شنبه , ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / درس‌های مقدماتی از شاگردسازی تا رهبری / پادشاهی خدا، پادشاهی انسان

پادشاهی خدا، پادشاهی انسان

«باری پادشاه سرمدی و باقی و نادیده را خدای حکیم وحید را اکرام و جلال تا ابدالاباد باد آمین.» ( اول تیموتائوس ۱ : ۱۷ )

پادشاهی خدا؛ پادشاهی انسان

نگاهی به طرح الهی خدا برای انسان گناهکار و دنیای سقوط کرده

نوشته:ح.گ

مقدمه ایی بر این نوشتار

عبارت «پادشاهی » برای ما نباید غریب باشد. تاریخ ایران مملو از تاریخ دوران پادشاهی های سلسله های گوناگون بوده است. خداوند که زمانها را صاحب است و اوست آن مالک هستی، بنا به میل و اراده الهی خود نامهای تعدادی از این پادشاهان پارس را در کلام مقدس خود حفظ نموده است. نه تنها تا نقشه و اراده الهی خود را بواسطه آنان به کمال برساند بلکه چه بسا برای نسل امروز و فرزندان آنها درس عبرتی باشد.

خواننده عزیز! این نوشته به هیچ عنوان قصد ایجاد و سخنگویی دیدگاه سیاسی ندارد. هر چند سیاسی به نظر میرسد اما نیست. این نوشته قصد دارد از مطلبی با شما سخن بگوید که برای فرهنگ پارسی ما بسیار غریب به نظر میرسد طوری که ما با آن هیچ آشنایی نداریم مگر اینکه در اشعار کهن و از زبان شاعران کهن ما آن هم فقط در محدوده شعر و شاعری از آن شنیده یا خوانده باشیم. اما آنچه از آن در این نوشته سخن میگوییم شعر و شاعری نیست!

ایرانی و پادشاهی ایران

در سال ۱۳۵۷ ایران و دنیا شاهد به پایان رسیدن آخرین دوران پادشاهی پارس که به پادشاهی پهلوی ختم میشد بود. این تغییر و دگرگونی به شیوه ایی بود که گویی همه به مراد خود رسیده و سرزمین ایران بار دیگر آن حریت، آزادی، رفاه و هویت دینی و مذهبی خود را باز آورده یا حداقل باز خواهد آورد. در قلب هر ایرانی برقراری عدالت و برابری میتپید و آرزوی صلح و آزادی جانها و فرار از سیاه چالهای شکنجه و آزار پادشاهی پهلوی. حدااقل روشنفکران ایرانی و رهبران مذهبی چنین میپنداشتند و تمام آن جناح های سیاسی و مذهبی که در این براندازی پادشاهی پهلوی با هم متحد شده بودند. رویا رویایی والا بود. امید و آرزوها زیبا. سخن از برابری بود و سخن از «مملکت مال کوخ نشینان است نه کاخ نشینان

از اینرو برای اینکه مردم به این اهداف و خاصه های خود برسند قریب به نود و هشت درصد در اولین انتخابات رسمی این سرزمین به یک جمهوری اسلامی رای دادند. در این گردهم آیی و هم آوازی مرد و زن و پیر و جوان در صفهای طویل ایستاده تا به پادشاهی پهلوی نه بگویند و به آنچه در آینده امید داشتند که خواهد آمد که امیدوار کننده بود تا مردم این سرزمین را از خاک و خاکستر برخیزاند آری بگویند. یک اتحاد مردمی از تمامی جناح های سیاسی و تمام گروههای مذهبی شانه به شانه در کنار هم ایستادند تا این پیروزی عظیم را جشن بگیرند. این جماعت یقین داشتند که این یک انتخاب درست برای این سرزمین است. در این انتخاب آرمانها و اعتقادات مذهبی آنها براورده شده بود. گویی حریت و شرافت آنها به آنها بازگشته بود. اما طعم این پیروزی چندان در دهان آنان نماند.

از زمان این پیروزی تا امروز ما شاهد ناآرامی های مکرر در این سرزمین بوده ایم. جنگ دو ساله  تحمیلی که به جنگ هشت ساله انتقام مبدل شد و تابوتهای جوانان بود که سر  هر کوچه ایی را چراغان کرد. و پرده های سبز و سیاه که مانع تابش خورشید بر پوست و بر سبزه میشد. و ترور بود. و ترس بود. ترس از بودن و ترس از شدن. ترس از هوای پراوز کردن. بالها قیچی شده بود تا از بام ایران هیچکس بیشتر پرواز نکند. زندان بود. و اعدام ها بود. و چون انقلاب دوم( سفارت آمریکا و گروگانگیری،) فرا رسید طشت ملت ما از بام فرو افتاد و ما رسوای دنیا شدیم! و فشارهای اقتصادی آمد و این سرزمین هرگز از آن کوخ نشینان نگشت که نگشت بلکه به کوخ نشینان آن اضافه شد. و کاخ ها کاخ ماند. و  صاحبان آنها هر چند در کاخ ها سکونت نیافتند اما چون کاخ نشینان و پادشاهان در جامه و ردایی متفاوت پادشاهی خود را تثبیت کردند. و آن کبوتر سفید آزادی گویی بالهایش قیچی شده بود! پس شاعران این سرزمین سراییدند که :«
هرگز از مرگ نهراسیده ام.

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من -باری – همه مردن در سرزمینی ست…
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد.» ( احمد شاملو. آیدا در آینه)

و به رغم تمام این دردها و مصیبتها سخن از هویت ما بود. سخن از مذهب و باوری بود که به مردم ایران میگفتند شما این هستید پس این باشید. میگفتند « ما ملت عزا هستیم.» میگفتند « ما به تاسوعا و عاشورا زنده ایم.»  پس همه از دردهای خود فریاد زدند و گریه کردند گویی این عزادارای بهانه ایی بود برای دل پر و خسته و ناآرام انها. حسین پسر علی را بهانه دل غمگین، فشار و فقر بیرون، جدایی و کینه و تفرقه درون، و زندگی که گویی معنا و دلیلش را در این میان این روزهای تاریک سرزمین پارس از دست داده بود. خود آنها در کربلایی میزیستند و نمیدانستند. پس پدران از این دردها بر سر خود زدند و مادرها مشت های گره کرده را بر سینه. و این مرثیه و این پرده خوانی تا به همین امروز در کوچه و شهر و روستای این سرزمین ادامه دارد

لیکن خورشید حقیقت را هرگز نتوان پس پشت غلیظ ترین ابرهای تاریک حبس کرد. شاید برای مدتی لیکن نه برای همیشه. و جانهای جویای حقیقت فریاد زدند. جوانان دیدند و شنیدند و بر پدران شوریدند. بر آنانی که خود را مالک و صاحب «ملت عزیز» میدانند. از اینرو از زمان پیروزی اول تا به امروز ما شاهد ناآرامی های مکرر در این سرزمین بوده ایم. گویی سیمرغ بار دیگر از خاکستر برمیخیزد. اما به چه؟ اما به کجا؟

پس چون میپرسیم درد شما از چیست، پاسخی نمیشنویم. و چون میپرسیم امید شما به چیست؟ باز هم پاسخی نمیشنویم. موضوع این نیست که در ایران ناآرامی وجود دارد موضوع این است که این ملت هویت و ماهیت خود را هنوز نشناخته است. این عدم شناخت ریشه در تار و پود ملت ما دارد. هنوز قبله گاه خود را نمیدانند. یا میدانند و نمیدانند چرا. پرستیدند ندانستند چه گفتند. دعا کردند ندانستند به چه کسی. دفاع کردند ندانستند از چه کسی. جنگیدند ندانستند به چه دلیل. گفتند بت پرست نیستند لیکن انسان را مانند بت ستایش کردند. از عشق گفتند و سراییدند اما دوست داشتن را بلد نبودند. خود را سخی و دست و دلباز لقب دادند لیکن از بخشش و گذشت ندانستند. پرچم ها را سوزاندند اما دود آن به چشمان خودشان و فرزندانشان رفت. به رغم تمام این ندانستن ها باز سینه و گردن خود را باد انداختیم و مدعی شدیم که همه چیز را میدانیم!

از اینرو ما تاحدودی به یقین میتوانیم مدعی شویم که ناآرامی های ایران گویای رودررویی ندانستنی هاست. ندانستنی های نسل گذشته و ندانستنی های نسل جدید. پدران برگزیدند ندانستند چرا فرزندان نمیخواهند نمیدانند چرا. پس به خیابان ریخته و فریاد برای آزادی برای تغییر برای رفاه برای برابری برای صلح میزنند. اینها باور دارند که پدرانشان به آنها خیانت کرده و جز بدبختی و زور و ترس و ارعاب در طول عمر جوان خود در این سرزمینی که همیشه ادعای آزادگی و حریت میکند را ندیده اند. اما آیا حقیقتا میدانند دقیقا چه چیزی را طالب هستند و در پی چه چیزی هستند؟ در میان شعارهای مردم گاها به گوش میرسد که تعدادی طالب بازگشت پادشاهی کوروش کبیر هستند، بر سر قبر دو هزار و پانصد ساله او رفته و فریاد میزنند: «ای کوروش پاینده باد!» گروهی برای بازگشت پادشاهی رضاشاه فریاد میزنند! و گروهی برای پادشاهی پهلوی. به نظر میرسد که آمدن چنین پادشاهی مشکل گشاه تمامی دردها و مصیبتها و شرارتهایی خواهد بود که تاکنون در آن زیسته و شاهد بوده اند.

آوایی از دور

اکنون تصور کنید در این گیر و دار، در این ناآرامی و اضطراب سرزمین ایران، ناگهان اخباری به گوش شما میرسد از روستایی در ایران در باره شخصی که اعمال شگفت انگیزی انجام داده و شهرت او تمام آن مناطق پیچیده و میشنوید که آب را به شراب تبدیل کرده، میریضها را شفا داده و پسر بیوه زنی که مرده بود را زنده کرده است. سپس میشنوید که پیروان و شاگردان بسیاری را به خود جذب کرده و شهرت او در تمامی آن مناطق پیچیده و او در تعلیم دادن بسیار با اقتدار است و مدام بر یک چیز تاکید میکند: «پادشاهی خدا،» و میشنوید که چنین چیزی گفته است: « پادشاهی خدا نزدیک است.» ( مرقس ۱ : ۱۵ ) یا شنیده اید که گفته« توبه کنید زیرا پادشاهی خدا نزدیک است.»( متی ۵: ۱۷ )

و شما فکر میکنید که یعنی چه؟ ما تغییر رژیم میخواهیم. ما آزادی سیاسی و اجتماعی میخواهیم. ما رفاه اقتصادی میخواهیم. ما میخواهیم ایرانی به ایران افتخار کند و در ایران بماند و این سرزمین را بسازد. این پادشاهی خدا یعنی چه؟ و توبه کردن از گناه و شرارتهایمان و ایمان آوردن به او چه ربطی به داخل شدن به این پادشاهی و آمدن این پادشاهی دارد؟ و هیچ بعید نیست که پس از چندی گمان کنید به احتمال زیاد این شخص یکی از مذهبیون افراطی است. و گمان شما این است که خیر، از این شخص آبی گرم نمیشود و شما باید به فکر اینده سرزمین خودتان باشید. شما باید این مملکت این سرزمین شیران را آزاد کنید.

 اسراییل، امپراطوری روم و عیسای مسیح

اسراییل و امپراطوری روم

تقریبا دو هزار سال پیش وقتی عیسای مسیح، جوان سی ساله اهل ناصره جلیل به اردن رفت و از یحیی تعمید دهنده در رود اردن تعمید گرفت و پس از چهل روز سپری کردن در بیابان به روستایی که در آن بزرگ شده بود رفت و اولین جمله ایی که گفت این بود: « توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.» ( متی ۴ : ۱۷ ) برای مردم اسراییل عبارت پادشاهی به همان اندازه معنی و امید میداد که امروز برای ایرانی های داخل ایران و مهاجر میدهد.( زمینه و پایه آنها قطعا فرق دارند لیکن خواسته و نحوه تفکر در خصوص پادشاه و حکومت او یکی است.) اسراییل در این زمان در انتظار آمدن و ظهور آن پادشاه وعده داده شده توسط انبیاء و رهبران مذهبی خود در طول تاریخ بود. در انتظار ظهور مسیح موعود که از نسل داود پادشاه خواهد بود و آمده بار دیگر سلطنت و عظمت و افتخار را به اسراییل بازخواهد گرداند. در این زمان از پادشاهی پرشکوه داود تقریبا ۱۰۰۰ سال گذشته بود و از آخرین پادشاهی یهودا توسط صدقیاء پادشاه تقریبا ۵۸۶ سال گذشته بود و از این زمان تا زمان تولد عیسای مسیح بر اسراییل هیچ پادشاهی از جرگه پادشاهان سلطنت نکرده بود. حسرت و آه مردم اسراییل در این بی پادشاهی بود. به تاریخ گذشته نظر میکردند و دوران طلایی و رفاه و شکوه و عظمت اسراییل را بیاد میاوردند. و تنها امیدی که آنها را بعنوان یک ملت معنی و هویت میبخشید چنگ زدن به وعده خداوند خدای اسراییل در برقراری آن پادشاهی بی زوال توسط مسیح خود که توسط انبیاء پیشگویی شده بود میبود. پس همه در انتظار رهایی بودند.

و بودند بسیاری که ادعای آن مسیح موعود را کرده و جماعتی را به دنبال خود میکشیدند تا روم را سرنگون کنند اما ارتش آهنین روم با تمام قدرت هرگونه زمزمه آشوب و شورش را بر علیه روم بلافاصله با مشت آهنین خرد میکرد. یا بیهوده نبود که از زمان تسلط امپراطوری روم بر اسراییل صدها جنبش چریکی و مسلحانه بر ضد روم و ارتش و حکومت آن پدید آمده بود. ما حدالقل از چند شورش و تعدادی از نام رهبران آنها را در نامه اعمال رسولان میخوانیم: تیودا و یهودای جلیلی( اعمال ۵ : ۳۶- ۳۷ )، و یهودی شورش گری که به مصری معروف گشته بود( اعمال ۲۱ : ۳۸ ).

اما روم گویی رفتنی نبود. روم ایستاده بود و هرگونه تهدید و اعتراضی را بطور سبوعانه و  بی هیچ ترحمی در هم میکوبید. آن را خیانت به سزار میدید، آنها را بر ضد دولت و امپراطوری روم میدید. آن را بر خلاف مصلحت نظام و قانون تثبیت شده روم میدید. پس ارتش روم شورشیان را در زیر سم اسبهای خود و زیر شمشیر و نیزه سربازان خود از بین میبرد، آنها را در هر جایی که بودند تعقیب میکرد از خانه و مخفی گاها آنها را بیرون میکشید سپس به طرز فجیعی آنها را شکنجه و آزار میداد و بعد آنها را در ملاء عام به صلیب میکشید، جسدهایشان را تا روزها پایین نمیاورد تا درس عبرتی برای دیگر اسرایلیانی باشد که خیال شورش و انقلاب بر ضد روم را داشتند.

عیسای مسیح و امپراطوری روم

عیسای مسیح در چنین شرایط خفقان سیاسی در این سرزمین در روستایی در بیت لحم یهودیه بدنیا آمد. او چون به سن سی سالگی رسید پس از تعمید گرفتن از یحیای تعمید دهنده به مدت سه سال در سرزمین خود در یکچنین محیطی خدمت کرد. او یک یهودی بود از نسل داود متولد شده از یک دختر باکره. او به همان اندازه دلش برای اسراییل و سرزمین در بند و اسیر آن میتپید که یک یهودی عادی. اما جالب است (که حتی جای بسیار تعجب است،) که در مدت این سه سال حتی یک جمله بر ضد حکومت روم، ارتش روم و فساد و فشار و خفقانی که بر مردم اسراییل آورده بودند نگفت!

اتفاقا شاید تعجب کنید که بدانید آنانی که مورد حمله و خشم عیسای مسیح بودند اشغالگران و بیخدایان رومی نبودند بلکه خداپرستان و مذهبیون یهودی بودند که قانون و شریعت مذهبی را به خوبی میدانستند و تعلیم میدادند لیکن هرگز به آن عمل نمیکردند. یا آنانی مورد توبیخ و سرزنش او شدند که دیده بودند شنیده بودند خورده بودند باز به خداوندی او ایمان نیاورده و شک داشتند.

سپس این به تعجب ما اضافه میشود میخوانیم که او نه به دشمنان و اشغالگران اسراییل بلکه به مردم اسراییل چنین فرمان داد اگر یک رومی یا هر کسی آنها را مجبور میکند که یک کیلومتر باری را ببرند آنها دو کیلومتر ببرند!(متی ۵ :۴۱ )  دشمنان خود را محبت کنند، (متی ۵ :۴۴ ) یعنی در راس آن رومی ها بودند که اسراییلی ها آنها را سگ خطاب میکردند. تنها جمله ایی که بر ضد حکومت روم و آن هم یکی از اولیاء امور آنها «هیرودیس» گفت این بود که او را یک «روباه» خطاب کرد.(لوقا ۱۳ : ۳۲ ) حتی وقتی از او پرسیدند که چرا او مالیات معبد را نمیدهد او مالیات دادن را نه تنها منسوخ نکرده و آن را کفر ندانست بلکه ماهی دریا را بر آن داشت تا مالیات خودش و شاگردش را پرداخت کند!( متی ۱۷: ۲۴ ) و اگر بخواهیم کمی دیگر به این تعجب اضافه کنیم اینکه در یک واقعه ایمان یک افسر رومی را ورای هر ایمانی در اسراییل دید.(لوقا ۷ : ۱-۱۰ )

در پایان سه سال خدمت عیسای مسیح بر روی زمین قدرت و شهرت او در تمام اسراییل و سوریه و مناطق اطراف آن پیچیده شده بود. هزاران هزار نفر به دنبال او راه افتاده بودند. کار به جایی رسید که حتی در یک واقعه مردم سعی کردند تا او را برای تاجگذاری و به پادشاهی اسراییل منسوب کردن پیش ببرند. لیکن او از میان آنها رد شد و رفت. ( یوحنا ۶ : ۱۵ ) در این زمان عیسای مسیح هم قدرت مطلق آسمانی را داشت هم پیروان خود را داشت هم درایت آن را داشت که پادشاه شود و امپراطوری روم را یکبار برای همیشه پایان دهد اما چنین نکرد.

در آخرین روزهای عمر زمینی و پایان خدمت سه ساله خود وقتی با شاگردان خود برای آخرین بار وارد شهر اورشلیم میشد زمانی که تنها او میدانست که از آن زنده بیرون نخواهد آمد بر خلاف فاتحان و قدرتمندان طول تاریخ که با لشکر و شمشیر و اسبهای فراوان برای تسخیر شهر میامدند او که تاکنون قدرت و اقتدار و عظمت خود را در سخن گفتن در عمل کردن و در شگفتیهای فراوان ثابت کرده بود در میان غوغا و هیاهوی مردم با کره الاغی وارد شهر شد. تا پیشگویی نبی را در خصوص خود به کمال برساند که: «که دختر صهیون را گویید اینک پادشاه تو نزد تو می آید با فروتنی و سواره بر حمار و بر کره الاغ.» ( زکریاء نبی ۹: ۹ و متی ۲۱ : ۵ )

اتفاقا در آخرین ساعتهای عمر زمینی خود پس از اینکه بدست شورای یهود و سربازان روم توهین شده، مضروب و خوار شده بود در مقابل پیلاطس ایستاده بود که پیلاطس از او سوال کرد: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» سپس عیسای مسیح پاسخ داد: «پادشاهی من از اینجهان نیست؛ اگر پادشاهی من از اینجهان میبود خدام من جنگ میکردند تا بیهوده تسلیم نشوم لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست.» پیلاطس که شدیدا از این پاسخ کنجکاو شده بود پرسید: «مگر تو پادشاه هستی؟» سپس عیسی پاسخ داد: «تو میگویی که من پادشاه هستم؛ از اینجهت من متولد شدم و به جهت این در جهان آمدم تا به راستی شهادت دهم و هر که از راستی است سخن مرا میشنود.» ( یوحنا ۱۸: ۳۳- ۳۷ )

و در همین دادگاه او که پادشاه ازلی بود در برابر آن پادشاه زمینی و موقت و فناپذیر قدرت و مقام حقیقی خود را بار دیگر به زبان خود اعتراف نمود. در آخرین ساعتهای عمر زمینی خود او که قادر بود فرمان دهد تا فوج فرشتگان آسمانی برای دفاع کردن از او نازل شوند مانند بره ای تسلیم دستان قاتلان خود شد. در اوج به ظاهر ناتوانی خود که در زنجیرها بسته شده و مردم از بیرون برای مرگ او بر صلیب فریاد میزدند وقتی پیلاطس فرماندار رومی شهر رو به او گفت که او قدرت دارد او را ازاد کند یعنی هرگز مرگ صلیب را نبیند. درست در این زمان، عیسای مسیح کتک خورده، خیانت شده، طرد شده، تنها مانده، رو به پیلاطس میکند و میفرماید: «هیچ قدرتی بر من نمیداشتی اگر از بالا به تو داده نمیشد.» ( یوحنا ۱۹ :۱۱ ) بدینوسیله اراده و خواسته پدر آسمانی خود را در برقراری پادشاه ها  و پادشاهی های دنیا اعلان نمود. ( رومیان ۱۳: ۱- ۲ )

از اینرو او اوج تسلیم بودن و مطیع پدر آسمانی بودن را به کمال رساند و جام خشم و غضب گناهان ما را که ما باید مینوشیدم تا به آخر نوشید. پس از آن بر صلیب مانند یک دزد مصلوب شد. مرد. دفن شد. سه روز در قبر ماند. لیکن پس از سه روز با یک معجزه الهی، همانطور که خودش پیشگویی کرده بود، از مرگ رستاخیز کرد و شاگردان و مردم او را دیدند. به مدت چهل روز با تن آسمانی و قیام کرده خود با شاگردانش بود. تمام این چهل روز در خصوص پادشاهی آسمانی با آنان سخن گفت.( اعمال ۱ : ۳ )  سپس روزی فرا رسید، همانطور که خودش پیشگویی کرده بود، باید به نزد پدر آسمانی خود باز میگشت(از همان جایی که روزی به روی زمین آمده بود.) و درست در این زمان شاگردان او سوالی از او میپرسند که به مدت سالیان سال در خود نگه داشته بودند و در این سه سال سعی کرده بودند از او نپرسند. سوالی که رویا، آرزو و دعای آنها بود. امید آنها بود. تمام همت و تلاش آنها برای دیدن آن بود. چه بسا به همین امید و آرزو تمام مال و خانه و زندگی خود را ترک کرده و دنبال او آمده بودند. پس از او پرسیدند: «خداوندا آیا در این وقت پادشاهی را بر اسراییل باز برقرار خواهی داشت؟» ( اعمال رسولان ۱ : ۶ ) ما میتوانیم نیت و مقصود شاگردان را در بطن این سوال تاحدودی درک کنیم:

آیا آن پادشاهی داود را به اسراییل برمیگردانی؟ یا ایا روم سقوط خواهد کرد؟ آیا این سرزمین بار دیگر از آن ما میگردد؟ آیا آزادی خود را بدست میاوریم؟ آیا رویا و ارزوهای ما به ثمر مینشیند و فرزندان ما در صلح و خداترسی بدنیا آمده و بسر خواهند برد؟ ایا آبرو و شرافت ما به ما برمیگردد و بار دیگر سرزمین ما و نام آن مانند ستاره ایی درخشان بر تمام دنیا خواهد درخشید؟

پاسخ به این سوالات و آمال دیرینه شاگردان مسیح که چشم به دهان او دوخته بودند تا زمان و روز و مکان خاص این پادشاهی اسراییل و بازگشت آن را به آنها بدهد برای عیسای مسیح سخت نبود اما بدون هیچ شک و تردید پاسخ این سوال برای شاگردانش تلخ، ناامید کننده و درد آور بود وقتی عیسای مسیح فرمود: «از شما نیست که زمانها و اوقات را که پدر در قدرت خود نگاه داشته است بدانید.» ( اعمال ۱ : ۷ ) در آن روز عیسای مسیح که در حال صعود کردن به آسمان بود نه تنها زمان بازگشت پادشاهی اسراییل را به شاگردان نداد بلکه چون پادشاهی مقتدر به سربازان خود فرمانی تازه داد: «چون روح القدس بر شما میاید قوت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا اقصای جهان.» سپس میخوانیم: «و چون این را گفت وقتی که ایشان همی نگریستند بالا برده شد و ابری او را از چشمان ایشان در ربود.» ( اعمال ۱ : ۸- ۹ )

در این زمان پیش روی شاگردان تنها کسی که قدرت و شایستگی  و حتی  پیروان آن را داشت که پادشاه اسراییل گشته و بر آن حکومت نماید، ناپدید شد. آن وعده خداوند در طول تاریخ اسراییل توسط انبیاء. و نه تنها ناپدید شد بلکه حتی زمان بازگشت و آمدن پادشاهی را که در تمام این سه سال موعظه کرده بود، تعلیم داده بود، آمدن آن را وعده داده بود را به آنها نداد. نه تنها به آنها نداد بلکه به آنها فرمانی تازه داد که به سراسر دنیای آن روز رفته و شاهدان او باشند. یعنی چه؟ تکلیف روم چه میشود؟ روم کی سقوط میکند؟ کی این فشار و استبداد و ظلم به پایان میرسد؟

خداوند پادشاه و پادشاهی خداوند

برای اینکه درک کنیم عیسای مسیح از کدام پادشاهی سخن گفته و تعلیم میداد و این چه پادشاهی ایی بود که شاگردان خود را به بشارت دادن و موعظه کردن آن در سراسر دنیا فرستاد باید برای پاسخ به این سوالات کمی به عقب بازگردیم و از آغاز این پادشاهی و از این پادشاه سخن بگوییم.

