دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / دیوار جدایی من و خدا، پردۀ جدایی من و تو

دیوار جدایی من و خدا، پردۀ جدایی من و تو

پردۀ جدایی ما و خدا
دیوار جدایی من و تو
نوشتۀ: ح.گ

برادری داشتم که از من خیلی بزرگتر بود. دومی در بین چهار برادر و دو خواهرم. آن موقعها همه چیز این برادرم برای من عجیب بود. ترسناک بود. من و برادر کوچکترم از او خیلی حساب میبردیم. یک اتاق داشت که بالای آب انبار خانۀ قدیمی ما بود. این اتاق درش مدام بسته بود. و من ویار عجیبی مثل خوره مرا میخورد که سری به داخل این اتاق بزنم. سری به داخلش بکشم و ببینم که توی آن چی هست اما قدرت این را نداشتم که حتی به آن نزدیک بشوم. گاها جرات نمیکردم حتی به در بستۀ آن نگاه کنم. سالهای کودکی و نوجوانی من سپری شد اما من هرگز وارد این اتاق نشدم. و برادرم هرگز به من اجازه نداد یا دعوت نکرد که وارد آن بشوم. اما بعضی از غروبهای وسط هفته چند نفر می‏آمدند و او آنها را به داخل اتاق خودش میبرد، در بسته میشد. و سکوتی مرموز تمام فضای اطراف آن اتاق را پر میکرد. این اتاق برادرم همیشه برای من مرموز و رازدار باقی ماند. حتی تا به همین امروز وقتی به یاد آن روزها میافتم، نمیخواهم زیاد روی آن اتاق فکر کنم!!
پردۀ جدایی ما و خدا
وقتی موسی قوم اسرائیل را در خروج قدرتمند آنها به یاری دست پرقدرت یهوه از مصر رهبری نمود به دامنۀ کوه سینا آمدند. در اینجا بود که خداوند موسی را به بالای کوه سینا فراخواند. موسی از کوه بالا رفت. در بالای کوه خداوند به موسی فرمود:” پایین برو و قوم را قدغن نما مبادا نزد خداوند برای نظر کردن از حد تجاوز نمایند که بسیاری از ایشان هلاک خواهند شد.” ( کتاب خروج ۱۹: ۲۱ از انجیل ترجمۀ قدیم) سپس خداوند دستور داد تا خیمۀ عبادتی ساخته شود. ماجرای ساختن این خیمه طولانی است و قصد ندارم در این خصوص سخن بگویم اما به قسمت اصلی این خیمه اشاره میکنم که خدا از موسی خواست که آن را بسازد. یک پردۀ بسیار سنگین و زیبایی بسازد تا مقدس ترین بخش این خیمه را از بخشهای دیگر آن کاملا جدا سازد. این بخش را قدس القداس میگفتند.( خروج ۲۶: ۳۱- ۳۳ ) زیرا در اینجا حضور خدا بود. هیچکس جرات نمیکرد وارد این قسمت بشود. یا از این پرده عبور کند. سالی یکبار در روز کفاره(کتاب لاویان فصل ۱۶) کاهن اعظم خون قربانی را برمیداشت و برای پاک کردن اجناس و زمین و تمامی آنچه که به دلیل گناهان قوم آلوده شده بودند( نه دل ناپاک و نفس ناپاک آنها) با آن از این پرده رد میشد و با تمام احتیاط و تقریبا در ترس و لرز بسیار شدید(مبادا کشته شود. کتاب لاویان ۱۶: ۱۳ )خون بز قربانی را بر تخت میپاشید و با احتیاط از آن خارج میشد. این فاصلۀ مذکور بین یهوه و تمامی قوم اسرائیل از جمله خود کاهن( زیرا کاهن برای گناهان خود نیز خون قربانی را