پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / هدیه دادن / هدیۀ هابیل، هدیۀ قائن

هدیۀ هابیل، هدیۀ قائن

هدیۀ هابیل، هدیۀ قائن
آنچه که خدا میبیند و انسان نه!
نگاهی به پیدایش ۴: ۱- ۸

نوشتۀ: ح.گ

قبل از اینکه این مقاله را بخوانید، باید تذکر بدهم؛ چون میدانم اکثر ایمانداران ایرانی به نوعی از موضوع هدیه دل خوشی ندارند! این مقاله قصد ندارد تا شما را در این مورد قانع کند یا شما را تشویق کند که هدیه بدهید و چقدر بدهید و چطوری بدهید!اما تا آنچه که در این واقعۀ زندۀ کتابمقدس با هدایت روح خدا به جوهر آمده، ثبت شده و برای ما باقی مانده است را بخوانیم، در عین سادگی و کوتاه بودن آن، درسی عمیق روحانی نهفته در آن را برای رشد و زیستن مسیحی خود بکار ببریم. خیلی از واعظین و مفسران مسیحی برای صحبت کردن در مورد نحوۀ هدیه دادن از این بخش استفاده کرده و هنوز هم میکنند. و درست هم هست. آیات این بخش اولین سند ما در کتابمقدس دربارۀ هدیه دادن است. و همچنین اولین سند ما دربارۀ اولین جنایت انسان یعنی قتل است. و اولین سند ما برای کشتن یک برادر توسط برادر دیگر. به همین دلیل اهمیت این آیات بسیار بارز و قابل اهمیت است. اما خواندن و دیدن این و ندیدن آنچه در دل این متن نهفته است و فقط برداشت کردن موضوع هدیه و نحوۀ آن، یا قتل، یا برادرکشی، کمی غفلت از دیدن تصویر بزرگتر و ژرفتر این واقعۀ ثبت شده برای ماست. آنچه در این آیات کتابمقدس در برابر چشمان ما قرار گرفته است، یک ماجرا نیست، یا یک واقعه، بلکه مجموعه‏ایی از وقایع است که پشت سر هم تکرار شده و عواقبی بسیار شوم و ناخجسته را با خود دارد. و همچنین افتخار و سربلندی برای آنانی که برای حقیقت خداوند همه چیز خود را، نه تنها اموال خود را بلکه حتی جان خود را نیز در راه این ایمان تقدیم خدا میکنند.

اجازه بدهید تا با هم این واقعه را بخوانیم:” و آدم زن خود حوا را بشناخت و او حامله شده قائن را زائید و گفت مردی از یهوه حاصل نمودم. و بار دیگر برادر او هابیل را زائید و هابیل گله‏بان بود و قائن کارکن زمین بود. و بعد از مرور ایام واقع شد که قائن هدیه‏ایی از محصول زمین برای خداوند آورد. و هابیل نیز از نخست زاده‏گان گلۀ خویش و پیۀ آنها هدیه‏ایی آورد و خداوند هابیل و هدیۀ او را منظور داشت. اما قائن و هدیۀ او را منظور نداشت پس خشم قائن بشدت افروخته شده سر خود را به زیر افکند. آنگاه خداوند به قائن گفت چرا خشمناک شدی و چرا سر خود را به زیر افکندی؟ اگر نیکویی میکردی آیا مقبول نمیشدی و اگر نیکویی نکردی گناه بر در کمین است و اشتیاق تو دارد اما تو بر وی مسلط شوی. و قائن با برادر خود هابیل سخن گفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل برخاسته او را کشت.” ( پیدایش ۴: ۱- ۸ از ترجمۀ قدیم)

