پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / نگاهی نزدیک به فیض خدا در عیسای مسیح

نگاهی نزدیک به فیض خدا در عیسای مسیح

نگاهی نزدیک به فیض خدا در عیسای مسیح
فیض خدا در عیسای مسیح چگونه عمل کرد؟
نگاهی به خروج ۲: ۲۳- ۲۴، حزقیال باب ۲۳ ، رومیان ۵: ۸ و افسسیان ۲: ۱- ۹
نوشتۀ: ح.گ
همانطور که در نوشتهای قبلی خود در خصوص مقولۀ فیض، کاربرد آن، عمل آن در ایمانداران و کلیسا و نهایتا نگرش ما به این عمل خدای زندۀ خود تاکید کرده ام، جای آن را دیدم که یکبار دیگر از این عمل عظیم خدای زنده، یهوه، پدر خداوند و نجات دهندۀ ما عیسای مسیح با دوستداران فیض خدا سخنی کوتاه داشته باشم. زیرا دانستن فیض خدا و از آن سخن گفتن تحقیقا عمل کردن به آن را در پی خود نمیاورد، بلکه تنها زمانی که شخص میگوید، آن را اجرا کرده و در آن و با آن زندگی میکند.
تجربۀ ایمان مسیحی من به من ثابت کرده است که ایمانداران مسیحی که حقیقتا معنا و مفهوم فیض خدا را درک کرده‏ و بر اساس آن زندگی مسیحی خود را طی میکنند در اقلیت هستند؛ اما این اقلیت از بُرنده ترین، کارسازترین و شجاع ترین پیروان مسیح و انجیل نجات او بوده، هستند و خواهند بود. این افراد متعهد و دوستدار کلام خدا، فروتن در روح، دوستدار نجات دیگران، قضاوت نکنندۀ دیگران، انعطاف پذیر و در لطافت روح، صبور، و پر از صراحت در بشارت انجیل مسیح خداوند میباشند. چرا؟ چرا چنین ادعایی میکنم؟ بر طبق کلام مقدس خدا، اینچنین افراد همواره و قبل از هر اقدام و هر انگیزه ایی به کار عظیم خدا، به قربانی شدن مسیح خداوند برای گناهان خود تفکر میکنند، و همواره سپاسگذار این فیض خدا برای روح خود هستند. آنها میدانند که آنها یعنی خود آنها، قبل از هر کس دیگر، هرگز لایق و شایستۀ چنین برکت روحانی و چنین مصالحتی با خدای قدوس نبودند، اما شدند. بدون تلاش و کار و یا اقدامی که از جهت آنها باشد، بلکه این خود خدا بود که آنها را در عمق فساد و شرارت و جدایی و تاریکی آنها به نام خطاب کرد؛ این خود خدا بود که در خون مقدس و ارزشمند تنها فرزند یگانۀ خود، کثافت و شرارت آنها را با دستان مقدس خود شست، آنها را پاک کرد و آنها را به خود تقدیم کرد. این افراد هرگز چنین معجزۀ عظیم روحانی را در زندگی خود فراموش نمیکنند، هرگز!
برای اینکه نگاهی نزدیک به فیض یهوه، خدای زندۀ خود در عیسای مسیح خداوند داشته باشیم اجازه بدهید با هم نگاهی به نوشتجات عهد عتیق و عهد جدید بیاندازیم. زیرا به نظر میرسد که عزیزان بسیاری تنها در جستجوی فیض خدا در عیسای مسیح در نوشتجات عهد جدید هستند، خیر! فیض خدا قبل از آفرینش هستی با خود خدا بوده است؛ یعنی او خود فیض بوده است. ما فیض خدا را در تمام پهنای کتابمقدس شاهد هستیم. و ما میدانیم که تمام کتب عهد قدیم؛ شریعت موسی، مزامیر و کتب انبیاء طرح نجات الهی خدا را در عیسای مسیح با ما درمیان گذاشته اند. پولس رسول همین فیض خدا در عیسای مسیح را سّر عظیم هستی که در سابق مخفی مانده بوده و اکنون بر همگی آشکار شده خوانده است. (افسسیان ۳:۳)
اجازه بدهید با هم نگاهی نزدیک به این فیض در نوشتجات عهد قدیم که مستقیما با نوشتجات عهد جدید گره خورده اند داشته باشیم.
