و متفکرین رومی بودند. چرا؟ زیرا برای مسیحیان قیصر خدا نبود. بلکه فقط عیسای مسیح خدا بود. مسیحیان وارد معبد رومیان نشده،به خدایان بسیاری معتقد نبوده، و در مراسم مذهبی رومیان شرکت نمیکردند. برای آنها عیسای مسیح تنها خدای زنده بود و بس.
در زمان یوحنا رسول، دومیتین، امپراطور روم شد ( ۸۱- ۹۶ بعد از میلاد) او ماجرای زنده شدن نرون را جدی گرفت. دستور داد تا همه او را پرستش کنند. او همچنین لایحه ایی را در سنای روم تصویب کرد که حتی امپراطور زندۀ وقت نیز مانند یک خدای زنده پرستش شود. در برابر نامش زانو زده شده و برای او قربانی کرده و او را بپرستند. در همان ابتدای کتاب مکاشفه میخوانیم که یوحنای رسول بر ایمان خود به عیسای مسیح ایستاده است و تن به پرستش خدایان روم و امپراطور نداده بلکه عیسای مسیح را پرستش کرده و به انجیل او شهادت داده است. ( ۱: ۳)
یوحنا بر این شکنجه و آزار روم پیروزمند گشته بود اما اخباری از ایمانداران در کلیساهای اطراف بگوش میرسید که ناامید کننده بود. آنها در ایمان خود ضعیف شده، دلسرد شده، با دنیای بیرون هماهنگ شده، و آن ایمان اولین خود را به عیسای مسیح از دست میدادند. فشار و شکنجه زیاد شده بود، عیسای مسیح که بر طبق بشارت شاگردان او روزی بازمیگشت و بر تمام دنیا داوری میکرد هنوز برنگشته بود. تکلیف آیندۀ آنان و فرزندان آنان چه بود؟( این شرایط چقدر به زمان و محیط امروزی ایمانداران مسیحی در کشورهایی اسلامی، آفریقایی، کمونیستی، خاورمیانه نزدیک است. آمار نشان داده است که تعداد مسیحیانی که در قرن دوهزار به شهادت رسیده اند، شکنجه و آزار دیده اند از تمام طول تاریخ مسیحیت بیشتر است! در ضمن آمار به ما نشان داده است که قریب به دویست میلیون نفر مسیحی در سراسر دنیا در شکنجه و آزار است. همچنین آمار نشان میدهد که در سال ۲۰۱۰ در کشور نیجریه روستاهای مسیحی در این سرزمین توسط مسلمانان نابود شده و همۀ آنان قتل و عام شده اند. در هندوستان در روستای اورسیا تعداد هفتاد هزار مسیحی توسط مسلمانان قتل و عام شده اند. در اندونزی بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲ تعداد ده هزار مسیحی توسط مسلمانان به شهادت رسیده اند. در عراق از زمان سقوط صدام حسین تا امروز قریب به اکثر مسیحیان مجبور به ترک خانه و سرزمین خود شده اند. در ایران مسیحیان به دلیل ترک از دین اسلام و شهادت دادن به نام مسیح و داشتن کلیسای خانگی بازداشت شده، زندانی شده و در طول حکومت اسلامی شاهد شهیدانی از قبیل ، سودمند، هوسپیان مهر، دیباج، توریان و بسیاری گمنام بوده ایم.) در یک چنین شرایط سخت و دشواریست که عیسای خداوند با یوحنای رسول سخن میگوید. گویی خداوند پردۀ تمامی راز آیندۀ خود را برای لحظه ایی برای غلام خود و برای ما بکنار زده است و آنچه او بر تمام هستی اجرا خواهد کرد: نابودی شیطان، نابودی دشمنان مسیح و مسیحیت، نابودی رنج و جفا و درد و اشک، را به آنها نشان میدهد. و به آنها چنین مژده میدهد که پایان نزدیک است، خدای ما پیروز است، استوار بایستید و از ایمان خود دفاع کنید.
غلبه آمدن
دقیقا به همین دلیل است که واژۀ غلبه آمدن در پهنای این کتاب به چشم میخورد.