چه چیزی در این واقعه داریم؟ آدم و حوا از نزد خدا رانده شده و دیگر در حضور خدا نیستند. بلافاصله پس از رانده شدن آنها از باغ عدن میخوانیم که بر طبق فرمان خدا که به آنها حکم کرده بود که زاد و ولد نموده و تکثیر شوند، آنها صاحب فرزند میشوند. اولین فرزندان آدم و حوا. دو پسر. ابتدا قائن سپس هابیل. نمیدانیم اختلاف سنی آنها چقدر بود. زیرا کلام نمیگوید در چه فاصله‏ایی این دو بدنیا میایند اما قائن پسر بزرگتر خانواده است. ماجرا طوری ادامه پیدا میکند که هر دوی آنها مشغول به کار بودند. یعنی زمانی که روبروی خدا قرار گرفته و هدایای خود را تقدیم میکنند، هر دوی آنها به سن کامل رسیده، و بقول خودمان برای خودشان مردی شده بودند! هر دوی آنها مجرد بودند. دو شغل کاملا متفاوت از هم داشتند. قائن شغل کشاورزی را داشت هابیل شغل چوپانی را. در ضمن در نظر داشته باشید که بدلیل گناه انجام شدۀ پدر و مادر و نااطاعتی آنها از فرمان خدا و شکستن آن مرگ وارد طبیعت آنها شده بود، آنها دیر یا زود میمردند و به خاک برمیگشتند( پیدایش ۳: ۱۹) فرزندان آنها قائن و هابیل نیز دنباله‏روی همین طبیعت بودند از انجایی که آنها شبیه پدر و مادر خود بدنیا آمده بودند نه شبیه خدا(پیدایش ۵: ۳ )، پس آنها نیز میمردند و به خاک برمیگشتند؛ کمااینکه ما امروز همین سرنوشت را داریم.
دقت کنید که کلام میگوید:” و بعد از مرور ایام ” یعنی مدت زمانی طولانی از تولد، از بزرگ شدن، از شغل این دو برادر میگذرد. ما تا به این زمان هیچ گفتگو و هیچ برخوردی بین این دو برادر نداریم. تنها میخوانیم که برادر بزرگتر و به دنبال او برادر کوچکتر هدایایی را نزد خدا میاورند. خدا به آنها گفته بود؟ پدر و مادرشان به آنها گفته بودند؟ فرمان صادر شده بود؟ شریعت بود؟ هیچکدام از اینها نبود. حداقل کلام به ما چنین نمیگوید. چرا این دو برادر برای خدا هدیه آوردند؟ یک پاسخ کلی این است که غایت و هدف خلقت انسان چیزی جز این نیست که انسان مانند تمامی فرشتگان خلق شده، خدا را همواره سجده کرده و پرستش نماید. مزمور ۸۳: ۹ میگوید:” ای خداوند همۀ امتهاییکه آفریده‏ایی؛ آمده به حضور تو سجده خواهند کرد و نام ترا تمجید خواهند نمود.” مزمور ۱۰۲: ۱۸ میگوید:” این برای نسل آینده نوشته میشود تا قومی که آفریده خواهند شد خداوند را تسبیح بخوانند.” اشعیاء ۴۳ : ۷ و ۲۱ میگوید:” هرکه را به اسم من نامیده شود و او را به جهت جلال خویش آفریده و او را مصور نموده و ساخته باشم.”؛” این قوم را برای خود ایجاد کردم تا تسبیح مرا بخوانند.” و هدیه دادن یکی از نشانه‏های( دقت کنید یکی، نه همۀ ) پرستش خداست. نشان قدردانی و سپاس است. نشان تجلیل است. نشان یادمان است. نشان تقدیر کردن است. مزمور نویس میگوید:” ای قبایل قومها خداوند را توصیف نمائید. خداوند را به جلال و قوت توصیف نمائید. خداوند را به جلال اسم او توصیف نمائید هدیه بیاورید و به صحنهای او بیایید.” ( مزمور ۹۶: ۷-۸ ) پس در واقع هدیه آوردن قائن و هابیل فقط آوردن چیزی برای خدا نبود، نشان پرستش و ستایش خدا بود.
