یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / هدیه دادن / هدیه دادن و مسکل سقوط نکردن در شریعت

هدیه دادن و مسکل سقوط نکردن در شریعت

هدیه دادن و مشکل کلیسا در تعلیم دادن آن بدون سقوط نکردن در شریعت
نگاهی به مرقس ۱۲: ۴۱- ۴۱ و لوقا ۲۱: ۱- ۴
نوشتۀ: ح.گ
مشکل کجاست که برای کلیسا این کاملا هضم شده است که تمامی شریعت موسی در عیسای مسیح به کمال رسید و در عیسای مسیح طرحی نو و عهدی نو نقش بسته شد، و ما مجبور نیستیم حتی یک شریعت موسی را دنبال کنیم، حتی اگر یکی از آنها را دنبال کنیم در زیر لعنت شریعت خواهیم رفت، اما همین که از هدایا صحبت میشود، کلیساها مستقیم به شریعت موسی رفته و یک ده درآمد را میزان درست و الهی و قابل قبول هدایا میدانند! آیا هست؟ به نظر میرسد تنها یک منبع موثق برای پاسخ خود داریم و آن خود کتابمقدس است.
آغاز هدیه دادن در کتابمقدس و انگیزۀ آن
خیلی از واعظین برای اینکه آن تعلیم دیکته شده، خشک و فرقه ایی خود را بتوانند به شما تلقین کنند مستقیم میروند بر روی فصل ۴ پیدایش ایۀ۳ ، جایی که هابیل و قائن گفته شده برای خدا هدیه میاورند. بعد به ابراهیم و ده یک هدیۀ او به ملکصدیق در پیدایش ۱۴: ۱۸ – ۲۰ رجوع کرده( تا دادن یک ده را به شما نشان بدهند!) و از آنجا به شریعت موسی رفته و به شما قول میدهم که به ملاکی فصل ۳ سری زده و نهایتا به متی ۲۳ آیۀ ۲۳ ختم میدهند و شما را با سخن مسیح خداوند قانع میکنند که باید شریعت داده شدۀ موسی را در خصوص هدایا اطاعت کرد.
من نیز برای درک درست بطن و قلب انگیزۀ هدیه دادن به کتاب اول و فصل اول تا ۴ پیدایش رجوع میکنم. لیکن برای درک عمیق راز هدیه اوردن نه به فصل۴ ایۀ سوم بلکه به فصل ۱ تا قبل از ایۀ ۳ فصل ۴ کتاب پیدایش نگاه میکنیم. و اما چون شما خوب دقت کنید شما به دو نکتۀ اساسی از فصل ۱ تا فصل ۴ قبل از هدیه آوردن هابیل و قائن پی خواهید برد که احتمالا آن را تاکنون از کسی نشنیده اید و نخوانده اید.
کتاب پیدایش و اولین هدایا
نکتۀ اول این است که خدا ابتدا آدم و سپس حوا را خلق کرد نه هابیل و قائن را. آیا آدم و حوا از فصل ۱ آیۀ ۲۶ تا پیدایش فصل ۴ ایۀ ۳ گفته شده که برای خدایی که آنها را از خاک آفریده بود، آنها را شبیه به خود خلق کرده بود، (مزمور نویس میگوید حتی مقام او را کمی پایین تر از فرشتگان قرار داد و تاج عزت و کرم را بر سر او گذارد. مزمور ۸ ) آنها را از هیچ به هستی آورد، به آنها قدرت و اختیار حکمرانی بر پیدایش خود داد، حتی یکبار نمیخوانید که خدا از انها خواسته باشد که برای او هدیه بیاورند؟ موسی به ما نگفته است. اما جالبتر میشود!
