پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند!

” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.”( پیدایش ۲: ۲۵ )
بازگشت به بیگناهی!

نوشتۀ: ح.گ

بنظر میرسد ما آنقدر که باید از اساس و ریشۀ این آیه شنیده باشیم نشنیده‏ایم، یا از مفهوم و تشریح درست آن و پیامی که برای ما در خود دارد. عکسهای متعددی را از نقاشان مشهور دنیا دیده‏ایم که آدم و حوا را در باغ عدن در حالی که کاملا لخت و برهنه هستند نقاشی کرده‏اند. با پوستهای سفید و درخشان؛ موهایی مجعد؛ سیمایی کاملا معصوم و به دور از هر زنگار؛ برای ما این تصاویر بیشتر به منزلۀ یک کار هنری و تاحدوی یک افسانه میماند تا یک حقیقت. و عزیزان این یک حقیقت است! شاید تصاویر نه؛ شاید خدا آدم و حوا را نه سفید پوست بلکه سیاه پوست خلق کرده باشد، یا با پوست قهوه‏ایی، موهایی مشکی و چشمانی سیاه. به این جزئیات نمیخواهیم فکر کنیم، بلکه به ریشه و عمق آنچه در آیات کتابمقدس برای ما ثبت شده و برای ما بجا مانده است. و وقتی به این آیۀ مذکور در کتابمقدس میرسیم بنظر میرسد که هیچکس بر آن تامل نکرده و دلیل اینکه چرا آدم و حوا از برهنگی هم هیچ خجلتی نداشتند را دقیقا بررسی نکرده و آن را با آنچه بعدا بر سر انسان آمد در ارتباط ندانسته است و آنچه امروز در زندگی مسیحی برای هر کدام از ما میتواند باشد در یک توازن ندیده است.
من نمیدانم این آیه برای شما چه معنی را میدهد و میدانم که برای خودتان نتایجی را برداشت کرده‏اید، اما براستی در بطن این ایه چه نهفته است و کلام مقدس خدا قصد دارد تا چه رازی را برای ما آشکار سازد؟ زیرا تنها این آیه نیست، بلکه آنچه در آیات قبل از آن و آیات بعد از آن برای ما ثبت گشته و نوشته شده است، به اهمیت این آیه ده چندان میافزاید. اجازه بدهید کمی نزدیکتر برویم:
ابتدا خدا آدم را از خاک زمین خلق میکند. اما آدم تنها بود. خدا این تنهایی انسان را نیکو نمیداند، و از بخشی از خود آدم، زن را بنا کرد تا آنها با هم یکی باشند و با هم زندگی کرده و فرمان خدا را در خصوص زیستن با هم و ” بارور و کثیر شدن “( پیدایش ۱: ۲۸ ) دنبال کنند. وقتی خداوند خدا حوا را از آدم بنا کرد و آدم از این هم نوع خود خرسند گشت، اساسنامۀ ازدواج و اصالت آن بین یک مرد و یک زن تاسیس میگردد. اما بیشتر از یک فرمان ازدواج و یکی شدن آدم و حوا وجود دارد. رازی در هر دوی آنها گذاشته شده است که ارتباطی مستقیم با :” و خدا گفت: آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید.”( پیدایش ۱: ۲۶- ۲۷ ) خواهد داشت. در فصل دوم از آیۀ ۴ تا پایان آن شما مروری کلی بر خلقت از جمله خلقت زن و نحوۀ آن خواهید داشت. در پایان فصل دوم قبل از اینکه به آیۀ ۲۵ برسیم میخوانیم:” و آدم گفت همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد. از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند بود.” بلافاصله پس از این آیه بدون اینکه کلام دیگری یا مقدمۀ دیگری اضافه شود میخوانیم:” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” وقتی فصل دوم با این آیه تمام میشود بلافاصله در فصل سوم ما در خصوص ماجرای سقوط انسان میخوانیم. چقدر این برهنگی آدم و حوا طول کشید؟ نمیدانیم. ما میدانیم که آنها تا این زمان هیچ فرزندی نداشتند. و این به ما ثابت میکند، به محض اینکه خداوند خدا آدم و حوا را به شباهت خود آفرید و آنها را در باغ عدن نهاد تا کار آن را انجام بدهند و بر تمام خلقت خدا تسلط و حکمفرمایی داشته باشند( پیدایش ۱: ۲۶- ۲۷ ) شیطان برای وسوسه کردن و سقوط انسان دست به کار شد حتی قبل از اینکه آنها فرزندی را بیاورند.