اکنون دقت کنید به اساس پرستش این دو برادر که در هدیه آوردن آنها و نحوۀ آن و برخوردهای بعدی آنها خود را نشان میدهد؛ یعنی هستۀ اصلی پیام این بخش کتابمقدس؛ کتابمقدس وقتی میخواهد به هدیۀ قائن اشاره کند میگوید: ” قائن هدیه‏ایی از محصول زمین برای خداوند آورد.” حرف ” ایی ” که به آخر هدیه‏ایی چسبیده است در واقع این هدیه را مجهول کرده است. یعنی یک هدیه که معلوم نیست چه بود و چقدر بود و چطور بود؛ فقط هدیه بود. نوبر محصولاتش بود؟ مقدارش چقدر بود؟ شما دیدید در مراسم پرستش کلیسایی وقتی زمان هدیه دادن میرسد، ایماندارانی دست در جیب و کیف خود میکنند، هر چه در دست آنها بیاید را در آورده و در بشقاب هدایا میاندازند. انگاری غافل‏گیر شده باشند! نکتۀ دوم در هدیۀ قائن این بود که او محصول زمین خود را بعنوان هدیه برای خدا آورد، از آنجایی که کلام نمیگوید این محصول نوبر محصولاتش بود یا نه؛ شما باید شک کنید که کیفیت و میزان آن هدیه چه بوده است. حدس من این است که وقتی زمان آوردن هدیه برای خدا رسید و زمان نشان دادن قدردانی و پرستش خدای خالق که همین چند صباح پیش پدر و مادر آنها را از گل آفرید و با نفس حیات خود در آنها دمید و آنها را جان بخشید و آنها اولین فرزندان آنها بودند؛ یعنی اولین فرزندان نسل بشری؛ وقتی زمان پرستش همین خدا با آوردن هدایای خود رسید، قائن به انبار رفت و هر چه همان دم در پیدا کرد در کیسه‏ایی ریخت و آن را کمی روی زمین کشید کمی روی شانه‏اش نزد خدا آورد و آن را جلوی او گذاشت!
اما وقتی کلام به هدیۀ هابیل اشاره میکند، گویی آن را هر چند ساده اما دقیق شرح میدهد که چه بود و کیفیت آنها چگونه بود. میخوانیم:” و هابیل نیز از نخست زاده‏گان گلۀ خویش و پیۀ آنها هدیه‏ایی آورد.” هر چند هدیۀ هابیل در کل یک نمای عام اشاره به قربانی شدن مسیح برای گناهان بشر دارد و هابیل این را در هدایت روح مقدس خدا با آوردن هدایای قربانی نشان میدهد؛ اما در تفسیر متن میتوان گفت که هدایای هابیل دو مشخصۀ خاص داشت: اولا او از نخست زاده‏گان گلۀ خودش آورد دوما او پیۀ قربانی را آورد. گلۀ یک چوپان ممکن است حتی به ده هزار تا برسد یا به هر میزان دیگر، هابیل به میان گله رفت و تمام نخست زاده‏ها را برای هدیۀ به خدا جدا کرد. اینها همۀ گوسفندان زنده‏ایی بودند که او با خودش آورد، سپس کلام میگوید او ” پیۀ ” آنها را نیز برای هدیه آورد. یعنی هابیل گوسفندانی چند را قربانی کرد، چربی یا پیۀ این قربانی‏ها را جمع کرد و بعنوان هدیۀ سوختنی به نزد خدا آورد. همانطور که میبینیم به همان اندازه که هدیۀ قائن ناشناخته و نامعلوم بود، هدیۀ هابیل کاملا روشن و معلوم بود. نتیجۀ این دو تفاوت چیست وقتی این دو نفر هدایای خود را به نزد خدا آوردند؟:” و خداوند هابیل و هدیۀ او را منظور داشت. اما قائن و هدیۀ او را منظور نداشت.” چرا؟ مگر قائن در مزرعه زحمت نکشیده بود؟ مگر قائن با عرق پیشانی خودش درختها را آبیاری نکرده بود، زمین را شخم نزده بود، تخم نپاشیده بود، درو نکرده بود؟ چرا قائن تمام این زحمات را برای زمین و محصولات آن کشیده بود؛ اما ثمرۀ عمل او ثابت میکند که این زحمات او تماما انسانی بودند، از قوۀ انسان، فکر انسان، شعور انسان، توان انسان، در هیچکدام از تلاشهای قائن خدا و محبت به خدا و پرستش به خدا ارجحیت نداشت. خدا پادشاه قلب او نبود. محبت به خدا پادشاه قلب او نبود. ایمان قلبی به خدای زنده و حقیقی نداشت. کلام میگوید:” به ایمان هابیل قربانی نیکوتر از قائن را به خدا گذرانید.” ( عبرانیان ۱۱: ۴) به دلیل همین بی ایمانی به خدای زنده قائن خدا را نشناخته بود، به همین دلیل پرستش او را نمیدانست و به آن اهمیتی نداد و وقتی زمان پرستش رسید، او ایمان قلبی خود را تقدیم خدا نکرد بلکه کار و عمل دست خودش را تقدیم خدا کرد( مذهب و شریعت) و اما خدا کدامیک این دو را میپذیرد؟ خداوند به موسی میفرماید:” به بنی‏اسرائیل بگو که برای من هدایا بیاورند از هر که به میل دل بیاورد هدایای مرا بگیرید.”( خروج ۲۵: ۱). دو نکته در این فرمان خدا نهفته است: اول هدایا بیاورند. دوم هدایا را به میل دل بیاورد. چرا؟ زیرا خدا عمل دل انسان را میخواهد نه عمل دست انسان را. آنچه که از دل بر آید، یعنی از محبت و ستایش و شکرگزاری به خدا آغاز شود، ادامه یابد و بارآور شود، این آن چیزیست که خدا بعنوان هدیه از طرف فرزندان خود میخواهد.
این دقیقا همان اصل پرستش خدای ماست. اگر میخواهیم خدا را پرستش کنیم، با طبل و دهل و آلات موسیقی و سر و صداها و هللویاه و هللویاه گفتن میتوانیم او را پرستش کنیم، اما اگر خدا در مرکز قلب ما نباشد و محبت به او آتش سوزندۀ این پرستش نباشد، این پرستش هر چقدر هم پیشرفته و پر از جار و جنجال باشد، هر چند هم نمایی مقدس و مذهبی داشته باشد، هر چند هم رنگ و لعاب روحانی داشته باشد اما هرگز مقبول خدا قرار نمیگیرد. عیسای خداوند پاسخ میدهد:” پرستندگان حقیقی پدر را به روح و راستی پرستش خواهند کرد زیرا که پدر مثل این پرستندگان خود را طالب است. خدا روح است و هر که او را پرستش کند میباید به روح و راستی بپرستد.” ( یوحنا ۴: ۲۳ و ۲۴ )
قائن هدیه آورد، اما هدیۀ او از روی قلب و دل نبود. پس هدیۀ او مورد قبول قرار نگرفت. هابیل هدیه آورد، هدیۀ او مورد قبول خدا قرار گرفت، زیرا هابیل آن را از ته دل خودش برای خدا آورده بود. عیسی میفرماید: خدا روح است. یعنی خدا محتاج به نوبر انگور و خوشه‏های طلایی گندم یا گوسفندان سرحال و بی عیب یا پیه گوسفند و سوزندان آن نیست. خدا دل ما را میطلبد. زیرا خدا همواره دل انسان را تفتیش میکند نه ظاهر انسان را. کلام میگوید:” سموئیل گفت آیا خداوند به قربانیهای سوختنی و ذبایح خشنود است یا به اطاعت فرمان خداوند؟” ( اول سموئیل ۱۵: ۲۲ ) داود میگوید:” در قربانی و هدیه رغبت نداشتی؛ اما گوشهای مرا باز کردی.” (مزمور ۴۰: ۶ ) خدا هدایای ما را نمیخواهد. دل ما را میخواهد. گوشهای ما را میخواهد که باز شوند و دلهای ما تا نرم شوند و جانهای ما تا مطیع فرامین او شوند و قدمهایی که در راستای قدوسیت و پاکی برداشته شوند.