 معنای پادشاه در لغت نامه

برای آغاز اجازه بدهید تا برای معنای لغوی پادشاه به چند لغت نامه فارسی مراجعه نماییم. لغت نامه دهخدا در باره کلمه پادشاه یک تعریف جامع و خوبی دارد. میخوانیم که: «نامی است فارسی باستانی مرکب از پاد و شاه و پاد به معنی پاس و پاسبان و نگهبان و پاییدن و دارندگی تخت و اورنگ باشد و شاه به معنی اصل و خداوند و داماد و هر چیز که به آن سیرت و صورت از امثال و اقران بهتر و بزرگتر باشد.» فرهنگ فارسی معین میگوید: «فرمانروایی که تاج و تخت داشته باشد. حاکم، مسلط، صاحب اختیار. خدا. محیط، تاونده.» فرهنگ فارسی عمید میگوید: «فرمانروای مقتدر و صاحب تاج و تخت. مسلط.» اگر این تعاریف در خصوص معنای پادشاه میباشد ما انتظار داریم عبارت پادشاهی از این تعاریف و معنا سرچشمه گرفته و شامل آنها گردد. یعنی وقتی میگوییم پادشاهی خدا در حقیقت اشاره ما به اقتدار و تسلط و فرمانروایی و عظمت و اختیار و مالک بودن و جلال خدا میکنیم.

پادشاه بودن مسیح و پادشاهی خدا در کتابمقدس

قصد من این است که ما ابتدا از حاکمیت مطلق خدای یهوه، خدای پدر و مقام او بر طبق نوشتجات کتابمقدس و حتی اعتراف انسانهای دیگر سخن بگوییم. سپس این مقام خدای پدر بعنوان آن پادشاه ازلی را به طور مستقیم به عیسای مسیح ربط بدهیم. و این را قید کنیم که مقام پادشاهی خدای خالق که از آن در نوشتجات خواهیم خواند مقامی بود که خود خدا به تنها فرزند یگانه خود تماما عطا مینماید. در حقیقت پادشاهی پدر همان پادشاهی پسر است. و پادشاهی پسر همان پادشاهی پدر.

این را خود عیسای مسیح به آن مدعی شد وقتی که پیشگویی خود داود را مستقیما به خود اختصاص داد که داود، پادشاه اسراییل، عیسای مسیح موعود را خداوند خود لقب داده که بر دست راست خدای پدر نشسته و سلطنت مینماید.( متی ۲۲: ۴۱- ۴۶ ) وقتی مردم در مسیر ورود او به اورشلیم در هفته آخر عمر خود او را « پسر داود» ( متی ۲۱: ۹ ) و « آمدن پادشاهی داود» ( مرقس ۱۱: ۱۰ ) و« آن پادشاهی که میاید» ( لوقا ۱۹ : ۳۸ ) و « پادشاه اسراییل» ( یوحنا ۱۲: ۱۳ ) خطاب کرده و فریسیان به او اعتراض کردند که مردم را ساکت کند او مردم را نه تنها ساکت نکرد یا مردم نگفت که من پادشاه نیستم. در حالی که قبلا وقتی مردم خواستند او را پادشاه اسراییل کنند از میانشان عبور کرده و دور شد( یوحنا ۶: ۱۵ ) اما آن روز، او که میدانست پادشاهی او بر تمام هستی در حال تثبیت شدن و آغاز است، رو به فریسیان فرمود اگر مردم ساکت باشند سنگها به مقام پادشاهی او و خداوندی او اعتراف خواهند کرد.( لوقا ۱۹ : ۴۰ )

و آنگاه که او را به صلیب کشیدند همین عبارت « پادشاه یهود » را به سه زبان عبری، یونانی و لاتین( دو زبان متداول و جهانی آن روز) هر چند به نیت خوار کردن مردم اسراییل ، لیکن با هدایت روح القدس خدا، توسط پیلاطس بر تکه چوبی بر فراز او میخ کردند.( یوحنا ۱۹ : ۲۰ )

این حقیقت الهی را که او آن پادشاه اسراییل بود آن پادشاه وعده داده شده خدا به داود و اسراییل را نه تنها دزد بالای صلیب به آن اعتراف میکند وقتی رو به او در آخرین ساعت عمر خود چنین درخواست کرد: «ای خداوند مرا بیاد آور هنگامی که به پادشاهی خود آیی.» ( لوقا ۲۳: ۴۲ ) بلکه آن را بارها در نوشتجات عهد جدید میخوانیم. پولس رسول در یکی از نامه های زندان به ایمانداران افسس هشدار میدهد: « زیرا اینرا به یقین میدانید که هیچ زانی یا ناپاک یا طماع که بت پرست باشد میراثی در پادشاهی مسیح و خدا ندارد.» ( افسسیان ۵ : ۵ ) جای دیگر پولس رسول چنین از کار عظیم خدای پدر در مسیح عیسی سخن میگوید: «و پدر را شکر گزارید که ما را لایق بهره میراث مقدسان در نور گردانیده است. و ما را از قدرت ظلمت رهانیده به پادشاهی پسر محبت خود منتقل ساخت.» ( کولسیان ۱ : ۱۲- ۱۳ ) در آخرین نامه خود به شاگرد خود تیموتایوس سوگند میدهد که :«ترا در حضور  خدا و مسیح عیسی که بر زندگان و مردگان داوری خواهد کرد قسم میدهم و به ظهور و پادشاهی او که به کلام موعظه کنی.» ( دوم تیموتی ۴ : ۱ ) در پایان همین نامه پولس رسول در آخرین سخنان بجا مانده او چنین میگوید: «و خداوند مرا از هر کار بد خواهد رهانید و تا به پادشاهی آسمانی خود نجات خواهد داد.» ( آیه ۱۸ ) و پطرس رسول شاگرد عیسای مسیح میگوید: «و همچنین ورود در پادشاهی جاودانی خداوند و نجات دهنده ما عیسی مسیح به شما به دولتمندی داده خواهد شد.» ( دوم پطرس ۱: ۱۱ )

یعنی بر طبق طرح الهی خدا که پیش از زمانها او آن را در فکر خود بنا کرده و ریخته بود در زمانی معین پسر یگانه خود را، عیسای مسیح را بعنوان آن پادشاه ازلی به روی زمین خواهد فرستاد تا تنها بوسیله او و تنها از راه او پادشاهی ازلی او بر تمام هستی برقرار گردد. و چون ما مسیر وعده ها و عهدهای گوناگون خداوند یهوه را در طول نوشتجات کتابمقدس دنبال کنیم تمام این وعده ها را در مسیر فرستادن این پادشاه خود و برقراری این پادشاهی او مشاهده خواهیم کرد. این طرح الهی خدای قدوس در خلاء و بدون پشتوانه حقیقی گفته یا ریخته نشده یا داستان و شعر نبود. بلکه ما ملاحظه خواهیم کرد که بر طبق اسناد کتابمقدس و نوشتجات متعدد دیگر، انسانها در طول تاریخ و از زمان آفرینش به نحوی و گونه ایی در رویا و آرزو در انتظار برقراری پادشاهی آسمانی خدا بودند و منتظر آمدن نجات دهنده، مسیحای موعود، آن پادشاه ازلی.

ما نمونه ایی از این حقیقت الهی را در روزی که عیسای مسیح بر بالای صلیب مرد میخوانیم. انجیل لوقا میگوید: «و اینک یوسف نامی از اهل شورا که مردی نیکو و صالح بود. که در رای و عمل ایشان مشارکت نداشت و از اهل رامه بلدی از بلاد یهود بود و انتظار پادشاهی خدا را میکشید نزدیک پیلاطس آمده جسد عیسی را طلب نمود.» ( لوقا ۲۳ : ۵۰- ۵۲ )

 تفحصی در کلام مقدس در خصوص پادشاهی خدا

درست پس از خروج ظفرمند قوم اسراییل از اسارت مصریان با تمام آن شگفتی های عظیم و پس از اینکه میلیونها اسراییلی از میان دریای سرخ عبور کردند موسی این بنده خدا چنین در وصف یهوه خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب سرایید: «کیست مانند تو ای خداوند در میان خدایان؟ کیست مانند تو جلیل در قدوسیت؟ تو مهیب هستی در تسبیح و صانع عجایب…» موسی در پایان این سرود پیروزی یهوه اعتراف میکند: « خداوند سلطنت خواهد کرد تا ابدالاباد.» ( خروج ۱۵ : ۱۱و ۱۸ )

در کتاب دوم تواریخ، داود، پادشاه اسراییل، پس از اینکه قوم هدایای فراوان خود را با شادی بسیار برای ساختن معبد اورشلیم میاورند چنین دعا میکند: « و ای خداوند عظمت و جبروت و جلال و قوت و کبریا از آن تو است زیرا هر چه در آسمان و زمین است از آن تو میباشد و ای خداوند پادشاهی از آن تو است و تو بر همه سر و متعال هستی و دولت و جلال از تو میاید و تو بر همه حاکمی و کبریا و جبروت در دست تو است و عظمت دادن و قوت بخشیدن به همه کس در دست تو است.» ( اول تواریخ ۲۹ : ۱۱- ۱۲ )

در ماجرای ایوب خداوند در خصوص خود میفرماید: «پس کیست که در حضور من بایستد؟ کیست که سبقت جسته چیزی به من داده تا به او رد نمایم؟ هر چه زیر آسمان است از آن من میباشد.» ( ایوب ۴۱ : ۱۱ )

مزمور نویس میگوید: «ای دروازها سرهای خود را برافرازید، ای درهای ابدی برافرازید، تا پادشاه جلال داخل شود. این پادشاه جلال کیست؟ یهوه صبایوت پادشاه جلال اوست.» (مزمور ۲۴ : ۹- ۱۰ ) در مزمور ۴۸ ایات ۶ تا ۸ میخوانیم که خدا فقط پادشاه قوم اسراییل نیست بلکه او پادشاه تمامی هستی و تمامی ملتهای جهان است، میخوانیم: «تسبیح بخوانید خدا را تسبیح بخوانید، تسبیح بخوانید پادشاه ما را تسبیح بخوانید. زیرا خدا پادشاه تمامی جهان است، به خردمندی تسبیح بخوانید. خدا بر امتها سلطنت میکند. خدا بر تخت قدس خود نشسته است.»

اشعیاء نبی در پیشگویی خود در خصوص تولد آن پادشاه ازلی که روزی خواهد آمد با هدایت روح القدس چنین پیشگویی میکند: «زیرا که برای ما ولدی زاییده و پسری به ما بخشیده شد و سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خدای قدیر و پدر سرمدی و سرور سلامتی خوانده خواهد شد. ترقی سلطنت و سلامتی او را بر کرسی داود و بر مملکت وی انتها نخواهد بود تا آن را به انصاف و عدالت از الان تا به ابدالاباد ثابت و استوار نماید؛ غیرت یهوه صبایوت این را بجا خواهد آورد.» ( اشعیاء نبی ۹ : ۶- ۷ )

در کتاب ارمیاء نبی میخوانیم: «ای پادشاه امتها کیست که از تو نترسد زیرا که این به تو میشاید چونکه در جمیع حاکمان امتها و در تمامی ممالک ایشان مانند تو کسی نیست.» سپس ارمیاء ادامه میدهد: «اما یهوه خدای حق است و او خدای حی و پادشاه سرمدی میباشد، از غضب او زمین متزلزل میشود و امتها قهر او را متحمل نتوانند شد.» ( ارمیاء نبی ۱۰ : ۷ و ۱۰ )

وقتی دانیال نبی در بارگاه پادشاه مقتدر بابل، نبوکدنصر، اسیر بود و قصد کرد تا رویای نبوکد نصر را بر او مکشوف سازد. چنین گفت: «اسم خدا تا ابدالاباد متبارکباد زیرا که حکمت و توانایی از آن وی است. و او وقتها و زمانها را تبدیل میکند. پادشاهان را معزول مینماید و پادشاهان را نصب میکند.» ( دانیال نبی ۲ : ۲۰- ۲۱ )

اقتدار این خدا آنچنان بر نبوکد نصر پادشاه پادشاهان در آن زمان مسجل و یقین گشت که در خصوص او چنین اعتراف کرد: «آیات او چه قدر بزرگ و عجایب او چه قدر عظیم است. ملکوت او ملکوت جاودانی است و سلطنت او تا ابداالاباد.» ( دانیال نبی ۴ : ۳ )

این فقط نبوکد نصر پادشاه بابل نبود که مقام پادشاهی خدا را اعتراف کرد بلکه داریوش پادشاه پارس نیز به رغم تمام اقتدار و قدرتی که در زمان خود بر تمام سرزمینهای تسخیری پادشاهی پارس داشت در خصوص خدای دانیال نبی چنین اعتراف میکند: «از حضور من فرمانی صادر شده است که در هر سلطنتی از ممالک من بحضور خدای دانیال لرزان و ترسان باشند زیرا که او خدای حی و تا ابدالاباد قیوم است و پادشاهی او بی زوال و سلطنت او غیر متناهی است.» ( دانیال نبی ۶ : ۲۷- ۲۸ )

و دقیقا به همین دلیل، چون دانیال نبی از این حقیقت باخبر بود و بی شک خود او نیز در انتظار آمدن آن مسیح موعود و پادشاهی ازلی او بود رویای خود را در خصوص مسیح موعود، آن پادشاه ازلی چنین شرح میدهد:« و در رویای شب نگریستم و اینک مثل پسر انسان با ابرهای آسمان آمد و نزد قدیم الایام رسید و او را بحضور وی آوردند. و سلطنت و جلال و ملکوت به او داده شد تا جمیع قومها و امتها و زبانها او را خدمت نمایند، سلطنت او سلطنت جاودانی و بی زوال است و ملکوت او زایل نخواهد شد.» ( دانیال نبی ۷ : ۱۳- ۱۴ )

و عیسای خداوند آنگاه که روبروی شورای یهود ایستاده بود و از خداوندی خود دفاع میکرد به این رویای دانیال اشاره نمود و بدینگونه تمامی آنچه خداوند از زبان دانیال فرموده بود را به خود اختصاص داد.( متی ۲۶: ۶۴ )

بنابر این هر گاه از پادشاهی آسمانی خدا سخن میگویم آن پادشاهی عیسای مسیح خداوند است. و هر گاه از پادشاه ازلی سخن میگوییم او عیسای مسیح خداوند است.

داستان پادشاه و پادشاهی او

داستان کتابمقدس زنده ترین و حقیقی ترین داستانهای سراییده شده و نوشته شده توسط انسان میباشد. این داستان، داستان نجات است. داستان خود خداست. در این داستان کتابمقدس است که ما از این پادشاهی میخوانیم و از ماهیت و شخصیت این پادشاه. از نقشه های الهی او از حکومت و اقتدار او بر تمام نقشه های انسانی. بدون درک این داستان درک این پادشاه و این پادشاهی تقریبا به دور از پایه و اساس درست است. داستان این پادشاهی و این پادشاه باید سنگ محک ما برای سنجش هر داستانی دیگر از مذاهب دیگر دنیا باشد که از خود بپرسیم: آنها از چه پادشاهی و از چه پادشاهی ایی سخن میگویند و داستان آنها با کدام بخش از داستان خدا در کتابمقدس توفیر دارد؟

اما داستان کتابمقدس ما  داستان نجات است که ما آن را در لابلای ۶۶ کتاب از کتاب پیدایش تا کتاب مکاشفه در خواهیم یافت. و آن در چهار مرحله روی داده است:

پیدایش- سقوط-رهایی-رستگاری

و ما برای اینکه قادر باشیم در خصوص پادشاهی خدا و کار این پادشاه بدانیم باید نگاهی مجمل و مختصر به این چهار مرحله داشته باشیم و اگر نه هم این پادشاه و هم پادشاهی او برای ما هیچ معنا و مفهومی نخواهد داشت. اگر بخواهیم نمای کلی درک این چهار مرحله که مجموعا طرح الهی خدا را بر روی هستی رقم میزند را قبل از اینکه به طور گسترده ایی بشکافیم در چند سطر خلاصه کنیم میتوانیم چنین بگوییم: « در ابتدا خداوند که پادشاه ازلی بود همه چیز را از هیچ آفرید. و او همه چیز را در نظم و صلح مطلق آفرید.(پیدایش) انسان که به شباهت خدا خلق شده بود بدلیل نااطاعتی از فرمان خدا گناه را مرتکب شد که با خود جدایی، لعنت و مرگ را به همراه آورد.(سقوط) لیکن خدا به دلیل فیض و رحمت خود وعده آمدن نجات دهنده را داد. و او در طول تاریخ این وعده خود را حفظ نمود. و چون زمان به کمال رسید آن نجات دهنده از زن بدنیا آمد. در بین انسانها زیست و در زمان معلوم برای آمرزش گناه انسان بر روی صلیب مرد. او از مرگ قیام کرد تا ثابت کند که خداست.(رهایی) سپس او روح القدس را در پیروان خود باقی گذاشت تا در تقدس و اطاعت از فرمان او زندگی کنند و وعده زمانی را داد که باز خواهد گشت و بار دیگر آن نظم و آن صلح مطلق را برای ابد بر روی هستی برقرار خواهد کرد.(رستگاری)»

اکنون اجازه بدهید همین مضمون را کمی با گستردگی بررسی کنیم.

پیدایش

همه چیز از پیدایش و خلقت هستی آغاز میشود. همه چیز از هیچ آغاز شد. لیکن همه چیز در یک نظم و یک صلح کامل و پایدار آغاز گشت. تمام موجودات و تمامی هستی در فکر خدا وجود داشت او فقط فرمان به وجود آنها داد و بوجود آمد. و چون او خود نیکویی و خوبی است. صلح است. پایداری است و نظم است. پس همه چیز عالی و بینهایت خوب و بی عیب بود و اینگونه خلق شد. زیرا هر چند خدا تمام هستی را خلق کرد اما خود را از هستی و دست ساخت خود جدا نکرد تا به حال و روز خودش بچرخد بر خلاف باور دیگر فلاسفه و مذاهب دیگر. لیکن در عین حال خدا در خلقت و دست ساخت خود نبود و از آن جدا بود. این راز بسیار حایز اهمیت است تا آن را درک کنیم. زیرا اگر خدا در خلقت خود نبود چگونه میتوانست با آن رابطه داشته باشد. زیرا در این رابطه انسان با خدا بود که میخوانیم افرادی مانند خنوخ و نوح با خدا راه میرفتند.(پیدایش ۵ : ۲۲ و ۶: ۹ ) در این رابطه خدا با انسان بود که خدا توسط روح مقدس خود انسانها را حرکت میداد و با انسان گفتگو مینمود.( دوم پطرس ۱ : ۲۰- ۲۱ ) لیکن در عین حال خدا در دست ساخت خود نبود. یعنی در انسان یا در کوه و ماه و ستاره و خورشید تا آنها بجای خدا پرستیده شوند. یعنی دقیقا آنچه که در طول آفرینش پس از سقوط انسان در گناه روی داد و پولس رسول همین را در نامه خود به ایمانداران روم قید میکند که انسان گناهکار دست ساخت خدا را بجای خدا پرستید بجای اینکه خدایی که آن را خلق نمود و شایسته پرستش بود را بپرستد. ( رومیان ۱: ۲۰- ۲۵ )

پس این خلقت خدا چون شخصیت خود خدا کامل و پر از نظم بود. زیرا خود خدا در خلقت خود نقش مستقیم داشت. و  به همین دلیل در کتاب پیدایش نوشته موسی میخوانیم که خداوند شش بار پس از پایان دادن آفرینش و خلق کردن در هر روز خلقت عبارت نیکو را بکار برد. میخوانیم که خدا خلق کرد، و خدا دید آنچه خلق کرده است «نیکوست

و وقتی انسان را خلق کرد او را به شباهت خود خلق کرد. در اخلاق و در سیرت و در نیت و در فکر و در انگیزه و در عمل و البته او را در میل آزاد و اراده آزاد خلق کرد. و نهایتا در پایان روز ششم قبل از اینکه خداوند از خلقت خود آرام گردد او دید هر آنچه که آفریده است : «بسیار نیکوست.»( پیدایش ۱: ۳۱ ) عبارت نیکو در معنای لغوی عبری به معنای از هر حیث و میزان و سنجش و کیفیت خوب بودن است.

فصل اول و دوم کتاب پیدایش با ما از وجود خالقی سخن میگوید که بود و هست و خواهد بود. اوست که فرمان میدهد به کلام خود و به نفس دهان خود موجودات را خلق میکند و در آنها روح حیات میدهد و آن را زنده میسازد. در این زمان یعنی در فصل اول و دوم کتاب پیدایش ما یک نظم بی عیب و بی غش را داریم. تنها یک نفر را داریم که سخن میگوید. یک نفر که فرمان میدهد. و یک نفر که گویی همه چیز و همه کس از او اطاعت میکنند و موجود میگردند( تصور کنید که اگر ماه و خورشید میگفتند: خیلی ممنون خدا! ما نمیخواهیم خلق شویم یا اینگونه خلق شویم! خدا فرمان داد و همه چیز مطیع او گشت و بوجود آمد.) گویی یک پادشاه مطلق که پادشاهی او بی عیب و در صلح، برابری، نظم پایدار و استوار بنا گشته بود و انسان، آدم و حوا و فرزندان آنها میبایست در حضور این پادشاه تا به ابد زندگی کنند.

و خداوند، پادشاه این هستی، این پادشاهی خود را در اختیار این مخلوق خود قرار داد و از او خواست تا در آن بسر برد. در آن و بر آن حکومت کند. «خداوند گفت آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه حشراتیکه بر زمین میخزند حکومت نماید.» ( پیدایش ۱ :۲۶ ) و نه فقط حاکمان بر دست ساخت و آنچه خود آفرید باشند بلکه پرستندگان این پادشاه باشند. پرستندگانی که او را جلال بدهند:

«ای خداوند همه امتهاییکه آفریده ایی آمده به حضور تو سجده خواهند کرد و نام ترا تمجید خواهند نمود.» ( مزمور ۸۶: ۹ )

 « این برای نسل آینده نوشته میشود تا قومی که آفریده خواهند شد  خداوند را تسبیح بخوانند.» ( مزمور ۱۰۲ : ۱۸ )

 « یعنی هر که را به اسم من نامیده شود و او را به جهت جلال خویش آفریده و او را مصور نموده و ساخته باشم…این قوم را برای خود ایجاد کردم تا تسبیح مرا بخوانند.» ( اشعیاء نبی ۴۳ : ۷ و ۲۱ )

این تسبیح گویندگان و دهنده گان جلال به خداوند در طرح و نقشه الهی آفرینش در حقیقت نقش کاهنان مقدس را برای خدا داشتند یعنی همه انسانها. نه فقط یک شخص خاص، نه فقط یک قبیله خاص و نه فقط یک ملیت و قوم خاص. آدم و حوا میبایست کاهنان مقدس این پادشاه باشند و تمام زمین را از نسل چنین پرستندگانی پر سازند: « و شما برای من مملکت کهنه و امت مقدس خواهید بود.»( خروج ۱۹ : ۵- ۶ ) و همچنین «لکن شما قبیله برگزیده و کهانت ملوکانه و امت مقدس و قومی که ملک خاص خدا باشد هستید.» (اول پطرس ۲ : ۹ و تیطس ۲ : ۱۴ ) زیرا آنها با این پادشاه یک رابطه بی پرده و خالص و روبرو داشتند. با او گفتگو میکردند. از او میشنیدند. و آنها با او مستقیما سخن میگفتند. در آنها هیچ گناهی نبود پس در آنها هیچ شرمی نبود پس در رابطه خود با خدا و با همدیگر و در رابطه با خود بی عیب و خالص و بیریا بودند. و چون در این پادشاهی خدا هیچ گناهی نبود پس هیچ دردی هم نبود. اشکی نبود. مرگ نبود.

سقوط

لیکن آدم و حوا از این ماموریت خود و از آنچه خداوند آنها را برای آن خلق کرده بود سقوط کردند.

همانطور که خواندیم همه چیز در این پادشاهی بی عیب و کامل بود تا زمانی که آدم و حوا از فرمان خدا با میل و اراده آزادی که داشتند نااطاعتی کرده و از عواقبی که خداوند به آنها فرموده بود که هر آینه بر آنها روی خواهد داد غافل شده و سرپیچی نمودند. کلام مقدس خدا به این گناه میگوید. و با گناه مرگ آمد. خشم و غضب خداوند آمد. و لعنت خداوند وارد خلقت گشت. در این لعنت دوری از خدا آمد. شرم و خجالت آمد. درد آمد. اشک و شرارت و فساد آمد. و این شرارت و خرابی و فساد فقط در انسان وارد نگشت بلکه بر کل هستی و آفرینش خداوند رخنه کرد و آن را به خرابی و عصیان بر ضد خدا کشید.