آخر چطور چنین چیزی ممکن است؟! به احتمال زیاد شنیده‎اید که جزیره‏ایی وجود دارد که همۀ توریستها و ملاقات کننده‏های آن لخت و برهنه خواهند شد و اجازۀ ورود کسی را با لباس به آنجا نمیدهند. نمیدانم در آنجا چه میگذرد، اما زمانی که برای اولین بار این را وقتی هنوز بی ایمان بودم شنیدم، کمی مسخره کننده به نظرم رسید که چرا باید گروهی تمایل داشته باشند لخت شوند، و قصد دارند چه چیزی را ثابت کنند! وقتی ایماندار شدم و به این موضوع فکر میکردم، برایم یک چیز بیشتر تداعی نشد: ریاکاری و اوج زیستن در تاریکی انسان. انسان هنوز سعی میکند تا وجود خدا را و قوانین او را به هر نحوی که ممکن است از بین برده و خود را برتر از خدا بداند. همانطور که سعی کردند تا با ساختن برج بابل قدرت و عظمت خود را به خدا نشان بدهند و خود را برتر از او بدانند.
شرم و خجلت یکی از ثمرات گناه است. چرا انسان وقتی خطایی را انجام میدهد شرمسار میشود؟ زیرا وجدانی را دارد که خدا به او داده و نفخۀ خود را در او دمیده است( پیدایش ۲: ۷ ) و این وجدان پس از گناه آدم و حوا به گناه آلوده شد. گناه را شناخت. به همین دلیل امروز ما چون گناه میکنیم شرمسار میشویم؛( متاسفانه نه آن وجدانهایی که مُرده هستند و نسبت به گناه و شرارت هیچ عکس‏العملی نشان نمیدهند) اما تا قبل از سقوط انسان ما هرگز چنین احساس شرم و خجلتی نداشتیم. ” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” اگر آنها برهنه بودند، پس پیش روی خدا نیز برهنه بودند. اگر آنها از خدای خالق خود هیچ خجلتی نداشتند مسلما پیش روی همدیگر نیز خجلتی نخواهند داشت! چرا؟ زیرا در انسان هیچ خطایی نبود. و چون خطایی در او نبود. شرمی نبود. چون تمام باور انسان و اندرون انسان پاک و خالی از هر گونه خراش و زنگار هوی و هوس بود. (آنها شبیه به خدا خلق شده بودند) نه تنها در انسان اول بلکه در تمام هستی. زیرا در آنها نیز گناه وارد نشده بود. تا این زمان به دلیل اینکه آدم و حوا هنوز گناهی مرتکب نشده بودند و هنوز وجود آنها به زهر گناه آلوده نشده بود، بدن آنها از هرگونه سختی و دمای بیرون محفوظ بود. اتفاقا تمام خلقت و هستی خداوند: آسمانها و زمین، دریا و آب و خشکی. باران و برف. گیاهان و حیوانات، آنقدر در نظم و هماهنگی و به دور از هر گونه خسارت و زیان بودند( زیرا هنوز گناه وارد هستی نشده بود) که دمای هوا کاملا منطبق با دمای لازم بدن آنها و آدم و حوا بود. پس آدم و حوا حتی نیازی به پوشاک نداشتند. چون آنها هنوز گناه نکرده بودند و از تمامی مضرات و خسارتهای گناه در امان بودند، باور آنها هنوز صدمه ندیده بود. مغز و فکر آنها هنوز صدمه ندیده بود، زیرا ویروس گناه هنوز وارد سیستم خلقت نگشته بود. و در باور فکری آنها( در تاریک خانۀ مغز آنها ) هیچ بایگانی از شرارت و گناه نبود که با خود شرم و خجالت را به همراه بیاورد.
اجازه بدهید تا با یک مثال این را بیشتر برایتان توضیح بدهم. چرا آنقدر من بر این موضوع تاکید میکنم؟ زیرا پایۀ اساسی گفتگوی بعدی ما خواهد بود.