در نیت قائن چنین چیزی نبود پس خدا هدیۀ او را رد کرد. زیرا دلش با خدا راست نبود. زیرا هدایای او ظاهری بود نه از روی دل. تشریفات بود. کلیسا رفتن هر روز یکشنبه بود. حج رفتن بود. هر روز شنبه پیاده به معبد رفتن بود. گوشت حیوانات را نخوردن بود. تشریفات. و خدا از این متنفر است.
دقیقا به همین دلیل چون هدیۀ قائن از روی مهر و محبت به خدا و نیت پرستش عظمت و فیض بیکران او نبود، بلکه هدف انسانی و تلاش مذهبی را با خودش داشت( و چقدر ما که از دین اسلام به مسیح ایمان آورده‏ایم با این مقوله آشنایی نزدیک داریم! چقدر که هنوز بعضی از ماها در پی این هستیم. همان شریعت و مذهب و آیین دین اسلام را لباس مسیحی به آن میپوشانیم و با خود به کلیسای مسیح میاوریم و مسیح و آیین او را نیز مذهبی و دین ساخته‏ایم و منتظر هستیم تا مسیح هم مانند امام قمر بنی‏هاشم فرج بدهد!!) وقتی خدا هدیۀ قائن را به دلیل انگیزۀ نادرست او نپذیرفت، کلام میگوید:” پس خشم قائن بشدت افروخته شده سر خود را به زیر افکند.” لطفا دقت کنید به عکس العمل قائن، خشم او از هدیۀ هابیل نبود، بلکه از تصمیم خدا بود. از انتخاب خدا بود. از خود خدا بود. برای همین به دلیل خشم و عصبانیت بیش از حد از خدا حتی به خدا نگاه کرد، و با توهین و شرارت زیادی سرش را به زیر انداخت یا بقولنا نگاهش را از خدا برداشت. نطفۀ گناه در او اوج گرفت، حسادت جرقه زد، و آتش خشم در او بر علیۀ خدا شعله ور شد. دوستان من! هیچ سقوط روحانی شبانه روی نمیدهد. همانطور که هیچ شکستی در زندگی مسیحی شبانه نیست. اگر تخم گناه را با خواسته‏ها و نفس خود آبیاری کنیم گناه را بارور میسازیم. و دل آدمی چون در گناه بارور شود گناه را بار آورد و ثمرۀ گناه چیزی جز فساد و تباهی نیست. هر چند برای خدا هدیه بیاورید و هر چند به کلیسا هدیه بدهید. هر چند یک ده درآمد خودتان را چک بنویسید. اگر دل و جان ما با خدا نیست و از ایمان و با ایمان و در ایمان حرکت نکرده‏ایم، همین الان اعلام میکنم، میلیونها دلار هم که به کلیسا بدهیم برای خدا یک صنار نمیارزد. کلام میگوید:” اما خلاصه این است هر که با بخیلی کارد با بخیلی هم درو کند و هر که با برکت کارد با برکت نیز درو کند. اما هر کس به طوری که در دل خود اراده نموده است بکند نه به حزن و اضطرار زیرا خدا بخشندۀ خوش را دوست میدارد.”( دوم قرنتیان ۹: ۶- ۷).
دقت کنید دوباره برگشتیم به عبارت ” دل “. تاکید بر قلب و میل و ارادۀ انسان برای پرستش و ستایش و محبت کردن خدا. عیسی سه بار از پطرس سوال کرد که آیا او را محبت میکند یا نه؟ چرا سه بار؟ زیرا باید از دل پطرس اعتراف محبت او به مسیح میامد نه از زبانش. زیرا از راه زبانش بود که همان چند شب پیش به او گفت اگر همه او را ترک کنند او میماند و حتی حاضر است برای او بمیرد. پطرس موفق نشد سر حرفی که از دهانش بیرون آمده بود بایستد، الان باید حرفی را از دل و جان خودش اعتراف میکرد. زیرا مسیح خداوند میدانست چون از دل این تعهد باشد، حتما انجام خواهد شد؛ و خدا را شکر که پطرس رسول این محبت خود به خداوندش را قلبا با زندگی و خدمت و شهادتش ثابت نمود.