همۀ شما ماجرای قوم اسرائیل را کم و بیش میدانید. آنها از کنعان به مصر مهاجرت میکنند. در آنجا به مدت چهارصد سال میمانند( پیدایش ۱۵: ۱۳) کلام خداوند به ما میگوید که قوم در مصر بندگی مصریان را میکرد. اسیر مصریان بودند. در واقع کتاب خروج نمایی اسفناک از زندگی قوم برگزیدۀ خدا در مصر به ما میدهد. موسی شرح حال قوم را در مصر چنین بیان میکند ” و واقع شد بعد از ایام بسیار که پادشاه مصر بمُرد و بنی اسرائیل بسبب بندگی آه کشید استغاثه کردند و نالۀ ایشان بسبب بندگی نزد خدا برآمد. و خدا نالۀ ایشان را شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحاق و یعقوب بیاد آورد. و خدا بنی اسرائیل نظر کرد و خدا دانست.”( خروج ۲: ۲۳- ۲۵ )
آیات به خوبی از شرح حال قوم با ما سخن گفته اند. ما ممکن است که خیلی سریع از این آیات رد شویم. اما آنچه موسی نویسندۀ این خطوط به ما نگفته این است که قوم در این زمان دقیقا از حیث ایمان خود به یهوه، به خدای پدران خود، و اینکه در چه میزان روحانی بسر میبردند؟ البته روشن است چرا، زیرا ما نامی به نام قوم اسرائیل نمیشناسیم. ما در آخرین خطوط کتاب پیدایش قبل از اینکه کتاب دوم موسی آغاز شود، ما با یعقوب آشنا شده بودیم با یوسف و با برادران او. ما تنها یکبار با نام قوم اسرائیل در خطوط آخر کتاب پیدایش رودررو میشویم. کتاب پیدایش اینگونه پایان میپذیرد که یوسف از نسل جدید اسرائیل میخواهد که پس از اینکه او مُرد، استخوانهای او را با خود به سرزمین موعود ببرند.( پیدایش ۵۰: ۲۵)
اما وقتی موسی خروج ۲: ۲۳- ۲۵ را مینوشت هیچ از شرح حال روحانی قوم و اینکه در کجای ایمان خود به یهوه بودند نگفته است. همان ایمان ابراهیمی، ایمان اسحاق و یعقوب و ایمان یوسف به خدای پدران خود. اما آنچه جالب است اینجاست که در فصل سوم خروج، بلافاصله پس از آیات قید شدۀ بالا، خداوند در پی رهایی و آزادی آنها از اسارت مصریان میافتد. او موسی را برمیگزیند. مردی که تماما نمایانگر فیض خداست! مردی که چهل سال بخاطر قتلی که مرتکب شده بود فراری بود. مردی که خود را هرگز لایق و شایستۀ رهبری کردن قوم ندید اما باز خدا از او خواست که رفته و قوم را رهبری کند!
به هر حال، آنچه در فصل سوم و بعد از آن در خروج میخوانیم نقشۀ خدا برای آزادی اسرائیل از اسارت مصریان را داریم و تاریخ را میدانیم و خداوند اسرائیل را از دست مصریان ازاد کرده و آنها را با عمل عظیم خود به سرزمینی که روزی به پدران آنها وعده داده بود رهبری میکند.
اما در بین این سفر، یهوه، چندین بار به قوم این تذکر را میدهد که او آنها را از دست مصریان ازاد کرده است نه بخاطر اینکه قومی عادل و مقبول خدا بودند( تثنیه ۹: ۴-۵ ) یا اینکه قومی بزرگ بوده اند. در تثنیه باب ۹ آیۀ ۲۴ این را میخوانیم ” از روزی که شما را شناخته ام به خداوند عصیان ورزیده اید.” از چه روزی؟ آیا خدا قوم را در زمان موسی پس از چهار صد سال شناخته بود؟ یعنی خدا از قوم اسرائیل به مدت چهارصد سال بی خبر بود؟ یا خدا از قبل قوم را نمیشناخته بلکه در این مدت چهل سالی که در بیابان بودند خدا قوم را شناخته بود؟ خیر! دانش خدا محدود به زمان نیست. او خلق کنندۀ زمان است. او همانطور که نطفۀ ما را شکل میدهد، نطفۀ شکل گرفتن یک قوم را نیز شکل داده، پس میشناسد؛ پس وقتی یهوه در تثنیه ۹ آیۀ ۲۴ میگوید از روزی که شما را شناخته ام، او در حال اشاره کردن به تمام تاریخچۀ قوم اسرائیل است. از نسل آدم گرفته تا زمانی که موسی این را بر روی جوهر می ریخت. چه چیزی را قصد دارم به آن اشاره کنم؟
خدا در زمانی که صدای فریاد و استغاثۀ قوم اسرائیل را که در اسارت مصریان بودند شنید،( مانند ما که در تاریکی و بن بست و اسارت خود به گناه نزد خدا فریاد زدیم) درست در همین زمان ” عصیان” قوم اسرائیل را میدانست. شرارت آنها را میدانست. درست در زمانی که موسی خروج ۲ آیات ۲۳- ۲۵ را ثبت میکرد، هر چند او به ما شرح حال قوم را شرح نداده است، اما قوم اسرائیل درست در این زمان، درست زمانی که در اسارت مصریان بودند، پر از شرارت بودند، آنها به یهوه عصیان ورزیده بودند و خدا آن را میدانست. سندی که این ادعای مرا ثابت میکند کتاب حزقیال نبی است. در طول کتاب حزقیال نبی ما مکررا این حقیقت را در خصوص قوم اسرائیل زمانی که در مصر به سر میبردند میخوانیم.