چشم انسان را در نظر بگیرید. شما یک شی را نگاه میکنید. آن شی بلافاصله در پشت قرنیۀ شما منعکس میشود، از قرنیه توسط رگه‏های عصبی وارد نقطه‏ایی از مغز میشود که میتوان آن را تاریک خانه نامید. آنچه که شما دیده‏اید در این تاریک خانه بسط داده میشود و مغز اعلام میکند که ” دیدم!” این فرمان ” دیدم ” مغز دو حالت دارد: یا پروندۀ آن شی قبلا در مغز بایگانی شده بوده است که گویای یک امر تکراری برای شماست و شما از آن هیچ تعجبی نمیکنید. اما اگر آن چه که میبینید برای اولین بار بوده باشد و هیچ پرونده‏ایی در مغز از آن بایگانی نشده باشد، شما بلافاصله با حیرت و تعجب به آن نگاه میکنید و شاید هم ادعا کرده و با بهت خودتان به زبان بیاورید:” تا حالا چنین چیزی ندیده بودم!” و این درست است. پس مغز شما پایگاه دیدن شماست نه چشم شما! چشم دروازۀ ورود به مغز است. اما همچنین نبودن چشم دلیل بر ندیدن چیزی نمیشود. منظور چیست؟ چشمهای خودتان را ببندید. و من برای شما منظرۀ یک هندوانۀ قاچ کرده شده را تشریح میکنم. شما چه تا حالا هندوانه ندیده باشید و چه دیده باشید، با تشریح من، شما در نقطه‏ایی از مغزتان آغاز به ثبت تشریحات من میکنید و آغاز به تجسم آن مورد خاص در مغز خودتان میکنید. شما نمیبیند، اما با تشریح من و شما با اندیشیدن به آن، آن را در مغز خودتان میسازید و شما آن را میبینید، بدون اینکه چشمی برای دیدن داشته باشید! در هر دو مورد، این مغز و باور من است که نسبت به دیده‏ها و تصور شده‏ها تصویری برای خود در مغز ساخته و بر اساس آن عکس‏العمل نشان میدهد.
پس وقتی کلام میگوید: ” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” منظور این است که تا آن زمان در باور آدم و حوا هرگز هیچ گناهی و ثمرات آن بایگانی نشده بوده است. پس از هم هیچ خجلتی نداشتند. زیرا همانطور که گفتم گناه با خود شرم و بی آبرویی را میاورد. به همین دلیل( کمااینکه خواهیم دید) وقتی آدم و حوا گناه کردند، شرم وارد وجدان انسان شد. زیرا گناه و نااطاعتی آنها بر خلاف ارادۀ خدا بود. شکستن قانون خدا بود. همینطور ما که فرزندان آنها هستیم با این شرم بدنیا میایم. پس ممکن نیست امروز انسانی به انسان لخت دیگری نگاه کند و صورتش سرخ نشود! و شرم بر او ننشیند، یا اینکه حتی خود ما بندرت پیش روی هر کسی لخت میشویم زیرا احساس شرم میکنیم. یکی از دلایل اصلی لعنت شدن کنعان توسط پدرش نوح این بود که او برهنگی پدر خود را به برادرانش نشان داد و شرم و خجالت را برای پدر خودش به همراه آورد( پیدایش ۸: ۲۲- ۲۵ ) در لاویان فصل ۱۸ شما به کرات قوانین متعددی را در خصوص برهنگی میخوانید و ممنوعیت و تنبیهاتی که به همراه خود دارد.
درست به همین دلیل اکنون بینید وقتی آدم و حوا فرمان خدا را شکسته و گناه کردند چه اتفاقی میافتد:” و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر دانش افزات پس از میوه‏اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد.” ( پیدایش ۳: ۶) در این زمان حوا از فرمان خدا سرپیچی میکند. و این همان گناه است. بلافاصله پس از این عمل آنها میخوانیم:” آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر به هم دوخته سترها برای خویشتن ساختند.” چشمانشان به چه چیز باز شد؟ به گناه. و چون این روی میدهد میخوانیم که ناگهان آدم و حوا عملی را انجام میدهند که تاکنون نکرده بودند. آنها خود را از حضور خدا پنهان میسازند:” و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند. و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت کجا هستی؟” اکنون دقت کنید به پاسخ آدم به خدا:” چون آوازت را در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم.” ( پیدایش ۳: ۸- ۱۰ ) ببینید وقتی گناه وارد ذات آدمی میشود چه اتفاقی میافتد. از او که قبلا خوانده بودیم:” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” اکنون میخوانیم:” چون آوازت را در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم.” نااطاعتی از فرمان خدا دو چیز خیلی مهم و اساسی را برای آدم و حوا به همراه آورده بود؟
۱- ترس از حضور خدا زیرا انسان میدانست که ناپاک شده است.
