یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / وفاداری ما به عیسای مسیح

وفاداری ما به عیسای مسیح

وفاداری ما به عیسای مسیح

نگاهی به دوم پادشاهان فصل اول

نوشتۀ: ح.گ

قصد دارم تا با خودم و با شما از خالص بودن وفاداری ما به عیسای مسیح در زندگی روزانه سخن بگویم. سخن من از روزها و ساعتهایی است که تمام دنیا را دور خود تیره میبینیم، و صدایمان گویی به گوش هیچ ابن البشری نمیرسد! و مای مسیحی در بغض و آه ناله میزنیم” ایلی ایلی، لما سبقتنی!” ای کاش چنین فریاد میزدیم، ای کاش این بود نالۀ روزهای درماندگی ما، روزهایی که باید وفاداری خودمان را به نجات دهندۀ و شاهزاۀ جان خود ثابت کنیم. ای کاش! اما نیستیم. این فریاد ما نیست. به تجربه به من ثابت شده است که درست روزهایی که آسمان زندگی ما ابرهای تاریک اضطراب و نارامی و هراس را بر قلب ما میریزد، درست ساعتی که خبر موحش و دردناک دکتر را شنیدیم، حادثۀ ناگوار عزیزی را شنیدیم، ناگهان اقتصاد و کار ما رو به کساد و بی پولی میرود، درست زمانی که تا در قیر مصیبتها فرو میرویم، درست در این زمان، درست زمانی که باید وفاداری خود را به عیسای مسیح ، خداوند جانهای خود ثابت کنیم، به خدایان پدران و خدایان دنیای فانی رو میاوریم. انگاری خدای ما مُرده است و از ما بی خبر.

این همان ماجرای پادشاه اسرائیل اخزیاء پسر اخاب بود. بیماری اخزیاء از آنجایی که از پنجره پایین افتاده بود، بقدری جدی بود و حال او آنقدر وخیم بود که رو به رسولان خود کرده و از آنها خواست تا ” نزد بعل زبوب خدای عقرون رفته بپرسید که آیا از این مرض شفا خواهم یافت؟”( دوم پادش. ۱: ۲) و فرشتۀ خداوند خبر را  به گوش ایلیاء نبی یکی از پرقدرت ترین و پرنفوذ ترین انبیاء اسرائیل در دوران پادشاهان اسرائیل میرساند و او پیغامی را از جانب خود خدا در این خصوص از فرشته دریافت میکند و به او امر میشود که این پیغام را به این مضمون به نزد اخریاء پادشاه بفرستد ” آیا از این جهت که خدایی در اسرائیل نیست شما برای سوال نمودن از بعل زبوب خدای عقرون میروید؟”( آیۀ ۳) ای کاش پیغام خداوند به اخریاء در اینجا تمام میشد، اما خیر، پیغام چنین ادامه داشت ” پس خداوند چنین میگوید از بستری که بر آن بر آمدی فرود نخواهی شد بلکه البته خواهی مُرد.”( ایۀ ۴) اهمیت همین پیغام کوتاه آنقدر تکان دهنده و مهم بود که در این فصل ۳ بار تکرار میشود، یکبار فرشته به ایلیاء میگوید و ایلیاء نبی به رسولان اخزیاء که به نزد جادوگران و پرستندگان بعل زبوب خدای عقرون میرفتند، یکبار رسولان برگشتند و آن را به پادشاه تکرار کردند(آیۀ ۶)  و آخرین بار خود ایلیاء نبی آن را مستقیما به خود اخزیاء تکرار میکند.( ایۀ ۱۶) و سرانجام اخزیاء  را در آخر فصل چنین میخوانید ” پس او موافق کلامی خداوند به ایلیاء گفته بود مُرد.” (آیۀ ۱۷)

مشکل اخزیاء این نبود که از پنجره پایین افتاده بود و بیمار شده بود(آیۀ ۲ )، زیرا این بیماری میتوانست به شفا و بهبودی او ختم شود، مشکل اخزیاء این بود که قوت خدای اسرائیل، یهوه، خدای پدران خود را برای شفای خود نادیده گرفته بود یا هیچ شمرده بود. اما نقش ایلیاء نبی در این میان چه بود؟ دوران، دوران پادشاهان اسرائیل است. و گناه و شرارت در هر دو سرزمین شمالی( اسرائیل) و جنوبی( یهودا) اوج گرفته است. قوم اسرائیل که روزی توسط دستان پرقدرت یهوه از اسارت و بندگی مصریان بیرون آمده و به آنان سرزمینی داده شده بود که هرگز شایستۀ آن نبودند، پس از جایگزینی در این سرزمین و در غیبت پادشاهانی چون داود و سلیمان، و در غیبت رهبران روحانی چون سموئیل و ناتان نبی، تمام محبت و وفاداری و قوت عظیم یهوه را فراموش کرده بودند و رو به خدایان دروغین و بتهای ساخته شدۀ دستان انسان برای حل مشکلات و بر طرف شدن از دردهای جسمانی و روحانی خود کرده بودند.