«و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید…که در میان ایشان همه ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران.» ( افسسیان ۲ : ۱-۳ )

« زیرا غضب خدا از آسمان مکشوف میشود بر هر بی دینی و ناراستی مردمانی که راستی را در ناراستی باز میدارند.» ( رومیان ۱ : ۱۸ )

«زمین تا به کی ماتم خواهد نمود و گیاه تمامی صحرا خشک خواهد ماند، حیوانات و مرغان به سبب شرارت ساکنانش تلف شده اند زیرا میگویند او آخرت ما را نخواهد دید.» ( ارمیاء نبی ۱۲ : ۴ )

« زیرا که زمین پر از زناکاران است و بسبب لعنت زمین ماتم میکند و مرتعهای بیابان خشک شده است زیرا که طریق ایشان بد و توانایی ایشان باطل است. »( ارمیاء نبی ۲۳ : ۱۰ ). و اگر خوب دقت کنید ارمیاء نبی این را از نوشته پیدایش درست پس از سقوط و گناه انسان بازگرفته و بیان کرده است. جایی که موسی مینویسد: «و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دایما محض شرارت است. و خدا پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرنداگان هوا را چونکه متاسف شدم از ساختن ایشان. » ( پیدایش ۶ : ۵- ۷ )

و وقتی به نوشتجات عهد جدید میرسیم میخوانیم که پولس رسول این لعنت خدا که بواسطه گناه انسان بر تمام هستی وارد گشت را چنین بازگو میکند: «زیرا خلقت مطیع بطالت شد نه به اراده خود بلکه بخاطر او که آن را مطیع گردانید. در امید که خود خلقت نیز از قید فساد خلاصی خواهد یافت تا در آزادی جلال فرزندان خدا شریک شود.» ( رومیان ۸ : ۲۰ – ۲۱ )

این لعنت و این فساد و این شرارت و این خرابی به دلیل گناه آدم و حوا نه تنها در خود انسان و طبیعت وارد گشت بلکه در رابطه انسانها با خدا با طبیعت با دیگران و با خود نیز وارد گشت. همانطور که در آیات فصل ششم پیدایش خواندیم خدا دید که« و هر تصور از خیالهای دل وی دایما محض شرارت است. » عیسای خداوند در یک واقعه ثبت شده توسط یوحنای رسول رو به رهبران دینی یهود کرده و به آنها چنین میفرماید: «شما از پدر خود ابلیس میباشید و خواهشهای پدر خود را میخواهید به عمل آرید او از اول قاتل بود و در راستی ثابت نمیباشد از آن جهت که در او راستی نیست هر گاه به دروغ سخن میگوید او از ذات خود میگوید زیرا دروغگو و پدر دروغگویان است.» ( یوحنا ۸ : ۴۴ ) عیسای خداوند ریشه و نیت دروغ و ریاکاری و قاتل بودن رهبران دینی را تا به نیت شیطان سقوط کرده به عقب میبرد. همان شیطانی که به دروغ و ریا آدم را فریب داد و آدم نیز به دلیل طمع و طالب غرور بودن تن به آن داد. و پولس رسول از زندگی و مرگ و قیام عیسای مسیح چنین نتیجه گیری میکند که: « کسی عادل نیست یکی هم نی. کسی فهیم نیست کسی طالب خدا نیست. همه گمراه و جمیعا باطل گردیده اند نیکوکاری نیست یکی هم نی.» ( رومیان ۳ : ۱۰- ۱۲ ) و ادامه میدهد که: «همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر میباشند.»( رومیان ۳ : ۲۳ )

شیطان و پادشاهی او

اکنون که به این مرحله رسیده ایم جای قید کردن این مبحث مهم و اساسی را در خصوص شیطان و پادشاهی او دارد. زیرا باید بدانیم در سقوط آدم و حوا سقوط شیطان نهفته بود. این ما را به این درک وا میدارد که بر طبق اسناد کتابمقدس باور داشته باشیم که در زمان حاضر دنیا در زیر دو پادشاهی بسر میبرد. پادشاهی خدا و پادشاهی شیطان. و این حقیقت را کتابمقدس بخصوص عهد جدید و بخصوص پس از آمدن عیسای مسیح این را بطور واضح شرح داده است که انسانها به طور کلی یا به پادشاهی خدا وارد خواهند شد یا به پادشاهی شیطان. این دو سرانجام از هیچ انسانی به دور نیست لیکن سرانجام این دو تماما با هم توفیر دارد و یکسان نیست. اجازه بدهید تا کمی بیشتر این را بشکافیم.

دو پادشاهی

هدف مرکزی این نوشته بر روی پادشاهی آسمانی یا پادشاهی خدا میباشد. بررسی کردن و گسترش برهان و دلیل ‌آوردن برای حضور شیطان، کار شیطان، وجود شرارت و پلیدی هرگز در گنجایش این نوشته نیست اما دانستن حقیقت حضور شیطان بعنوان رهبر و دشمن کمربسته خدای قدوس باید ما را بر این دارد که بدانیم که پادشاهی مطلق خدا پس از سقوط شیطان و به همراه آن سقوط انسان مورد هجوم و یورش نیروهای پلید آسمانی و تمامی فرشتگان سقوط کرده بارگاه الهی که به همراه شیطان از حضور مقدس خدا بیرون رانده شدند میباشد. تا زمانی که خداوند بار دیگر آن پادشاهی مطلق خود را بار دیگر بر تمام هستی احیاء سازد که با نابودی مطلق شیطان همراه خواهد بود.

لیکن اکنون جهان و هر چه در آن هست به دو پادشاهی منقسم گشته و این حقیقت غیرقابل اغماض و تردید که تمام انسانهای قبل و امروز و یا فردا متعلق به یکی از این دو پادشاهی هستند:

۱-پادشاهی خدا و آنانی که مشتاق برقراری این پادشاهی هستند. کتابمقدس این را پادشاهی نور و پیروان آن را پیروان نیکی و پاک دلان و فروتنان یا فرزندان نور خطاب کرده است. آنها مطیع فرامین خدای قدوس بوده و از پادشاه فرستاده شده او اطاعت کرده و او را دنبال خواهند کرد.

۲-پادشاهی شیطان و آنانی که مشتاق برقراری این پادشاهی هستند. کتابمقدس این را پادشاهی تاریکی و پیروان آن را پیروان شرارت و فساد و طغیان بر ضد قدوسیت خدا خطاب کرده است. آنها تمام بر ضد خدا، پیروان او و نهایتا رد کننده و باور نکردن به پادشاه فرستاده او میباشند.

شیطان و خلقت او

بله خلقت او! برای بسیاری همین عبارت کمی سخت هضم میشود. شیطان یک موجود یا فرشته خلق شده است. و خالق او خود خداست. آیا دقیقا میدانیم کی و چگونه خلق شد؟ نه! آیاتی در طول کتابمقدس هست که تاحدودی به ما یاری میکنند تا یک ترسیم و نمای کلی از خلقت شیطان یا حتی سقوط او داشته باشیم مانند کتاب اشعیاء ۱۴ : ۱۲- ۱۴  و حزقیال نبی ۲۸ : ۱۲- ۱۷. اما این ایات را رکن اساسی نحوه خلق شدن شیطان یا سقوط او قرار دادن کمی جای احتیاط و مراقبت را دارد. شاید برای ما این بینهایت مفید و روحانی و حتی درست باشد از جمله امور دیگر روحانی که ما هنوز پاسخی برای آن نداریم و آن را اسرار یا رموز الهی میدانیم؛ بیاییم خلق شدن شیطان و نحوه سقوط او را نیز از رموز و اسرار الهی بدانیم تا اینکه روزی برای ما توسط خود خدا در پادشاهی او در آسمان مکشوف گردد.

برای اولین بار اسم «شیطان» در نوشته ایوب آمده و تقریبا ۲۷ بار تکرار شده است. به زبان عبری او را «שטו» یا «ساتان» میخوانند. (و گمان من بر این است که زبان پارسی ما اسم شیطان از همین عبارت عبری گرفته و از آن مشتق شده است.)یعنی : حمله کننده، متهم کننده. و وقتی برای اولین بار کتب عهد عتیق را به زبان یونانی در سالهای بین ۳۵۴-۴۳۰ قبل از میلاد مسیح که آن را «ساپتوجنت» مینامیدند ترجمه کردند، نام شیطان در آن به زبان یونانی بعنوان: متهم کننده، توهین کننده ترجمه شده است.

مروری بر حکومت شیطان و قدرت داده شده به او

از نوشته پیدایش که از جمله اولین نوشتار کتب مقدسه میباشد در باب سوم در خواهیم یافت که شیطان قبل از خلق شدن آدم و حوا وجود داشت. (پیدایش ۳ : ۱ ) سمبل مار در کتاب پیدایش در نوشتجات دیگر کتابمقدس گویای شیطان بوده است.« و اژدهای بزرگ انداخته شد یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مسمی است.» و « و اژدها یعنی مار قدیمی را که ابلیس و شیطان میباشد.»(مکاشفه ۱۲ : ۹ )

از زمان سقوط شیطان(؟) تا زمان نابودی مطلق شیطان (مکاشفه ۲۰‌: ۱۰ ) شیطان دارای قدرت و اقتداریست که هضم آن بینهایت برای ما دشوار است. ما این اقتدار و زیرکی او را در همان کتاب پیدایش باب ۳ شاهد هستیم. آنگونه که او حقیقت الهی را طوری تحریف کرده که آنکس که به شباهت خدا خلق شده بود نتوانست آن را تشخیص بدهد. سپس ما این فریب شیطانی را در قابیل میبینیم که چگونه برادر خود را به قتل رسانیده و جسد او را پنهان میسازد. ما اقتدار شیطان هر چند محدود به فرمان خدا، را به روشنی در زندگی ایوب شاهد هستیم.( ایوب ۱: ۱۲ و ۲: ۵- ۶ ) در گمراه کردن داود برای سرشماری کردن اسراییل که به گناهی بزرگ مرتکب گشت را شاهد هستیم. ( اول تواریخ ۲۱ : ۱ ) در اتهام زدن به یهوشع رییس کاهنین او را میبینیم که توسط خدا لعنت میشود. ( زکریاء نبی ۳ : ۱- ۲ ) در تلاش برای گمراه کردن و به زیر یوغ خود در آوردن پسر خدا، عیسای مسیح در چهل روزی که در بیابان بود او را بینهایت مکار و هوشیار و زیرک میبینیم.( متی ۴ : ۱- ۱۱ ) در فریب دادن یهودای اسخریوطی برای خیانت کردن و فروختن استاد و خداوند خود او را فعال میبینیم. ( یوحنا ۱۳ : ۲۷ ) در فریب دادن حنانیا و سفیره  به دروغ گفتن به روح القدس که به مرگ هر دو منجر گشت شاهد هستیم.( اعمال رسولان ۵ : ۲۳ ) این قدرت از جانب خدا به او داده شده است که بر جسم ایمانداران حمله کند چه برای تنبیه کردن آنان( اول قرنتیان ۵ : ۵ و اول تیموتی ۱ : ۲۰ ) چه برای فروتن ساختن آنان.( دوم قرنتیان ۱۲ : ۷ ) او حتی قادر است برای فریب دادن مقدسین و آلوده کردن حقیقت الهی خود را به فرشته نور مبدل سازد. ( دوم قرنتیان ۱۱ : ۱۴ ) و مانع بشارت دادن خبر انجیل گردد.( اول تسالونیکی ۲ : ۱۸ ) او در پی بلعیدن ماست( اول پطرس ۵ : ۸ ) و او در یک جنگ تمام عیار با ایمانداران است.( افسسیان ۶ : ۱۱ )

پادشاهی و سلطنت شیطان بر روی زمین به سلطنت تاریکی معروف گشته است و هر آنچه با تاریکی و طبیعت آن همراه است وصف این سلطنت و پادشاهی شیطان است.( متی ۸: ۱۲ و ۲۵: ۳۰ و افسسیان ۵: ۸ و اول پطرس ۲: ۹ و اعمال ۲۶: ۱۸ ) و تمام این موارد به ما این را گوشزد میکنند که شیطان در زمان حاضر بر روی زمین دارای یک پادشاهی است. و در این پادشاهی شیطان به همراه فرشتگان سقوط کرده و پیرو او حکومت میکند. کتابمقدس به ما میگوید که چون ما در طبیعت گناه و در زیر لعنت و خشم خدا بدنیا آمدیم در زیر سلطنت و پادشاهی شیطان بودیم. دقیقا به همین دلیل است که خداوند ما عیسای مسیح وقتی در خصوص مرگ خود بر بالای صلیب چنین فرمود: «الحال داوری این جهان است و الان رییس این جهان بیرون افکنده میشود.» ( یوحنا ۱۲ : ۳۱ ) او بار دیگر درست در شب دستگیر شدن خود همین را تکرار میفرماید: «بعد از این بسیار با شما نخواهم گفت زیرا که رییس این جهان میاید و در من چیزی ندارد.» ( یوحنا ۱۴: ۳۰ ) ( لطفا دقت بفرماید به تاکید عیسای خداوند که « در من چیزی ندارد.» ) در همین شب او بار دیگر میفرماید که « بر رییس این جهان حکم شده است.» ( یوحنا ۱۶ : ۱۱ )

همین لقب « رییس این جهان » دادن به شیطان را بعدا پولس رسول در نامه های خود اشاره میکند. او « رییس این جهان » یا شیطان را در انسانهای گناهکار بعنوان شخصی قلمداد میکند که فهمهای آنها را کور کرده است تا انجیل فیض بخش مسیح را نشنویده و درک نکنند. ( دوم قرنتیان ۴ : ۳- ۴ ) او را « رییس قدرت هوا » لقب میدهد یا « روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند.» ( افسسیان ۲ : ۲ )

تمام این موارد را بطور خلاصه گفتیم اما قدر مسلم این است که نتوانسته باشیم به بسیاری از سوالات شما در خصوص این امور پاسخ داده باشیم. چه بسا تعدادی از سوالات شما در حیطه پاسخگویی این حقیر نبوده باشد و چه بسا تعدادی از سوالات شما در حیطه این باشد که در این سوی حیات پاسخی برای آن نباشد و ما باید با ایمان بر باور و بر درستی و کافی بودن دانش کتابمقدس بسنده کنیم.

لیکن همین اندازه از شیطان دانستن بر طبق اسناد کتابمقدس باید برای ما کفایت کند که باور داشته باشیم که او دشمن قدوسیت خداست. او در پی گمراه کردن مقدسین و برگزیدگان خداست و از هیچ ترفند و حیله ایی کوتاهی نخواهد کرد. به او و فرشتگان پیرو او برای مدتی قدرت و اختیار داده شده است. و آنها در سراسر آفرینش خدا حرکت میکنند و در پی این هستند تا همه چیز و هر چیز را بر ضد حاکمیت خدا و پادشاهی مطلق او و مقدسین و برگزیدگان او برای این پادشاهی آسمانی گمراه و نابود سازند. لیکن پنج امر را هرگز فراموش نکنیم:

۱-قدرت شیطان و حکمرانی او محدود به فرمان و اجازه خداست و او بدون اراده الهی خدا هیچ کاری را انجام نمیدهد. ( ایوب ۱ : ۱۲ )

۲-شیطان همواره در تلاش اغفال و گمراه کردن فرزندان خداست لیکن گناهان و شرارت انسان به انسان ربط دارد و انسان مسئول و پاسخگوی آن به خداست نه شیطان. ( یعقوب ۱ : ۱۳- ۱۵ )

۳-شیطان و وسوسه های او بر پیروان مسیح بدلیل پیروزی مسیح بر شیطان در آزمایش های سه گانه و مرگ او بر بالای صلیب و قیام او از مرگ هیچ پیروزی ندارد. ( دوم قرنتیان ۲ : ۱۱ )

۴- ما خوانده شده ایم تا آنانی که در زیر حکومت شیطان هستند را به سمت حکومت و پادشاهی خدا هدایت کنیم: «تا چشمان ایشان را باز کنی تا از ظلمت بسوی نور و از قدرت شیطان به جانب خدا برگردند تا آمرزش گناهان و میراثی در میان مقدسین بوسیله ایمانی که بر من است بیابند.» ( اعمال رسولان ۲۶ : ۱۷- ۱۸ ) کمااینکه خود ما روزی در زیر چنین حکومت و اسارتی بودیم: « و ما را از قدرت ظلمت رهانیده به پادشاهی پسر محبت خود منتقل ساخت.» ( کولسیان ۱ : ۱۳ )

۵- روزی، نمیدانیم کی، اما ایمان داریم روزی خواهد رسید که در آن روز شیطان و تمامی فرشتگان پیرو او در آن روز که پادشاهی مطلق خدا احیا گشته و بر تمام هستی برقرار میگردد برای همیشه نابود میگردند: «و ابلیس که ایشان را گمراه میکند به دریاچه آتش و کبریت انداخته شده جاییکه وحش و نبی کاذب هستند و ایشان تا ابدابالاد شبانه روز عذاب خواهند کشید.» ( مکاشفه ۲۰ : ۱۰ )

اکنون جای آن دارد که نگاهی گذرا به روند پادشاهی در اسراییل بیاندازیم. در این خلال ما مشاهده خواهیم کرد که: اولا، چگونه خود خدا وعده خود را در خصوص فرستادن آن نجات دهنده خود، پادشاه ازلی خود، به رغم تمامی حوادث در طول تاریخ به راهها و شیوه های متفاوت حفظ میکند. و دوما، چگونه فساد پادشاهان و سقوط پادشاهی های جهان گویای نیاز مبرم و غیرقابل انکار برای آمدن آن پادشاه ازلی و برقراری آن پادشاهی بی زوال خدا میباشد.

دوران پادشاهی اسراییل و یهودا و اثبات گناه و شرارت درون انسان

برای اینکه عمق تاثیر گناه را بر ذات و فکر انسان قادر به درک باشیم و آنگونه که گناه تمام دنیا را به فساد کشید و تمامی فکر، نیت، انگیزه و تلاش انسان را آلوده خود کرد باید نظری بیاندازیم به دوران پادشاهی اسراییل از زمان سموئیل نبی یعنی سالهای تقریبی ۱۲۰۰ قبل از میلاد تا سقوط پادشاهی اسراییل در سالهای تقربیی ۷۲۰ قبل از میلاد و سقوط پادشاهی یهودا در سالهای تقریبی ۵۸۶ قبل از میلاد. این دوران تماما گویای تاثیر گناه بر زندگی انسان در تمامی ابعاد است. هیچ فرقی نمیکند که شما چه کسی هستید، انسان عادی یا یک پادشاه. یک انسان عادی یا کاهن خداوند. پس از گناه طبیعت و سرشت گناهکار انسان از زمان آدم به بعد در پی آمال انسانی، غرور، قدرت طلبی، فساد و شهوترانی، طغیان و مقاومت بر ضد فرامین خدا، بر خلاف شخصیت قدوس خدا بودن سوق داشته و گرایش دارد.

داود پادشاه

داود کسی بود که کلام خداوند در باره او مینویسد: «و خداوند به جهت خویش مردی موافق دل خود طلب نموده است و خداوند او را مامور کرده است که پیشوای قوم وی باشد.» ( اول سموییل ۱۳ : ۱۴ و اعمال رسولان ۱۳ : ۲۲ )

در باره داود و زندگی او و قلب او برای خداوند کتابها نوشته اند. از حیث جسمانی نجات دهنده، پادشاه ازلی که خداوند یهوه او را وعده داده بود، عیسای مسیح، از نسل داود بود.( متی ۱:۱) زیرا خداوند چنین وعده داود بود که از نسل یهودا کسی برخواهد خواست که سلطنتش پایانی نخواهد داشت. ( پیدایش ۴۹ : ۸- ۱۲ ) اما خود داود آن پادشاهی نبود که میتوانست آن نمونه پادشاه برگزیده خداوند و سلطنت و پادشاهی داود نیز آن نمونه ایی نبود که خداوند قصد داشت تا الگو و نمونه آن پادشاهی ازلی را نشان دهد. هر چند به داود وعده داده بود که : «ذریت ترا که از صلب تو بیرون اید بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم نمود…و خانه و سلطنت تو به حضورت تا به ابد پایدار خواهد شد و کرسی تو تا به ابد استوار خواهد ماند.» ( دوم سموییل ۷ : ۱۲ و ۱۶ )

اما این وعده خدا به داود به خود داود نبود بلکه به تولد و آمدن عیسای مسیح که بعنوان آن پادشاه ازلی سلطنت او بیزوال و ابدی خواهد بود.

سرودهای داود، پرستش او، نیت و انگیزه او برای دنبال کردن فرامین خداوند در مرکز کتابمقدس ماست. اما داود آن پادشاه نمونه نبود. وقتی خداوند فرمود او مردی را موافق دل خود طلب نموده است گواه بر بیگناهی و کامل بودن یا بقول رسم قدیمی ما« معصوم» بودن داود نبود! بلکه آنچه که خداوند قصد داشت به طور خاصی برای داود و بواسطه داود انجام دهد.

سقوط داود در دوم سموییل باب ۱۱ نیست. سقوط داود از باب ۵ و حرمسرایی که آغاز کرده بود میبینیم. او در مدت پادشاهی خود که هفت سال و شش ماه در حبرون و سی و سی سال در اورشلیم بود هشت زن گرفت. پانزده پسر و یک دختر داشت بدون در نظر گرفتن تعداد کنیزهایی که صاحب بود! جالب اینجاست که قبل از اینکه به باب ۱۱ نوشته دوم سموییل برسیم ما میدانیم که شائول پادشاه اسراییل و پسرش یوناتان هر دو کشته شده اند. ( اول سمو. باب ۳۱ )داود سالها از دست شائول فرار کرده بود و جالبتر اینجاست که زیباترین و عمیق ترین و پرمعناترین سرودهای داود در این زمانها سراییده شده است! ( مزمور ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۵ و ۲۸ و ۵۷ و …)

اما چون دشمنش رفت و داود پادشاهی و قدرت خود را تثبیت شده دید در باب ۵ چنین میخوانیم: «پس داود فهمید که خداوند او را بر اسراییل به پادشاهی استوار نموده و سلطنت او را بخاطر قوم خویش اسراییل برافراشته است. و بعد از آمدن داود از حبرون کنیزان و زنان دیگر در اورشلیم گرفت.» ( آیات ۱۲ و ۱۳ )

در باب ۱۱ دوم سموییل نبی گناه آشکار زنا و قتل و پوشاندن گناه داود درست در زمانی روی میدهد که داود از قدرت پادشاهی خود استفاده میکند. او که همیشه فرمانده جنگها و در خط مقدم بود اکنون لشکر را به جلو فرستاده و خودش در اورشلیم مانده است. و بعد از اینکه بتشبع را در استخر میبیند اگر خوب دقت کنید در دوم سموییل نبی باب ۱۱ داود با فرمان دادن و فرستادن کسی که بتشبع را برای او بیاورند او تماما از قدرت پادشاهی خود استفاده میکند. او از قدرت پادشاهی خود استفاده میکند و فرمان قتل اوریا، همسر بتشبع را میدهد. و او از قدرت پادشاهی خود استفاده کرده و گمان میکند لزومی ندارد که به زنا و قتل خود نزد خدا اعتراف کند: زیرا او پادشاه است! و تقریبا یکسال از این ماجرا میگذرد( دوم سمو. ۱۱ : ۲۶- ۲۷ ) و ما هیچ نشانی از توبه و ندامت و پشیمانی داود از این عمل خود کرده بود نمیخوانیم تا اینکه ناتان نبی او را با گناه او روبرو میسازد.

از این زمان ما شاهد اجرای عدالت خدا و ثمره گناه داود را نه تنها بر خودش بلکه بر فرزندانش، بر خانواده اش، بر حکومتش و بر سرزمینش مشاهده میکنیم. آیا خداوند گناه و شرارت داود را چشم پوشی کرده بود؟ هرگز! اتفاقا در پایان عمل همبستر شدن با بتشبع که شوهرش یکی از فرماندهان جنگی وفادار به داود بود و پس از دستور به کشتن او به دست یوآب، در پایان فصل ۱۱ میخوانیم: «اما کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.» ( دوم سموییل ۱۱: ۲۷ )

به هر حال داود پیر و سالخورده شده و فوت میکند. اما خداوند به او وعده داده بود که از نسل او پادشاهی برخواهد خواست که سلطنتش ابدی خواهد بود. ( دوم سمو. ۷ : ۱۲- ۱۵ ) پس خداوند چگونه به این وعده خود عمل میکند؟ از میان تمام پسران داود، سلیمان برگزیده میشود تا بجای داود سلطنت کند. سلیمان از همان بتشبعی بدنیا آمده بود که داود او را از دست شوهرش دزدیده بود! اما خداوند قادر است از پلیدترین نقشه ها و اعمال انسان گناهکار اراده و نقشه الهی خود را طوری که میل و خواسته او را خشنود سازد پیش ببرد. و در بطن آن وعده های الهی خود را به سوی تکمیل و انجام شدن آن به کمال برساند.

پس داود آن پادشاه برگزیده نبود و پادشاهی او آن پادشاهی آسمانی نبود.

سلیمان پادشاه

خود سلیمان پس از مرگ پدرش داود نزد خدا اعتراف میکند که «طفل و صغیر »(اول پاد. ۳ : ۷ )  است و به حکمت خداوند نیاز دارد تا قوم اسراییل را رهبری کند. و خداوند به او نه تنها حکمت میدهد بلکه قوت و درایت و گسترش پادشاهی را نیز به او میدهد. کلام خداوند به ما میگوید که «و خداوند به سلیمان حکمت و فطانت از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ کناره دریا عطا فرمود. حکمت سلیمان از حکمت تمامی بنی مشرق و از حکمت جمیع مصریان زیاده بود…سه هزار مثل گفت و سرودهایش هزار و پنج بود و در باره درختان سخن گفت از سرو ازاد لبنان تا زوفاییکه بر دیوارها میروید و در باره بهایم و مرغان و حشرات و ماهیان نیز سخن گفت و از جمیع طوایف و از تمام پادشاهان زمین که آوازه حکمت او را شنیده بودند میامدند تا حکمت سلیمان را استماع نمایند.» ( اول پاد. ۴ : ۲۹ – ۳۰ و ۳۲ – ۳۴ ) به نظر میرسد که سلیمان پادشاه برگزیده و وعده داده شده خدا بود. به نظر میرسد که این سلطنت و این پادشاهی باید نمونه ایی میبود که خداوند قصد داشت تا آن را بر روی زمین برقرار سازد.

او معبد اورشلیم را در هفت سال ساخت لیکن قصری که برای زن مصری خود ساخت در چهارده سال!( اول پاد. ۶ :۳۸ و ۷ : ۱ ) تمام باب ۸ اول پادشاهان در خصوص تقدیم کردن معبد به خداوند است. حضور خداوند در معبد است. شکرگزاری و پرستش خداست. سلیمان یک شهرت جهانی کسب میکند. پادشاهی او شهرتی جهانی کسب میکند. و پادشاهان و حتی ملکه سرزمین سبا برای مقالات سلیمان به حضور او میایند. سپس چنین میخوانیم: «پس سلیمان پادشاه در دولت و حکمت  از جمیع پادشاهان جهان بزرگتر شد. و تمامی اهل جهان حضور سلیمان را میطلبیدند تا حکمتی را که خدا در دلش نهاده بود بشنوند.» ( اول پاد. ۱۰ : ۲۳ )

درست در این زمان، درست زمانی که گمان میکنیم سلیمان آن پادشاه ازلی و پادشاهی او آن پادشاهی آسمانی میبایست باشد؛ درست در اوج قدرت و شهرت و ناموری سلیمان، سقوط و شرارت او آغاز میشود. بلافاصله پس از باب ۱۰ آیه ۲۳ در باب ۱۱ همان آیه اول و دوم چنین میخوانیم: «و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون زنان غریب بسیاری را از موابیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حتیان دوست میداشت. از امتهاییکه خداوند در باره ایشان به بنی اسراییل فرموده بود که شما به ایشان درنیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند؛(خروج ۲۳ : ۳۱- ۳۳ و  ۳۴ : ۱۲- ۱۶ و تثنیه ۷ : ۳ ) و سلیمان با اینها به محبت ملصق شد.» و سلیمان بت ها را پرستید. برای بتها قربانی گذاشت و اینچنین خشم خدای قدوس را برانگیخت و او بر سلیمان دشمنانی را بر گزید و سلطنت او به زوال کشیده شد. و از خود نسل و میراثی را بجای گذاشت که در شرارت و شهوترانی و بت پرستی و طغیان بر ضد قدوسیت یهوه خداوند خدای اسراییل از همدیگر سبقت میگرفتند!