۲- سعی به مخفی شدن و پنهان کردن گناه نه اعتراف کردن به آن.
از اینجا شما میتوانید پنهان کردن جسد هابیل توسط قائن را نتیجه گیری کنید. میتوانید انگیزۀ قتل و دروغ یازده برادر را در بارۀ یوسف به پدرشان نتیجه گیری کنید. میتوانید کشته شدن افسر مصری توسط موسی و پنهان کردن جسد او را نتیجه گیری کنید. میتوانید زنا و دستور قتل همسر بتشبع توسط داود را نتیجه گیری کنید و مدتهای طولانی که داود به گناه خود اعتراف نکرد تا زمانی که ناتان او را با آنها روبرو ساخت را ببینید. میتوان انگیزۀ خیانت یهودای اسخریوطی را که در دل خود به مدت سه سال پنهان داشت را نتیجه گیری کنیم. میتوانیم عمل حنانیا و سفیره را در پنهان داشتن رقم درست فروش زمین خود را به کلیسای اورشلیم نتیجه گیری کنید. و موارد متعدد دیگر.

از باغ عدن به کفرناحوم

عیسای مسیح با مردم و شاگردان خود نشسته است که آغاز به تعلیم دادن آنها میکند. نگاه کنید که عیسای خداوند چگونه اساس و بنیان گناه را ریشه یابی کرده و آن را برملاء میکند. او رو به جماعت کرده و میفرماید:” هیچ چیز نیست که از بیرون آدم داخل او گشته بتواند او را نجس سازد بلکه آنچه از درونش صادر شود آنست که آدم را ناپاک میسازد.” سپس تاکید میکند:” هر که گوش شنوا دارد بشنود.” و ادامه میدهد:” نمیدانید که آنچه از بیرون داخل آدم میشود نمیتواند او را ناپاک سازد زیرا که داخل دلش نمیشود بلکه به شکم میرود و خارج میشود به مزبله‏ایی که این همۀ خوراک را پاک میکند. و گفت آنچه از آدم بیرون آید آن است که انسان را ناپاک میسازد. زیرا که از درون دل انسان صادر میشود خیالات بد و زنا و فسق و قتل و دزدی و طمع و خباثت و مکر و شهوت‏پرستی و چشم بد و کفر و غرور و جهالت تمامی این چیزهای بد از درون صادر میگردد و آدم را ناپاک میگرداند.” ( مرقس ۷: ۱۵- ۲۳ )
در این تعلیم خود که به قول چارلز سویندال کشیش کلیسای استون برایر :” یک انقلاب بود!” عیسای مسیح تمرکز مستقیم ما را نه بر غذا بلکه بر دل آدمی گذاشته است. این غذا و نوع آن نیست که ما را در خیالات بد و زنا و فسق و…فرو برده و ما آن را انجام میدهیم بلکه دل و نهاد آدمی است که چون گناه در آن نهفته است ما مرتکب به شرارت میگردیم. همانطور که گناه در میوۀ درخت نیک و بد نبود، گناه در انواع گوشتهای خوراکی هم نیست. این چاقو نیست که ما را به کشتن سوق میدهد یا جسد عریان یک زن یا مرد به شهوت، بلکه این درون ماست که ما را به انجام گناه سوق میدهد. همه چیز در درون ما شکل میگیرد؛ همه چیز در تاریک خانۀ مغز ما بسط داده شده و شاخ و برگ داده میشود، سپس ما آن را عمل میکنیم.
در جایی دیگر عیسای خداوند اینگونه از درون آدمی سخن میگوید:” شنیده‏اید که به اولین گفته شده است زنا مکن. لکن من به شما میگویم هر کس به زنی نظر شهوت اندازد همان دم در دل خود با او زنا کرده است.”( متی ۵: ۲۷- ۲۸ ) عیسای خداوند نمیگوید به زن نظر نکنید( در اسلام بر عکس است! این زنها هستند که باید خودشان را بپوشانند تا مردان به آنها نظر نکنند و برای آنها روضۀ پاکی و نجابت را میخوانند و تعلیم میدهد و زن را مجبور میکند تا حتی چشمان خود را بپوشاند تا مبادا موجب تحریک مرد بشود اما به مرد این اجازه را میدهد که ده ها زن صیغه‏ایی داشته باشد و سگ شهوتران را خود را در هر جایی رها کند!!) عیسی میفرماید اگر به زنی نظر شهوت اندازید گناه کرده‏اید( اسلام در تعلیم پوسیده خود به پدران و نیاکان ما تعلیم داده است که یک نظر حلال است!!)