تقدیم میکرد) در تمام طول کتابمقدس به چشم میخورد. در قدس القدس حضور پرشکوه خدا بود و این درست زمانی که موسی پرده را آویزان کرد، خودش را با قدرت نشان داد(خروج ۴۰: ۳۳- ۳۴ ). نه تنها ورود از پردۀ قدس القداس و در حضور خدا ایستادن، بلکه در هیچ جای کتابمقدس شما مطلبی را نمیخوانید که حتی یکنفر از فرزندان نسل یعقوب قادر بودند تا حضورا با خدا ملاقات کند. تنها موسی بود که کلام میگوید خدا با او چهره به چهره گفتگو میکرد.(خروج ۳۳: ۱۱) حال درک اینکه این چهره به چهره چگونه بوده است، هدایت روح مقدس خدا را میخواهد. اما در همین بخش موسی از خداوند میخواهد تا جلال خود را به او نشان بدهد(ایۀ۱۸) یهوه در پاسخ میفرماید:” روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند.”( آیۀ ۲۰)
همانطور که من نمیتوانستم این قدرت را در خودم ببینم که وارد اتاق برادرم شود، چون از او میترسیدم، اسرائیل نیز در خود این قدرت را نمیدید که از پردۀ قدس القداس عبور کند و در حضور خدا بایستد. و نه تنها این بلکه قادر باشد که به طور ملموس و زنده در حضور خود خدا باشد.
کافیست از یک مسلمان مترقی و درس خواندۀ حوزه و با سواد قرآن( نه از مادر و پدر من، زیرا به مغز آنها هیچ جایی به این سوال داده نشده است!) در خصوص نظر آنها در بارۀ حضور الله بپرسید. نزدیک شدن به این حضور. رابطۀ نزدیک آنها با او. شما در هیچ آیه‏ایی در قرآن در این خصوص اشاره‏ایی ندارید. کفر است! الله آنقدر از شما دور است، آنقدر حضورش مرموز و پیچیده است که ذهن شما قادر به هضم آن نیست که چطور ممکن است که شما در حضور او باشید. و چگونه میتوانید در حضور او بودن را معنا و تشریح کنید. نزدیکترین فاصله‏ایی که شما ممکن است با الله داشته باشید، قبلۀ شماست! اما روی قبله به کجاست؟ به کعبه. و شما در آن جهت میایستید. شما تنها در جهت جایی میایستید که ایمان دارید که در آن حضور خداست. نزدیکتر از این برای شما محال است که درک کنید چون به شما داده نشده است. آخرین کسی که چنین ادعایی کرد منصور حلاج بود که به دار آویخته شد!!
از اینجا به بالای تپه‏ایی میرویم خارج از شهر اورشلیم. تپه‏ایی بنام جلجتا. عیسای مسیح به همراه دو دزد دیگر بر صلیب آویخته شده است. به اتهام کفر( از دید شورای یهود) و به اتهام کاذبانۀ شورش بر علیۀ روم( باز هم از دید شورای یهود). او را حوالی ساعت ۹ صبح مصلوب کردند. حوالی ساعت سه بعد از ظهر، کلام میگوید که او فریاد عظیمی کشید و جان داد. هر سه انجیل متی و مرقس و لوقا چندین واقعه را که ربطی مستقیم به زمانی که عیسای مسیح بر بالای صلیب مُرد را ثبت کرده‏اند: زمین لرزۀ شدید، شکافته شدن سنگها و زنده شدن مرده‏گان و بیرون آمدن آنها از قبرها(متی) تاریکی شدیدی فضا را پر کرد.