پس سلیمان آن پادشاه برگزیده نبود و پادشاهی او آن پادشاهی آسمانی نبود.

و نمای کلی پادشاهان اسراییل

دو نکته اساسی در روند تمامی پادشاهانی که بر اسراییل و بر یهودا سلطنت کردند بسیار حایز اهمیت است.

یکی از تاریخشناسان قرن نوزده بنام جان دالبرگ معروف به آکتون جمله بسیار معروفی دارد. اکتون میگوید: «قدرت رو به فساد سوق داشته و قدرت مطلق مطلقا فاسد میکند.» او میگوید: «مردان بزرگ همیشه و معمولا مردان بد هستند، هر چند آنها از نفوذ خود استفاده کرده و نه از اقتدار خود لیکن به نظر میرسد در پیشبرد این نیت و گرایش خود فساد را از طریق اقتدار خود سوق میدهند.» و ما این حقیقت را در زندگی داود دیدیم در زندگی سلیمان و همین به فرزند او رحبعام سرایت میکند. میخوانیم که « و چون سلطنت رحبعام استوار گردید و خودش تقویت یافت او و تمامی اسراییل شریعت خداوند را ترک نمودند.» ( دوم توار. ۱۲ : ۱ )

در خصوص فرزند یهوشافاط پادشاه، یهورام میخوانیم: «و چون یهورام بر سلطنت پدرش مستقر شد خویشتن را تقویت نموده همه برادران خود و بعضی از سروران اسراییل را نیز به شمشیر کشت.» ( دوم توار. ۲۱ : ۴ )

میخوانیم عزیا پادشاه وقتی آغاز به سلطنت کرد شانزده ساله بود و  آنچه در نظر خداوند پسند بود موافق هر چه پدرش امصیاء کرده بود بجا آورد.( دوم توا. ۲۶ : ۳- ۴ ) لیکن در ادامه پادشاهی او چون زمان میگذرد و قدرت او تثبیت میگردد چنین میخوانیم: «لیکن چون زورآور شد دل او برای هلاکتش متکبر گردید و به یهوه خدای خود خیانت ورزیده به هیکل خداوند در آمد تا بخور بر مذبح بخور بسوزاند.» ( آیات ۱۶ و ۱۷ )

سپس حزقیاء پادشاه را داریم. چهار فصل دوم تواریخ به او اختصاص داده شده است.( ۲۹- ۳۲) به نظر میرسد که حزقیاء پادشاه یک بازسازی و بازگشت به خداوند را آغاز میکند. یک انقلاب روحانی. معبد را پاک میسازد. پرستش معبد را بازسازی و نظمی تازه میدهد. مزامیر و سرودهای پرستشی تقدیم خداوند میگردد. عید فصح را تمام اسراییل برقرار میسازد. کاهنان را نظم میدهد. و وقتی دشمن شمالی او آشور به فرماندهی سنحاریب بر یهودا هجوم میاورد و آن را محاصره میکند خداوند از طریق اشعیاء نبی پیروزی یهودا را بر لشکر آشور وعده میدهد. و جالب اینجاست یک پیروزی عظیم نه توسط حزقیاء پادشاه بلکه توسط تنها یک فرشته خداوند.( دوم پاد. ۱۹ : ۳۵- ۳۷ )

لیکن درست پس از این پیروزی، و درست پس از تثبیت شدن سلطنت به دستان او میخوانیم که: «احسانی که بوی داده شده بود عمل ننمود زیرا دلش مغرور شد و غضب بر او و یهودا و اورشلیم افروخته گردید.» ( دوم توار. ۳۲ : ۲۵ )

از نسل حزقیا پادشاه فرزندی بدنیا میاید بنام یوشیاء. او حوالی ۶۱۴ قبل از میلاد در اورشلیم پادشاهی نمود. او از هشت سالگی آغاز به سلطنت کرد به مدت سی و یکسال. بازسازی و آنچه این جوان بر یهودا و اورشلیم انجام داد بی شک عظیم است. او پس از اینکه کتاب تورات موسی را که در معبد یافته بودند به او دادند( دوم توار.۳۴ :۱۴- ۱۶) او آغاز به توبه و ندامت میکند و تمام قوم را تشویق به توبه و بازگشت نزد خدا میکند. او عید فصح را برقرار میکند که بر طبق نوشته دوم تواریخ از زمان یوشع نبی یعنی تقریبا به مدت ۵۰۰ سال در یهودا چنین روی نداده بود.( لطفا در نظر بگیرید که این زمان، زمان پادشاهی داود و سلیمان را نیز شامل میشود! یعنی داود و سلیمان نیز چنین عید فصحی را برقرار و اجرا نکرده بودند.)

لیکن در اوج تمام این بازسازی و این پیروزهای روحانی در سرزمین یهودا و اسراییل ناگهان یوشیاء پادشاه خود را درگیر جنگی میکند که هیچ به او ربطی نداشت. آیا غرور و قدرتی که کسب کرده بود و پیروزی روحانی ایی که نصیب سرزمین شده بود او را گمراه کرده بود؟ نمیدانیم. اما میخوانیم که او حتی به پیام پادشاه مصر نکو، که از او خواسته بود که در این جنگ وارد نشود گوش نمیدهد. نویسنده دوم تواریخ میگوید: «لیکن یوشیاء روی خود را از او برنگردانید بلکه خویشتن را متنکر ساخت تا با وی جنگ کند و به کلام نکو که از جانب خدا بود گوش نگرفته به قصد مقاتله به میدان مجدو در آمد.» ( دوم توار. ۳۵ : ۲۲ ) و او در این جنگ کشته میشود. و پس از او بار دیگر اورشلیم به سمت سقوط و فساد پیش میرود. تمامی آنچه که یوشیاء پادشاه به مدت این سی و یکسال در اورشلیم انجام داده بود از بین رفته و بار دیگر بت پرستی و شرارت برمیگردد.

ما میدانیم که در این زمان اسراییل که پادشاهی شمالی را داشت به اسارت آشوریان رفته بود.( تقریبا ۷۲۰ قبل از میلاد مسیح) اکنون زمان سقوط پادشاهی جنوبی یعنی یهودا بدست پادشاهی بابل بود. ( تقریبا ۵۸۶ قبل از میلاد مسیح) به رغم تمامی فرصتهایی که بر این پادشاهی بود تا از سرزمین شمالی درس عبرتی بگیرند. خداوند انبیاء خود را بر این سرزمین فرستاد و آنها را هشدار به اسارت و ویرانی داد اما گناهان آنها فراوان بود و شرارت توبه نکرده و بازگشت نکرده در آنها فراوان بود. آنها فرصتهای الهی را از دست داده بودند تا بر طبق فرامین و فرایض خدای خود یهوه عمل کنند، از شرارت و فساد دوری جسته و آن کاهنان مقدس و آن سرزمین نمونه بر روی زمین باشند تا در بین تمام امتهای روی زمین نمونه ایی از خدای قدوس و پاک باشند.

دوران پادشاهان پارس

تقریبا هفتاد سال از ویرانی معبد اورشلیم بدست پادشاه بابل و به اسارت برده شدن صدقیا آخرین پادشاه یهودا گذشت. کلام خداوند میگوید: «و زمین از سبتهای خود تمتع برد زیرا در تمامی ایامی که ویران ماند آرامی یافت تا هفتاد سال سپری شد.» ( دوم تواریخ ۳۶ : ۲۱ ) و خداوند به رغم نااطاعتی و شرارت اسراییل بار دیگر به انها فرصت بازگشت میدهد. خدای قدوس در عین مرحمت خود به سه اصل مهم استوار بود و آن را اجرا میکرد:

۱-خداوند یهوه در خصوص فرستادن نجات دهنده و حفظ کردن نسل او که او را از باغ عدن وعده داد بود وفادار میماند.

۲-خداوند یهوه به وعده خود به ابراهیم در پیدایش ۱۲ : ۱- ۲ وفادار میماند که دنیا را بواسطه یک شخص برکت بدهد.

۳- خداوند یهوه از مرگ گناهکاران خشنود نبود ( حزقیال ۱۸ : ۳ و ۳۲ ،)بلکه فرصت توبه و بازگشت را به گناهکاران میداد. ( دوم پطرس ۳ : ۹ )

خدای قدوس و عادل و پر از فیض است که همواره شفقت را بر غضب برتری میداند. هر چند جام غضب او همواره جوشان است تا به نامطیعان بنوشاند لیکن مادامی که وقت مانده است رحمت را بر انتقام ترجیح میدهد. پس او روح کوروش پادشاه پارس را بر می انگیزاند به او قوت میدهد تا پادشاهی بابل را سرنگون ساخته و پادشاهی قدرتمند پارس را برقرار سازد. خداوند از این قدرت پادشاهی پارس استفاده میکند تا قوم خود را آزاد ساخته و بر طبق وعده ایی که از زبان انبیاء خود فرموده بود آنها را به سرزمین خود برگرداند. ( اشعیاء نبی ۶۰ و حزقیال ۱۱ : ۱۷ و ۲۰: ۳۴، ۴۱- ۴۲ و ۲۸ : ۳۵ )

(در حقیقت فرمان کوروش برای اجازه بازگشت اسراییلی ها به سرزمین خود شامل بقیه اقوام و قومهای دیگری که در اسارت بابل به این سرزمین آمده بودند میشد. یعنی همه اقوام به فرمان کوروش به سرزمینهای خود بازگشتند. زیرا کوروش سرزمین خود را و فرهنگ خود را و ایین و مذهب خود را بهتر از هر آیین دیگری میدید و به هدایت رهبران مذهبی و دینی پارس قدیم آنها را از پارس خارج ساخت تا مذاهب دیگر خللی در باور ملی پارس ایجاد نکنند.

امیدوارم این غیرت و حس ملی گرایی بعضی از شماها را خدشه دار نکند که بر طبق آنچه ما از کلام خداوند داریم باید بگوییم که در ضمن زمین کلدانیان و ایلام که پادشاهی پارس از آن برمیخیزد در بت پرستی و پرستش خدایان آسمان و زمین و آتش یا نور بسر میبرد. و پادشاهی پارس در زمان کوروش و پادشاهان بعد از او پادشاهی ایی بود که اساس آن بر بت پرستی بنا بود. آنها به خدای واحد باور نداشتند. آنها به پرستش خدای خورشید یا آفتاب در آن زمان معروف بودند. ( اشعیاء نبی ۱۷ : ۸ و ۲۷ : ۹ و دوم تواریخ ۱۴ : ۵ و ۳۴ : ۴ و حزقیال نبی ۶ : ۴ و ۵ و ۸ : ۱۶ ) از اینرو خدای آسمان را جدا از خدای زمین و خدای زمین را جدا از خدای آتش یا نور میدیدند. و در باور اینکه نیکی و شرارت همواره با هم در جنگ هستند و خدای نور بر ضد خدای تاریکی میباشد پس برای رهایی و پیروزی بر این خدای تاریکی و شرارت همواره آتشکده های آنها روشن میماند و کاهنان زرتشتی که مذهب رسمی کلدانیان و ایلامیان و پارسیان بود از آن مراقبت کرده و امور مذهبی این سرزمین را بعهده داشتند. لیکن پادشاهان پارس از خدای قوم اسراییل باخبر بودند. او را خدای آسمان مینامیدند و قدرت و اقتدار او را در افرادی چون دانیال نبی و عزرا کاهن و نحمیاء نبی دیده بودند. بی شک به همین دلیل است که در کتاب عزرا میخوانیم وقتی داریوش پادشاه پارس فرمان میدهد تا عزرا به اورشلیم رفته و بازسازی معبد اورشلیم را آغاز کند به او چنین میگوید:«تا آنکه هدایای خوشبو برای خدای آسمان بگذرانند.» سپس داریوش پادشاه ادامه میدهد: «و به جهت عمر پادشاه و پسرانش دعا نمایند.»( عزرا ۶ : ۱۰- ۱۱) سپس در زمان اردشیر پادشاه و نامه ایی که به عزرا کاهن میفرستد میخوانیم: «هر چه خدای آسمان فرموده باشد برای خانه خدای آسمان بلاتاخیر کرده شود زیرا چرا غضب بر مُلک پادشاه و پسرانش وارد آید.» ( عزرا ۷ : ۲۳ ) )

این جابجایی و اجازه بازگشت تمامی اسیران اسراییلی به سرزمین خود بین سالهای ۵۳۸ تا ۴۴۰ قبل از میلاد شکل گرفت. در این سالها بود که عزرا که کاهنی از نسل هارون بود( عزرا ۷ : ۱- ۵ )و نحمیاء نبی که ساقی دربار ادرشیر پادشاه پارس بود( نحمیاء ۱ : ۱۱ و ۲: ۱ ) به اورشلیم بازگشت کردند به اسراییل. و ما بعنوان خواننده این وقایع انتظار داریم که این قوم پس از بازگشت از دوران اسارت و دوری از سرزمین مادری خود چون چنین فیض و رحمتی را از جانب خدای خود توسط پادشاهان پارس دریافت کردند باید به اطاعت از فرمان خدا بازگردند. اما چنین نکردند! شرارت آنها ادامه یافت و باعث گشت که عزرا ریش و موی خود را کنده و به عزا نشست(عزرا ۹: ۳ ) و  نحمیاء را چنان کردند که او مو و ریش آنها را کشید و بر آنها فریاد زد.( نحمیاء ۱۳ : ۲۵ )

دوران پادشاهان یونان

دوران پادشاهی پارس با ظهور امپراطوری یونان رو به زوال رفت. دوران پادشاهان یونان که به رهبری اسکندر مقدونی آغاز گشت او که معلم و استادش ارسطو فیلسوف معروف یونانی بود چنان در سرعت و قدرت گسترده گشت که تا آن زمان دنیا به چشم خود ندیده بود. این دوران بین سالهای ۳۳۶ قبل از میلاد مسیح تا زمان ۶۳ قبل از میلاد مسیح رقم زده شده است. در زمان امپراطوری یونان است که به دلیل نفوذ و گسترش زبان یونانی در سراسر اسراییل و مناطق تحت نفوذ این امپراطوری کتب برگزیده عهد عتیق به زبان یونانی ترجمه شده و نام آن را سپتوجنت میگذارند. دلیل عمده این قدم این بود که رهبران مذهبی قوم قصد داشتند تا سنت و آیین و شریعت موسی را به رغم نفوذ زبان یونانی در بین قوم خود و نسل خود زنده نگاه دارند.

لیکن باور و شیوه زندگی یونانیان تمام بر خلاف سنت و شریعت موجود در بین سرزمین اسراییل بود. آنها به خدای واحد ایمان نداشتند بلکه به خدایان. تمامی سنت و رفتار و نحوه زیستن و زبان و فرهنگ آنها ناگهان به همراه گسترش امپراطوری یونان با خودش گسترش یافته و بسیاری از تمرینات و باورهای مذهبی آنها باید با زور و اجبار اجرا میشد. اما اسرایلیان با این تماما مخالف بودند. سرزمین وعده داده شده خدا به آنها در زیر سم اسبان کافران و ناپاکان یونانی کوبیده میشد. زبان یونانی باید فراگرفته میشد و دیگر امور. پس شورشهای متعدد و مداوم آنها بر علیه یونانیان هیچ پایانی نداشت.

و نهایتا تمام این شورش ها بر ضد یونان به جایی رسید که تاریخ اسراییل را عوض کرد. تقریبا بیست و پنجم ماه دسامبر  سال ۱۶۷ قبل از میلاد مسیح بود که بدلیل ناارامی ها و شورشهای متعدد و خرابیهای که اسراییلیان بر ضد یونان اجرا میکرد آنتکیس ایفنی چهارم با ارتش خود برای سرکوبی شورش وارد اورشلیم شد. داخل معبد اورشلیم رفت قربانگاهی برای زئوس بنا کرده و در آن قربانی کرد.

از این عمل تماما رسوایی کننده و تهمت زننده شورشی بر ضد یونان آغاز گشت به رهبری یهودای مکابیث. از زمان این شورش که به پاکیزه کردن معبد انجامید و اجرا و برقراری شریعت یهود در اسراییل، تمام سرزمین اسراییل وارد دوران مدیریت و حکومت کردن توسط کاهنان برگزیده پادشاهان وقت گشت. در واقع بین سالهای ۱۶۶ قبل از میلاد مسیح که با قیام مکابیان همراه گشت تا سالهای ۶۷ قبل از میلاد مسیح که با ظهور امپراطوری قدرتمند و ماشین نظامی روم همراه گشت، اسراییل نه توسط پادشاهان یونانی بلکه توسط کاهنان برگزیده و رهبران نامدار دینی که دارای جاه و مقام بودند اداره و مدیریت میشد. چرا همه این موارد را قید میکنیم؟ زیرا قصد داریم تا بر طبق اسناد تاریخی مشاهده کنیم که قدرت، انسان گناهکار را فاسد میسازد و چون قدرت مطلق به دست یک شخص خاص، گروه خاص، رهبر خاصی بیافتد، مطلقا فساد را به همراه خواهد آورد.

از زمان آخرین شورش و قدرت یابی مکابیان که به دستیابی قدرت تام رهبران مذهبی کشیده شد تا زمان ورود ارتش روم به اورشلیم، در بین خود کاهنان و قدرتمندان و آنانی که بر اسراییل پادشاهی میکردند جنگ و جدال و فساد و غارت و کشتار و خونریزی وجود داشت.

امپراطوری روم و تولد پادشاه یهود

تقریبا سال ۶۳ قبل از میلاد مسیح بود که پامپی فرماندار رومی با ارتش خود وارد اورشلیم میشود. او در زمان ورود کاهن اعظم وقت یعنی هیراکانوس دوم را بر قدرت و فرماندهی اسراییل میگذارد به این شرط که از پامپی دفاع کرده و منافع او را برآورده کند. در این زمان است که مقام کهانت و بخصوص کهانت اعظم را دارا بودن تماما یک مقام سیاسی و قدرت نفوذ آن برای پیشبردهای سیاسی استفاده میشد و نه رهبری قوم به سمت پاکی و تقدس. در سالهای ۴۰ تا ۳۷ قبل از میلاد آخرین پسر آریتستوبولوس، کاهن اعظم وقت، آنتیگونوس بر تخت پادشاهی بعنوان یک کاهن و پادشاه مینشیند. در همان سالهای ۴۰ قبل از میلاد با حمایت و پشتیبانی آنتونی و اکتاویان فرماندهان نظامی آن زمان هیرود پسر آنتیپاتر از طرف روم بعنوان پادشاه یهودیه خطاب میشود. در سال ۳۷ هیرود بار دیگر اورشلیم را از شورشهای متعدد که بر ضد روم بود به اطاعت از خود در آورده و آن را به زیر فرمان روم در میاورد.

حوالی سالهای ۹ قبل از میلاد هیرودیس معبد را بازسازی کرده و پاک میسازد. در سالهای ۴ قبل از میلاد، هیرودیس فوت میکند. در این زمان ما شورشی عظیم بر علیه روم داریم که جنبش در انتظار مسیح موعود نامیده میشد به رهبری یهودا فرزند حزقیاء. این قیام سرکوب شده و در سال ۴ قبل از مسیح سلطنت و حاکمیت امپراطوری روم توسط فرماندهان و یا پادشاهان محلی برگزیده شده از جانب دولت روم در مناطق مختلف در کل اسراییل تقسیم میگردد.

رهایی

«اینک حامله شده پسری خواهی زایید و او را عیسی خواهی نامید. و او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلی مسمی شود و خداوند خدا تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود. و او بر خاندان یعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهایت نخواهد بود( لوقا ۱ : ۳۲- ۳۳ )

نکته بسیار جالب و قابل توجه این است که ما نه عبارت پادشاهی آسمانی را و نه عبارت پادشاهی خدا را در نوشتجات عهد عتیق داریم. اما با آمدن عیسای مسیح  این عبارت یعنی پادشاهی آسمانی هسته مرکزی تعلیم عیسای مسیح میگردد.

عبارت پادشاهی خدا یا پادشاهی آسمانی در نوشتجات عهد عتیق بطور مستقیم وجود ندارد. اما همانطور که بالاتر با هم خواندیم مفهوم حکومت و اقتدار مطلق یهوه بر تمام هستی در تمام طول کتابمقدس به وضوح به چشم میخورد. سه مفهوم و سه باور الهی در نوشتجات عهد عتیق در این خصوص داریم که ارتباطی مستقیم به پادشاهی آسمانی یا پادشاهی خدا تا زمانی که عیسای مسیح آمده و از آن مکررا استفاده میکند داریم.

۱- انبیاء اسراییل از وعده خدا به داود در خصوص اینکه نسلی از او برخاسته که پادشاهی و سلطنت او بر اسراییل بیزوال خواهد بود را بخوبی میدانستند و در انتظار آمدن آن مسیح موعود طوری که دانیال نبی از آن قول کرده بود بودند.( دوم سموییل ۷: ۱۳- ۱۵ و دانیال نبی ۹ : ۲۴- ۲۷ )

۲- انبیاء اسراییل از روزی سخن گفته بودند که انسان با تمام میل و اختیار مطیع خالق خود شده و اوامر او را با تمام میل و شوق دنبال کرده و خالق خود را پرستش خواهد کرد. حزقیال نبی ۳۶ : ۲۵- ۲۷

۳- انبیاء اسراییل از امید نو سازی خلقت سخن گفته بودند. از آسمانی تازه و زمینی تازه. روزی که همه چیز بار دیگر نو خواهد شد و کهنگی برای همیشه از بین خواهد رفت. اشعیاء نبی۶۰ : ۱۹- ۲۰ و  ۶۵: ۱۷- ۱۸و ۲۵ و ۶۶: ۲۲

 

پادشاهی خدا در نوشتجات انجیل

ما چهار روایت و بیست و سه نامه تثبیت شده و مورد قبول کلیسای مسیح در خصوص عیسای مسیح و مسیحیت جوان داریم. اگر بخواهیم کل این مجموعه را در خصوص پادشاهی خدا خلاصه کنیم میتوانیم آن را در یک جمله خلاصه کنیم: عیسای مسیح فرمود که پادشاهی خدا چیست (نوشتجات اناجیل) و پیروان او مانند ساکنین این پادشاهی زندگی کردند.(اعمال رسولان و نامه ها)

در ضمن بگذارید این نکته اساسی را تاکید کنم. وقتی نوشتجات عهد جدید در خصوص پادشاهی آسمانی یا پادشاهی خدا سخن میگویند از سه  حقیقت سخن میگویند:

۱-یک پادشاهی جهانی است و برای تمامی انسانهاست تا به او ایمان آورده و وارد آن شوند: « و به شما میگویم که بسا از مشرق و مغرب آمده در ملکوت آسمان با ابراهیم و اسحاق و یعقوب خواهند نشست.» ( متی ۸ : ۱۰ )

۲- چون ما ساکنین ازلی این پادشاهی آسمانی خدا هستیم که خواهد آمد پس باید مادامی که بر روی زمین ساکن هستیم مانند ساکنین این پادشاهی زندگی کنیم. « پس چون ملکوتی را که نمیتوان جنبانید می یابیم شکر بجا بیاوریم تا به خشوع و تقوی خدا را عبادت پسندیده نماییم. زیرا خدای ما آتش فروبرنده است.» ( عبرانیان ۱۲ : ۲۸- ۲۹ )

۳- منظور افسانه و یک پادشاهی روحانی و رویایی و تمثیلی نیست. نوشتجات عهد جدید بارها و بارها به شنوندگان و خوانندگان خود تاکید کرده و یادآوری میکند که این پادشاهی تماما عینی، لمس کردنی، حقیقی، شدنی و آمدنی است. « ملکوت خدا با مراقبت نمیاید. و نخواهند گفت که در فلان یا فلان جاست زیرا اینک ملکوت خدا در میان شماست.» ( لوقا ۱۷ : ۲۰ – ۲۱ ) ، «عادلان در ملکوت پدر خود مثل آفتاب درخشان خواهند بود.» ( متی ۱۳ : ۴۳ ) « اما چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه مقدس خویش آید آنگاه بر کرسی جلال خود خواهد نشست.» ( متی ۲۵ : ۳۱ )

اما عیسای مسیح از پادشاهی آسمانی چه میگوید و چگونه پادشاه بودن خود را ثابت میکند؟

 آنچه که باید در خصوص عیسای مسیح و پادشاهی آسمانی برای ما بر طبق روایات انجیل مکشوف گردد این است که عیسای مسیح به دو دلیل به روی زمین آمده بود و این دو دلیل در حقیقت یک دلیل کلی را شامل میگردند:

۱-پادشاه آمده بود تا به پادشاهی آسمانی بشارت بدهد: « بایشان گفت مرا لازمست که به شهرهای دیگر نیز به ملکوت خدا بشارت دهم زیرا که برای همین کار فرستاده شده ام.» ( لوقا ۴ : ۴۳ )

۲-پادشاه آمده بود تا برای این پادشاهی آسمانی مصلوب گردد: « و همچنانکه موسی مار را در بیابان بلند نموه همچنین پسر انسان نیز باید بلند کرده شود تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.» ( یوحنا ۳ : ۱۴ )

این دو دلیل آن دلیل کلی و طرح الهی خدا را به کمال میرساند و آن برقراری آن پادشاهی آسمانی خدا بود: یعنی عیسای مسیح که خداوند و پادشاه ازلی و مسح شده خدا بود، بدنیا آمد تا به پادشاهی آسمانی بشارت بدهد تا برای این پادشاهی مصلوب شود تا بدینگونه راه انسان گناهکار را که خداوند بواسطه فیض و رحمت خود بواسطه تنها فرزند یگانه خود و فقط توسط ایمان به او مهیا ساخته بود را برای همه جهانیان برای زیستن و ورود به این پادشاهی آسمانی مهیا گرداند. اما ورود انسان گناهکار به این پادشاهی عظیم و پرجلال خداوند بدون ایمان قلبی به فرستاده او، به فرزند یگانه او، به پادشاه ازلی او، عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده امکان پذیر نیست. و این را با قوت و صراحت راویان زندگی عیسای مسیح در نوشتجات خود قید کرده اند. اما چگونه؟

چهار روایت زندگی عیسای مسیح 

در سایه این درک و برداشت کلی از نوشتجات انجیل اگر بخواهیم چهار روایت تعالیم و زندگی عیسای مسیح را برای مدتی که بر روی زمین زیست را از قلم راویان آن با آن نیت و قصدی که در هدایت روح القدس داشتند تا آن را با مخاطبین خود در میان بگذارند، میتوانیم بگوییم:

۱-برای متی، عیسای مسیح آن پادشاه وعده داده شده به قوم اسراییل بود که روزی خواهد آمد و تا به ابد بر تمام قوم سلطنت خواهد کرد.

