جمعه , ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / ادبیات مسیحی / همه چیز یا هیچ چیز

همه چیز یا هیچ چیز

همه چیز یا هیچ چیز

درسی از مریم

نگاهی به انجیل به قلم مرقس ۱۴: ۱- ۱۰

نوشتۀ: ح.گ

۱ و بعد از دو روز عید فصح و فطیر بود که روسای کَهَنه و کاتبان مترصد بودند که به چه حیله او را دستگیر کرده به قتل رسانند. ۲ لیکن میگفتند نه در عید مبادا در قوم اغتشاشی پدید آید. ۳ و هنگامی که او در بیت عنیا در خانۀ شمعون ابرص به خوراک نشسته بود زنی با شیشه‏ایی از عطر گرانبها از سنبل خالص آمده شیشه را شکسته بر سر وی ریخت. ۴ و بعضی در خود خشم نموده گفتند چرا این عطر تلف شد. ۵ زیرا ممکن بود این عطر زیادتر از سیصد دینار فروخته به فقرا داده شود و آن زن را سرزنش نمودند. ۶ اما عیسی گفت او را واگذارید از برای چه او را زحمت میدهد زیرا که با من کاری نیکو کرده است. ۷ زیرا که فقرا را همیشه با خود دارید و هر گاهد بخواهید میتوانید با ایشان احسان کنید لیکن مرا با خود دائما ندارید. ۸ آنچه در قوۀ او بود کرد زیرا جسد مرا به جهت دفن پیش تدهین کرد. ۹ هر آینه به شما میگویم در هر جایی از تمام عالم که به این انجیل موعظه شود آنچه این زن کرد نیز به جهت یادگاری وی مذکور خواهد شد. ۱۰ پس یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده بود به نزد روساء کَهَنه رفت تا او را بدیشان تسلیم کند.”

پیش در آمد

به نظر من تمام این ده آیه بر روی ایۀ ۳ استوار شده است. و این ایۀ ۳ میباشد که تمام توجه و تمرکز ما را به خودش جلب کرده است. و ما میپرسیم که : چی شد؟ چرا؟ به چه دلیل؟ هر چند شاید این واقعه برای آنانی که ایماندار به مسیح نیستند کمی عجیب و  بیشتر حالت سمبلیک و شاعرانه داشته باشد، اما بر طبق روایت بیان شده یک واقعۀ انجام شده و یک رویداد ثبت شده از زندگی عیسای مسیح بر روی زمین است، پس نه تنها مجاز نیستیم از آن تفسیری بیش از حد از آنچه مطرح شده است داشته باشیم بلکه همچنین آن را کمتر از آنچه که هست نیز، پایین بیاوریم. یعنی آنچه در ایۀ ۳ روی میدهد. زیرا اگر دقت کنید آیۀ ۹ نکتۀ مهمی را خود عیسای مسیح اشاره کرده است که عملی که در آیۀ ۳ توسط این زن روی میدهد، نه تنها ” در هر جایی از تمام عالم که” به انجیل مسیح موعظه و بشارت داده شده است بیان شده است، بلکه تا به زمان بازگشت مسیح نیز این عمل زن موعظه و بشارت داده خواهد شد. پس عمل زن بینهایت حائز اهمیت بوده است. اما چرا؟

برای درک عمیق تر این واقعه ابتدا باید بدانیم مرقس ۱۴ ایات ۱ تا ۱۰ در چه زمانی از زندگی مسیح روی میدهد.

در فصل یازدهم انجیل مرقس میخوانیم که عیسای مسیح وارد اورشلیم میشود. و ما که امروز وقایع انجیل را میدانیم، میدانیم که این ورود او به اورشلیم، به آخرین ورود او میانجامد. به آخرین شام فصح، به آخرین دیدار معبد. در فصل یازده او بازاریان را از معبد با شلاق اخراج میکند. از این زمان تا فصل ۱۴ او با امثال متعدد در خصوص مرگ خود بر صلیب، سرانجام معبد اورشلیم و سرانجام دنیا سخن میگوید. در واقع وقتی به فصل ۱۴ میرسیم گویی سخنان و تعالیم مسیح به استثنای آنچه که او در همین فصل در آیات ۲۲ تا ۲۵ در آخرین شام خود با شاگردان گفته و اساس ” شام آخر” را بنا میریزد، شما دیگر تعلیم یا مثل یا گفتگوی طولانی ایی از او در مابقی فصلهای ۱۴ تا ۱۶ ندارید.

