یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / وای بر من اگر بشارت ندهم

وای بر من اگر بشارت ندهم

” وای بر من اگر بشارت ندهم!”
نیاز مبرم به بشارت دادن انجیل
نگاهی به متی ۲۸: ۱۸- ۲۰
نوشتۀ: ح.گ
یادم میاید وقتی در جبهه های جنگ ایران و عراق سرباز بودم، فرماندۀ گروهان سربازان خاصی را که میشناخت در سنگر خود جمع میکرد و به آنها میگفت که :” عملیات جنگی در راه است و از ما خواسته شده تا چند نفر را برای شناسایی به جلو بفرستیم. من غیرت و شجاعت شما را از بقیۀ سربازان بالاتر میدانم، برای همین از بین شما میخواهم چند نفر قبول کنند که این ماموریت را انجام بدهند.” نه هر کسی دستش را بلند میکرد. همه شوق و اشتیاق این ماموریتی که معلوم نبود زنده برمیگردند یا نه را قبول نمیکردند! یادم میاید از میان ده دوازده نفری که در سنگر او بودند، تنها دو یا سه نفر دستهایش را بالا میبردند. سربازی در گروهان ما بود به نام درویش. بچۀ گرمسار. قدی کوتاه داشت. هیکلی استخوانی و ریشی بلند. همیشه یک دستمال سرخ روی پیشانی اش میبست. سیگار از گوشۀ لبش به ندرت ترک میشد. و من می ماندم که این جثه چطوری زیر این همه ادوات جنگی حرکت میکند یا میدود، خب رازش این بود که درویش عاشق ” رمبو ” بود، منظورم ” سیلور استالونه ” است! برای همین ما او را ” رمبو ” صدا میکردیم. برای همین هر وقت صحبت از عملیات میامد، او اولین نفر بود که داوطلب میشد تا برای گشت به جلو برود.
وقتی عیسای مسیح در کنار جلیل قدم زد و شاگردان خودش را، سفیران آیندۀ انجیل خودش را انتخاب میکرد تا آنها را به سراسر دنیا به ماموریت عظیم بفرستد، او در آنها ” رمبو ” نمیدید و حتی قصد نداشت از آنها ” رمبو” بسازد! یک مشت آدم بیسواد، عامی، بدون هیچ فن سخنوری، دانش الهیاتی، برتریهای والای شخصیتی، یا حتی در جامعه، آنها آدمهایی بسیار عادی بودند، آدمهایی مثل خود من، یا خود شما، یا آنکه کنار شما ایستاده است.
همۀ ما ماموریت عظیم را میدانیم:” تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است. پس رفته همۀ امتها را شاگرد سازید و ایشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعمید دهید. و ایشان را تعلیم دهید که همۀ اموری را که به شما حکم کرده ام حفظ کنند و اینک من هر روزه تا انقضای عالم همراه شما میباشم.”( متی ۲۸: ۱۸- ۲۰ )
سوال این است، چند نفر از ما امروز برای فرستاده شدن به این ماموریت دست خودمان را بلند میکنیم و برای آن داوطلب میشویم؟ امیدوارم کسی در بین ما نباشد که خود را مسیحی بداند و ادعا کند که این پیام قدیمی است و دیگر در سال دو هزار کارساز نیست یا باید طور دیگری آن را دید. شما هر طور دوست دارید میتوانید آن را ببینید اما پیام این سه آیه مانند روز برای ما روشن است. نه مثل است و نه شعر و نه پیشنهاد، یک فرمان است. و کلیسای صادق و وفادار و عفیف خداوند ما عیسای مسیح برای دو هزار به این فرمان پایدار مانده است و چه خونهایی که برای آن نریخته است. و من امروز مانند برادری در ایمان به شما عزیزانم در مسیح میگویم، تاریخ ملت ایران و ملت مسلمان سراسر دنیا، تا به این اندازه نیازمند و تشنۀ شنیدن انجیل خوش عیسای خداوند به اندازۀ امروز نبوده است. کار عظیمی در جریان است. وقت کوتاه است. ماموریت پیش روی ماست! باید کسانی فرستاده شوند، سوال این نیست که ایا شما داوطلب میشوید یا نه؟ سوال این است که چرا شما نمیشوید؟ شاید فکر میکنید بشارت دادن هدیۀ خاصی میخواهد؟ آیا گل باید تلاش کند تا عطر خودش را پخش کند؟ ایا رایحۀ بوی نان باید برای پخش شدن در هوای صبحگاهی استعداد خاصی داشته باشد؟ یا ماهی زیر آب را تشویق میکنید تا از آبشاشهای خودش استفاده کند یا به عقاب میگوید چگونه اوج بگیرد؟ شما ممکن است به جوجۀ عقاب کمک کنید تا پرواز کند اما نه خود عقاب. و شما دیگر جوجه نیستید! یا اینکه هنوز هستید؟ یا اینکه هنوز شیر میخورید و هنوز معدۀ شما برای گوشت قوت ندارد؟ چرا این را میگویم، زیرا همه چیز برای فرستادن شما به شما داده شده است. همه چیز! یک ایمان باید داشته باشید که دارید. کلامش را باید داشته باشید که دارید. قوت باید داشته باشید که دارید. هدف باید داشته باشید که دارید.