۲-برای مرقس، عیسای مسیح آن پادشاه بود که آمده بود تا خدمت کند و گمشدگان را نجات بخشد.

۳-برای لوقا، عیسای مسیح آن پادشاه پرقدرت جهانی بود که بر تمام دنیا سلطنت خواهد کرد.

۴-و برای یوحنا، عیسای مسیح آن پادشاه پادشاهان، خداوند خدایان بود.

اکنون نگاه کنیم به روایات انجیل و ببینیم چگونه عیسای مسیح این پادشاه بودن خود و پادشاهی آسمانی را ثابت نمود. ما میتوانیم آن را در چهار بعد نگاه کنیم:

۱-در تولد عیسای مسیح

۲-در شخصیت و مقام عیسای مسیح

۳- در تعالیم عیسای مسیح

۴-در کارهای شگفت عیسای مسیح

قبل از اینکه در خصوص این چهار مورد سخن بگویم باید از نکته بینهایت حایز اهمیت در نوشتار این چهار راوی زندگی عیسای مسیح سخن بگویم. و آن این است که آنها هرگز قصد نداشتند تا از مطلبی با خوانندگان خود سخن بگویند که برای آنها خوشایند و مورد پسند آنها باشد. در حقیقت تمامی روایت زندگی عیسای مسیح در این چهار نوشتار بر ضد و بر علیه روند طبیعی و عادی شده و جا افتاده ملی و مذهبی و فرهنگی مردم زمان خود بود. یعنی این نوشتار در نوع خود منقلب کننده، سوال برانگیزنده، متحیر کننده و تاحدودی محکوم کننده باورهای نادرست و غلط جامعه و سنت و مذهب حاکم بر دنیای آن روز بود. یعنی متی باور و یقین یهودیان را زیر سوال برد. مرقس باور و یقین یونانیان. لوقا باور و یقین رومیان را و یوحنا باور و یقین تمام دنیا با تمام مذاهب و خدایان خود را. لیکن تمام این چهار روایت در راستای پیشگویی های خود خداوند و انجام یافتن وعده دیرینه او به انسان بیان شده است و حقایق و اسرار الهی را با خوانندگان خود و امروز با ما در میان گذاشته است. پس اجازه بدهید به این موارد نگاهی مختصر داشته باشیم:

در تولد عیسای مسیح:

انجیل متی:

متی در نوشته خود یک هدف را دنبال میکند تا به مخاطبین اسراییلی خود بگوید عیسای ناصری همان مسیح موعود تمام نوشتجات عهد عتیق است. او آن پادشاه موعود اسراییل است. او ابتدا این را در تولد او سپس در تعلیم او بواسطه اعمال شگفت انگیز او و قدرت و اقتدار او در نوشته خود ثابت میکند. و چون مخاطبین او از نوشتجات تورات و مزامیر و انبیاء بخوبی آگاه بودند او دایما حوادث زندگی مسیح خداوند را در توازن و مسیر انجام پیشگویی های انبیاء اسراییل به آنها نشان میدهد.

پس او از شجره نامه عیسای مسیح آغاز میکند. « کتاب نسب نامه عیسی مسیح بن داود بن ابراهیم.» ( متی ۱: ۱ ) با این جمله متی به مخاطبین خود میگوید که عیسای مسیح از نسل داود پادشاه است و او آن وعده خدا به داود است( دوم سموییل نبی ۷ : ۱۲- ۱۶ ) و در ضمن پسر ابراهیم نیز هست تا آن وعده خدا به ابراهیم را بیاد آنها بیاورد.( پیدایش ۱۲ : ۱-۲) باور اسراییلیان این بود که پادشاه اسراییل میبایست از شجره پادشاهان باشد. اما اسراییلی ها بخصوص رهبران مذهبی مردم دوست نداشتند از شرارت و فساد و گناهان پادشاهان خود بشنوند(طوری که ما در نوشتجات بالا به آن نظر کردیم.) و متی دقیقا بر خلاف این میل عمل میکند! او نه تنها روال طبیعی و سنتی دین یهود را در بکار نبردن نام زنان در شجره نامه بزرگان مخدوش میسازد بلکه از زنانی نام میبرد که نقشه های کلیدی در حیات قوم داشتند. زنانی که با خود داستانی تلخ و تکان دهنده را بیاد میاوردند لیکن اراده خدا چنین بود که این زنان در مسیر داستان نجات او در کتابمقدس نقش اساسی خود را ایفا کنند که کردند. پس متی در شجره نامه عیسای مسیح از تامار نام میبرد که با یهودا پدر شوهر خود همبستر شد.( پیدایش ۳۸ ) از راحاب زن روسپی در اریحاء نام میبرد ( یوشع ۲ ،) که از او بوعز بدنیا آمد. و از روت زن موابی که مورد تنفر اسراییل بودند نام میبرد که از ازدواج او با بوعز عوبید بدنیا میاید و از عوبید یسی از و از یسی داود پادشاه( روت ۴: ۱۸- ۲۲ ). از بتشبع همسر اوریای حتی که داود او را کشت که از او سلیمان بدنیا میاید. سپس از منسی خونخوارترین پادشاه یهودا نام میبرد. سپس از تبعید اسراییل به دست آشور و تبعید یهودا به دست بابل. تمام اینها بر ضد غیرت مذهبی و عِرق ملی آنها بود. آنها نمیخواستند بدانند اما متی عمدتا تاریخ آنها را بیاد آنها میاورد.

این پیش درآمد زمینه ایی را برای متی ایجاد میکند تا از پادشاه وعده سخن بگوید که نیامده است تا مانند پادشاهان قبلی در قدرت و شهوترانی و انتقام و فساد زندگی کرده و حکومت کند بلکه آمده است تا برای گناهان و شرارت قوم اسراییل و دنیا بمیرد. « و او پسری خواهد زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد زیرا که او امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید.» ( متی ۱ :۲۱ )

و چون زمان تولد عیسای مسیح فرا میرسد ما شاهد شرح حال تولد فقط یک نوزاد عادی نیستیم بلکه تولد نوزادی که تمام دنیای آن زمان و اورشلیم را به شورش و ناآرامی میاندازد. میخوانیم که «چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت ناگاه مجوسی چند از مشرق زمین به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولودی که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم.» سپس در ادامه میخوانیم: «اما هیرودیس پادشاه چون این را شنید مضطرب شد و تمام اورشلیم با وی.» (متی ۲ : ۱ – ۳  ) اما این مجوسیان چه کسانی بودند؟ از کجا این را میدانستند؟ مفسران و متفکرین مسیحی برداشتهای متفاوت و بسیار ارزنده ایی از دیدار این مجوسیان دارند. اگر بگوییم آنها از سرزمین پارس آمده بودند چون مقام مذهبی داشتند از باورهای مذاهب دیگران آگاه بودند. آنها بنام حکیمان دربار پادشاهان پارس معروف بودند که از زمانها باخبر بودند.( استر ۱ : ۱۳ ) بخصوص از نوشتجات انبیاء اسراییل و دانیال نبی که یکی از آنها بود. دانیال نبی یکی از اسیران اسراییلی بود که به بابل آورده شده و تا زمان پادشاهی پارس در بابل میماند. او در بارگاه داریوش پادشاه مقامی والا داشت و این دانیال نبی بود که نه تنها تولد مسیح موعود را پیشگویی میکند بلکه مرگ او را.( دانیال نبی ۹ : ۲۴ – ۲۷ )

اما اگر بگوییم از سراسر دنیای شرق تعداد زیادی از این متفکرین و یا ستاره شناسان یا افراد مذهبی با مقام والا که از نوشتجات عهد عتیق به خوبی آگاهی داشته آمده بودند تا این پادشاه یهود را ملاقات کنند گویای بر پادشاهی عیسای مسیح نه فقط بر اسراییل بلکه بر تمام اقوام دنیا میباشد. و اعتراف اینکه از شرق آمده بودند تا پادشاه یهود را دیده و او را پرستش کنند با هدایای تقدیمی آنها به مریم موافقت داشت: طلا و کندر و مُر. در آن زمان طلا را به مقام سلطنتی تقدیم میکردند. کندر را برای کسی که مقام الهی داشت پیشکش میکردند و مُر را برای مراسم کفن و دفن بکار میبردند. در حقیقت متی به خواننده گان یهودی خود میگوید عیسای مسیح فقط پادشاه یهود نیست بلکه پادشاه تمام آنانی که منتظر او بوده و هستند.

و در خصوص محل تولد او پیشگویی میکاء نبی در این خصوص میگوید: «و تو ای بیت لحم در زمین یهودا از سایر سرداران یهودا هرگز کمتر نیستی زیرا که از تو پیشوایی به ظهور خواهد آمد که قوم من اسراییل را رعایت خواهد نمود.» ( میکاء نبی ۵ : ۲ و متی ۲ : ۶ )

فرشته به مریم در خصوص تولد عیسای مسیح چنین فرمود: «او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلی مسمی شود و خداوند خدا تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود و او بر خاندان یعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهایت نخواهد بود.» ( لوقا ۱ : ۳۲ )

انجیل مرقس:

هر چند مرقس از شجره نامه عیسای مسیح و نحوه تولد او سخن نمیگوید اما در همان ابتدای نوشته خود به خواننده خود این حقیقت را بیان میکند که این نوشته و یا این خبر او در باره:«عیسی مسیح پسر خدا» ست.( مرقس ۱: ۱ ) مرقس ابتدا این ستون و پایه خبر خود را در خصوص الوهیت عیسای مسیح میریزد و از این زمان تا به آخر مابقی نوشته خود را بر روی چنین ستونی بنا میکند. و در آخر نوشته خود این اعتراف را زمانی که از دهان یک افسر رومی بیان میشود را ثبت میکند. «و چون یوزباشی که مقابل وی ایستاده بود دید که بدین طور صدا زده روح را سپرد گفت فی الواقع این مرد پسر خدا بود.»( مرقس ۱۵: ۳۹ )

انجیل لوقا:

لوقا شاگرد عیسای مسیح نبود. میدانیم او همراه پولس رسول بوده است ( اعمال ۱۶ : ۱۰ و ۲۰: ۶ ) و بعنوان پزشک معرفی شده است( کولسیان ۴ : ۱۴ ) پس میتوانیم گمان ببریم که او بی شک برای جمع آوری کردن زندگی مسیح با شاگردان مسیح و اعضای خانواده او ارتباط مستقیم داشت. نحوه نوشتار او گواه بر استعداد لوقا در رتبه یک تاریخشناس بودن نیز دلالت میکند. او از تاریخ اسراییل باخبر بود. از پادشاهان روم در سلسله مراتب به قدرت رسیدن انها و حیطه فرمانروایی انها در طول دو نوشته خود یعنی انجیل لوقا و اعمال رسولان به روشنی نام میبرد. مطالبی که لوقا به خواننده خود ارایه میدهد گواهی بر تحقیقات عمیق این نویسنده والا دارد. برای لوقا این بینهایت حایز اهمیت بود که تیوفیلیوس( خواننده نامه هایش: انجیل لوقا و اعمال رسولان) که بی شک یک رومی صاحب نفوذ و شهرت عامه بوده این را از شخصیت عیسای مسیح درک کند که او بدون هیچ شک و تردید نه تنها پادشاه تمام هستی، پادشاه تمام مردم دنیاست بلکه او بسی فراتر از قیصر روم و امپراطورهای روم است. از این رو لوقا سعی میکند تا نحوه تولد عیسای مسیح این پادشاه دنیا را به صورت تاریخی با نام و شواهد موجود ثبت کند نه اینکه تخیلی و فرضی. و یا افسانه ایی را در باره تولد او شرح دهد طوری که در خصوص اغلب امپراطورهای روم ثبت شده بود و داستان تولد آنها بیشتر به افسانه و داستان تخیلی نزدیک بود تا حقیقت عینی و تاریخی.

از اینرو لوقا در ابتدا از خبر تولد یحیای تعمید دهنده مینویسد.

لوقا در نوشته خود از ملاقات فرشته خداوند با مردی که از فرقه کاهنین بود بنام زکریاء و همسرش الیزابت که از نسل هارون بود مینویسد.(لوقا ۱ : ۵ ) این دو پیر و سالخورده بودند. اما مژده باردار شدن الیزابت سالخورده زکریاء را غافلگیر میکند. با این پیش درآمد در واقع لوقا زمینه ایی برای خبر باردار شدن دختری باکره بنام مریم از روح القدس که عیسای مسیح را به دنیا خواهد آورد مهیا میکند. شگفت بودن تولد یحیای تعمید دهنده زمانی به اوج میرسد که بعدا میخوانیم همین یحیای تعمید دهنده در واقع همان نبی پیشگویی شده توسط ملاکی نبی که تقریبا ۴۵۰ سال پیش آن را توسط هدایت روح القدس نوشته بود میباشد که تمام ماموریت او این خواهد بود تا راه را برای خدمت آسمانی و آمدن پادشاهی آسمانی مهیا سازد. (ملاکی نبی ۴ : ۵- ۶ و لوقا ۱: ۱۷ و متی ۱۷ : ۱۲- ۱۳ ) دقیقا به همین دلیل است که متی به ما میگوید موعظه یحیای تعمید دهنده این بود که: «توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.» ( متی ۳: ۲ ) یحیای تعمید دهنده از آن پادشاهی آسمانی خدا سخن میگفت که عیسای مسیح آن را در شرف آوردن و برقراری آن بود.

لوقا با ابتدا شرح تولد یحیای تعمید دهنده را در نوشته خود قید کردن و با توجه به نقش و زندگی یحیای تعمید دهنده در واقع یک وجه تاریخی و عمق حقیقت وجود و شخصیت حقیقی عیسای مسیح را به خواننده خود شرح میدهد.

بعد از ملاقات فرشته خداوند با زکریاء فرشته خدا با مریم ملاقات کرده و به او میگوید: «اینک حامله شده پسری خواهی زایید و او را عیسی خواهی نامید. و او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلی مسمی شود و خداوند خدا تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود. و او بر خاندان یعقوب تا به ابد پادشاهی خواهد کرد و سلطنت او را نهایت نخواهد بود.» ( لوقا ۱ : ۳۲- ۳۳ )

در این زمان زکریاء از باردار بودن مریم باخبر بود. و او همچنین در هدایت روح القدس میدانست که نوزاد مریم کیست. او میدانست که مریم به آن مسیح موعود باردار گشته است. به آن پادشاه موعود که اسراییل در انتظار او بود که روزی از نسل داود به دنیا خواهد آمد. به آن نجات دهنده جانها و همه امتها از گناه. پس زکریاء نبی در حمد خداوند میسراید و او را پرستش میکند. ما در سرود شکرگزاری زکریاء نبی( لوقا ۱ : ۶۸- ۷۹ ) چند مطلب را مشاهده میکنیم:

۱-وفادار بودن خداوند خدای اسراییل به عهد خود به داود( ۶۸- ۶۹ )

۲-تکمیل شدن وعده های خدا توسط انبیاء اسراییل در طول تاریخ ( ۷۰ )

۳-رهایی از دشمنان ( آیات ۷۱ و ۷۴ )

۴-نجات خدا مهیا شده است اکنون باید در تمام طول عمر در تقدس و عدالت زندگی کرد.( ۷۵ )

۵- نوری خواهد بود برای ساکنین در ظلمت و تاریکی ( ۷۹ )

۶- او قدمها را به سمت صلح و سلامتی هدایت خواهد کرد. ( ۷۹ )

(با کمی دقت ما میتوانیم تمام نقشه الهی خدا را در این سرود زکریاء نبی مشاهده کنیم. پادشاهی خداوند و اینکه او چگونه این پادشاهی را در عیسای مسیح به کمال خواهد رسانید.)

خبر تولد عیسای مسیح به قلم لوقا در شکوه و عظمت تولد یک پادشاه آغشته شده است. اما نه یک پادشاه معمولی که در کاخ و در میان ثروت و تمول دنیا بدنیا میاید بلکه پادشاهی که در یک خانواده فقیر و کارگر اسراییلی و در آغل گوسفندان و در شهری به دور از محل زندگی آنها در اوج سختی و اضطراب بدنیا میاید. به رغم این لوقا نظم الهی و اراده خداوند را در برآورده شدن و انجام پیشگویی های خود که از زمانهای قدیم در خصوص پادشاه ازلی فرموده بود را قید میکند. پس خداوند از فرمان امپراطور روم استفاده کرده و پادشاه خود را در شهر داود به دنیا میدهد تا کلام خداوند ثابت گردد. ( لوقا ۲ : ۱- ۷ ) سپس لوقا به خواننده خود میگوید که بشارت خوش خبر تولد عیسای مسیح ابتدا به چوپانان رسید! از پایین ترین و بی رتبه ترین افراد و شغل جامعه آن روز. فوج لشکرهای آسمانی بر همین فرشته ها نزول کرده و در یک سرایش عظیم و مهیب خدا را پرستش میکنند.(لوقا ۲ :۱۳ )

و نهایتا وقتی لوقا قصد میکند که از شجره نامه عیسای مسیح بنویسد او را نه تنها به ابراهیم و داود مرتبط میسازد بلکه نسل او را تا به آدم به عقب میبرد. ( لوقا ۳ : ۳۸ ) تا بدینگونه همه مردم دنیا را مشمول سازد. از هر قبیله و هر قوم و هر سرزمینی. همه نهایتا از نسل آدم و حوا هستند. و همه از او آغاز شدند. و لوقا با این عمل تیوفلس را شامل آن پادشاهی ایی میسازد که با تولد عیسای مسیح در شرف آمدن بود.

انجیل یوحنا

احتمال بسیار زیاد است که در زمان نوشتن  شرح حال زندگی عیسای مسیح توسط یوحنای رسول او از مابقی نوشتجات زندگی عیسای مسیح از جمله متی و مرقس و لوقا باخبر بوده و انها را خوانده باشد. پس یوحنای رسول مانند متی و لوقا حالت مرسوم شجره نویسی آن زمان را دنبال نمیکند بلکه پا فراتر میگذارد و عیسای مسیح را نه به داود، نه به ابراهیم و یا حتی به آدم ربط میدهد بلکه او را خدای متجسم شرح میدهد. یوحنای رسول عیسای مسیح را آنطور شرح میدهد که بود: خدا-انسان. در این زمان برای یوحنای رسول نه قوم، نه نژاد، نه رنگ، و نه سرزمین مهم بود بلکه فقط الوهیت مسیح. به همین دلیل یوحنا روایت زندگی عیسای مسیح را با این آغاز میکند که « در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود کلمه خود خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چیز بواسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات بود و حیات نور انسان بود.» ( یوحنا ۱ : ۱- ۴ )

عبارت کلمه یا به زبان یونانی لاگاس در مفهوم خود در این زمان دقیقا هسته آغازین همه چیز و هر چیز بوده است. در و از لاگاس همه چیز آغاز شده و شکل میگرفت. بدون لاگاس هیچ چیز وجود نداشت و هیچ آغازی نمیبود هیچ بقایی هیچ دوامی و هیچ انسجامی در خلقت معنا نمیداد. دقیقا به دلیل این شخصیت و مقام لاگاس، در فلاسفه یونان و روم باستان لاگاس ورای آلودگی و فنا بود. ازلی بود و تا به ابد وجود داشت.

و ناگهان یوحنای رسول تمام فلسفه و باور این فیلسوفان را در هم خرد میکند و تمام آنها در یک بهت و ناباوری عظیم قرار میدهد وقتی در ادامه نوشته خود در باره این لاگاس چنین مینویسد: «و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم جلالی شایسته پسر یگانهٔ پدر.» ( ۱: ۱۴ ) این عبارت یک انقلاب روحانی بود! یک تحول عظیم! بر طبق باور آن زمان در خصوص لاگاس، لاگاس به دور از جسم گرفتن بود. جسم یعنی فساد یعنی فرسودگی یعنی خرابی یعنی آلوده شدن با زمین. لاگاس همواره باید جدا از جسم میماند و به دور از دسترسی انسان. لیکن یوحنای رسول در خصوص آغاز این لاگاس میگوید و چون عظمت او را در آغاز نوشته خود بیان میکند سپس همان عظمت و بزرگی را قابل دسترسی انسان میسازد و نه به دور از انسان. لاگاس یوحنای رسول همان عیسای مسیح بود.

۲- در شخصیت و مقام عیسای مسیح

عیسای مسیح: نبی-کاهن-پادشاه

دنیای دیروز و امروز چه روشنفکران چه مذهبیون و چه ادیان دیگر این تمایل و اشتیاق را دارند که به هر طرز ممکن و به هر نوع استدلالی که میتوانند عیسی را از  مسیح جدا کنند یا مسیح را از عیسی. آنها ترجیح میدهند که هرگز از عیسای مسیح نشنوند و یا به او باور نداشته باشند. و نهایت اینکه او را بطور مجزا در یک لباس خاص ببینند! بعضی ها دوست دارند او را یک معلم خوب اخلاقی بدانند. بعضی ها مانند یک گروو( رهبر دینی در ادیان شرق مانند بودیست و هندو و سیک). بعضی ها او را فقط یک پیامبر انسانی مانند دیگر پیامبران( باور دین اسلام) و بعضی ها او را یک رهبر روحانی و اخلاقی. اما حقیقت تکان دهنده برای این گروه این است که خود عیسای مسیح شخصا در زندگی و تعلیم و اعمال خود ثابت نمود که ورای تمام این برداشتهای تک بعدی است. او خود ادعا کرد که او همان عیسی آن مسیح موعود است که تمام تورات و انبیاء و مزامیر از او سخن گفته اند( لوقا ۲۴ : ۴۴- ۴۵)که از زمان پیدایش به انسان وعده داده شده بود و از ازل بوده و هست و خواهد بود.

این را نه تنها کلام مقدس خدا ثابت نموده نه تنها خود پیروان او این را ثابت نموده بلکه تاریخ کلیسا و حتی تحول فرهنگ و تمدن دنیا این را ثابت نموده است که عیسای مسیح مقام و شخصیتی داشت تماما عجیب و منحصر بفرد. در طول نوشتجات عهد جدید و در پشتوانه نوشتجات عهد قدیم ما سه شخصیت را از عیسای مسیح که از بطن تعالیم عهد عتیق استخراج یافته است میبینیم.

در این نوشته ما در خصوص پادشاه بودن عیسای مسیح به تفصیل میخوانیم اما عیسای مسیح ثابت نمود که فقط یک پادشاه نبود. بلکه او همچنین مانند یک نبی عمل نمود و همچنین بعنوان یک کاهن خدمت کرد. این سه مقام یعنی پادشاه-نبی-کاهن در هسته مرکزی طرح الهی یهوه برای دنیا نقش اساسی را ایفا نمودند.

در خصوص اینکه شخصیت عیسای مسیح فقط در یک مقام خلاصه یا محدود نمیشد بلکه در سه مقام خود را نشان داد و ثابت نمود ما رویدادی را به روایت متی میخوانیم.

در روایت متی میخوانیم وقتی او با شاگردان خود او در قیصریه فیلیپ جمع بود در خصوص مقام خود از شاگردان پرسید که مردم او را که میدانند. شاگردان پاسخهای گوناگونی دادند اما به طور کلی گفتند که مردم او را یکی از انبیاء اسراییل میدانند. بیایید خدا را شکر کنیم که عیسای مسیح به این پاسخ بسنده نکرد هر چند او یکی از انبیاء اسراییل بود اما فقط یک نبی نبود( و اگر نه امروز ما باید سر قبر یک پیامبر مرده میرفتیم.) و او عمدتا در سوال دوم خود که از شاگردان پرسید تایید کرد که او یک نبی است اما فقط یک نبی نیست. پس از آنها پرسید: «شما مرا که میدانید؟ شمعون پطرس در جواب گفت که تویی مسیح پسر خدای زنده. عیسی در جواب وی گفت خوشابحال تو ای شمعون پسر یونی زیرا جسم و خون این را بر تو کشف نکرده بلکه پدر من که در آسمانست.» ( متی ۱۶ : ۱۳- ۱۷ )

در طول کتابمقدس و زندگی عیسای مسیح ما شاهد این هستیم که او به مراتب بیشتر از مقام یک پادشاه بر روی زمین و آنچه از خود باقی گذاشت بود. این قویا قابل تذکر است که ما شخصیت و مقام عیسای مسیح را فقط یکی یا یکی را بیشتر از یک مقام دیگر یا بر عکس نبینیم بلکه این سه مقام عیسای مسیح را بعنوان توامان، یکسان و برابر در باره او باور داشته و نظر کنیم. او در عین حال هر سه مقام هست و لیکن در یک زمان فقط یکی از این سه مقام است. و گاها ورای هر مقام خود را نشان میدهد یعنی خود را با خدا برابر میداند.( یوحنا ۱۰: ۳۰ )

ما بطور جامع در این نوشته در خصوص مقام پادشاه بودن عیسای مسیح سخن میگوییم پس در این بخش من فقط در خصوص دو مقام دیگر صحبت میکنم. یعنی عیسای مسیح بعنوان یک نبی و عیسای مسیح بعنوان یک کاهن.