مرقس از همان ابتدای روایت خود در خصوص زندگی عیسای مسیح با سرعت و با عزمی خاص، عیسای مسیح را به سوی صلیب میکشاند. اما در عین واحد میخواهد به ما نشان بدهد که این چه کسی بود که بر بالای صلیب مصلوب شد. او با سرعت و  ظرافت و دقت اما در یک نظم آهنین این راز را در تمام روایت خود در بارۀ زندگی عیسای مسیح همانطور که آغاز کرده ، ادامه داده و دقیقا با همان نیت آن را به پایان میرساند. برای مرقس این بینهایت مهم بود که در همان ابتدای روایت خود در خصوص عیسای مسیح با معرفی کردن شخصیت حقیقی عیسای مسیح آغاز کند، پس او میگوید ” ابتداء انجیل عیسی مسیح پسر خدا.” ( ۱: ۱ ) سپس در فصل ۱۵ ایۀ ۳۹ چه میخوانیم؟ وقتی عیسای مسیح بر بالای صلیب آخرین نفس خود را کشیده و میمیرد. فرماندار بیگانۀ غیر اسرائیلی رومی چنین در خصوص مسیح اعتراف میکند ” فی الواقع این مرد پسر خدا بود.” سپس درک میکنیم که مرقس در تمام طول نوشتار خود از مرقس ۱ ایۀ ۱ تا مرقس ۱۵ ایۀ ۳۹ میخواهد به ما بگوید که عیسای مسیح ” پسر خدا ” یا چهرۀ نادیدۀ خدای خالق بر روی زمین بود. و او برای اینکه این را به خوانندۀ خود ثابت کند، آن را با شرح وقایع و حوداثی تزیین کرده است که به ما این را علنا با قوت و شهامت و گستاخی ثابت میکند.

در چنین زمینه ایی هستیم که به فصل ۱۴ میرسیم. او بر روی جاده‏ایی ایستاده است که به زودی مسیح بر آن خواهد ایستاد. جادۀ مرگ. اما قبل از آن، برای به اوج رساندن روایت خود، درست قبل از اینکه عیسای مسیح بر بالای صلیب مصلوب شود و خداوندی او بار دیگر اعتراف شود، مرقس گویی میخواهد به ما ارزش و بهای عیسای مسیح را دنیا و مردم دنیا نشان بدهد. من بارها این را شنیدم که هر چیز و هر کس یک قیمت و بهایی دارد. به نظر من در مرقس فصل ۱۴ ایات ۱ تا ۱۰ ما ارزش عیسای مسیح را از دید انسان زمینی خواهیم دید.

پس مرقس برای ترسیم کردن چنین نمایی این بخش را با ماجرای یک نقشۀ قتل و از بین بردن عیسای مسیح توسط رهبران مذهبی و کاتبین یهود، با توجه به آنچه تاکنون عیسای مسیح گفته و انجام داده بود، آغاز میکند. نقشۀ قتل مسیح، نه توسط مشتی آدم دزد و راهزن و قاتل و بیسواد ریخته میشد، بلکه رهبران مذهبی، قیّم دینی مردم و رهبران روحانی مردم اسرائیل. متفکران و روشنفکران و معلمان و صاحبنظران دینی.( ایۀ ۱ و ۲ )