چه بر سر کلیسای ما آمده است؟ جنگ است برادران! جنگ است خواهران! نیروهای پلید آسمانی دسته دسته گوسفندان گمشدۀ خدا را به سوی درۀ مرگ میبرند و من و شما هنوز شش و بش میریزیم که بگم یا نگم!برم یا نرم! نه من استعداد ندارم. بعد وقتی موقع دعا میرسد و نیازهای ما بر سر ما هوار میشود، خدا را بنامهای: یهوه الوهیم، یهوه یایرا، یهوه شمه، یهوه صدقینو، یهوه رافاه، یهوه صبایوت و نامهای دیگر خطاب میکنیم. چطور وقتی باید و من میگویم ” باید ” به این ماموریت پا بگذاریم خودمان را ناتوان و نالایق میبینیم و قوت خدای خود را نمیبنیم که ” تمامی قدرت در آسمان و بر زمین ” به او داده شده است، برای شما، برای خود شما، برای خیریت شما، برای زندگی شما، برای خدمت شما تا شما را توانا سازد تا شما را این امتیاز و برتری را برای رفتن به این ماموریت به شما بدهد، چطور قدرت خدا را در توانا ساختن شما برای فرستادن شما به این ماموریت نمی بینید اما قدرت او را در برآورده کردن نیازهای خودتان، شفای خودتان، رهایی خودتان از تاریکی ها و دردها و مصیبتها، الزامی و قطعی میبینید؟ اگر خدا قادر است تا از ریگها برای ابراهیم فرزندان بسازد آیا قادر نیست از ماسه ها برای خود سفیران انجیل خودش را خلق کند؟ سوال اینجاست که پاسخ شما در روز داوری در روبروی خداوند و نجات دهنده ات در برابر این فرمان روشن و واضح چه خواهد بود؟ چه چیزی را بهانه میاورید که خداوند و خدای خود را غافلگیر کنید که او در بارۀ شما نداند و در تعجب بگوید:” هومممم…این را در بارۀ تو نمیدانستم…عذر تو موجه است!”
من شاید بتوانم حدس بزنم مشکل ما در کجاست؟ مشکل ما از دو شعبه نشات میگیرد:
اول اینکه وقتی خودمان نجات آوردیم و در مسیح بنا شدیم و بال در آوردیم و در اوج سعادت و صلح و شادی و فیض بیکران او در نور پرفروغ او زندگی کردیم، تمام آنهایی که در تاریکی بودند را فراموش کردیم. دلمان هرگز برای آنها نسوخت. برای آنها هرگز اشکی نریختیم. آنها را بیاد نیاوردیم. در را پشت سر خودمان بستیم و این شیرینی تر و تازه و خوشمزه را تا آخر بلعیدیم و هرگز آن را در بشقابی نگذاشتیم و به دیدار درمانده و به بن بست ماندۀ گرسنه که هرگز در عمرش طعم چنین شیرینی خوشمزه ایی را نچشیده بود نرفیتم. به سراغ آنکس که در شبهای پریشانی خودش به سینۀ دردآلود خودش میزند و از خدایی که گمان میکند او را میشناسد و تا آن زمان فقط تلخی و شکست دیده است سوال میکند که خداوندا اگر تو حقیقت داری آن را به من نشان بده برای من پیام خودت را بفرست. آیا امروز این زمزمه ها و مویه های این گمشده ها را میشنوی؟ اگر میشنوی چطوری میتوانی راحت سرت را بر متکای خودت بگذاری اگر حتی یکبار هم قصد نکردی حتی برای یکبار از سر فیض و فروتنی و محبت و گذشت انجیل فیض بخش مسیح را با او شریک بشوی؟
مشکل دوم اینکه دلمان برای آنها سوخت، اما سعی کردیم به طریق راه خودمان، فلسفۀ خودمان، تدابیر خودمان، راههای خودمان و تجزیه و تحلیل خودمان وارد این ماموریت بشویم. سعی کردیم پیام انجیل را به سیاق خودمان تغییر بدهیم. برادران و خواهران عزیزم انجیل مسیح و خبر خوش مسیح بسیار روشن و واضح است و هیچکس نباید حتی ذره ایی از آن کم کند و یا اضافه کند یا تبدیل کند:” مسیح بر حسب کتب در راه گناهان ما مُرد. و اینکه مدفون شد و در روز سیم بر حسب کتب برخاست.”( اول قرنتیان ۱۵: ۳- ۴ ) سپس این حقیقت انجیل مسیح را در کنار حقیقت دیگر انجیل مسیح بگذارید:” زیرا اگر به زبان خود عیسی خداوند را اعتراف کنی و در دل خود ایمان آوری که خدا او را از مردگان برخیزانید نجات خواهی یافت.”( رومیان ۱۰: ۹ ) این پیام انجیل مسیح است، غیرقابل تغییر، ازلی و جاودان. اما ما سعی میکنیم تا آن را طوری بگوییم که کسی ناراحت نشود، به او برنخورد، خب! در سال دو هزار هستیم و میدانید هر کس آزاد است که خدای خودش را انتخاب کند. در ضمن نباید حتما از مرگ و صلیب مسیح سخن گفت. مهم تر از همه، چرا باید به مردم بگویم که همۀ ما گناهکاریم. اصلا چرا باید به کلمۀ گناه اشاره بکنم. شما هر چه دوست دارید نتیجه گیری کنید سوال من این است که پس بر سر پیام انجیل مسیح چه میاید؟ ماموریت او چه میشود؟ چه مسیحی ایی را بشارت میدهم؟ آخر چطوری میتوانم مسیح را بشارت بدهم اما از رنج و درد و توهینها و خیانتهایی که به مسیح شد، از رنجی که در جتسیمانی متحمل شد، از دوری پدر اسمانی اش که در زمان مرگ برای آن فریاد زد، چطوری میتوانم قبر سرد و تاریک را برای شنوندۀ قرن حاضر به آن مسیحی مبدل کنم که در هیچ کجای کتابمقدس برای ما آن را تفسیر و تشریح و ترسیم نکرده است: که لپهایش گل انداخته است، موهایش انگاری ده تا شامپو استفاده کرده و ده تا شانه شکسته است و دستهایش آنقدر لطیف است که میترسی حتی به آن نگاه کنی!