در جایی دیگر خداوند تعلیم میدهد که :” چراغ بدن چشم است پس هر گاه چشمت بسیط باشد تمام بدنت روشن بود. اما اگر چشم تو فاسد است تمام جسدت تاریک میباشد پس اگر نوری که در تست ظلمت باشد چه ظلمت عظیمی است.” ( متی ۶: ۲۲- ۲۳ ) منظور عیسای خداوند از چشم در اینجا درون آدمی است. و چشم که درون آدمی را به ما نشان میدهد. ایشان میفرماید اگر درون تو نور و پاکی باشد، چشمان تو نور و پاکی را نشان میدهد و اگر درون تو تاریک و شرارت باشد، چشمان تو تاریکی و شرارت را. در انجیل به قلم لوقا میخوانیم:” بنابر این هر گاه تمامی جسم تو روشن باشد و ذره‏ایی ظلمت نداشته باشد همه‏اش روشن خواهد بود.” ( لوقا ۱۱: ۳۶)

زندگی امروز ما در مسیح

تمام انگیزه و طرح الهی آمدن عیسای مسیح بر روی زمین، تعالیم او، صلیب او، مرگ و قیام او، نزول روح‏القدس و سکونت او با ایمانداران، در این راستا بوده است که بقولنا انسان به همان جایی برگردد که روز اول بود:” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” اوج پاکی و صداقت. اوج شباهت به خدا داشتن. اوج نزدیکی با خدا. اوج در حضور خدا بودن. ما میدانیم، کمااینکه کتابمقدس به ما تعلیم میدهد این در جسم انسانی ما بر روی زمین ممکن نخواهد بود، اما زیستن در آن تا زمان مرگ قطعا میسر است. زیرا ما در این تبدیل شدن تنها نیستیم. منظور من نیست حالا همه برویم لخت بشویم و از دیدن همدیگر هیچ خجالتی نکشیم! منظور من این است که امروز در مسیح ما آن باور آدم و حوای قبل از گناه را بدست آورده‏ایم. هر چند تمام باور ما از گناهان گذشتۀ ما آلوده گشته است و هر بار ما را به لغزش وامیدارد، اما هر بار خون مسیح اینجا حاضر است تا با تمام قدرت خود آنها را از ما بشوید و لغزش ما را شفاعت کند. مسیحیان افراد تبدیل شده هستند. زیرا خون مسیح تبدیل کننده است. اگر هر مسیحی حال و روز خودش را، تفکرات خودش را، هم خودش و هم دیگران، شهادت میدهند که در این مدت زمانی که مسیحی بوده است تغییر نکرده است، او هنوز در شرم و خجالت گناه بسر میبرد، و هنوز افکار و باور خودش را از خدا پنهان کرده است زیرا مبادا تا در نزد خدا آشکار گردد. او خود را از خدا پنهان کرده است زیرا گناه خود را پنهان کرده است، از اینرو هنوز در محکومیت و شرمساری گناه بسر میبرد و خودش نمیداند. توبۀ او بیهوده بوده، و تولد تازه را بدست نیاورده، و هرگز قلب خود را به مسیح نداده است. این یک اصل است نه حرف و برداشت من. عیسای خداوند این را تعلیم داده است. کتابمقدس این را میگوید.