( متی. مرقس. لوقا) و هر سه انجیل قید میکنند که پردۀ بزرگ و سنگین و عظیم معبد اورشلیم( همان پرده‏ایی که اکنون در معبد اورشلیم قدس القداس را از بخشهای دیگر ورودی جدا میساخت.) متی میگوید:” از سر تا پا دو پاره شد.”( متی ۲۸: ۵۱) همچنین مرقس میگوید:” از سر تا پا دو پاره شد.”( مرقس ۱۵: ۳۸) و لوقا میگوید:” از میان بشکافت.”( لوقا ۲۳: ۴۵) از میان این سه راوی انجیل تنها مرقس است که لغت پاره شدن را طوری در لغت یونانی خود بیان کرده است که در واقع مفهوم شکافته شدن با قوت و بسیار مهیب میباشد. او عین همین عبارت را زمانی استفاده میکند که میگوید:” آسمان را شکافته دید و روح را که مانند کبوتری بر وی نازل شد.”( مرقس ۱: ۱۰)
چرا در میان این همه حوداث غریب در ساعت مرگ مسیح بر صلیب، پردۀ معبد میبایست از میان شکافته شود؟ پرده‏ایی که قدس القداس، جایی که حضور عظیم خدا بود، جایی مقدس که هیچ انسانی اجازۀ ورود به آن را نداشت و تنها سالی یکبار کاهن اعظم داخل آن میشد؟ نویسندۀ رسالۀ عبرانیان به زیبایی هر چه تمامتر دلیلش را چنین میگوید:” پس ای برادران چونکه به خون عیسی دلیری داریم تا به مکان اقدس داخل شویم.”( عبرانیان ۱۰: ۱۹ ) یعنی مرگ مسیح بر صلیب که با ریختن خون مسیح انجام شد، باعث شد تا پردۀ جدایی بین ما و خدا برای همیشه از میان شکافته شود. دو پاره شود.
جان پایپر، واعظ برجستۀ عصر حاضر در کتاب ارزندۀ خود به نام ” شور و احساس مسیح یا ۵۰ دلیل که چرا عیسای مسیح آمد تا مصلوب شود؟” چاپ خدمات فارسی زبان. ترجمۀ ح.گ؛ یکی از دلایلی که عیسای مسیح بر روی زمین آمد تا مصلوب شود را چنین میگوید:” به ما دلیری بدهد تا به مقدس‏ترین مکان، جایی که حضور خدا به طور زنده میسر است، وارد شویم.” جان پایپر بخشی از رسالۀ عبرانیان را قید میکند:” ” اما وقتی مسیح به عنوان کاهن بزرگ و آورندۀ برکات سماوی آینده ظهور کرد به خیمه ای بزرگتر و کاملتر که به دستهای انسان ساخته نشده و به این جهان مخلوق تعلق ندارد وارد شد.وقتی عیسی یکبار و برای همیشه وارد قدس القداس شد خون بزها و گوساله ها را با خود نبرد،بلکه با خون خود به آنجا رفت و نجات جاویدان را برای ما فراهم ساخت.”(انجیل عصر جدید باب ۹ ایات ۱۱ تا ۱۲).” سپس چنین توضیح میدهد:”
” معنا و مفهوم این امروز برای ما این است که با عیسی میتوانیم به تمام مکانهای مقدس در حضور خدا که اکنون برای ما باز شده است برویم. قدیما تنها کاهنان یهودی قادر بودند به ” رونوشت ” و یا ” سایۀ ” این مکانها وارد شوند. تنها سالی یکبار بود که کاهن اعظم قادر بود تا به مقدس ترین مکان که جلال خدا ظاهر می شد وارد شود(نامۀ عبرانیان باب ۹ ایۀ ۷). پردۀ مانعی بود که از این قسمت جلال خیمه محافظت مینمود.کتابمقدس به ما می گوید وقتی عیسای مسیح آخرین نفس خود را بر صلیب کشید:” ناگاه پردۀ هیکل از سر تا پا دو پاره شد “(از انجیل به روایت متی باب ۲۷ آیۀ ۵۱).