اما نقش ایلیاء نبی و حضور او درست در میان کتاب پادشاهان این است که خداوند بار دیگر توسط نبی خود، قوت و اقتدار خود برای اعجاز و ورود شگفتی ها به زندگی روزانۀ آنها( همانطور که تاکنون برای آنها کرده بود) به آنها نشان بدهد. که آنها به یهوه اعتماد کنند نه به بتهای کنعان. به همان خدایی که تغییر ناپذیر بوده است و تاکنون از قوم خود بر طبق عهد خود مراقبت کرده بود. اتفاقا در همین فصل، وقتی داستان را دنبال میکنیم، میخوانیم که سربازان اخزیاء نزد ایلیاء نبی میایند تا او را نزد پادشاه ببرند و ایلیاء نبی دو بار آتش از آسمان میفرستد و گروهی از آنان را هلاک میکند. به نظر میرسد که این آتش مانند همان آتشی بود که در فصل اول پادشاهان یهوه برای ثابت کردن قوت خود که برتر از خدایان بعل و پیامبران دروغین آنها بود بر بالای کوه کرمل بر قربانیها نازل کرده بود.( اول پادشا. ۱۸: ۳۸ ) آن روز همۀ مردم در زیر کوه کرمل جمع شده بودند از جمله اخاب پادشاه اسرائیل، پدر اخزیاء؛ چه بسا خود اخزیاء که در آن زمان کودک یا خردسالی بیش نبود با پدر خودش در بالای کوه کرمل، نزول آن آتش عظیم خداوند را از آسمان دیده بود. به نظر میرسد که آن هیبت عظیم آتش میبایست، قلب و جان آنها را برای همیشه با یهوه یکی کرده باشد و به دامن او چنگ زده باشند و دیگر در نیازمندیهای و احتیاجات خود نزد خدایان دروغین نروند. اما دریغا که چنین نکردند.

سوال من از خودم و شمای مسیحی این است: در میان من و شما، امروز، کدامیک از ماها اخزیاء ست؟ کدامیک از من و شما، در دردها و مشکلات و بن بستها نزد خدایی غیر از خداوند خود عیسای مسیح برای شفا و آسایش و رهایی میرویم؟ چند نفر در بین ما پیدا میشود که هنوز هوای الله را به سر دارد، دلش برای آن بوی اسپند و نذر کردن و چند تا ورد خواندن و چند تا فوت کردن به اینور و آنور و رو به مکه کردن و نام حضرت علی را با آه و سوز بردن و … تنگ شده است؟

عزیز مسیحی! میدانم دردها و بیماریها میتواند طاقت فرسا باشند و بارقۀ امید شما به زندگی بسیار کم نور، من شاید هرگز در حال و هوای شما نباشم، و شما را درک نکنم، اما به اندازۀ کافی ضعف نقصان جسمانی را متحمل شده ام، و دردهای کشندۀ خیانت و زخمهای عمیق دوستان ایماندار و از همه مهمتر، نفس ویرانگر و خراب کنندۀ خودم، مرا به زندگی و حیات ناامید کرده و میکنند، که بتوانم بگویم تا حدودی با شما همدرد هستم. اما همیشه در تمام این روزها صدای آن ماهیگیر جلیلی در گوش من زنگ خورده است که ” خداوندا نزد که برویم؛ کلمات حیات جاودانی نزد تو است.” ( یوحنا ۶: ۶۸) و آه که چقدر شیرین و پر از قوت! آه که چقدر قوه دهندۀ بنیه های ضعیف من و نور پرفروغی در شبهای تاریک! من جز مسیح عیسی کسی را در دنیا برای امید خود در هر چیزی که مرا انسان میسازد و مرا معنای انسان بودن و زیستن میدهد ندارم.

به مسیح وفادار باش! به وعده های او چنگ  بزن و به آنها وفادار باش! به انجیل خداوند ما و کتابمقدس وفادار باش! به کلیسایی که ترا تغذیۀ روحانی میکند و ترا تقویت میسازد وفادار باش! به کشیش دلسوز و وفادار خودت که ترا مانند شبانی مهربان شبانی میکند وفادار باش! به برادر و خواهر ایماندار مسیحی خودت وفادار باش!  به دوستان و در هر جایی که مشغول به کار هستی وفادار باش! به سرزمینی که ترا پناه داده است و ترا بال و پر زیستن را داده است وفادار باش! به خدای خودت وفادار باش!

این گناه بی وفایی اسرائیل به یهوه صبایوت بود که آنها را ویران ساخت و اسیر دشمنانشان کرد. و انچه بر آنان واقع شد برای ما باید درس عبرتی باشد تا چنان نباشیم.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

سه مرحله پیروزی داود بر جلیات غول پیکر

سه مرحلۀ پیروزی داود بر جلیات، سه مرحلۀ پیروزی ما در زندگی مسیحی کار خداوند ...