نکتۀ دوم، به محض سقوط انسان در گناه در فصل ۳ پیدایش و حکم خدا بر آدم و حوا، در آغاز فصل چهارم میخوانیم که آدم و حوا دارای دو فرزند میشوند، قائن برادر بزرگتر و هابیل برادر کوچکتر. یکی به کار کشاورزی و دیگری به گله داری میپردازد. نهایتا در ایۀ ۴ فصل ۳-۴ میخوانیم: ” و بعد از مرور ایام واقع شد که قائن هدیه ایی از محصول زمین برای خداوند آورد و هابیل از نخست زادگان گلۀ خویش و پیۀ انها هدیه‏ایی آورد.” خوب دقت کنید به عبارت ” و بعد از مرور ایام واقع شد” یعنی زمان گذشت، چند سال؟ نمیدانیم، اما میدانیم که به سن بالایی رسیدندکه قادر بودند از خودشان از محصول خودشان هدیه بیاورند. نه میزان و نه مقداری را میخوانیم، و نه فرمان خدا به انها برای آوردن هدیه را. موضوع چیست؟ چرا آدم و حوا قبل از سقوط در گناه به نزد خدا هدیه نبردند و چرا قائن و هابیل پس از سقوط پدر و مادر خود در گناه، گناهی که اکنون به آنها سرایت کرده بود، نزد خدا هدیه میبرند؟ پاسخ درست به این سوال دادن، راز هدیه دادن را برای ما بازگو میکند.
انگیزۀ الهی در پس هدیه آوردن انسان
همه چیز به راز الهی خلقت انسان ربط دارد. چرا خدا انسان را خلق کرد؟ نخستین دلیل برای خلقت آنها، پرستش و جلال دادن خود خدا بود. نه تنها انسان بلکه تمام خلقت خدا در پی پرستش و ستایش او باشند. نحمیاء در کتاب خود میگوید: ” تو به تنهایی یهوه هستی، تو فلک و فلک افلاک و تمامی جنود آنها را و زمین را و هر چه بر آن است و دریاها را و هر چه در آنها است ساخته ایی و تو همۀ اینها را حیات میبخشی و جنود آسمان ترا سجده میکنند.” ( نحمیاء ۹: ۶ ) آنها بخشی از خلقت خدا بودند و تمامی خلقت خدا، خالق خود را، آفرینندۀ خود را که آنها را از هیچ و نیستی به هستی و دلیل آورده است، پرستش مینمود. و آنگاه که پرستش خالق در سر لوحۀ فکر گیرد، باید با تمام وجود خود او را پرستش کرد. با تمام خود: مال و جان و فکر. اما خدا روح است، خدا بی نیاز است. او به پول و هدیۀ فیزیکی ما نیازی ندارد. لیکن در تقدیم کردن خودمان به خدا در مال و جان و فکرمان، نشان میدهیم که او را پرستش میکنیم. هابیل و قائن چنین کردند. و این را با میل خودشان کردند(هر چند انگیزۀ آن دو فرق میکرد) نه با زور و اجبار از جانب خدا. خدا، آدم و فرزندان انها را به پرستش خود مجبور نکرد. ما به زور خدا را پرستش نمیکنیم بلکه به میل و احترام و رغبت. چنین پرستشی باید مانند چشمه ایی خودجوش در دل و ذات شخص ایماندار بیرون بیاید. دقیقا به همین دلیل است که ما هیچ فرمانی از جانب خدا برای آوردن هدیه نزد او نه به آدم و حوا و نه به فرزندان آنها داریم. خدا آنها را به آوردن هدیه مجبور نکرده بود، آنها خودشان از میل و رغبت خودشان آورده بودند.
چون این را درک کنیم، آنوقت میتوانیم درک کنیم که چرا خدا هدیۀ قائن را نپذیرفت اما هدیۀ هابیل را پذیرفت. نه بخاطر اینکه نوع هدیه فرق میکرد، بلکه به این دلیل که دل و انگیزۀ هدیه دادن فرق میکرد. خدا نخواسته بود که برای او هدیه بیاورند، اما آنها این را میدانستند که باید خدای خالق را با تمام فکر و جان و دل خود دوست داشته و او را مطیع باشند. باید طوری با او رابطه داشته باشند که از ته دل و با محبت و انگیزۀ درست باشد، هابیل داشت اما قائن نداشت. هابیل پذیرفته شد، قائن نشد. و دقیقا همین انگیزۀ درست در هدیه دادن که مرکز اصلی هر نوع هدیه، به هر میزان و به هر مقدار میباشد در نامۀ پولس رسول خود را نشان میدهد. پولس رسول به کلیسای قرنتس مینویسد که:” زیرا هر گاه دلگرمی باشد مقبول میافتد به حسب آنچه کسی دارد نه به حسب آنچه ندارد.” سپس ادامه میدهد:” اما هر کس بطوری که در دل خود اراده نموده است بکند نه به حُزن و اضطرار زیرا خدا بخشندۀ خوش را دوست میدارد.”(ایۀ ۷)
همین کار را ابراهیم کرد، وقتی هدیۀ خود را به ملکصدیق داد( پرستش ۱۴: ۱۸- ۲۰ ). او که به منزلۀ “کاهن خدای تعالی” بود، او که کاهن اعظم بود. ملکصدیق خدای خالق آسمان و زمین را برای پیروزی ابراهیم متبارک خواند و خدا را جلال داد، بلافاصله میخوانیم که ابراهیم به او هدیه میدهد. ابراهیم با دادن هدیه، شریعت را اجرا نکرد، آن زمان هنوز شریعت نبود، بلکه او به نشان قدردانی و ستایش خدای تعالی و کاهن او، هدیه خود را تقدیم میکند. واعظین بجای اینکه به میزان یک ده هدیۀ ابراهیم به ملکصدیق اشاره کنند باید به این اشاره کنند که ابراهیم خدای متعال را برای پیروزی ایی که نصیبش کرده بود متبارک خواند، او خدا را جلال داد.