و وقتی که دل شما با خدا نباشد گوش شما با خدا نیست و شما کلام او را هرگز نخواهید شنید و چون گوش شما به کلام نیست، گوش شما به چشم شما میزند و چشمان شما عظمت او و فراوانی وعده‏های او را نخواهد دید و چشمان شما به دهان شما میزند و دهان شما شکر و سپاس خدا را نمیگوید! و تمام این اعضا به دستها و پاهای شما میزند و شما اعمالی را مرتکب میشوید که کاملا در طبیعت گناه عادی و جاافتاده است! مثل: قتل، زنا، دزدی، حسادت، کینه، خودخواهی، بدزبانی، طمع، خودپرستی، و امثال اینها…چند نفر از ما امروز در کلیسای مسیح حضور داریم و صندلی را گرم میکنیم اما گوش ما کلام خدا را نمیشنود و دل یخزدۀ ما را گرم نمیکند. آیا کلام خدا قدرت ندارد؟ کلام خدا قادر است کوهها را بلرزاند اما اگر دلی به او داده نشود به اندازۀ نوک سوزن این دل جابجا نمیشود. پس سرد میاییم و سرد بیرون میرویم؟ پس هوشیار باشیم، هیچکس قاتل بدنیا نمیاید، اما همه گناهکار بدنیا میایند. از جمله من و شما. اگر دل ما به کلام خداوند بسته باشد ثمرات این بسته بودن و زیستن در گناه دیر یا زود در ما خود را نشان میدهد. هر چقدر هم این جسد را پنهان کنید باز بوی تعفن آن دیر یا زود از شخصیت شما بیرون میزند. دل قائن با خدا نبود، پس گوش او هم با خدا نبود. پس آن چیزی را انجام داد که ثمرۀ شرارت و بی ایمانی و محبت به خداوند است:
” آنگاه خداوند به قائن گفت چرا خشمناک شدی و چرا سر خود را به زیر افکندی؟ اگر نیکویی میکردی آیا مقبول نمیشدی و اگر نیکویی نکردی گناه بر در کمین است و اشتیاق تو دارد اما تو بر وی مسلط شوی.” من به شما قول میدهم که آنقدر خشم و عصبانیت قائن که نشانۀ بی ایمانی او به خدا بود در روحش غلیان کرده بود که هرگز این را از دهان خدا نشنید. هرگز هشدار خدا را نشنید. از این رو لعنتی که در کمین او بود را ندید، لعنتی که خدا از سر فیض و رحمت خود هر چند قائن نسبت به او ایمانی قلبی نداشت و عزت و افتخار او را لکه‏دار کرده بود( همانطور که روزی من و شما کرده بودیم) به او هشدار داده بود. و چیزی نکشید که آن وارد زندگی او و زندگی تمام نسل او شد. نبرد ما همواره یک نبرد روحانی است. در این نبرد دشمن ما که دشمن خداست، شیطان است. آنهایی که در جسم هستند از این نبرد مستثنی نیستند. عیسای مسیح نبود، پس ما هم نیستیم. هشدار خدا واضح است. دشمنی بین ما و شیطان درست پس از گناه آدم و حوا به ما گفته شده است. این دشمنی تا به همین امروز ادامه دارد. مسیح بر بالای صلیب بر شیطان و مرگ غلبه کرد؛ اما نبرد ما بعنوان برادران و خواهران مسیح، فرزندان حقیقی خدا، با شیطان تمام نشده است. آغاز شده است اما هنوز تمام نشده است. و این نبرد تا زمان بازگشت خداوند و تبدیل جسم زمینی به جسم آسمانی و نابودی ازلی شیطان وجود دارد. اما فرمان خدا ثابت مانده است:” گناه بر در کمین است و اشتیاق تو دارد اما تو بر وی مسلط شوی.” چطوری؟ با خون پرقدرت مسیح. با شفاعت زندۀ او؛ با حمایت و پشتیبانی روح القدس عزیز و با قوت کلام زندۀ خدا. سپس ایمانی زنده به خدای حقیقی و به این وعده که او که ما را از جهنم مرگ بیرون آورده بی شک پیروزمند به سرزمین ازلی شیر و عسل وارد خواهد ساخت. چون قائن چنین ایمانی به خداوند زنده و مسیحای موعود نداشت ایۀ بعدی میگوید:” و قائن با برادر خود هابیل سخن گفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل برخاسته او را کشت.”