اما در آیۀ ۱۰ چه داریم؟ خیانت شاگرد خود عیسای مسیح. خیانتی که عیسای مسیح را تسلیم آنانی میکند که در ایۀ ۱ و ۲ نقشۀ آن را میکشیدند. اما چه کسی به مسیح خیانت میکند؟ یک آدم عادی و خیابانی یا یک همسایۀ محل یا دوست یا یکی از اعضای خانوادۀ او؟ خیر، شاگرد خود عیسای مسیح. شاگردی که تقریبا سه سال با مسیح بود. به او قدرت داده شده بود تا معجزات عظیم انجام بدهد. به او تعلیم داده شده بود تا در بشارت انجیل در دنیای آن روز میسر باشد. دستهایش بارها با مسیح در یک کاسه رفته بود. بارها در کنار مسیح نشسته بود و بارها و بارها از نزدیک او را لمس کرده بود با او زیر یک سقف خوابیده بود و همراه و همسفر او شده بود. اما همین شاگرد او، او را به آنانی که نقشۀ قتل مسیح را در ایۀ ۱ و ۲ در سر دارند نه به دلیل غیرت ملی یا باور عقیدتی بلکه به بهای پول میفروشد. او علنا از آنانی که در آیۀ ۱ و ۲ نقشۀ قتل مسیح را در سر داشتند میپرسد که اگر او مسیح را به دست آنها بدهد تا او را به قتل برسانند آنها چقدر به او خواهد داد؟( متی ۲۶: ۱۵ )  آنها با او پولی را برای ارزش و بهای خیانت به مسیح تعیین میکنند. “ سی پارۀ نقره“( متی ۲۶: ۱۵ ). اکنون که این دو ماجرا را در ابتدا و انتها  آیات ۱ و ۱۰ داریم، اجازه بدهید با هم به ایات ۳ تا ۹ تمرکز کنیم، آنچه که در بین این دو ماجرا در منزل شمعون جذامی روی میدهد. اما در منزل شمعون جذامی چه گذشت؟

در خانۀ شمعون جذامی

عیسای مسیح با شاگردان خود در روستای بیت عنیا( روستای ایلعازر و دو خواهر او) در منزل شمعون نامی اتراق کرده است که جذامی میباشد. خود این توقف در منزل چنین فردی برای رهبران مذهبی و دینی و  مردم جای سوال داشت. شما نه تنها نباید یک جذامی را لمس میکردید بلکه باید از آنها فاصله نیز میگرفتید. عیسای مسیح زمانی که بر روی زمین بود نه تنها آنها را لمس کرد و شفا داد، اینجا میخوانیم که او در منزل یکی از آنها به خوراک نشسته است.

ناگهان در آیۀ ۳ میخوانیم که زنی، مرقس نامش را به ما نمیدهد، ( یوحنا میگوید که او مریم خواهر ایلعازر بود. یوحنا ۱۲: ۳) با “شیشه‏ایی از عطر گرانبها از سنبل خالص” وارد مجلس میشود، ” شیشه را شکسته“؛ منظور باز کردن بسته بندی خاص در شیشه یا هر آنچه که در آن را با آن بسته بودند میباشد؛ و تمام محتوی عطر را بر سر عیسای مسیح میریزد. یوحنا در جزییات بیشتری این را وصف میکند که مریم، نه تنها با عطر سر، بلکه پاهای عیسای مسیح را نیز تدهین کرد و سپس پاهای او را با موهای خودش خشک میکند، سپس یوحنا میگود تمام منزل پر شد از بوی عطر.( یوحنا ۱۲:۳) پس از این عمل عجیب مریم، شاگردان عیسای مسیح گویی متفقا این عمل را توبیخ میکنند. مرقس با ظرافت میگوید “ و بعضی در خود خشم نموده “، یعنی خشم خود را علنا بیان نکردند بلکه در دل خودشان عصبانی شدند. میدانیم که مرقس وقایع انجیل را بیشتر از پطرس شاگرد عیسای مسیح گرفته است، آیا در این خصوص مرقس به دل و فکر پطرس که این ماجرا را برای او بیان میکرده است، اشاره کرده است؟ چرا آنها به این عمل زن اعتراض کردند و یا چرا بعضی ها در دل خودشان خشمگین شدند؟ مرقس قبلا تاحدودی دلیل این را داده بود، شیشه محتوای عطری بود که گرانبها بود، سپس در آیۀ ۵ ما بها و ارزش تقریبی آن شیشۀ عطر را داریم ” سیصد دینار.”