 عیسای مسیح بعنوان یک پیامبر یا یک نبی

در تاریخ اسراییل سه گروه برگزیده شده از میان قوم خدا، اراده یهوه خدای زنده را در میان قوم اسراییل بر روی زمین اجرا میکردند. گروه اول انبیاء اسراییل بودند. فرستاده شده از جانب خدا تا پیام خدا را به قوم بدهند و خواسته و نیاز قوم را نزد خدا بالا ببرند. پیامبر یعنی پیام آور. یعنی کسی که از خدا پیام میاورد. و انبیاء اسراییل چنین کردند. نمونه های بارز آن موسی بود. کسی که اولین قانون را برای قوم آورد. چهره به چهره با یهوه گفتگو نمود و یهوه با او سخن گفت و او آن را ثبت کرد. او با قوم از شخصیت و مقام خداوند سخن گفت و سخنان خداوند خدا را برای قوم بیان نمود. او آنها را به راه نیکی و اطاعت و تقدیس کردن خدای زنده و قدوس اسراییل هدایت فرمود و با آنها از خشم و غضب خداوند در صورت نااطاعتی گفتگو کرد.

انبیاء اسراییل از رحمت و خشم خدا بطور یکسان موعظه کردند و قوم را به سمت اطاعت و مقدس زیستن تشویق کردند. به همان اندازه از بخشش و وفاداری خداوند یهوه سخن گفتند که از تنبیه و غضب او بر ضد فساد و شرارت قوم. آنها نه تنها قوم را تعلیم دادند بلکه با اعمال شگفت انگیز و معجزات عظیم و پیشگویی های خود درستی نبوت خود را اثبات نمودند تا بدینگونه تاییدی باشد بین رابطه آنها با خداوند خدا تا مردم بواسطه این تعالیم و این اعمال شگفت انگیز آنها از گناهان خود توبه کرده و فرمان خدا را مطیع باشند و در پاکی و تقدس زندگی کنند.

موسی، بنده خدا، نمونه بارز یک نبی برگزیده خدا میباشد. او تعلیم داد، رهبری کرد، تشویق و تنبیه کرد و با انجام اعمال شگفت انگیز قوم را به اطاعت از فرامین خداوند تشویق و ترغیب نمود. مانند موسی ما در میان دیگر انبیاء اسراییل مانند یوشع-سموییل-ناتان-داود-ایلیاء-الیشع-هوشع-اشعیاء-یونس-ناحوم-دانیال-و افراد دیگر را میبینیم.

و ما میخوانم که عیسای مسیح آن پیشگویی موسی بنده خدا بود که روزی از جانب خدا فرمود که خداوند روزی از میان قوم اسراییل نبی ایی را برای قوم میفرستد که قوم اسراییل باید به او گوش بدهند. « یهوه خدایت نبی ایی را از میان تو از برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید.»(تثنیه ۱۸: ۱۴-۲۲ ) انجام این فرمان را تقریبا ۱۵۰۰ سال بعد در روایت متی میخوانیم. در روایت متی میخوانیم پس از اینکه رسولان مسیح قامت جلال یافته او را بر بالای کوه با موسی و الیاس مشاهده کردند صدایی از آسمان شنیدند که به آنها فرمان داد: «این است پسر حبیب من که از وی خشنودم او را بشنوید.» ( متی ۱۷ : ۱- ۵ )در حقیقت با این صدا خداوند تایید میکند که هر آنچه عیسای مسیح آن نبی وعده داده شده است و با شنیدن عیسای مسیح آنها به او گوش میدهند. در ضمن نه تنها در حرف و سخنان خود بلکه عیسای مسیح با اعمال شگفت انگیز خود مقام خود بعنوان یک نبی را ثابت نمود: «کارهایی که من میکنم بر من شهادت میدهند که پدر مرا فرستاده است.» ( یوحنا ۵ : ۳۵ )

در انجیل یوحنا میخوانیم که خود عیسای مسیح در خصوص نبوت خود و پیشگویی موسی در باره او سخن میگوید که موسی در حقیقت در باره او نوشته است. ( یوحنا ۵ : ۴۴- ۴۶ ) و مردم چون معجزه سیر کردن پنچهزار نفر را دیدند گفتند: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند گفتند که این البته همان نبی ایی است که باید در جهان بیاید.» ( یوحنا ۶ : ۱۴ )

فرق عیسای مسیح با دیگر انبیاء اسراییل در چه بود؟

در این بود که خدا با انبیاء برگزیده خود توسط روح مقدس خود سخن گفت و آنها پیام آورنده از جانب خدا بودند : «و این را نخست بدانید که هیچ نبوت کتاب از تفسیر خود نبی نیست زیرا که نبوت به اراده انسان هرگز آورده نشد بلکه مردمان به روح القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند.» ( دوم پطرس ۱ : ۲۰- ۲۱ ) اما عیسای مسیح کسی بود که خدا در او از او و بواسطه او بطور مستقیم با قوم اسراییل و با دنیا سخن گفت. نویسنده عبرانیان میگوید: «خدا که در زمان سلف به اقسام متعدد و طریقهای مختلف بوساطت انبیاء به پدران ما تکلم نمود در این ایام آخر به ما بوساطت پسر خود متکلم شد که او را وارث جمیع موجودات قرار داد و بوسیله او عالمها را آفرید.» ( عبرانیان ۱ : ۱- ۲ )

کاهن

برای اولین بار ما نام ملکصدیق را بعنوان کاهن خدای تعالی در شهر سالیم( اورشلیم فعلی) داریم( پیدایش ۱۴ : ۱۸- ۲۰ ) نویسنده عبرانیان تقریبا ۱۵۰۰ سال بعد این مقام را به عیسای مسیح ربط میدهد و او را کاهن خدای تعالی لقب میدهد. و میگوید که « خداوند قسم خورد و تغییر اراده نخواهد داد که تو کاهن ابدی هستی بر رتبه ملکصدیق.» ( عبرانیان ۷ : ۲۱ )

سپس هارون برادر موسی مقام کهانت را از جانب خدا دریافت کرد و فرزندان او این مقام را دنبال کردند. در واقع کاهن قوم اسراییل شخصی برگزیده ایی بود از نسل کاهنان، از نسل هارون اما چون خود هارون، هر کاهن میبایست در تقدس و پاکی و پرهیزکاری در تمام عمر خود بسر میبرد، فرمان و شریعت خدا را دنبال میکرد تا واسطه ایی مقبول باشد بین قوم و خدا. ( هارون و پسرانش قبل از اینکه آغاز به خدمت شوند برای گناهان خود توسط موسی تعمید گرفتند. لاویان ۸ : ۶ . عیسای مسیح نیز توسط یحیای تعمید دهنده تعمید گرفت اما نه برای گناهان خود بلکه تا شریعت خدا را به کمال رسانیده و برای گناهان دنیا که بر او ریخته شده بود.)

همچنین کاهن قوم را در اطاعت و زیستن در تقدس تشویق میکرد و بقولنا پدر روحانی قوم بود که برای گناهان قوم نزد خدا وارد شده برای آنها شفاعت مینمود. و او برای آمرزش گناهان و پاک کردن زمینی که در آن میزیستند ابتدا برای گناهان خویش و اعضاء خانواده خویش سپس برای تمام قوم با گذراندن قربانی حیوانات نزد یهوه شفاعت میطلبید تا بدینوسیله خشم خدا را بر روی زمین و قوم بردارد.

فرق عیسای مسیح با کاهنان قبلی در چه بود؟

اول اینکه، برخلاف کاهنان اسراییل، عیسای مسیح هرگز گناه نکرد و هرگز برای گناهان خود قربانی نگذارنید. ( لاویان ۹: ۷ و ۱۶: ۶ و عبرانیان ۵: ۳ و ۷ : ۲۷ ) دوم اینکه، بعنوان آن کاهن برگزیده خدا آنگاه که زمان به گذاردن قربانی برای گناهان رسید نه تنها برای قوم اسراییل بلکه برای گناهان دنیا( روز کفاره. لاویان ۱۶ و صلیب جلجتا. یوحنا ۱۹: ۳۰) نه با خون گاوها و بزها بلکه یکبار برای همیشه با خون خود برای گناهان دنیا کفاره شد.( عبرانیان ۷ :۲۲- ۲۷ و  ۹ : ۱۱- ۱۲ ) سوم اینکه، به دلیل این اطاعت او از خواسته پدر، او تا به ابد بعنوان آن کاهن زنده ابدی نزد خدای پدر برای گناهان اعتراف شده ما شفاعت مینماید. ( عبرانیان ۴ : ۱۵- ۱۶ و ۵ :۵- ۶ و اول یوحنا ۲: ۱-۲)

خلاصه این بخش

پس عیسای مسیح نه تنها آن پادشاه وعده از نسل داود بود که خواهد آمد و سلطنت او را هیچ زوالی نخواهد بود و تا به ابد بر تمام هستی سلطنت خواهد نمود و آن پادشاهی آسمانی پدر را بر تمام هستی بار دیگر نوین خواهد ساخت. بلکه او ثابت نمود که نبی وعده داده شده موسی بنده خدا نیز بود که خدا بواسطه او بطور مستقیم با دنیا سخن گفت و نه تنها نبی بلکه او آن کاهن اعظم و برگزیده خدا بود که یکبار برای همیشه برای گناهان دنیا قربانی شد تا آن کاهن ازلی در دست راست خداوند باشد برای شفاعت و حفاظت ایمانداران در راه تقدس و پاکی.

چون ما این سه مقام را در کنار هم گذاشته و آن را در هم ادغام کرده و توامان با هم در شخص عیسای مسیح میبینیم آن وقت درک خواهیم کرد که چرا خود عیسای مسیح درست قبل از صعود خود به اسمان رو به شاگردان خود فرمود: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است.» ( متی ۲۸ : ۱۸ ) بیشک او به قدرت یک نبی، قدرت یک کاهن و قدرت یک پادشاه اشاره کرده بود.

پس نتیجه گیری میکنیم که بیهوده نبود وقتی شاگرد او پطرس رسول او را « رییس حیات » نامید.( اعمال رسولان ۳ : ۱۵ ) این عبارت در زبان بونانی « آرکیگوس» آمده است و در معنا و مفهوم این لقب: یک رهبر-راهنما-قهرمان-آغاز کننده-احیاء کننده-اعلام کننده-رهبر-شاهزاده و پادشاه نهفته است. همه اینها توامان در شخصیت عیسای مسیح بود! جلال و عظمت بر نام مقدس و پرشکوه خداوند ما عیسای مسیح باد!

۳- در تعالیم عیسای مسیح

انجیل متی

متی و مرقس آغاز خدمت زمینی عیسای مسیح در بین مردم اسراییل را با این تعلیم او آغاز کرده اند که « توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است.» ( متی ۴ : ۱۷ ) « وقت تمام شد و ملکوت خدا نزدیک است پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.» ( مرقس ۱ : ۱۵ ) در نوشته متی پس از این جمله تا آخر نوشته او در خصوص چگونه بودن این ملکوت آسمانی، چگونه زیستن در آن، چگونه ورود به آن، چگونه آمدن آن میخوانیم.

در انجیل متی بیش از ۵۰ بار عبارت : « پادشاهی» در تعالیم عیسای مسیح دیده میشود از این ۵۰ بار ما بیش از ۳۲ بار عبارت پادشاهی آسمانی و ۴ بار عبارت پادشاهی خدا را را میخوانیم. البته پادشاهی آسمانی یا پادشاهی خدا یکسان است اما چون متی به مخاطبین یهودی خود مینوشت و چون آنها از بکار بردن نام خدا پرهیز میکردند به این نیت متی مبادا با بکار بردن غلط یا با تلفظ غلط به مقام او توهین شود عمدتا از پادشاهی آسمانی استفاده میکند.

پادشاهی آسمانی در موعظه سرکوه

به مدت دو هزار سال است که سخنان عیسای مسیح در انجیل متی که معروف به موعظه سر کوه میباشد بعنوان اساسنامه زندگی یک ایماندار مسیحی در پادشاهی آسمانی معروف بوده و مورد بررسی و تفحص قرار گرفته است.

من باور بر این دارم که دوازده آیه اولیه در باب چهارم انجیل متی زیربنا و پایه و اساس یک ایماندار مسیحی برای ساکنین در پادشاهی آسمانی میباشد:

خوشابحال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است، خوشابحال ماتمیان، زیرا ایشان تسلّی خواهند یافت، خوشابحال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد. خوشابحال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان سیر خواهند شد. خوشابحال رحم‌کنندگان، زیرا بر ایشان رحم کرده خواهد شد. خوشابحال پاکدلان، زیرا ایشان خدا را خواهند دید. خوشابحال صلح‌کنندگان، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد. خوشابحال زحمتکشان برای عدالت، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند، و بخاطر من هر سخن بدی بر شما کاذبانه گویند. خوش باشید و شادی عظیم نمایید، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است زیرا که به همینطور بر انبیای قبل از شما جفا می‌رسانیدند
با درک و تعمق کردن به هر کدام از این « خوشابحال »ان سخنان عیسای مسیح و اجرا و زیستن بر اساس آن ما یک زیستن نمونه روحانی و مقدس را در حضور خدای قدوس و عادل خواهیم داشت طوری که او همواره بواسطه این نحوه زیستن ما جلال خواهد یافت.

سپس از متی ۵: ۱۷ تا ۷ : ۲۷  در خصوص نحوه فکر کردن، عمل کردن و زیستن را به شاگردان و مردم تعلیم میدهد یعنی نمای فکر به پادشاهی آسمانی: « لیکن اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید که این همه برای شما مزید خواهد شد.» ( متی ۶ : ۳۲- ۳۳ ) عمل کردن در این پادشاهی: « هر که سخنان مرا بشنود و آنها را بجا آورد او را به مردی دانا تشبیه میکنم که خانه خود را بر سنگ بنا کرد.» ( متی۷ : ۲۴ و  ۵ : ۱۹ )  که در مجموع نحوه زیستن در این پادشاهی اسمانی را شکل میدهند: « ای پدر ما که در آسمانی نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید. اراده تو چنانکه در آسمان است بر زمین نیز کرده شود.»( متی ۶: ۹- ۱۰ )

در پایان این موعظه اوست که مردم پی به قدرت و اقتدار او میبرند. اینکه او یک فقط یک معلم معمولی کلام خدا یا یک رهبر مذهبی یهود نبود بلکه: «چون عیسی این سخنان را ختم کرد آن گروه از تعلیم او در حیرت افتادند. زیرا که ایشان را چون صاحب قدرت تعلیم میداد و نه مثل کاتبین.» ( متی ۷ : ۲۸- ۲۹ ) این عبارت صاحب قدرت به زبان اصلی یونانی عبارت و اصطلاحی بود که در آن زمان متعلق به قیصر روم بود. مختصر امپراطوران و پادشاهان رومی. و مردم این اقتدار و قدرت را در آن روز در او مشاهده کردند.

در تمام تعلیم عیسای مسیح در روایت متی در خصوص پادشاهی آسمانی او قصد بر این دارد تا:

۱-نه تنها نگاه پیروان خود را بر روی زمین در میان روابط خود با خدا و با دیگران متمرکز سازند که در راس آن این فرمان بود که: «خداوند خدای خود را به همه دل و تمامی نفس و تمامی فکر محبت نما. اینست حکم اول و اعظم. و دوم مثل آنست یعنی همسایه خود را مثل خود محبت نما.» ( متی ۲۲: ۳۷- ۳۸ ) که در انجام آن تمام شریعت موسی به انجام میرسید؛

۲-بلکه همچنین تمرکز خود را به انتظار مقدس آمدن آن پادشاه و پادشاهی او معطوف دارند که هر آن ممکن بود مانند یک دزد که بیخبر و ناگهانی میاید، در تمام جلال و عظمت خود از راه برسد: «پس بیدار باشید زیرا که آن روز و ساعت را نمیدانید…چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملاییکه مقدس خویش آید آنگاه بر کرسی جلال خواهد نشست…آنگاه پادشاه به اصحاب طرف راست گوید بیایید ای برکت یافتگان از پدر من و ملکوتی را که از ابتدای عالم برای شما آماده شده است به میراث گیرید.» ( متی ۲۵: ۱۳ – ۲۵: ۳۱و ۳۴ )

انجیل مرقس

در روایت مرقس پس از اینکه او مقام و شخصیت عیسای مسیح را در همان اولین جمله خود به خوانندگان خود معرفی مینماید؛ او، مرقس، به گونه ایی منسجم، متوازن و در یک نظم متین و در عین حال سریع و یکی پس از دیگری وقایع زندگی عیسای مسیح را در این سه سال شرح میدهد.

پادشاه بودن عیسای مسیح و اقتدار او در نوشته مرقس در یک عمل شگفت انگیز او در سرزمین جدریان خود را بروز میدهد. ( مرقس ۵ : ۱- ۱۹ ) در این واقعه مردی که دارای ارواح پلید بود و همه مردم آن شهر را مورد وحشت و ترس از خود کرده بود( تصور کنید آنگونه ایی که مرقس در بیان این حادثه نیم نگاهی به امپراطوری یونان یا روم انداخته و آنچه پادشاهان آنها و ارتش آنها با سرزمینهای اشغال شده خود کرده بودند.) ارواح پلید در این شخص بلافاصله مقام و خداوندی عیسای مسیح را تصدیق میکنند. سپس قدرت او را، آنگاه که آنها که خود را لژیون میخواندند( هر لژیون در ارتش روم برابر بود با ۳ تا ۶ هزار سرباز جنگی و فرماندهان آنها) به آنها فرمان دهد. و عیسی چنین کرده و به آنها فرمان میدهد، به چنین لشکر عظیم ارواح پلید، که به دریا انداخته شوند. و مرقس همین مرد دیو زده را در آخر شفا یافته، مطیع شده و پیرو عیسای مسیح قید میکند که میخواهد همراه مسیح و شاگردان او شود.

برای مرقس این نکته بینهایت حایز اهمیت مینماید که خواننده او نه تنها با الوهیت عیسای مسیح آشنا گردد بلکه به اقتدار و قدرت عظیم او در فروتن ساختن خود. درست قبل از ورود به اورشلیم است که یعقوب و یوحنا دو تا از شاگردان او، از او میخواهند چون او به جلال و پادشاهی خود وارد گشت آنها را در دست راست و چپ خود مقام بدهد. لیکن او رو به آنها و شاگردان دیگر کرده و میفرماید که این رسم بزرگ شدن و مقام یافتن از آن ملل بت پرست و آنانی که خدای حقیقی را نمیشناسند میباشد. لیکن آنها باید اینگونه عمل کنند که : « هر که خواهد در میان شما بزرگ شود خادم شما باشد. و هر که خواهد مقدم بر شما شود غلام همه باشد. زیرا که پسر انسان نیز نیامده تا مخدوم شود بلکه تا خدمت کند و تا جان خود را فدای بسیاری کند.» ( مرقس ۱۰ : ۳۶- ۴۵ )

انجیل لوقا

هدف لوقا در دو نوشته خود به خواننده خود، تیوفلس، این بود که به او با اسناد و شواهد تاریخی ثابت کند که عیسای مسیح نه تنها پادشاه وعده داده شده خدا به قوم اسراییل است بلکه او پادشاه تمام دنیاست! هر ملت و هر رنگ و هر مقام و هر جنس و هر نژادی از جمله خود تیوفلس! در این انجیل است که عیسای مسیح خود بازگو میکند که آمده است تا به پادشاهی خدا در همه شهرها موعظه نماید و شاگردان خود را نیز به همین ماموریت به تمام شهرها اطراف میفرستد.

پس از انجیل متی، در انجیل لوقا و نامه اعمال رسولان ما بیش از ۵۷ بار عبارت پادشاهی را در آن مشاهده میکنیم.  از این ۵۷ بار ۴۰ بار کلمه پادشاهی خدا را میخوانیم و از این ۴۰ بار ۷ بار عبارت پادشاهی آسمانی در نامه اعمال رسولان قید شده است. این به ما از اهمیت این موضوع در نوشته لوقا تاکید میکند.

این فقط در انجیل لوقا است که میخوانیم در همان ابتدای خدمت عیسای مسیح بر روی زمین پس از اولین موعظه خود در شهر ناصره و حتی پس از رد کردن او و قصد اینکه او را ازقله کوهی پایین بیاندازند او به شاگردن خود روی کرده و میفرماید: «مرا لازمست که به شهرهای دیگر نیز به پادشاهی خدا بشارت دهم زیرا که برای همین کار فرستاده شده ام.» ( لوقا ۴ : ۴۳ ) و او دقیقا همین را در طول خدمت خود انجام داد. لوقا کمی جلوتر مینویسد: «  و بعد از این واقع شد که او در هر شهری و دهی گشته موعظه مینمود و به پادشاهی خدا بشارت میداد و آن دوازده با وی میبودند.» ( لوقا ۸ : ۱ ) و او شاگردان خود را به همین ماموریت میفرستد تا آنها نیز مانند او به پادشاهی خدا بشارت بدهند.( لوقا ۹ : ۲ )

برای لوقا مهم بود تا بر این تاکید نماید که عیسای مسیح با قدرت و اقتدار تعلیم میداد. این همان وپژگی خاص قیصر روم بود! این او بود که با قدرت تعلیم میداد و مردم در حیرت از سخنان او بودند. و عیسای مسیح همین کیفیت را در تعلیم دادن خود داشت. « و از تعلیم او در حیرت افتادند زیرا که کلام او با قدرت میبود.»( لوقا ۴ : ۳۲ و ۳۶ )

لوقا به خواننده خود، «جناب تیوفلس»، میگوید که عیسای مسیح تعالیم خود را در خصوص پادشاهی خدا به اشخاص خاص با مقام خاص و فقط اسراییلی ها محدود نمی کند. بر عکس، لوقا، به طور مخصوص در قلم او میخوانیم که عیسای مسیح در راستای موعظه کردن و بشارت دادن در باره پادشاهی خدا با افراد طرد شده و مورد توهین و خوار و کم ارزش جامعه آن روز بطور مستقیم رابطه نزدیک دارد. با افراد گناهکار، با باجگیران، با سامریان، با بچه ها، با زنان و بیوه زنان و فقرا. همه این گروه های طبقاتی در جامعه آن روز بی ارزش خوانده میشدند و به هیچ عنوان مورد توجه رهبران دینی یا ثروتمندان رومی یا اسراییلی نبودند.

نهایتا لوقا به خواننده خود میگوید که عیسای مسیح با عزمی راسخ برای احیا و تاسیس پادشاهی خود به سمت اورشلیم میرود( تا مصلوب شود)( لوقا ۹: ۵۱ تا ۱۹: ۲۷ ). و وقتی به نامه اعمال رسولان میرسیم که پس از رستاخیز و صعود عیسای مسیح به آسمان و نزول و دریافت روح القدس است؛ لوقا به خواننده خود از گسترش این پادشاهی خدا توسط پیروان مسیح در تمام دنیای آن روز تا دورترین اقصاء جهان سخن میگوید. ( اعمال ۱: ۷- ۸ )

ورود عیسای مسیح به اورشلیم

متی و مرقس ورود عیسای مسیح به اورشلیم در هفته آخر را ورود پسر داود و پادشاهی داود خطاب میکنند. یوحنا میگوید مردم او را پادشاه اسراییل خطاب میکردند. این فقط لوقا است که ورود عیسای مسیح به اورشلیم را ورود یک پادشاه میخواند. نه به داود ربط میدهد و نه به اسراییل.لوقا به خواننده خود میگوید که عیسای مسیح سوار بر کره الاغی به شهر اورشلیم وارد میشود. شاگردان و مردم در این زمان با شادی عظیم خدا را حمد میگفتند و آنها چنین میگفتند: « مبارکباد آن پادشاهی که میاید بنام خداوند سلامتی در آسمان و جلال در ملکوت بالا.» ( لوقا ۱۹ : ۳۷- ۳۸ ) این همان ستایشی بود که فرشتگان در زمان تولد عیسای مسیح کردند: «خدا را در ملکوت بالا جلال و بر زمین سلامتی و در میان مردم رضامندی باد.» ( لوقا ۲ : ۱۴ )

انجیل یوحنا

ما فقط دو بار با عبارت پادشاهی خدا در نوشته روبرو میشویم اما ۱۷ بار با عبارت پادشاه. و تمام این ۱۷ بار بطور مستقیم با عیسای مسیح در ارتباط است. یا او بعنوان پادشاه نامیده شده یا او خود مدعی شده است که پادشاه است. این انجیل یوحنا است که به خواننده خود میگوید عیسای مسیح آن پادشاه ازلی بود که از آسمان آمده و به آسمان بازخواهد گشت و روزی پادشاهی آسمانی خود را بر تمام هستی تثبیت میکند. و ما تایید این را در نحوه تعلیم عیسای مسیح و آنچه بطور مستقیم در خصوص خود فرمود مشاهده میکنیم. و در برابر تعالیم او و کارهای شگفت انگیز او طوری که در تاثیر آن این مردم هستند که در خصوص مقام او اعتراف میکنند:

۱-وقتی بر نتانییل مکشوف کرد که او در چه زمانی در کجا بوده است، نتانییل او را آن پادشاه اسراییل خطاب میکند. ( یوحنا ۱ : ۴۹ )

۲-پس از اینکه مردم سامره از دهان عیسای مسیح تعالیمش را شنیدند او را آن نجات دهنده عالم لقب میدهند.( یوحنا ۴ : ۴۲ )

۳-چون سبت را شکسته و مفلوجی را شفا داده بود قصد قتل او را کردند زیرا خود را با خدا برابر میساخت.( یوحنا ۵ : ۱۷ )

۴-پس از خوراک دادن پنجهزار نفر او را آن نبی ایی لقب دادند که موسی در تثنیه ۱۸ : ۱۵ به قوم اسراییل وعده داده بود. و در همین واقعه قصد میکنند تا او را برده و پادشاه اسراییل سازند که از میان آنان عبور میکند و دور میشود. ( یوحنا ۶ : ۱۴- ۱۵ )

موارد در این خصوص فراوان است اما برای این بخش قصد من این است تا به شما نشان بدهم که چگونه یوحنا پادشاه بودن عیسای مسیح را در تعلیم خود در اعمال خود و عکس العمل مردم در خصوص به هم گره زده و ربط میدهد. در حقیقت عیسای مسیح مدعی میشود و آن را تایید میکند و مردم آن را تایید میکنند. و چگونه یوحنا پادشاهی خدا و آنچه در آینده خواهد آمد را به طور مستقیم و علنی به شخص عیسای مسیح ربط میدهد. یوحنا به خواننده خود به زبانی دیگر میگوید: عیسای مسیح آن پادشاه وعده اسراییل است. او آن پادشاه بیزوال و ازلی با پادشاهی و سلطنتی اینچنین است: زیرا او خداست.