وقتی مسیح خداوند شاگردانش را به این ماموریت بزرگ فرستاد، شاگردان مسیح با خود پیام مرگ و زندگی را بردند. در واقع این کنه انجیل مسیح است: تو در گناه خواهی مُرد به عیسای مسیح ایمان بیاور و زنده بمان! آیا تو دوست داری که نزدیکترین تو با تو تا به ابد زنده بماند؟ ایا هرگز دلت برایش سوخته است؟ پولس رسول به تو این را میگوید:” پس چگونه بخوانند کسی را که به او ایمان نیاورده اند و چگونه ایمان آورند به کسی که خبر او را نشنیده اند و چگونه بشنوند بدون واعظ و چگونه وعظ کنند جز اینکه فرستاده شوند.”( رومیان ۱۰: ۱۴- ۱۵ ) کتابمقدس به ما این را به وضوح و روشنی قید کرده است نه همه به انجیل بشارت دادۀ شما ایمان خواهند آورد. نه همه بلافاصله زانو میزنند و با شما دعا میکنند. اما این نباید قوت و شوق و حرارت و شور ما را برای بشارت انجیل مسیح ذره ایی بکاهد. مجددا پولس رسول به من و شما این را میگوید. یعنی درست چیزی را میگوید که خودش آن را اجرا کرده بود:” زیرا هر گاه بشارت دهم مرا فخر نیست چونکه مرا ضرورت افتاده است بلکه وای بر من اگر بشارت ندهم.”( اول قرنتیان ۹: ۶) من میدانم که هر کسی پولس رسول نیست. مانند او برگزیده نمیشود تا چنان ماموریتی را انجام بدهد، اما دقت کنید به ریشه و اساس این ایه که بشارت دادن است. بشارت دادن انتخاب نیست، وظیفه است، فخر کردن نیست، فرمان است.
وقتی فرماندۀ گروهان ما میخواست سربازان داوطلب را بفرستد کمتر کسی دستش را بلند میکرد زیرا میدانست که چه بسا زنده برنخواهد گشت و زندگی خود را از دست خواهند داد. ما ” رمبو “ی ساخته و پرداختۀ تخیلات و رویاها نیستیم. ما برای قهرمان شدن و شهرت یافتن به ماموریت مسیح لبیک نمیگوییم ما بشارت میدهیم زیرا ” وای بر من اگر بشارت ندهم.” در ضمن ما در مسیح چه چیزی داریم که از دست بدهیم؟هیچ چیز!همه چیز به منفعت و سود ماست. حتی مرگ. مگر خود مسیح نفرمود که آنانی که جان خودشان را دوست بدارند آن را از دست خواهند داد و آنانی که جان خود را برای من از دست بدهند آن را بازخواهند یافت.( لوقا ۹: ۲۴)آیا جان خودمان را بیشتر از خود مسیح دوست داریم؟ آیا جر و بحثهای طولانی مذهبی و عقیدتی که هیچ حاصلی نه در راه خدا دارد و نه برای بندۀ خدا را جایگزین بشارت مسیح کرده ایم؟ ایا شانه خالی میکنم؟ آیا آن را به برادر و خواهر دیگر حواله میکنیم؟ به یاد داشته باش:” وای بر من اگر بشارت ندهم.” تکرار میکنم:” وای بر من اگر بشارت ندهم.” پس با تمام جان و فکر و روح دستهایمان را بالا ببریم و در دعا و شکرگزاری و شوق وشور نزد عیسای خداوند بگوییم:”لبیک مرا بفرست.”( اشعیاء ۶: ۸ ) امروز! الان! این ساعت!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سفید، همه چیز سفید!

سفید، همه چیز سفید! رنگ تو چیست؟ نوشتۀ: ح.گ رنگ‏ها برای خود سخن میگویند. با ...