آن روزها یک دینار مزد یک روز کار بود. ریاضی من خیلی خوب است! سیصد دینار مزد سیصد روز بود. هر سال تقریبا ۳۶۵ روز است. سیصد روز تقریبا ده ماه در سال است. پس سیصد دینار تقریبا مزد ده ماه کارکرد یک کارگر در زمان عیسای مسیح بوده است.( به حساب دلار امروزی تقریبا برابر با مزد یک کارگر فروشندۀ معمولی: ۳۰٫۰۰۰ هزار دلار)! پس بی دلیل نیست که ناگهان همۀ شاگردان مسیح از این عمل زن خشمگین میشوند. سیصد هزار دلار ناگهان علنا خرج شده بود. مثل اینکه شما یک چیزی بخواهید بخرید و فقط همین مبلغ را در حساب خودتان دارید و شما یک چک مینویسید به همین مبلغ. حالا شما چقدر در حساب بانکی خودتان دارید: صفر! اما شما پس از خریدن آن چیز شما آن چیز را دارید. حالا هر چیز، یک ماشین، یک موتور، یک قطعه زمین و … شما چک را نوشتید و سی هزار دلار دادید، شما همۀ حساب پس انداز خودتان را خرج کرده اید، اما در عوض چیزی را گرفته اید که اکنون آن را صاحب هستید. اما وقتی مریم مهر و موم آن روغن معطر و گرانقیمت را شکست و بر سر عیسای مسیح ریخت، حساب مریم خالی شده بود، نه مریم دیگر آن پول را داشت و جالب اینجاست که شاگردان مسیح نیز از این چکی که مریم به حساب عیسای مسیح ریخته بود چیزی عایدشان نشده بود. آیا الان دلیل خشمگین شدن شاگردان را درک میکنید؟ پس دیدگاه شاگردان نسبت به این عمل مریم چه بود؟ آنها عمل زن را در خصوص چنین کاری که او بطری روغن یا عطر چنین قیمت و چنین بهایی را بر سر مسیح ریخت از روی خشم و عصبانیت یک ” تلف ” کردن سی هزار دلار خواندند. اما عکس العمل عیسای مسیح در این خصوص چه بود؟

او ابتدا شاگردان را از ملامت کردن منع میکند. سپس عمل زن را نیکو میخواند. سپس در آیۀ ۷ میفرماید که بله این سی هزار دلار میتوانست خرج فقرا بشود. خرج آنهایی که نان شب ندارند. آنهایی که جایی برای خوابیدن ندارند. تمام اینها را مسیح برای سه سال به همراه شاگردان خود انجام داده بود. اما امشب فرق میکرد. امشب فقرا و گرسنگان دنیا باید به یک حقیقت پی ببرند که آیا فقر و تهیدستی و گرسنگی آنها مهم است یا پی بردن به ماهیت و شخصیت آن کس که صاحب تمام هستی و خلقت میباشد اما اکنون و در این ساعت جسم گرفته است و در بین آنها نشسته است، مانند آنها شده است، دردهای آنها را بر خود حمل میکند، به دردهای آنها گوش میکند و با رنجهای آنها هم رنج شده است، غلامی شده و چیزی نخواهد گذشت همین خدای متجسم، همین صاحب هستی، او که پیش از ابراهیم بود، کلمۀ حیات، نان زندگی، آب حیات به خفیف‏ترین و ملعون‏ترین نوع مرگ کشته خواهد شد.  او اکنون در بین شما نشسته است، اما چند صباح دیگر شما او را اینگونه که هست نخواهید دید. پس از وجود او لذت ببرید. از بودن او برکت بگیرید. زیرا فقرا و تهیدستان و نیازمندان همیشه در این دنیا هستند( تثنیه ۱۵ ایۀ ۱۱ و متی ۲۶ ایۀ ۱۱ ) و شما به اندازۀ کافی وقت خواهید داشت که به آنها احسان و رحمت کنید. اما این خدای متجسم همیشه با شما نخواهد بود.