جالب اینجاست که بیش از ۸۰۰ بار به عبارت هدیه یا هدایا در کتابمقدس برمیخوریم اما فقط ۲۰ بار به عبارت یک ده هدایا! و ما فصلهای فراوانی در نوشتۀ موسی در خصوص هدایا و انواع و اقسام آنها داریم. اما آنچه که ما فراموش کرده ایم این است که در ابتدا وقتی خداوند موسی را برگزید تا قوم را از مصر بیرون بیاورد و وقتی قوم اسرائیل از مصر بیرون آمد، خداوند در ابتدا از آنها هدیه نخواست. بلکه امری بسی مهمتر از هدیه جسمانی. ارمیاء نبی این را چنین قید میکند: “زیرا که به پدران شما سخن نگفتم و در روزی که از زمین مصر بیرون آوردم آنها را در بارۀ قربانیهای سوختنی و ذبایح امر نفرمودم. بلکه ایشان را به این چیز امر فرموده گفتم که قول مرا بشنوید و من خدای شما خواهم بود و شما قوم من خواهید بود و. به هر طریقی که به شما حکم نمایم سلوک نمایید تا برای شما نیکو باشد.” ( ارمیاء نبی ۷: ۲۲- ۲۳ ) ارمیاء نبی از نوشتۀ موسی در نامۀ خروج سخن میگوید. درست سه ماه پس از بیرون آمدن آنها از مصر: “اکنون آواز مرا فی الحقیقته بشنوید و عهد مرا نگاه دارید همانا خزانۀ خاص من از جمیع قومها خواهید بود زیرا که تمامی جهان از آن من است. و شما برای من مملکت خاص و امت مقدس خواهید بود.”( خروج ۱۹: ۴- ۶ )
نگاهی به کتاب اشعیاء نبی و ملاکی نبی
اشعیاء نبی در دوران پادشاهی عزیا و یوتام و آحاز و حزقیا پادشاهان یهودا بسر میبرد. حوالی سالهای ۷۰۰ قبل از میلاد، قبل از سقوط اسرائیل به دست پادشاه آشور و به اسارت رفتن آنها( ۷۳۲ قبل از میلاد). او درست در زمانی زندگی میکرد که این سقوط و این ویرانی پادشاهی شمالی قطعی بود و او آن را دیده بود و او فرستاده شده بود که هم به اسرائیل و هم به یهودا هشدار بدهد.