برای یوحنا این اهمیت بیحد داشت تا خوانندگان او این را نه فقط در حرف بلکه در تعالیم عیسای مسیح در ادعای عظیم و شگفت انگیز در باره خود، و در «نشانه ها »و علایم شگفت انگیزی که انجام داد درک کنند که عیسای مسیح حقیقتا نه تنها آن پادشاه وعده اسراییل بود بلکه او خدا در جسم بود. به همین دلیل پادشاهی خدا در باره اوست. در شخصیت عیسای مسیح خلاصه میگردد.

۴-در کارهای شگفت انگیز عیسای مسیح

شاید اغراق نباشد این را تذکر داد که بر طبق آنچه در نوشتجات عهد جدید قید شده است حتی خود شاگردان دلیل و انگیزه اصلی شفای بیماری ها و اخراج دیوها و اعمال شگفت انگیز را درک نکردند. از آنها ایراد نگیریم! همین امروز چه بسا بسیاری از فرقه های مسیحی و آنانی که از قدرت شفا و اعجاز و شگفتی های فیزیکی و عینی در جهت تاییدی بر ایمان والای خود میدانند نیز دلیل واقعی و پیام خداوند را در پس تمامی این اعجاز نمیدانند. چرا این را مدعی میشوم؟ تا حالا از خودتان این را پرسیده اید که تصور کنید شما چنان قدرتی خداوند به شما داده است که مرده ایی را زنده کنید و بیماری که تمام پزشکان گفته اند عمری ندارد را هشتاد سال عمر بدهید! بعد چه؟ آن شخص روزی خواهد مرد! مگر نمیدانیم که همه آنهایی را که خداوند ما عیسای مسیح از مرگ زنده کرد از جمله ایلعازر، روزی مردند؟ پس موضوع چیست؟ پاسخ در واقعه ایست که پیش رو میاید.

در انجیل متی و لوقا ما با واقعه ایی روبرو میشویم که عیسای مسیح مرد دیوانه ایی را که کور و گنگ بود را شفا میدهد.( متی ۱۲ : ۲۲- ۲۸ و لوقا ۱۱: ۱۴- ۲۰ ) اما فریسیان و مردم چنین باور کردند که چون مسیح خود صاحب دیو است توسط رییس دیوها، بعلزبول، دیوها را بیرون میکند. عیسای مسیح از خود و کار خود دفاع کرده و در آخر جمله ایی میگوید که کلید اصلی این بخش است. او میفرماید: «لیکن هر گاه من به روح خدا دیوها را اخراج میکنم هر آینه پادشاهی خدا بر شما رسیده است.»( متی ۱۲: ۲۸ ) در لوقا میخوانیم: «هر گاه من به انگشت خدا دیوها را بیرون میکنم هر آینه پادشاهی خدا ناگهان بر شما آمده است.» ( لوقا ۱۱: ۲۰ ) منظور مسیح چه بود؟ شفای مرد دیوانه کور و گنگ به آمدن پادشاهی خدا چه ربطی داشت؟

در انجیل به قلم متی میخوانیم در همان آغاز خدمت خود، درست پس از تعمید گرفتن از یحیای تعمید دهنده: « و عیسی در تمام جلیل میگشت و در کنایس ایشان تعلیم داده به بشارت پادشاهی آسمان موعظه همی نمود و هر مرض و هر درد قوم را شفا میداد.» ( متی ۴ : ۲۳ ) پس از این ما موعظه طولانی عیسای مسیح که معروف به موعظه سر کوه است را در نوشته متی میخوانیم. همانطور که گفتیم با این موعظه در واقع عیسای مسیح اساسنامه زیستن و تفکر کردن و عمل کردن در پادشاهی خدا را برای ساکنین پادشاهی خدا ترسیم میکند.  اما جالب اینجاست چون این موعظه در باب ۷ به پایان میرسد بلافاصله پس از این موعظه میخوانیم که عیسای مسیح از کوه بزیر آمده مرد جذامی را لمس کرده  شفا میدهد( متی ۸ : ۱- ۲ ) خادم یک افسر رومی را شفا میدهد. تب مادر زن پطرس را قطع میکند. و نهایتا « اما چون شام شد بسیاری از دیوانگان را به نزد او آوردند و محض سخنی ارواح پلید را بیرون کرد و همه مریضان را شفا بخشید.» ( متی ۸ : ۱۷ ) اگر بخواهیم این مطلب را کمی عمیق تر برویم میتوانیم به فرمان عیسای مسیح وقتی شاگردان خود را برای بشارت پادشاهی خدا میفرستاد دقت کنیم. در انجیل متی ۱۰ :۷- ۸ میخوانیم: «و چون میروید موعظه کرده گویید که پادشاهی آسمان نزدیک است.» سپس عیسای خداوند ادامه میدهد: «بیماران را شفا دهید ابرصانرا طاهر سازید مردگان را زنده کنید دیوها را بیرون نمایید.» در انجیل لوقا ۹ : ۱- ۲  میخوانیم: «پس دوازده شاگرد خود را طلبیده به ایشان قوت و قدرت بر جمیع دیوها و شفا دادن امراض عطا فرمود. و ایشان را فرستاد تا به پادشاهی خدا موعظه کنند» بلافاصله میخوانیم: « و مریضان را صحت بخشند.» آیا شما میتوانید رابطه مستقیم و غیرقابل اغماض و انکار بین پادشاهی خدا و شفا و سلامتی و احیاء و بازسازی و ارامش و صلح را ببینید؟

رستگاری

نمای چهارم داستان بزرگ کتابمقدس پس از پیدایشسقوطرهایی، رستگاری است. همانطور که گفتیم این همان داستان پادشاهی خداست. داستان نجات. داستان کتابمقدس. و اکنون به بخش چهارم رسیده ایم باید کمی دقت نماییم تا راز مهم الهی را در یابیم. زیرا این بخش آن بخشی است که بسیاری از فرقه های مسیحی و غیرمسیحی و به طور عموم دنیا با ان مشکل دارد. زیرا من و شما آن روز را نمی بینیم اما منتظر آن هستیم. و در این انتظار زندگی میکنیم. لیکن با ایمان منتظر آن هستیم تا بیاید. یعنی روز پادشاهی خداوند با تمام جلال و عظمت او بر تمام هستی. بهترین بخشی که میتوان برای درک بهتر این قسمت سخن گفت در انجیل لوقا برای ما ثبت شده است.

لوقا ۴ : ۱۴- ۲۱

عیسای مسیح بلافاصله پس از تعمید گرفتن از یحیای تعمید دهنده به شهر خود، ناصره، آمده وارد کنیسه میشود تا تعلیم بدهد. لوقا به خواننده خود میگوید که او وارد کنیسه شده به او لوحه اشعیاء نبی را میدهند. سپس لوقا میگوید( خوب دقت کنید): «و چون کتاب را گشود موضعی را یافت که مکتوب است.»( لوقا ۴ : ۱۷ ) عبارت یافت به زبان یونانی « یوریسکو» بوده یعنی پیدا کردن، به آن رسیدن. تمام نوشتجات عهد قدیم به صورت لوحه بوده اند. و لوحه اشعیاء نبی طولانی ترین لوحه در تمام نوشتجات عهد عتیق است. بخشی را که عیسای مسیح در این لوحه «یافت» تقریبا در اخر این لوحه قرار دارد. ( اشعیاء ۶۱ : ۱- ۲ )

پس عیسای مسیح از آن میخواند: « روح خداوند بر من است زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را ازاد سازم و از سال پسندیده خداوند موعظه کنم.» (  لوقا ۴ : ۱۸- ۱۹ )

سپس لوقا از آنچه پس از خواندن این بخش توسط عیسای مسیح روی داد سخن میگوید. لوقا میگوید پس از اینکه مسیح این بخش را خواند لوحه را بست به مسئول کنیسه داد و در حالی که همه نگاهها و توجه مردم به او بود و منتظر بودند تا برای آنان پیام خداوند را بیاورد. عیسای مسیح رو به آنان کرد و فرمود: «امروز این نوشته در گوشهای شما تمام شد.»( ایه ۲۱ ) عبارت « تمام شد» به زبان یونانی «پلیرو» آمده است یعنی کامل شدن، پر شدن. همین عبارت البته با زمان فعلی متفاوت در متی ۵ : ۱۷ قید شده است. که عیسای مسیح فرمود: «گمان مبرید که آمده ام تا تورات و صحف انبیاء را باطل سازم نیامده ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم.» با این ادعا در هر دو مورد عیسای مسیح خود را باعث و بانی این تمام شدن خطاب کرده است. سبب انجام این پیشگویی. او ادعا میکند که این پیشگویی پیش چشمان شما انجام شده است. اما چگونه؟ پاسخ این سوال به عبارت موعظه کردن از « سال پسندیده خداوند» نهفته است. و  سوال این میشود که این سال چه سالی بود؟ سال یوبیل ( لاویان ۲۵ ) سال ازاد ساختن تمام بدهکاران و هر کسی قرض یا وامی از کسی طلبکار بود آن را میبخشید. موسی میگوید: « سال پنجاهم را تقدیس نمایید و در زمین برای جمیع ساکنانش آزادی را اعلان کنید.» ( ۲۵ : ۱۰ )

و اما موعظه این « سال پسندیده خداوند » چه ربطی به بشارت به فقیران، شفای شکسته دلان، رستگاری اسیران، بینایی کوران و ازادی کوبیدگان داشت؟ سوالی که باید ما از خودمان بپرسیم این است که این جماعت این شکسته دلان، اسیران، کوران و کوبیدگان از کجا آمدند و چگونه اینگونه شدند؟ و بیماران و مفلوجان و جذامیان و دردمندان جسمانی چگونه اینگونه شده بودند؟ و مرگ چه؟ و سوالی دیگری که باید از خودمان بپرسیم این است که تمام این تصویر در کجای شالوم خداوند قرار میگیرد؟ در صلح و سلامتی کامل و بی عیب خدا؟ خلقت خدای قدوس و پاک و بی عیب و مهربان و پر از فیض؟

اگر به یاد داشته باشید ما به بخش زیادی از این سوالات در قسمت سقوط که بالاتر از آن نوشتیم پاسخ دادیم. تمام این آدم ها و این دردمندان از هر نژاد و هر قوم و هر ملیت با هر رنگ پوست و هر زبانی؛ این گروه( که من و شما هم شامل آنها خواهیم بود) آن ثمرات و نتایج شرارت بار و اسفبار گناه هستند. لطفا خوب دقت کنید: این گروه و این مردم در پیدایش فصل ۱ و ۲ نبودند. پس از پیدایش فصل ۳ ، پس از نااطاعتی آدم اول از فرمان خدا تولید شده، تکثیر شده و تمام زمین را آلوده کردند. ( که من و شما هم شامل آنها بودیم و هستیم!)

آنچه اشعیاء نبی با هدایت روح القدس خدا از آمدن سال پسندیده خداوند سخن گفته بود در واقع از طرح الهی خدا در راستای پادشاهی مطلق او بر تمام هستی سخن گفته است. یعنی نه در تنها در سالی که امروز ما در آن هستیم و با ایمان به عیسای مسیح به سراغ دردمندان و بیماران و رنجوران و اسیران رفته و آنها در صلح و آرامش و شفای خداوند موعظه کرده و همراهی میکنیم بلکه از سالی که خواهد آمد. آن آینده ایی که منتظر آن هستیم تا از راه برسد. یعنی از سالی که دیگر این دردمندان و این نیازمندان و این اسیران و کوبیدگان و کوران هرگز نخواهند بود. یعنی آنچه امروز در این دنیایی که در اسارت مرگ و گناه ثمرات موحش خود را بار میاورد خواسته خدای قدوس و پر از فیض نیست. این بر خلاف ذات بیعیب خدایست که همه چیز را در شالوم خود آفرید، در صلح کامل و تمام عیار خود. و حقیقت این است که فقط اشعیاء نبی نبود که این را در طرح الهی خدا دیده بود بلکه برگزیدگان خدا تمام این نقصان و این کمبود و این درد و این پریشانی این مرگ و این اسارت را بر ضد ذات خدا دیده بودند و امید و آرزوی انها به روزی بود که همه این نقصان توسط خود خدا برای همیشه از بین خواهد رفت:

مزمور نویس سرایید: «زیرا که جان مرا از موت خلاصی دادی و چشمانم را از اشک و پایهایم را از لغزیدن.»( مزمور ۱۱۶: ۸ ) واقعا؟ ایا واقعا خداوند جان مزمور نویس را از موت خلاصی داد و اشک چشمانش را خلاصی داد و پاهایش را از لغزانیدن؟ زیرا بالاتر همین مزمورنویس از تضرع از ریسمانهای مرگ که او را احاطه کرده اند و تنگیهای جهنم او را یافته اند از دلتنگی ، غم، از رهایی جان از ذلالت از شورش جان از حفاظت سخن گفته است. یا اینکه مزمورنویس به چنین روزی در نمای کلی و پایان ناپذیر و تغییرناپذیر آن امیدوار است؟ من نمیگویم خداوند چنین نکرد اما میپرسم ایا در بطن دعا فقط مزمور نویس به حال روز موقت خود نظر دارد یا امال و آرزوی ازلی و پایداری که هرگز تغییر نخواهد کرد را منتظر است؟ اگر نیست پس چرا همین اشعیاء نبی قبل از اینکه به پایان نوشتن لوحه خود برسد یعنی تقریبا همین بخشی را که عیسای مسیح در کنیسه ناصره خواند، چنین مینویسد: «و موت را تا ابدالاباد نابود خواهد ساخت و خداوند یهوه اشکها را از هر چهره پاک خواهد نمود و عار قوم خویش را روی تمامی زمین رفع خواهد کرد زیرا خداوند گفته است.» ( اشعیاء نبی ۲۵ : ۸ )

هوشع نبی نیز همین را از جانب خداوند دیده بود که روزی مرگ دیگر مرگ نیست و نخواهد بود: «من ایشان را از دست هاویه فدیه خواهم داد و ایشان را از موت نجات خواهم بخشید. ای موت ضربات تو کجا است و ای هاویه هلاکت تو کجا است؟» ( هوشع ۱۳ : ۱۴ )

پایان دادن به رنج و درد، به مرگ و فساد تمام آمال و آرزوی انسان بوده است. چرا؟ زیرا این ازلیت و بقاء دایمی و این شالوم، این صلح پایدار و ازلی، در آفرینش اول انسان بکار برده شد. خود خدا این ذات خود را در انسان قرار داد و او را مشتاق آن ساخت که همواره چنین باشد.

از اینرو پولس رسول نیز که این تبدیل عظیم و پایان شیرین و پایدار این انتظار تلخ و کشنده را دیده بود در رساله اول خود به ایمانداران قرنتس از بدن جلال یافته ایمانداران مسیحی پس از مرگ سخن میگوید: «زیرا که میباید این فاسد بی فسادی را بپوشد و این فانی به بقا آراسته گردد. اما چون این فاسد بی فسادی را پوشید و این فانی به بقا آراسته شد آنگاه این کلامی که مکتوب است به انجام خواهد رسید که مرگ در ظفر بلعیده شده است. ای موت نیش تو کجا است و ای گور ظفر تو کجا؟» ( اول قرنتیان ۱۵ : ۵۳- ۵۴ )

پولس رسول امید به چه آینده ایی داشت؟ او در سال تقریبی ۵۷ میلادی سر خود را بخاطر انجیل مسیح با تبر رومی از دست داد. پولس رسول ورای مرگ را دیده بود. او بقا را در فساد و حیات ازلی را جسمی که رو به مرگ میرفت را دیده بود.

در شبی که با شاگردان خود آخرین شام خود را با آنها صرف نمود. او پیاله شراب را برداشت و به آنها چنین فرمود: «اما به شما میگویم که بعد از این از میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود تازه آشامم.» ( متی ۲۶ : ۲۹ ) در مرقس میخوانیم: «هر آینه به شما میگویم بعد از این از عصیر انگور نخورم تا آن روزی که در پادشاهی خدا آن را تازه بنوشم.» ( مرقس ۱۴ : ۲۵ ) در لوقا میخوانیم: «زیرا به شما میگویم از این دیگر نمیخورم تا وقتی که در پادشاهی خدا تمام شوم.» ( لوقا ۲۲ : ۱۶ ) (در ضمن این : «تمام شوم»، همان فعل «تمام شدن» در لوقا ۴: ۲۱ و متی ۵: ۱۷ است! )

این نویسنده باور دارد وقتی عیسای مسیح چنین فرمود که او دیگر شراب نخواهد نوشید مگر در پادشاهی پدر خود  او دو دیدگاه را در نظر داشت: ۱) هم وقتی که او از مرگ رستاخیز نمود و بدن رستاخیز یافته خود را به فرمان و خواست پدر آسمانی خود دریافت نمود و به مدت چهل روز با شاگردان خورد و نوشید. از در بسته عبور کرد و در عین واحد یکجا بود و دیگر نبود! ۲) هم وقتی که برای بار دوم برای برقراری پادشاهی پدر آسمانی خود، پادشاهی خود باز خواهد گشت.

در هر دو مورد ما از پادشاهی خدا سخن میگوییم و چگونگی آن و از عیسای مسیح بعنوان آن پادشاه ازلی و شخصیت او.

این همان پادشاهی ایی بود که ما تصویر کامل و واضح آن را توسط یوحنا خواهیم دید. یعنی زمانی که خداوند پادشاهی آسمانی خود را برای همیشه تثبیت میسازد. یعنی در روزی که خداوند آسمان و زمینی جدید خلق خواهد کرد. روزی که خداوند برای همیشه بین قوم خود خیمه زده و ساکن خواهد گشت. تنها و تنها در آن روز است که و تنها در این روز که خدا و خداوند ما سلطنت و پادشاهی بیزوال خود را که غیرقابل تزلزل و فروپاشی است را برای ابد تاسیس میکند. و تنها در آن روز است که : «و خدا هر اشکی از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد داد زیرا که چیزهای اول درگذشت.» ( مکاشفه ۲۱ : ۱- ۴ )

جمعبندی

پس وقتی خداوند ما عیسای مسیح فرمود که او آمده است تا به پادشاهی خدا بشارت دهد از چنین روزی در مکاشفه ۲۱: ۱- ۴ سخن میگفت. و وقتی او بیماران را شفا میداد، مرده ها را زنده میکرد، وقتی در کنیسه ناصره لوحه اشعیاء نبی را باز کرد و از سال پسندیده خداوند موعظه کرد از مکاشفه ۲۱: ۱- ۴ سخن میگفت. در حقیقت او میگفت من دیوها را با انگشت خدا بیرون میکنم تا به شما بگویم در پادشاهی خدا دیگر دیوی نخواهد بود تا شما باور کنید تا شما ایمان بیاورید تا شما مشتاق این پادشاهی باشید تا شما به پادشاه ایمان بیاورید تا شما این پادشاهی را خدمت کنید تا شما برخیزید و مانند ساکنین این پادشاهی بر روی زمین که موقتا در آن هستید مانند ساکنین این پادشاهی که روزی تا به ابد در آن سکنی خواهید گزید بسر برده، فکر کنید، سخن بگویید و عمل کنید.

 در انتظار پادشاه و آمدن پادشاهی

برگردیم به آغاز این نوشته و آنگونه که شروع کردیم. اشتیاق ازادی و رهایی و صلح پایدار تنها خواسته و آرزوی ایرانی نیست. بلکه تمام انسانها از هر رنگ و هر نژاد و هر سرزمینی در پی چنین آمال و آرزویی بوده و هستند. چرا؟ زیرا این همان شالوم و پایداری کامل و بی عیبی بود که در روز اول آفرینش خداوند خدا به آدم و حوا داده بود و آنها آن را از دست دادند بدلیل اینکه آمال نفسانی و شخصی خود را فدای رابطه و زیستن ابدی با خالق خود کردند. و از همان روز این تشنگی بازگشت به آن روز اول در جان و قلب هر انسانی شعله میزند. اما چگونه این به دست میاید؟ با انقلاب؟ با شورش بر علیه رژیم حاکم؟ با اتحاد جهانی؟ ما همه این راهها را از بدو آفرینش تلاش کرده ایم اما به نظر میرسد که هیچکدام از آنها تاکنون پاسخ نداده است.

در آغاز این نوشته قید کردم که این نوشته به هیچ عنوان هدف سیاسی یا بر علیه یک رژیم یا یک حکومت خاص نیست. هدف من براندازی حکومت نیز نیست. من در آغاز نوشتم که هدف این نوشته ایجاد یک انقلاب درونی است. یک انقلاب درونی که تاثیرات آن نه تنها در دیدگاه جهانی ماست بلکه در تمام روابط ماست. و اکنون به اینجا رسیده ایم که در خصوص چنین انقلابی سخن بگوییم.

در خصوص این پادشاه این نبی این کاهن، عیسای مسیح که آمد تا برای پادشاهی آسمانی موعظه کند تا در خصوص پادشاهی آسمانی تعلیم دهد برای این پادشاهی آسمانی مصلوب شده و رستاخیز یابد و نهایتا تمام امید و انتظار ما را برای آمدن و رسیدن آن پادشاهی آسمانی به تمام معنا و مفهوم آن متمرکز ساخته و ما را برای بیدار ماندن تا آمدن این پادشاهی هشدار دهد. اما چگونه؟

بر طبق تعالیم خداوند ما عیسای مسیح و الهیات موجود در کتابمقدس، من پادشاهی خدا را سه بُعدی میدانم: بُعد درونی- بُعد افقی- بُعد عمودی.

بُعد درونی: توبه از گناهان و ایمان آوردن به انجیل: تولد، مرگ و قیام مسیح

میدانیم که پادشاهی آسمانی با آمدن عیسای مسیح و مرگ و رستاخیز او در واقع شروع شده است اما برای شما هنوز شروع نشده است اگر قدم اول را برنداشته اید. قدم اول سرآغاز قدمهای بعدی شما در پادشاهی خدا و بسوی پادشاهی خداست. و این قدم اول با شنیدن انجیل عیسای مسیح شروع میشود. و با شنیدن انجیل شما به این باور دست میرسید که گناهکار هستید و هرگز قادر نیستید که خود را از یوغ اسارت و بار سنگین آن خود را با اعمال شریعت و اجرای قوانین و کارهای نیک انجام دادن آزاد سازید. نگاه کنید به اولین موعظه عیسای مسیح: توبه کنید زیرا پادشاهی خدا نزدیک است. (متی ۴: ۱۷ )

توبه از گناهان با قبول گناهکار بودن شما توامان است و من میدانم این بینهایت برای ایرانی و هر شخصی که از زمینه دین اسلام آمده و در سنت و آیین آن به نحوی رشد کرده و تعلیم یافته دشوار است زیرا قرآن هرگز از گناهکار بودن انسان سخن نگفته و به ذات گناهکار انسان باور ندارد. عیسای مسیح هفتصد سال قبل از قرآن با مرگ خود بر صلیب خلاف این ادعای قرآن را ثابت کرده بود. زیرا اگر ما گناهکار نبودیم مرگ مسیح بر صلیب بی سبب و بی معنی بود.

پس قدم اول ورود به این پادشاهی با توبه از گناه آغاز میشود و این یک قدمی است که شما به سمت انسان درونی خود برمیدارید. در روایت زندگی مسیح خداوند به قلم لوقا میخوانیم که فریسیان از آمدن پادشاهی خدا از او سوال میکنند که « پادشاهی خدا کی میاید؟» عیسی پاسخ داد: «پادشاهی خدا با مراقبت نمی آید. و نخواهند گفت که در فلان یا فلان جاست زیرا اینک پادشاهی خدا در میان شما است.» ( لوقا ۱۷ : ۲۱ ) عبارت : در میان شما است، از سه کلمه یونانی تشکیل شده است : هنتوس هومین استین : کلمه کلیدی عبارت هنتوس است یعنی در بطن، در بین، داخل، درون. همین عبارت وقتی عیسای مسیح فریسیان را توبیخ میکرد که آنها بیرون ظرفها را میشویند لیکن درون ظرف را ناپاک میگذارند،( متی ۲۳: ۲۶ ) بکار برده شده است.

نیقودیموس یکی از رهبران یهود بود که تمام طول عمر خود را در پی انجام مو به موی شریعت موسی و قوانین آن وقف کرده بود اما هنوز منتظر بود. منتظر پاسخ به یک سوال و آن اینکه او چگونه میتوانست وارد پادشاهی خدا شود؟ او از پادشاهی خدا میدانست. او میدانست تنها فرزندان نور میتوانند وارد آن شوند یا او بود؟ او نمیدانست. شریعت و اجرای تمام آنها نتوانسته بود به او پاسخی قاطع و روشن بدهد. و عیسای مسیح که خدای متجسم بود این را بخوبی از قلب نیقودیموس میدانست. پس رو به او فرمود: «آمین آمین به تو میگویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد ممکن نیست که داخل پادشاهی خدا شود.» ( یوحنا ۳: ۵ ) این آب و روح همان ایمان آوردن به خداوندی مسیح و اینکه شما با هدایت روح مقدس خدا و شنیدن انجیل به این باور میرسید که گناهکار هستید، مسیح برای گناهان شما مرد و رستاخیز یافت و شما به این ایمان اعتراف کرده و در آن تعمید میگیرد.