قدر مسلم این است که ما نمیتوانیم به نقطۀ مطلوب آدم و حوا قبل از گناه برسیم. اما میتوانیم خود را آنقدر به مسیح نزدیک کنیم که بوی مسیح را بدهیم. آنقدر از مسیح اشباع بشویم که با شهامت به تخت فیض بخش خدا نزدیک شویم. آنقدر از مسیح بنوشیم که با شجاعت خدای آسمانها را پدر خطاب کنیم و در نام مسیح نزد او وارد شده و گناهان خود را به زبان آورده و به آنها اعتراف کنیم و تقاضا کنیم تا ما را بپذیرد. پولس رسول در رسالۀ غنی و پرتوان خود به کلیسای روم همین را بیان کرده است. در این رساله شما به مواردی بر خواهید خورد که گویی پولس قصد دارد ما را به آن نقطۀ بیگناهی و شباهت به خدا در مسیح در آورد تا دیگر هرگز در زیر شرم و خجلت نمانیم. برای رسیدن به این هدف پولس میگوید باید تمام اعضای خود را تسلیم مسیح سازیم. او میگوید:” پس گناه در جسم فانی شما حکمرانی نکند تا هوسهای آن را اطاعت نمائید. و اعضای خود را به گناه مسپارید تا آلات ناراستی شوند بلکه خود را از مردگان زنده شده به خدا تسلیم کنید و اعضای خود را تا آلات ناراستی شوند بلکه خود را از مردگان زنده شده به خدا تسلیم کنید و اعضای خود را تا الات عدالت برای خدا باشند.” ( رومیان ۶: ۱۲- ۱۳ )
پولس میداند که ما فانی هستیم. میداند ما روزی خواهیم مرد، اما از ما میخواهد که اعضای خود را تسلیم هوسهای خود نکنیم. آدم و حوا تا قبل از گناه تماما تسلیم خدا بودند. آنها تمام خود را تسلیم خدا کرده بودند، آنها مانند خدا بودند. پاک و بی عیب و بیگناه. پولس میگوید، ما فانی هستیم. هیچکدام ما بیگناه نیست، اما میتوانیم خود را تسلیم خدا کنیم، و خون مسیح میتواند گناهان ما را بشوید و روح مقدس خدا میتواند ما را مسح کرده و تعمید دهد تا تمام اعضای خود را تسلیم او کنیم تا تمام باور ما تسلیم مسیح گردد تا بدین گونه به شباهت مسیح درآییم. و همان نمونه‏ایی گردیم که آدم و حوا بودند. یعنی انسانهایی که شبیه به خدا بودند پس گناه را نشناختند پس به این دلیل:” و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند.” اساس این آیه در اوج پاکی و بیگناهی است نه عریانی و خجلت نداشتن. چون آنها در اوج شباهت به خدا بودند، چون در اوج بیگناهی بودند، چون در اوج به دوری از هر گونه تسلیم کردن اعضای خود به شهوات خود بودند، پس هیچ تفکر سیاه و گناه آلودی در آنها نبود. پس هرگز عریانی همدیگر را نمی دیدند پس خجلتی نداشتند.
عیسای مسیح و خون گرانبهای او میخواهد همین کار را با روح ما انجام دهد. برای رسیدن به این مرحله ما تنها نیستیم. ما رها نشده‏ایم تا خودمان به این نقطۀ بیگناهی برسیم؛ محال است. اصلا تلاش انسانی نیست. اصلا کار شریعت و فعالیت آدمی نیست. تنها و تنها خداست و کار او. کار روح او. و ایمان ما. ایمان قدرتمند ما به خون مسیح و صلیب او. و تولد تازۀ ما. برای همین پولس رسول برای اینکه ما را به این هدف والای پدر آسمانی ما در آورد از ما استدعا میکند، التماس میکند که:” بدنهای خود را قربانی زندۀ مقدس پسندیدۀ خدا بگذارید که عبادت معقول شما است. همشکل این جهان مشوید بلکه به تازگی ذهن خود صورت خود را تبدیل دهید تا شما دریافت کنید که ارادۀ نیکوی پسندیدۀ کامل خدا چیست؟” ( رومیان ۱۲: ۱- ۳ )

ایماندار عزیز!
من و تو در این سفر با هم هستیم. من به دعای شما و شما به دعای من نیازمند هستیم و من و تو به دعای کلیسا. همه با هم باید به شباهت یکنفر در آییم نه صد نفر! به شباهت عیسای مسیح. الگوی ما یکی است، راه ما یکی است، ایمان ما یکی است، تعمید ما یکی است، روح ما یکی است، بیاید با هم به فیض خدا چنگ زده، وعده های خدا را دانه دانه بپذیریم و آنها را باور کرده و در باور آنها گام برداریم و با هم در مسح روح القدس و کلام زندۀ خدا، به شباهت مسیح در آییم و کلیسای او را بر روی زمین و در آسمان جلال دهیم. آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...