حزقیال در باب ۲۰ ایات ۶ تا ۹ چنین میگوید ” و به ایشان گفتم هر کس از شما رجاسات چشمان خود را دور کند و خویشتن را به بتهای مصر نجس نسازد زیرا که من یهوه خدای شما هستم. اما ایشان از من عاصی شده نخواستند که به من گوش گیرند و هر کس از ایشان رجاسات چشمان خود را دور نکرد و بتهای مصر را ترک ننمود آنگاه گفتم که خشم خود را بر ایشان خواهم ریخت و غضب خویش را در میان زمین مصر بر ایشان تمام خواهم رسانید.” همین حزقیال کمی جلوتر در طومار خود، باب ۲۳ تقریبا ۵ بار همین حقیقت را تکرار میکند که ” و ایشان در مصر زنا کرده و در جوانی خود زناکار شدند.” ( ۲۳: ۳ و آیات ۸ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۷ ) آه قوم شریر! آیا هنوز مستحق رهایی و نجات بودند؟ از دید انسانی من و شما، خیر. از دید مقدسین عادل و رستگار، خیر. اما نه از دید خدا! و اینچنین بود که خدا آنها را درست زمانی که به او عصیان ورزیده بودند، درست زمانی که شریر بودند، درست زمانی که زناکار بودند( بت پرست بودند و فرزندان خود را برای بتها قربانی میکردند) بندۀ خود موسی را فرستاد تا آنها را با دست عظیم خود با معجزات عظیم خود از دست اسارت مصریان نجات بخشد. و بخشید. این همان فیض خداست. و ما نیز همین بودیم، نه؟ آیا همین ماجرای ما نبوده است؟
پولس رسول در رسالۀ رومیان خود به زیبایی چنین میگوید ” لکن خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مُرد.” ( رومیان ۵: ۸ ) ( این آیه را حفظ کنید و در قلب خوب ثبت کنید!) پولس چه میگوید؟ میگوید ما شریر و به خدا عصیان کرده بودیم، ما هرگز لایق نجات و رهایی نبودیم، ما بر طبق میزان الهی و قدوسیت خدای زنده، باید هلاک میشدیم، اما نشدیم. نه تنها نشدیم، بلکه رهایی یافتیم. ما که روزی در شرارت و گناهان خود مُرده بودیم، با فیض عظیم خدای زنده در عیسای مسیح زنده شدیم. همین حقیقت عظیم الهی را پولس رسول در رسالۀ زندان خود به کلیسای افسس شرح داده است: ” و شما را که در خطایا و گناهان مُرده بودید زنده گردانید…( سپس پولس خودش را و تمامی آنانی که مانند او بودند را در یک مجموعه میاورد که هیچکس به خود نبالد!)که در میان ایشان همۀ ما ( از جمله خود پولس رسول) نیز در شهوت جسمانی ای خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران.” پولس ادامه میدهد ” لیکن خدا که در رحمانیت دولتمند است از حیثیت محبت عظیم خود که با ما نمود. ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید ” و پولس پس از اینکه اینچنین گذشتۀ تاریک نه تنها مردم غیر اسرائیلی را بلکه گذشتۀ تاریک خود و تمام قوم را آشکارا بر ملا میکند اینچنین میگوید : “زیرا که محض فیض نجات یافته اید.”
آری دوست عزیز! تو تنها از راه فیض خداست که نجات خواهی یافت، آن را امروز در نام مسیح خداوند، او که فیض بیکران الهی خدا برای تمامی بشریت بوده و هست و خواهد بود را طلب کن!
برادر و خواهر عزیز! من و شما تنها محض فیض نجات یافتیم و بس! آن را درک کن! آن را در زندگی مسیحی خود عمل کن! آن را تعلیم بده! و بر آن بایست!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...