باید با یک سوال آغاز کنم: وقتی شما فصل اول کتاب اشعیاء نبی را میخوانید، یکی از دلایل سقوط اسرائیل نیاوردن هدایا بود یا نااطاعتی و عدم پرستش خدای زنده یعقوب؟ فصل اول آیۀ ۳ میگوید که قوم اسرائیل از گاو و الاغ بدتر شدند، زیرا آنها صاحب خودشان را میشناسند، لیکن اسرائیل خدایی که آنها را از اسارت مصر بیرون آورد و به انها هویت و ملیت و سرزمین و شریعت داد را دیگر نمیشاسند. ایۀ ۶ میگوید تمام فکر و دل و جان اسرائیل مریض شده است. سپس در ادامۀ این اعترافات میخوانیم که: ” خداوند میگوید از کثرت قربانیهای شما مرا چه فایده است، از قربانیهای سوختنی قوچها و پرواریها سیر شده ام و به خون گاوان و بره ها و بزها رغبت ندارم. وقتیکه میایید تا به حضور من حاضر شوید، کیست که این را از دست شما طلبیده است که دربارِ مرا پایمال کنید. هدایای باطل دیگر میاورید، بخور نزد من مکروه است و غُّرۀ ماه و سبت و دعوت جماعت نیز، گناه را با محفل مقدس نمیتوانم تحمل نمایم. غُّرها و عیدهای شما را جان من نفرت دارد آنها برای من بار سنگین است که از تحمل نمودنش خسته شده ام.” ( اشعیاء نبی ۱: ۱۱- ۱۴ )
لطفا خوب دقت کنید! آیات به ما میگویند، هیچ اشکالی در آوردن هدایا توسط قوم نبوده است. اتفاقا آنها همه چیز را بر طبق شریعت موسی دنبال میکردند. اتفاقا میخوانیم که آنها هدایای خود را میاوردند اما خداوند آن هدایا را ” هدایای باطل ” میخواند که به آنها میگوید دیگر برای او نیاورند! چرا؟ ایات ۱۵ تا ۱۷ به ما جواب میدهند. دستان آنها به خون انسانها آلوده است. اعمالشان قبیح است. شرارت در دل دارند. نیکی نمیکنند. عدالت را نمیشناسند و اجرا نمیکنند. به ظلم شده ها رحمت ندارند. نیازمندان حقیقی را دستگیری نمیکنند. تمام اینها به دل آنها ربط داشت، به باور آنها؛ و این بود که آلوده بود و خدا از این متنفر بود. چطور خدای قدوس میتوانست از دست چنین انسانهایی هدایای آنها را بپذیرد؟ مگر هدیه آوردن چیزی جز پرستش خدا نبود؟ ایا آنها خدا را پرستش میکردند؟ اعمال آنها این را ثابت نمیکرد.
عاموس فصل ۵ ایات ۲۱ تا ۲۴ همین را از جانب خدا تکرار میکند. خداوند از عیدها و گردهمایی ها و هدایا و قربانیها نفرت دارد، حتی از سرودهای پرستشی آنها!
و وقتی به کتاب ملاکی نبی میرسیم( کتابی که واعظین عاشق آن هستند تا به شما نشان بدهند که شما خدا را با نیاوردن هدایای خود گول زده اید و از او دزده اید!!)، این آخرین کتاب عهد عتیق بارها و بارها مورد استفادۀ نادرست کشیشان و معلمان کتابمقدس در خصوص موضوع هدایا قرار گرفته است. تاریخ نوشتار این کتاب در زمان بازگشت قوم اسرائیل از اسارت بابل میباشد. حوالی سالهای ۴۳۰ قبل از میلاد و تقریبا ۱۵ سال بعد از تکمیل و بازسازی شدن معبد اورشلیم.
آنها از اسارت برگشته اند و این قوم که بر طبق پیشگویی های فراوان انبیاء اسرائیل به دلیل عدم اطاعت و پرستش یهوه به اسارت و ویرانی رفته بودند، اکنون به فیض و رحمت خدا بار دیگر به سرزمین خود بازگشته بودند تا آن را بسازند. زمان زیادی از انقلاب روحانی توسط عزرا و نحمیاء نگذشته است که مردم اسرائیل پرستش حقیقی خدای زنده را فراموش کرده اند. آن ترس و احترام و محبتی که باید به یهوه خدای یعقوب میداشتند. ملاکی نبی فرستاده میشود تا به قوم در بارۀ این محبت و این احترام و قدوسیت خدای یعقوب و پرستش حقیقی او، خدایی که به رغم شرارت و گناهان پدران قوم باز به فرزندان آنها رحمت کرده بود سخن بگوید. برای همین است که کتاب اینگونه آغاز میشود:” وحی کلام خداوند در بارۀ اسرائیل بواسطۀ ملاکی. خداوند میگوید که شما را دوست داشته ام، اما شما میگویید چگونه ما را دوست داشته‎ایی؟”( ملاکی ۱: ۱ ) ایۀ ۶ میگوید خداوند از قوم خود احترام میخواهد اما قوم اسرائیل گویی آن را نمیداند زیرا زمانی که برای نشان دادن احترام و پرستش خدا هدایای خود را میاورند، هدایای آنها مانند هدایای قائن است نه هابیل!