این راز را چه کسی درک کرده بود؟ دوازده شاگرد مسیح؟ آنهایی که سه سال از تعلیم او شنیدند، معجزات عظیم او را شاهد بودند، موسی و الیاس را با او دیدند، دیدند که روی اب راه میرود، دیدند که قوانین طبیعی مطیع او هستند؟ متاسفانه خیر. بلکه یک زن. یک زن این ارزش و بهای بودن با عیسای مسیح را با تمام قوت خود درک کرده بود. تنها این زن بود که درک کرده بود که عیسای مسیح خود خدای زنده است که جسم گرفته است و مدت زمانی بین آنها اتراق گزیده و بزودی به نزد پدر اسمانی خود بالا خواهد رفت.( همان هدفی که مرقس قصد داشت تا خوانندۀ او به آن پی ببرد، مریم پی برده بود). پس تنها این زن بود چون ارزش و بهای عیسای مسیح را تماما درک کرده بود، هر آنچه که داشت، هر آنچه که برایش تماما ارزش داشت، برایش مهم بود را به پای عیسای مسیح میریزد. آن را مصرف مسیح میکند. آن هم نه به شیوه و سیاقی که شیپور در دست بگیرد، آن را در صبح یکشنبه در تریبون کلیسا اعلان کند، در روزنامه بنویسد، اسمش را قاب کند و در کنار در ورودی کلیسا روی دیوار آویزان کند، خیر. مریم تمام آنچه که داشت، مریم هر آنچه برایش ارزشمند بود، هر آنچه که در قوت و توان و هستی او بود، در سکوت و بدون بیان هیچ حرفی به پای مسیح میریزد. شما حتی یک جمله از او ندارید. فداکاری مریم و اعلان ارزش و بهای مسیح برای مریم در یک پرستش مطلق و سرسپردگی مطلق او بود. او تمام خودش را به پای مسیح ریخته بود. نه فقط او روغن گرانبها را بر سر مسیح خداوند میریزد، یوحنا میگوید که او روغن را حتی بر پاهای مسیح نیز میریزد و سپس او با موهای خود پاهای مسیح را خشک میکند.( یوحنا ۱۲: ۳ ). چه چیز لطیف تری از موهای لطیف یک زن دارید. نه تنها این، بلکه چه چیزی نزدیک از موی سر خودت داری. مویی که هر روز آن را شانه میکنی. هر روز به آن میرسی. مویی که به شما زیبایی و وقار را میدهد. در حقیقت مریم نه فقط سی هزار دلار بهایی که آن روغن معطر داشت، بلکه هر آنچه که متعلق به باور زمینی و دنیوی و انسانی بود را به زیر پای مسیح فدا میکند. هر آنچه که با فرهنگ زمینی پول و متعلقات زمینی به پول به مادیات و امور مادی به باور و تفکر آدمی میامد. آن افکار زمینی و جسمانی که از روح نبودند و نمیتوانستد روحانی بیاندیشند و نمیتوانستد بها و ارزش فداکاری حقیقی را برای عیسای مسیح هضم کند.

نه اینکه عیسای مسیح ارزش فقرا و پول را پایین آورده باشد، هرگز. بلکه او هر چیز را در نوبه و زمان خود میداند. زمانی است که باید فقرا و پول مهم باشند، اما وقتی به ستایش و جلال دادن خدای زنده میرسد نه فقرا و نه پول و نه قوانین و نه ظوابط باید مانع اینچنین ابراز بیانی شود. باید با تمام وجود و هر آنچه که داریم و همۀ چیزی که داریم عیسای خداوند را پرستش کرده و جلال بدهیم. آیا در این باید مرزی باشد؟ برای مریم نبود، برای من و تو چه؟

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا با سه تا فعل شدن! نوشتۀ: ح.گ ماجرایی در دو انجیل ...