شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / ادبیات مسیحی / ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا

ورود به ملکوت خدا

با سه تا فعل شدن!

نوشتۀ: ح.گ

ماجرایی در دو انجیل مرقس و متی قید شده است که وقتی آن را با هم میخوانیم نمایی درست و کامل از پیام مرکزی عیسای خداوند از فرمایش او به شاگردانش بدست میاوریم. در متی فصل ۱۷ آیۀ ۲۴ میخوانیم که عیسای مسیح و شاگردانش وارد دهکدۀ کفرناحوم جایی که عیسای مسیح در آن سکونت داشت میشوند.( مرقس ۲: ۱  و مرقس ۹: ۳۳ ) متی میگوید  وقتی در منزل بودند بین شاگردان که گویی گفتگویی سر گرفته بود نزد عیسای مسیح آمده و از او سوالی میکنند: ” در همان ساعت شاگردان نزد عیسی آمده گفتند چه کس در ملکوت آسمان بزرگتر است. آنگاه عیسی طفلی طلب نموده در میان ایشان بر پا داشت و گفت:” هر آینه به شما میگویم تا بازگشت نکنید و مثل طفل کوچک نشوید هرگز داخل ملکوت آسمان نخواهید شد.”( متی ۱۸: ۱- ۳ ) در مرقس ماجرا را گویی کاملتر میخوانیم. مرقس مینویسد وقتی عیسای مسیح و شاگردانش در کفرناحوم بودند، او از شاگردانش سوال کرد و پرسید:” در بین راه با یک دیگر چه مباحثه‏ایی میکردید؟”( ۹: ۳۳ ) مرقس میگوید شاگردان خاموش ماندند و پاسخی ندادند و دلیلش را اینگونه میگوید:” از آنجا که در راه با یک دیگر گفتگو میکردند در اینکه کیست بزرگتر؟” مرقس شاگرد مسیح نبود پس از کجا از شاگردانش میدانست؟ اگر قبول کنیم که پطرس رسول مرقس را در نوشتن انجیل مرقس رهنمایی کرده بوده باشد، آن روز پطرس در آن گفتگو با شاگردان مسیح بود و آن را به مرقس گفته بود. هر چند شاگردان شرمنده شده و پاسخ مسیح را نمیدهند اما عیسای خداوند قلب آنها را دانسته بود از آنجایی که خدای در جسم بود و از دل و نهاد آدمی خبر داشت. پس آن روز به قلم مرقس رو به شاگردانش چنین میفرماید:” هر که میخواهد مقدم باشد موخر و غلام همه بُود.” به نظر میرسد که این گفتگو اینجا به پایان رسیده باشد اما در چند آیۀ بعد همین مرقس ماجرا را اینگونه ادامه میدهد که مردم بچه های کوچک خودشان را پیش او میاورند تا او آنها را لمس کند.(مرقس ۱۰: ۹- ۱۳ )اما شاگردان عیسای مسیح ” آورنده‏گان” ( مرقس ۱۰: ۱۳ ) بچه‏ها به نزد عیسای خداوند را منع کردند. مرقس مینویسد وقتی عیسای مسیح این صحنه را دید ” خشم نموده ” و به شاگردان خود چنین فرمود:” بگذارید که بچهای کوچک نزد من آیند و ایشان را مانع مشوید زیرا ملکوت خدا از امثال اینها است. هر آینه به شما میگویم هر که ملکوت خدا را مثل بچۀ کوچک قبول نکند داخل آن نشود.”( مرقس ۱۰: ۱۵)

هر چند اگر منتقدان بگویند که این دو ماجرا با هم متفاوت هستند اما نگاه کنید به زمینۀ هر دو ماجرا که به این ختم میشود تا عیسای مسیح بفرماید:” هر آینه به شما میگویم هر که ملکوت خدا را مثل بچۀ کودک قبول نکند داخل آن نشود.” هم در مرقس و هم در متی این فرمایش عیسای خداوند درست پس از این سوال و این گفتگوی شاگردان بر سر بزرگی آمده است.