کشتن برادر هرگز تصادفی نبود. همانطور که سقوط ایماندار تصادفی نیست. گناه در جان و روح او لانه کرده بود و فرزندانی متعدد بارآورده بود. قتل یکی از آنها بود. قائن برای این قتل نقشه ریخت. و با شرارت کامل و مطلق در اوج قساوت و سنگدلی نقشۀ خودش را اجرا کرد. و برادری را کُشت که کاملا بیگناه بود. به همان قساوتی که برادران یوسف نقشۀ قتل او را ریختند و به همان قساوتی که رهبران یهود نقشۀ قتل مسیح را ریختند و به همان قساوتی که حکومتهای اسلامی خون فرزندان مسیح را بر زمین میریزند. تمام این قساوت از دل آغاز میشود. دل گناهکار. دل پوشیده و تاریک از نور الهی خدا.
کلام اینگونه آغاز شد که:” و بعد از مرور ایام واقع شد که قائن هدیه‏ایی از محصول زمین برای خداوند آورد. و هابیل نیز از نخست زاده‏گان گلۀ خویش و پیۀ آنها هدیه‏ایی آورد.” آیا قائن میدانست در روزهای پیش رو دستش به خون برادرش آغشته خواهد شد؟ نه! هابیل میدانست کشته خواهد شد؟ نه! اما به همان اندازه که در دل قائن بی ایمانی و شرارت نهفته بود که او را مستعد به انجام هر گناهی میکرد، ( کمااینکه امروز قائنیان فراوانی در دنیا داریم) در دل هابیل ایمانی استوار نهفته بود که حاضر بود نه تنها نخست‏زاده‏گان خود را بعنوان هدیه برای خدا بیاورد، بلکه حاضر باشد حتی جانش را نیز برای خدای پرفیض خود بدهد.( کمااینکه امروز هابیلیان فراوانی را در کلیسای مسیح داریم) تا بدین سبب نام او به عنوان اولین انسان نیکو که نمونه مسیح خداوند بود در تاریخ بشریت ثبت گردد. و در بارۀ او گفته شود:” خون هابیل صدیق ” ( متی ۲۳: ۳۴ ) و نام قائن بعنوان اولین انسان شریر و فاسد که نمونه خود شیطان بود در تاریخ ثبت شود. و دربارۀ او گفته شود:” او از اول قاتل بود .”( یوحنا ۸: ۴۴)

هابیل و هدیۀ او تا به ابد در نزد خدا جاودانه ماند. هابیل بعنوان آن انسان نیکو و وفادار به مسیح در حیات ازلی جاودانه گشت و هدیه‏اش نمونه‏ایی برای کلیسای مسیح گشت تا کلیسای مسیح اینگونه از جان و دلش دامادش را پرستش نماید. و بدنهای خود را مانند قربانی زنده و مقدسی تقدیم او نمایند.
قائن و هدیۀ او نیز تا به ابد در نزد خدا جاودانه ماند. قائن بعنوان آن انسانی که دلش از بی‏محبتی به خدا، و بی ایمانی به خدا پر شده بود در عذاب الهی در جایی که فشار دندان بر دندان است جاودانه گشت و هدیۀ او نیز بعنوان نمونۀ انسانی که زبانش نام خدا را میبرد اما دلش با خدا نیست جاودانه ماند.

سوال اینجاست: هدیۀ شما به خدا چه نوع هدیه‏ایست؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.