الف- غلبه آمدن در آغاز کتاب. در همان آغاز کتاب در نامه هایی که به هفت کلیسا فرستاده میشود. در تمام این هفت کلیسا ضعف و ناتوانی و دلسردی و ناامیدی وجود دارد؛ اما عیسای مسیح به تمام این هفت کلیسا وعده میدهد که اگر آنها بر این دوران درد و رنج و شکنجه و آزار؛ دوران دفاع کردن از ایمان مسیحی خودش، آن ایمانی که روزی شاگردان مسیح از آن سخن گفتند، پدران کلیسا برای آن جان خود را دادند؛ اگر این بر این دوران ” غلبه ” آیند، پاداشی عظیم در انتظار آنها میباشد. ۲: ۷ و ۱۱و ۱۷ و ۲۶ ؛ ۳: ۵ و ۱۲ و ۲۱ .
ب- غلبه آمدن در وسط کتاب. در میانۀ کتاب هستیم که مبارزه و غلبه آمدن بر شیطان و نیروهای اهریمنی فرمان داده شده است. که ایمانداران مسیحی با قوت خون مسیح و پاری گرفتن از او، بر شیطان و نیروهای پلید زمینی و اسمانی پیروز و غلبه خواهند یافت. ۱۲: ۱۱
پ- غلبه آمدن در پایان کتاب. در پایان کتاب فصل ۲۱ آیۀ ۷ هستیم که میخوانیم، آنانی که بر تمامی رنجها، شکنجه ها، مصیبتهای زمینی، شیطان و نیروهای پلید شیطانی غلبه کرده باشند، میراث وعده داده شده را از دستان خود خدا دریافت خواهند کرد.
پایان سخن
ایماندار مسیحی! برادر و خواهر عزیز!
کتاب مکاشفه به شما نوشته نشده است، اما قطعا برای شما نوشته شده است. راز نهفته شده در این کتاب عظیم است و آن این است که با پایداری در ایمان مسیحی در این دنیا بسیار سخت و دشوار است. خطرات متعددی شما را تهدید میکند:
الف- دلسردی در ایمان به دلیل شرایط موجود؛ و سرد شدن آن آتش اولیۀ محبت شما به عیسای مسیح و کلیسای او. ببین آن را چگونه باید بازیابی، آن را طلب کن اگر چنین شده ایی.
ب- اسیر تعالیم دروغین معلمین و شبانان دروغین شدن و باعث شدن که از ایمان مرکزی و نخستین بشارت داده شده در کتابمقدس و پدران کلیسا فاصله گرفتن. مسیحیت فرقه های متعددی دارد، اما مسیحیت فرقه نیست. مذهب هم نیست. مسیحیت خود مسیح عیسی است. تعلیم او کتابمقدس است. تمام کتابمقدس از او و در بارۀ او سخن میگوید. این کتاب را بخوان. به آن تمرکز کن. تشخیص و تمییز دادن تعالیم دروغین را بر اساس و معیار این کتاب بسنج. روح و جان خودت را از گمراهی حفظ کن.
پ- با دنیا رفتن و هم رنگ دنیا شدن. ما از دنیا بیرون خوانده شده ایم اما به دنیا فرستاده شده ایم نه اینکه تافته ایی جدا بافته باشیم بلکه در این دنیا نور و نمک باشیم. نور و نمک بودن این است که شما نمک و نور دنیا را جذب نکنید. زرق و برق دنیا و شهرت و قدرت دنیا؛ جاه طلبی و خوش گذرانی و سخن گفتن و عمل کردن اندک. این مسیحیت نیست. آنانی که نام مسیح را بر خود دارند و از او سخن گفته و به او شهادت میدهند قطعنا در این دنیا آزار و شکنجه خواهند دید. اگر شما تا الان چنین آزار و شکنجه ایی ندیده اید، بار دیگر به ایمان خودتان، توبۀ خودتان و قبول کردن عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده برای خودتان نظر و تفکر کنید. یا این درست است و دومی درست نیست. یا دومی درست است و اولی از همان اول درست نبوده است!
بایست! بر ایمان خودت به عیسای مسیح استوار بایست! چه امروز عیسای خداوند بیاید و چه نیاید، نام شما در دفتر حیات ثبت شده است و نصیب شما مرگ دوم نخواهد بود؛ بلکه نصیب شما خوردن از میوۀ درخت حیات ازلی میباشد. زیستن ازلی در شهر آسمانی، در آنجا که زمینی تازه و آسمانی تازه بنا گشته است. جایی که عیسای خداوند معبد زندۀ آن است، خورشید آن است و دیگر هرگز قایق زندگی شما در دریای آشوب و دلهره و اشک و افسوس هرگز بادبانهای خود را بر نمی افرازد. بکله به سوی ازلیتی روان هستید که پایانی بر آن نیست. پس به پیش برو! در مسیح پیروزمند زندگی کن و نامش را جلال بده!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...