بُعد عمودی: رابطه ما با خدا: زیستن در زیر سلطه و پادشاهی خدا

پس از اینکه قدم اول را با توبه از گناهان برداشتیم ما وارد پادشاهی خدا میشویم با قبول اینکه عیسای مسیح پادشاه ماست. و ما زیر سلطه و فرمان او هستیم. در این راستا از زمان توبه و بازگشت ما تا زمانی که آخرین نفس را میکشیم ما در پی اطاعت از تمامی فرامین او هستیم و اراده او را طالب هستیم و جلال او را مشتاق هستیم.

عیسای مسیح در موعظه سر کوه خود به روایت متی چنین میفرماید: « نه هر که مرا خداوند خداوند گوید داخل ملکوت آسمان گردد بلکه آنکه اراده پدر مرا که در آسمانست بجا آورد.» ( متی ۷ : ۲۱ ) جای دیگر میفرماید: « لیکن اول پادشاهی خدا و عدالت او را بطلبید که این همه برای شما مزید خواهد شد.» ( متی ۶ : ۳۳ ) تمام کارها و رفتار زمینی ما بعنوان ساکنین پادشاهی آسمانی باید در راستای جلال آوردن و بالا بردن نام خداوند باشد.

و جلال دادن نام خدا بدون دوست داشتن این خدا با تمام وجود ما بیهوده است. یعنی دوست داشتنی که از دانش و شناخت این خدا برخاسته است و نه فقط احساس و انجام وظیفه! یعنی دوست داشتنی که ما را بر آن میدارد در این پادشاهی آسمانی خدا دیگران را نیز محبت نماییم. و این اساس و ستون تمامی زیستن و زندگی ما در پادشاهی آسمانی خدا باید باشد. و دقیقا به همین دلیل است که خداوند ما آن را اول تمام شریعت و قوانین دینی میداند« و خداوند خدای خود را به تمامی دل و تمام جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما که اول از احکام این است. و دوم مثل اولست که همسایه خود را چون نفس خود محبت نما. بزرگتر از این دو حکمی نیست.» ( مرقس ۱۲ : ۳۰- ۳۱ )

شاید پولس رسول در این بیان خود این نیت ما را بخوبی بیان کرده باشد وقتی به ایمانداران روم نوشت: « زیرا که  از او و به او و تا او همه چیز است و او را تا ابد الاباد جلال باد آمین.» ( رومیان ۱۱: ۳۶ )

نویسنده عبرانیان قدمی پیشتر گذاشته و به ما، به ساکنین پادشاهی اسمانی هشدار میدهد: «پس چون پادشاهی ایی را که نمیتوان جنباند می یابیم شکر بجا بیاوریم تا به خشوع و تقوی خدا را عبادت پسندیده نماییم. زیرا خدای ما آتش فروبرنده است.» ( عبرانیان ۱۲: ۲۸- ۲۹ )

پطرس رسول در نامه خود تاکید میکند که حتی رنجهای ما برای پادشاهی آسمانی خدا باید برای جلال او باشد: «تا آزمایش ایمان شما که از طلای فانی با آزموده شدن در آتش گرانبهاتر است برای تسبیح و جلال و اکرام یافت شود در حین ظهور عیسی مسیح.» ( اول پطرس ۱: ۷ ) مجددا پطرس در نامه دیگر خود به ایمانداران گوشزد میکند همانطور که ما در انتظار فرا رسیدن و آمدن آن پادشاهی خدا هستیم آن آسمان و زمین تازه که خواهد آمد ما باید برای خداوند و جلال او بی عیب باشیم. او چنین میگوید: «لهذا ای حبیبان چون انتظار این چیزها را می کشید جد و جهد نمایید تا نزد او بی داغ و بی عیب در سلامتی یافت شوید.» ( دوم پطرس ۳ : ۱۳- ۱۴ )

بُعد افقی: رابطه ما با دیگران: زیستن در پادشاهی آسمانی در میان انسانهای دیگر

من فکر میکنم ترتیب این سه بُعد پادشاهی آسمانی بسیار مهم است. زیرا پس از توبه از گناهان و دریافت و سکونت روح القدس است که ما به شناخت خدای قدوس و پرفیض که عیسای مسیح او را به ما نشان داده و از او برای ما سخن گفته فایق خواهیم آمد تا قبل از آن دل و چشم و گوش ما به حقیقت الهی بسته است و ما در زیر سلطه شیطان و تاریکی هستیم. اما بعد چه؟ ما توبه کردیم. ما آغاز به پرستش خداوند خدای خود در عیسای مسیح کرده و او را اطاعت کردیم. بعد چه؟ باور اینکه عیسای مسیح پادشاه ماست  و اینکه ما در پادشاهی او ساکن هستیم و به امید آمدن پادشاهی او در جلال و عظمت انتظار میکشیم باید در زندگی ما و روابط ما به طور مستقیم تاثیر بگذارد.

درست است که ما ساکنان شهر آسمانی هستیم و در انتظار آمدن خداوند خود هستیم تا این بدن فانی ما را به بدن جلال یافته مبدل سازد ( فیلیپیان ۳ : ۲۰- ۲۱ ) درست است که ما در ایمان گام برمیداریم و چشم به آن پاداشی دوخته ایم که در انتظار آن هستیم و ان را هنوز نداریم و به این طریق ما به دنیا نشان میدهیم که ما بر روی زمین «بیگانه و غریب» هستیم.(عبرانیان ۱۱: ۱۳ ) و درست است که ما به چیزهای نادیدنی نظر میکنیم و نه چیزهای دیدنی زیرا چیزهای دیدنی را فانی میپنداریم و چیزهای نادیدنی را ازلی و پایدار.(دوم قرنتیان ۴ : ۱۸ ) لیکن به رغم تمام این وعده های پرجلال، فرمان داده شده ایم که نور و نمک همین جهانی که در زیر سلطه و تسلط شیطان است باشیم. ( متی ۵ : ۱۳- ۱۵ )

و این نوع زیستن بدون باور و درک پادشاه بودن عیسای مسیح و پادشاهی او تقریبا غیرممکن است. زیرا آغاز رابطه ما با دنیای تاریک و فاسد بیرون با آغاز رابطه مستقیم ما با عیسای مسیح شروع میگردد. و حد اعلاء درک این حقیقت در همان فرمان دوم از دو حکم اعظم میباشد که عیسای خداوند هر دو را با هم برابر میداند: خداوند خدای خود را با تمام فکر و دل و جان و قوت خود محبت نما. سپس میفرماید، فرمان دوم مانند اولست که همسایه خویش را مانند خود محبت نما. شما در هیچ دین و مذهب و آیین و باوری در دنیا چنین تعلیمی را ندارید. این توازن را. یا آنقدر خدا خدا کردند که انسان و ارزش انسان را فراموش کردند. یا آنقدر منم منم کردند که خدا و خالق را فراموش کردند!

اما برای ما که ساکنین این پادشاهی آسمانی هستیم نباید چنین باشد. ما باید در رابطه خود با دنیای بیرون نماینده و سخنگوی این پادشاهی نه فقط با بشارت دادن و تعلیم دادن بلکه با عمل کردن و انجام دادن معنا و مفهوم پادشاهی آسمانی خدا باشیم.

پولس رسول به شاگرد خود تیطس چنین مینویسد: «زیرا که ما نیز سایقا بیفهم و نافرمانبردار و گمراه و بنده انواع شهوات و لذات بوده در خبث و حسد بسر میبردیم که لایق نفرت بودیم و بر یکدیگر بغض میداشتیم. لیکن چون مهربانی و لطف نجات دهنده ما خدا ظاهر شد نه بسبب اعمالی که ما به عدالت کرده بودیم بلکه محض رحمت خود ما را نجات داد به غسل تولد تازه و تازگی  که از روح القدس است…بکوشند که در اعمال نیکو مواظبت نمایند زیرا که این امور برای انسان نیکو و مفید است.» ( تیطس ۳ : ۳- ۵ و ۸ )

پولس رسول در این جملات به دو چیز اشاره کرده است:

۱-طبیعت قدیمی ما در گناه. که در زیر شهوات و لذات نفسانی اسیر بود و ما دیگران را بغض و خشم و کینه میداشتیم.

۲-طبیعت جدید ما در مسیح. چون محبت و نجات مسیح را دریافت کردیم اکنون در اعمال نیکو رفتار میکنیم.

در نامه خود به ایمانداران افسس مینویسد: «زیرا که پیشتر ظلمت بودید لیکن الحال در خداوند نور میباشید پس چون فرزندان نور رفتار کنید. زیرا که میوه نور در کمال نیکویی و عدالت و راستی است.» ( افسسیان ۵ : ۷- ۸ )

و بی شک این جمله پولس رسول قلب و نیت عمیق این بخش را بخوبی برای ما بازگو میکند. او ابتدا به ایمانداران تسالونیکی از نمونه ایی که او برای آنها بعنوان یک خادم مسیح بود سخن میگوید. سپس به آنها میگوید: «و وصیت میکردیم که رفتار بکنید بطور شایسته خدایی که شما را به پادشاهی و جلال خود میخواند.» ( اول تسالونیکی ۲ : ۱۲ )

جفا برای پادشاهی آسمانی در دنیای جفاکار

اگر این بخش را نمی نوشتم به آن برادر و خواهری که دیروز و امروز و به یقین فردا بخاطر نام مسیح بخاطر بشارت ملکوت اسمانی او بخاطر زیستن بعنوان ساکنین این پادشاهی در این دنیای تاریک و شرور که خوانده شده اند تا نور و نمک باشند جفا و ازار و شکنجه دیده و میبینید و خواهند دید، خیانت بزرگی را مرتکب شده بودم.

زیرا میدانم شما نیز به یاد میاورید که چگونه آنهایی که او را از جوانی میشناختند و به مدت سه سال با او قدم زدند. با او خوردند و نوشیدند و خندیدند و گریه کردند و سفر کردند. از او قدرت گرفتند و کارهای عظیم کردند و آنهایی که به او قول دادند که حتی تا لب مرگ با او خواهند ایستاد و او را ترک نخواهند کرد او را در حساس ترین و غمبار ترین شب عمر او، او را ترک کردند. حتی ردای خود را انداختند و لخت فرار کردند. ( مرقس ۱۴: ۵۱ ) زیرا میدانم که شما به یاد میاورید که دهان مبارک آن پادشاه ازلی که روزی از آمدن پادشاهی آسمانی موعظه کرده و آن را تعلیم داد به بیعدالتی کوبیده شد.( یوحنا ۱۸: ۲۲ )او که آن پادشاه ازلی بود ردای ناپاک و آلوده رومی را بر او انداختند. تاج سر او تاج خار خلنده ایی بود که خون را از روی شقیقه هایش بر پیشانی اش کشید. چوگان پادشاهی ای او نی ایی بود شکننده. و چون زمان آن رسید که بر تخت پادشاهی خود صعود نماید در برابر چشم مادر خود و مردمی که او را بخوبی میشناختند او را عریان و برهنه ساخته و بر سه میخ او را بالا بردند.

اگر او را چنین کردند پس ما که پیروان او هستیم چه باید انتظار داشته باشیم؟

خود عیسای مسیح در همان موعظه سرکوه به طور واضح و روشن از اینده خدمت کردن در پادشاهی آسمانی بر روی زمین تذکر میدهد. آنها را نمیتراسند بلکه آنها را آگاه میکند. و به انها میفرماید چون میدانند باید خوشحال باشند چون به خاطر نام او و انجیل او در دنیا جفا خواهند دید.( متی  ۵: ۱۱- ۱۲ ) در آخرین ساعات عمر زمینی خود به شاگردان خود هشدار داد که زمانی میرسد که آنها را خواهند کشت و قاتلان انها گمان میکنند که به خدا خدمت میکنند.( یوحنا ۱۶ : ۲ )

چون روح القدس خدا بر شاگردان ریخت و آنها را مهیا ساخت تا پیام این پادشاهی آسمانی را به تمام دنیای آن روز گسترش بدهند و مردم را از آمدن این پادشاهی آگاه سازند میدانستند که چون خود پادشاه برای این پادشاهی آسمانی باید جفا و ازار را متحمل شوند. پس چون آزار و شکنجه دیدند شاد خاطر شدند زیرا خود را شایسته متحمل رسوا شدن بخاطر نام پادشاه خود دیدند.( اعمال ۵ : ۴۱- ۴۲ )

آنها بخاطر بشارت و تعلیم این پادشاهی سنگسار شدند اما دل شاگردان را برای زیستن در این پادشاهی و پایداری در ایمان تقویت دادند: «دلهای شاگردان را تقویت داده پند میدادند که در ایمان ثابت بمانند و اینکه با مصیبتهای بسیار میباید داخل پادشاهی خدا گردیم.» ( اعمال ۱۴ : ۲۱ )

برای رنج و دردی که شاگردان برای پادشاهی خدا متحمل میشدند نزد خدا فخر کردند و آن را دلیلی بر داوری عدل خدا برای آنان دانستند و گفتند: «تا شما مستحق پادشاهی خدا بشوید که برای آن هم زحمت میکشید.»( دوم تسالونیکی ۱ : ۵ ) و آنها هیچ عار یا شرمی از آزار و شکنجه ایی که متحمل میشدند نداشتند بلکه آن را تضمینی برای دریافت آن پاداش الهی خود میدانستند که روزی از دستان او دریافت میکردند.( دوم تیموتی ۱ : ۱۲ )

تمام این جفاها بخاطر نام مسیح و پادشاهی او در این دنیای فاسد و تاریک تا زمان بازگشت خداوندمان عیسای مسیح و برقراری پادشاهی اسمانی او بدون هیچ شک و تردید روزانه ادامه دارد. و زیبا اینجاست( هر چند در آن هیچ زیبایی نیست) آنانی که براستی برای این پادشاهی و بخاطر نام او جفا و ازار میبینند به هیچ عنوان در انتظار دریافت پاداش خود در این سوی حیات نیستند بلکه از دستان مبارک خود او پس از اینکه خیمه خود را از روی زمین این دنیا جمع کرده از دره تاریک مرگ عبور کردنه و به سرزمین وعده پا گذاشتند و سیمای زیبای خداوند خود را رودررو ملاقات کردند. آنجا که از دهان مبارک پادشاه خود خواهند شنید: «بیایید ای برکت یافتگان از پدر من و پادشاهی ایی را که از ابتدای عالم برای شما آماده شده است به میراث گیرید.» ( متی ۲۵: ۳۴ )

زیرا این عزیزان بخوبی در روح و راستی دانسته اند که بر روی این زمین غریبانی بیش نیستند و وطن آنها در آسمانست. ( عبرانیان ۱۱: ۱۳ و فیلیپیان ۳: ۲۰- ۲۱ )

آخرین سخن

آیا همه وارد این پادشاهی آسمانی خواهند شد؟

من در خصوص پادشاهی خدا نوشتم. در باره عیسای مسیح بعنوان کسی که برای برقراری این پادشاهی به روی زمین آمد و برای آن مصلوب شد تا راه انسان گناهکار را برای ورود به این پادشاهی با ایمان آوردن قلبی به او بعنوان خداوند و نجات دهنده مهیا سازد زیرا بین خدا و انسان تنها یک واسطه میباشد و او عیسای مسیح است.( اعمال ۴: ۱۲ و  اول تیموتی ۲ : ۵ ) اما سوال اینجاست:آیا همه وارد این پادشاهی آسمانی خواهند شد؟ خیلی ها دوست دارند در موعظه ها و تعالیم خود به هیچ عنوان از این مبحث حرفی نزنند. و دنیا نیز این را تعلیم میدهد که اگر هم خدایی باشد خداییست که همه را دوست دارد و همه را نهایتا وارد بهشت خود میکند و جانی را تلف نمیسازد. من از دنیا گلایه ایی نداریم که چنین در خطا باشد لیکن از معلمین و واعظینی که خود را پیرو مسیح میدانند دل شکسته هستم و در عجب این هستم که کدام نسخه از کتابمقدس را مطالعه میکنند که ما آن را نداریم؟!

اگر بیاد داشته باشید کمی بالاتر از واقعه ایی در انجیل به روایت متی نوشتم که در آن ( که درست پس از پایان موعظه سر کوه عیسای خداوند ثبت شده است) عیسای مسیح با یک افسر رومی برخورد میکند. افسر رومی که خادمش بیمار بود از عیسی تقاضا میکند که خادمش را شفا بدهد. در پایان این ملاقات بدلیل ایمان والای افسر رومی به اقتدار و خداوندی عیسای مسیح، خداوندمان رو به همراهان خود کرده و فرمود: «هر اینه به شما میگویم که چنین ایمانی در اسراییل هم نیافته ام. و به شما میگویم که بسا از مشرق و مغرب آمده در ملکوت آسمان با ابراهیم و اسحاق و یعقوب خواهند نشست. اما پسران پادشاهی بیرون افکنده خواهند شد در ظلمت خارجی جاییکه گریه و فشار دندان باشد.» ( متی ۸ : ۶- ۱۲ )

میتوان صفحات متعددی به بررسی و برداشت این فرمایش اختصاص داد اما هدف من این نیست. هدف من از ثبت کردن این فرمایش در این قسمت نوشته این است که با شما از دو حقیقت در بطن این فرمایش خداوندمان سخن بگویم: همه به پادشاهی آسمانی خوانده شده اند لیکن همه وارد پادشاهی اسمانی نخواهند شد.

این حقیقت مطلق در خصوص پادشاهی آسمانی خداوند در طول تعالیم عیسای مسیح به وضوح خود را نشان داده است:

۱-در مثال «تور ماهیگیری» وقتی در آن روز داوری ماهی های خوب و بد از هم جدا میشوند. ( متی ۱۳ : ۴۷- ۴۹ )

۲- آنگاه که ثروت، شهرت و لذت دنیا مانع ورود به پادشاهی آسمانی میشود. ( متی ۱۹ : ۲۱- ۲۴ )

۳- در مثال «جشن عروسی» وقتی که همه دعوت شده اند و پادشاه از اهل مجلس بازدید میکند و آنانی که جامه عروسی در برنداشتند را از جشن بیرون میاندازد. سپس پادشاه میفرماید: «زیرا طلبیدگان بسیارند و برگزیدگان کم.»( متی۲۲ : ۱- ۱۴ )

۴- در مثال «غلام امین و غلام نادان» آنگاه که غلام شریر آماده حضور ناگهانی پادشاه و برقراری پادشاهی آسمانی او نیست و وقت خود را به بطالت و شرارت میگذارند.( متی ۲۴ : ۴۵- ۵۱ )

۵-در مثال « ده دختر باکره» آنگاه که تعدادی از آنها در ذخیره سازی روغن کافی برای چراغهای خود مادامی که در انتظار آمدن پادشاه بودند غفلت ورزیدند و در آخر هر چند با آه و ناله در را کوبیدند اما پادشاه از پشت در بسته به آنان فرمود: «هر آینه به شما میگویم شما را نمیشناسم.» ( متی ۲۵ : ۱- ۱۳ )

۶- در مثال « سه غلام » و آن غلامی که از آن هدایایی که از جانب خداوند دریافت کرده بود هیچ ثمره ایی برای پادشاهی آسمانی بار نیاورده بود. و این غلام بی نفع را در ظلمت خارجی انداختند جایی که گریه و فشار دندان بود. ( متی ۲۵ : ۱۴- ۳۰ )

من فقط این شش روایت را در نوشته متی برای شما قید کردم در طول نوشتجات دیگر راویان زندگی عیسای مسیح ما مکررا به این تعالیم و هشدارهای عیسای خداوند در خصوص ورود به پادشاهی آسمانی بر خواهیم خورد.

عزیزان! این هشدارها برای دو گروه میباشد: گروه اول آنانی که هرگز به مسیح ایمان نمیاورند. و گروه دوم آنانی که به مسیح ایمان میاورند اما مسیحی زندگی نمیکنند. عیسای خداوند به ما هشدار داده است که: «خوشابحال پاک دلان زیرا ایشان خدا را خواهند دید.» ( متی ۵ : ۸ ) سوال این است که آیا ما از جمله این پاک دلان هستیم؟ اگر هستیم زندگی ما و اعمال ما و رفتار ما باید آن را ثابت کند. نه اینکه خون عیسای مسیح برای پاک کردن ما و برای ورود ما به ملکوت خدا کفایت نکرده باشد. خیر! بلکه آیا ارزش و قوت آن تمام زندگی ما و افکار ما و رفتار ما را برای زیستن در تقدس و پاکی تسخیر کرده است. ایا ترس مقدس از خدای قدوس و پاک که چون آتش فروبرنده است را در دل خود داریم؟( عبرانیان ۱۲ : ۲۸- ۲۹ ) و ایا ما تمام خود را برای این نوع زیستن به دستان روح القدس و به اساس تعلیم زنده کلام زنده خدا قرار داده ایم یا نه؟

من در خصوص تضمین ابدی نجات در این بخش پایانی صحبت نمیکنم من در خصوص پیام برنده، قاطع و تغییرناپذیر کتابمقدس در باره این حقیقت الهی:

همه به پادشاهی آسمانی خوانده شده اند لیکن همه وارد پادشاهی اسمانی نخواهند شد.

زیرا ما میدانیم که خداوند ما را از قدرت دنیای ظلمت و تاریکی آزاد کرده و ما را  به پادشاهی پسر آسمانی خود منتقل نموده است(کولسیان ۱: ۱۲- ۱۳ ) پس اکنون باید مانند ساکنین این پادشاهی زندگی کنیم و بدانیم که کلام خدا هشداری زنده و جدی داده است که: «شما را خبر میدهم چنانکه قبل از این دادم که کنندگان چنین کارها وارث پادشاهی خدا نمیشوند.» ( غلاطیان ۵ : ۲۱ ) کدام کارها؟ « زنا و کینه و خشم و تعصب و شقاق و بدعتها و حسد و قتل و لهب و لعب

اما فعل « کنندگان چنین کارها» که به زبان یونانی «تویاتوس پراسونتس » آمده است عینا در  رساله رومیان ۱ : ۳۲ تکرار شده است. اما باید ایات قبل از آن را نیز بخوانیم تا تصویر برای ما در خصوص اهمیت ورود به پادشاهی آسمانی روشنتر گردد. پولس رسول در رساله رومیان از آنانی سخن میگوید که در بی ایمانی و بیتفاوتی در حضور قدوس خدا زندگی میکنند: « مملو از هر ناراستی و شرارت و طمع و خباثت. پر از حسد و قتل و جدال و مکر و بدخویی. غمازان و غیبت کنندگان و دشمنان خدا و اهانت کنندگان و متکبران و لافزنان و مبدعان شر و نامطیعان والدین. بیفهم و بیوفا و بی الفت و بیرحم. زیرا هر چند انصاف خدا را میدانند که کنندگان چنین کارها مستوجب موت هستند نه فقط آنها را میکنند بلکه کنندگان را نیز خوش میدارند.» ( رومیان ۱ : ۲۹- ۳۲ )

لطفا دقت کنید که فعل « پراسونتس» در خصوص انجام عملی نیست که من و شما ناگهانی در یک سقوط روحانی در شهوت و گناه مرتکب میشویم بلکه به عملی نسبت داده شده است که شخص در انجام آنها خبره شده است. در آن شهرت دارد و آن را دایما انجام داده و تکرار میکند. در آنها زندگی میکند بدون اینکه پشیمانی و ندامتی از آنها باشد.

این لغزشها و این نحوه زیستن با پادشاهی آسمانی خداوند تماما منافات داشته و در تضاد دایمی است. پولس رسول اینگونه تذکر میدهد: «لیکن ای برادران( و خواهران) این را میگویم که گوشت و خون نمیتواند وارث پادشاهی خدا شود و فاسد وارث بیفسادی نیز نمیشود.» ( اول قرنتیان ۱۵ : ۵۰ ) هر چند تمرکز پولس رسول به قیامت جسم فاسد ما در پادشاهی خداست اما در عین واحد او نظری به هر آنچه از ثمره جسم و جسمانیت بودن منشق گشته و به حاصل میاید که آنها راهی به ورود و به ارث بردن پادشاهی خدا ندارند انداخته است.

زیرا قبلا در همین نامه پولس رسول بطور واضح و بینهایت روشن به ایمانداران هشدار داده بود که: «ایا نمیدانید که ظالمان وارث پادشاهی خدا نمیشوند. فریب مخورید زیرا فاسقان و بت پرستان و زانیان و متنعمان و لواط و دزدان و طمعکاران و میگساران و فحاشان و ستمگران وارث پادشاهی خدا نخواهند شد.» ( اول قرنتیان ۶ : ۹- ۱۰ )

از زندان در نامه خود به ایمانداران افسس به آنها به آنچه که «یقین» دارند تذکر میدهد: «زیرا این را یقین میدانید که هیچ زانی یا ناپاک یا طماع که بت پرست باشد میراثی در ملکوت مسیح و خدا ندارد.» ( افسسیان ۵ : ۵ )

ایا در بین ما امروز کسانی هستند که نام مسیح را بر خود دارند نام آن پادشاه سرمدی اما هنوز در این رفتارها عمل میکنند؟ کلام خداوند ما را مقدسین لقب داده است و براستی تقدس عیسای خداوند از آن ماست و ما مقدسین هستیم. لیکن مقدسین بودن ما باید با زندگی در تقدس و پاکی ما هماهنگ و توامان باشد. عزیزان! من هیچ شکی ندارم که اگر امروز زندگی من و شما بر روی زمین از هر حیث پسندیده خداوند ما عیسای مسیح باشد، ما مانند ستاره های درخشان این دنیای تاریک خواهیم بود که با خود عطر خوش مسیح را به همه جا خواهیم برد و همه ما را خواهند دید و خداوند و پادشاه ما را جلال خواهند داد. و چه بسا شاهد پسندیده بودن ما، ان جانهای گمشده و آن دردمندان در روح آن کوبیدگان و اسیران و زحمتکشان را بر آن دارد که آنها نیز آمده و از چشمه حیات پادشاه ما نوشیده و از درون آنها نیز چشمه های جوشان الهی سرازیر گردد و آنها نیز وارد آن جشن عظیم پادشاهی خدا گردند که از بدو عالم برای آنها نیز مهیا گردیده بوده است.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

همه چیز یا هیچ چیز

همه چیز یا هیچ چیز درسی از مریم نگاهی به انجیل به قلم مرقس ۱۴: ...