نهایتا در ایۀ ۱۰ این عدم پرستش حقیقی یهوه توسط قوم از جانب خدا رد میشود:” یهوه صبایوت میگوید در شما هیچ خوشی ندارم و هیچ هدیه از دست شما قبول نخواهم کرد.” خوب دقت کنید، هدیه میاوردند، اما انگیزۀ آن درست نبود. چرا خدا هدایای آنها را قبول نمیکند، او میفرماید نام او در بین امتها عظیم است و امتها از نام او و اعمال او وحشت دارند اما اسرائیل نام این خدا را نزد امتها بی حرمت میسازد. قومی که برگزیده شده بود دقیقا همینکار را بکند: نام خدای اسرائیل را در بین قومها جلال بدهد. مجددا در فصل ۲ ایۀ ۱۳ میخوانیم که او هدیۀ قومش را مقبول نمیفرماید و منظور نخواهد داشت. سپس در فصل ۳ آیات ۸ تا ۱۱ میرسیم. برداشت کردن این ایات بدون در نظر گرفتن انگیزه و پیام مرکزی نبی برای قوم اسرائیل در این کتاب، یک برداشت تماما نادرست از کتاب ملاکی نبی است. چرا میخوانیم که:” تمامی عشرها را به مخزن های من بیاورید،” میفرماید ” مرا امتحان کنید”؟ پاسخ من این است که خداوند نمیفرماید که ده یک اموالتان را بیاورید، میزان و مقدار نیست که ثابت کنندۀ محبت آنها به خداست. زیرا شما دیدید که اشعیاء نبی و عاموس نبی هرگز از میزان و مقدار هدایا نبود که می نالیدند بلکه انگیزه و دل و فکر شرارت بار قوم. عین همین در ملاکی دیده میشود اما به نحوی دیگر. ملاکی رو به قوم میگوید، شما باید خدای نجات دهندۀ خود را محبت کنید، احترام بگذارید و نشان بدهید که او را دوست دارید، پس دل وفکر و جان خودتان را به او تقدیم کنید، نوبر محصول خودتان را بیاورید، یک ده هدایای خودتان را بیاورید، تا ثابت کنید که او را محبت میکنید، نه بخاطر یک ده بلکه تا نشان بدهید که همۀ خودتان را به او میسپارید؛ زیرا دیدیم که آن بیوه زن فقیر فقط دو سکه داد اما هدیۀ او بیش از همۀ انهایی که به احتمال قوی یک ده و چه بسا بیشتر از یک ده خود را در صندوق انداختند پذیرفته شد. این دو انگیزه، یعنی آنچه ملاکی نبی قصد دارد تا به قوم از جانب خدا بگوید و آنچه عیسای مسیح در خصوص انگیزۀ آن بیوه زن فقیر میفرماید در یک رابطۀ کاملا مستقیم با هم در خصوص بطن و شیرازۀ نگاه کردن به هدایا هستند.