اکنون به شبی نگاه کنیم که نیقودیموس فقیه دین یهود، عضو شورای سنهدرین( شورای مذهبی دین یهود) به دنبال پاسخ سوال خودش که گویی سالیان سال او را آزار داده و او پاسخ آن را نیافته بود نزد عیسای مسیح میاید. عیسای مسیح قلب نیقودیموس را قبلا دیده بود، پس رو به او کرده و میفرماید:” آمین آمین بتو میگویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود.” ( یوحنا ۳: ۵ ) دو بار ” آمین ” تاکید بر جمله‏ایست که به دنبال آن آمده است.

اکنون گوش کن به پولس رسول:” و هر گاه فرزندانیم وارثان هم هستیم یعنی ورثۀ خدا و هم ارث مسیح اگر شریک مصیبتهای او هستیم تا در جلال وی نیز شریک باشیم.” ( رومیان ۸: ۱۷ )

موضوع چیست؟ من فکر کردم وقتی به عیسای مسیح ایمان بیاورم من وارد ملکوت خدا میشوم. البته که این باور و این برداشت درست است. نه به دلیل کار و اعمال مذهبی که به دلیل فیض است که شما نجات دارید و میراث دار این ملکوت. اما دوستان داشتن، وارد شدن نیست. داشتن تضمین است اما تصاحب کردن نیست. چک زمانی نقد میشود که به حساب گذاشته شود. تا زمانی که به حساب خوابانده نشود نقد نمیشود، حالا اگر یک میلیون دلار هم باشد، یک ورقۀ کاغذ است! آیا با این حرف وعدۀ خداوند را کم ارزش میکنم، حاشا بر من! خبر خوش نجات مسیح در خون مسیح آغشته بود. انجیل نه تنها خبر خوش است، صلیب هم هست. راه بهشت پهن و گشاده نی، بل باریک و صعب موعظه شد. یک حلقۀ خار، سه میخ آهنین، شش ساعت لخت و برهنه آویخته بر صلیب، و فریاد: ” ایلی، ایلی لما سبقتنی!” این درد جانگداز و آن فریاد دلخراش، سپیدۀ طلایی شهر آسمانی را برای ما به ارمغان آورد؛ اما مطیع شدن مسیح، با حرف نبود با شعار نبود در خون و آه و فریاد و مرگ بود.

آیا مرثیه میخوانم؟ روضه میخوانم؟ مگر من خدای دروغین را موعظه میکنم؟ خدای وعده‏ها، خدای معجزات، خدای کامیابی‏ها، خدای شفا، خدای برآورده شدن آرزوها و دعاهای رنگارنگ!مگر نمیدانیم که ورود به ملکوت خدا از در گشاده نیست. در غرور نیست. در تعصب نیست. به دانش بستگی ندارد. به کار شما بستگی ندارد. به تلاش شما بستگی ندارد. دوستان من! به سه چیز گره خورده است. و این سه چیز مانند زنجیری ناگسستنی به هم وصل شده اند. وقتی به عیسای مسیح خداوند ایمان آوردی و تضمین دریافت ورود به ملکوت خدا را دریافت کردی راه دریافت کردن و نقد کردن این چک همراه است با:

الف- درک و فهم درست و عمیق از پیام صلیب و زیستن در روح القدس خداوند؛ یعنی دریافت تولد تازه.

ب- آنانی که این تولد تازه را دریافت کردند، راه فروتن شدن، کودک شدن را پا میگذارند.

پ- آنانی که تولد تازه را دریافت کردند و مانند کودکان فروتن و ساده دل شدند، به سادگی و با دلی گشاده در رنجهای خدمت و صلیب مسیح شریک میشوند.

برادر و خواهر عزیز من در مسیح!

ایمان آوردن به عیسای مسیح تضمین داشتن ملکوت خداست. اما داخل شدن به ملکوت خدا، از شدن آغاز میشود: تازه شدن، کودک شدن، شریک رنجهای مسیح شدن.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

همه چیز یا هیچ چیز

همه چیز یا هیچ چیز درسی از مریم نگاهی به انجیل به قلم مرقس ۱۴: ...