متی ۲۳: ۲۳
آنچه که میدانیم این است که عیسای مسیح حتی یک بار به طور واضح و روشن دادن یک ده اشاره نکرده است به غیر از متی ۲۳ آیۀ ۲۳٫ لیکن با کمی دقت به زمینۀ این ایه و اینکه روی سخن او با کیست و در بارۀ کیست و چیست، نوری بر حقیقت این آیه میافتد. عیسای مسیح نیامد تا شریعت موسی را رد کند، بلکه همۀ باید به کمال میرسید و او آن را دقیقا به کمال رساند.و وقتی او در متی ۲۳ ایۀ ۲۳ به آنها میفرماید که شما از نعناع و سبزیجات خودتان نیز یک ده میدهید اما رحمت و عدالت را فراموش کرده اید، او که نیامده بود تا شریعت موسی را منسوخ کند، به فریسیان میفرماید که شما شریعت موسی را دنبال میکنید، اما عدالت و رحمت را فراموش کرده اید. عیسای مسیح با فرمایش خود در متی ۲۳ ایۀ ۲۳ که روی سخن او با فریسیان و مذهبیون یهود میباشد، شریعت آنها را تایید میکند(این شریعت برای یونانیها و رومیها و غیریهود هیچ معنایی نداشت) اما به آنها انگیزۀ درست ورای شریعت را میدهد، دلیل شریعت. مثل این است که شما به یک کبوترباز بگویید که البته چند تا کبوتر خوب و قشنگ میتواند کبوترهای زیادی را دور خودش جمع کند و به کبوترهای شما اضافه کند، هر چند ادعای شما یک ادعای درست میتواند باشد اما دلیل بر تایید کار آن شخص نیست. شما از دید حرفه و علاقۀ خود آن شخص با او صحبت کرده اید. عیسای مسیح با شریعت موسی مخالفتی نداشت. با دادن ده یک هدایا مخالفتی نداشت اما ایا آن را فرمان داد و از کلیسا و شاگردانش خواست که عین آن را اجرا کنند؟ ما سخنی مستقیم از خداوند در این خصوص نداریم. اما خواندیم که او چگونه دو سکۀ پیرزن فقیر را بر تمامی هدایای ثروتمندان برتری داد. اگر فریسی میخواست با شریعت موسی خودش را عادل سازد، نباید فقط یک ده از هدایای خودش را به معبد میداد بلکه باید با نشان دادن رحمت و عدالت انگیزۀ درست هدایای خود و ده یک هدایای خود را ثابت میکرد و آنها نمیکردند. آنها ده یک هدایا را میدادند اما مورد قبول خدا واقع نشده بود، پس اگر ما یک ده هدایای خود را به کلیسا بدهیم مورد قبول واقع خواهد شد اگر انگیزۀ ما درست نباشد؟ پس میزان یک ده برای هدایا نیست، بلکه میزان انگیزه و دلیل آوردن هدایا میباشد.
پایان سخن
ما در زیر شریعت موسی نیستیم. اما این دلیل نخواهد بود که ما اصل آوردن هدیه و تقدیم کردن مال و پول و وقت و انرژی خودمان برای خدمت کلیسا را تماما رد کنیم. پس ایا مسیحی باید هدیه بدهد؟ قدر مسلم است که باید ایمانداران از دستمزد زحمات خود، پول خود، وقت خود و استعداد خود برای رشد و گسترش کلیسای مسیح دریغ نکرده و همواره فعال باشند. شاگردان عیسای مسیح با خود کیسۀ پول داشتند و یهودای اسخریوطی مسئول آن بود. از کجا این پول را آورده بودند؟ مردم به آنها هدایا میدادند. چقدر میدادند؟ نمیدانیم. اما آنچه بر طبق کلام میدانیم این است که مسیحی در زیر قید و بند هیچکدام از شریعت موسی نیست. ما مقید و موظف نیستیم که شریعت یک ده دادن را دنبال کنیم. در مسیح همه چیز تازه شد و به کمال رسید از جمله شریعت موسی. میخواهید یک نظم در هدیه دادن داشته باشد، یک ده درآمد میتواند یک نظم درست روحانی باشد اما نه باید محدود به آن شود و نه اینکه شریعت شود. زیرا دادن ده یک هدایا بدون انگیزۀ درست ورای آن و یا دادن ده یک و نبخشیدن یک برادر، کینه و نفرت از دیگران داشتن، ایجاد شقاق و جدایی در بین ایمانداران کردن، چشم دیدن مسیحیانی که هم فرقۀ شما نسیتند، عدم محبت خالص مسیحی، یک پشیزی برای خداوند ارزش ندارد. در پایان، انچه میماند، ده یک نیست، دل و فکر و جان خادم وار به خداوند است. محبت اسمانی است. بخشش است. زیستن در قدوسیت است. آنگاه که کلیسا بر این تمرکز کرد و این را تعلیم داد و اینچنین با دیگران و در میان شهر درخشید، خدا را جلال داد و پادشاهی او را سرلوحۀ بودن خود کرد، پرستش حقیقی را تعلیم داد و اجرا کرد و جانهای پرستندۀ یهوه و نجات دهندۀ خود را در مرکز زندگی روحانی خود قرار داده و گسترش داد، من باور دارم، ایمانداران مسیحی چنین کلیسایی از تمام مال و جان خود برای خدمت به انجیل و پیشبرد کلیسای مسیح خواهند گذاشت، نه فقط یک ده بلکه به مراتب بیش از یک ده، تمام جان خودشان.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.