منظور چه بود؟ تفسیر آن در این آیات است:” پس ای برادران چونکه به خون عیسی دلیری داریم تا به مکان اقدس داخل شویم از طریق تازه و زنده که آن را به جهت ما از میان پرده یعنی جسم خود مهیا نموده است.”(از رسالۀ عبرانیان باب ۱۰ آیات ۱۹ و ۲۰). بدون عیسای مسیح تقدس و پاکی خدا می بایست از ما محفوظ میماند. به او بی احترامی و توهین می شد و ما نیز بدلیل گناه خود می سوختیم.اما اکنون، بخاطر عیسای مسیح، می توانیم نزدیک شده و قلب خود از را کمال زیبایی قدوسیت خدا مملو ساخته و پُر سازیم. ما نخواهیم سوخت. بدلیل حفاظت کامل عیسای مسیح،خدا عزت می بیند، و ما در بهت و حیرت جاودانه قرار داریم. ” ( شمارۀ ۲۴ ص. ۵۸)
در انجیل یوحنا، آخرین انجیل نوشته شده در خصوص زندگی و تعالیم عیسای مسیح بر روی زمین، توضیحات بسیار دقیق و ارزنده‏ایی در خصوص ماهیت و شخصیت عیسای خداوند از قلم یوحنای رسول شاگرد مسیح میخوانیم. یوحنا در همان آغاز نوشتۀ خود در فصل اول باب ۱۴ نوشتۀ خود چنین میگوید:” و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر.” وقت تفسیر این ایه نیست. فقط یک کلمه برای این بحث ما در این ایه است. کلمۀ ” ساکن شد.” این عبارت ساکن شد، همان عبارت ” خیمه زد ” در زبان عبری یا Tabernacle به زبان انگلیسی میباشد. همان خیمۀ عبادت. خیمه‏ایی که خدا در بالای کوه سینا به موسی نشان داد و از او خواست تا عین آن را بسازد تا او در قدس القداس آن حضور یابد. یوحنا میگوید وقتی عیسای مسیح متولد شد و به روی زمین آمد، خدای متجسم بود که در بین ما حضور یافت. خیمه زد. تا ما چه کنیم؟ تا وقتی او بر بالای صلیب مُرد و خون مبارکش را فدای رستگاری ما کرد، پردۀ جدایی بین ما و خدا را از میان شکافت، در خیمه را برای ما باز گذاشت، بدون هیچ پرده و یا مانع یا واسطه‏ایی بین ما و خودش، اکنون هر زمان که بخواهیم و هر زمان که نیاز باشد، هر زمان که محتاج باشیم، میتوانیم به حضور او برویم. دیگر جدایی بین ما و خدا نیست. زیرا مسیح آن خدای نادیده بود که بین ما ” خیمه زد.” و شاگردان با این خدای نادیده اما جسم گرفته، نشسته و خورده و نوشیدند؛ او را لمس کردند و از صدای او شنیدند.
پردۀ جدایی من و تو
در دنیایی زندگی میکنیم که دارای تلون و رنگارنگی خاصی در فرهنگ و باور و عقاید خود است. در دنیایی زندگی میکنیم که کارها و حرکاتی پسند عموم شده است که روزی بخاطر آن سنگسار میشدند! آزادی سراپا نادرست معنا شده است و خدمت به مردم جایش را به دیکتاتوری حکومتهای مستبد داده است. کشورها با خود باور و ایمان سلطه گرانه و مستبدانۀ خود را در پرچم خود به اهتزاز میاورند. تبعیض نژادی دیروز جایش را به لبخندهای ساختگی سیاسی امروز داده است. و هنوزدر خون اقوام زمین، نفرت و کینه خواهی از ملتهای دیگر در روند عادی خود در جریان است و قلب عدم بخشندۀ انسانهای بیشماری را از خود زنده و کینه جو حفظ کرده است. شرق، غرب را باعث عقب ماندگی و تحقیر و عدم رشد خود میداند و غرب، شرق را داخل آدم حساب نمیکند! شمال غنی به جنوب داغ و پر از قحطی و خشکسالی اعتنایی ندارد؛ و رنگ و طرز پوشیدن و خوردن و راه رفتن تو میزان رابطۀ من با تو شده است. و انسانها به نظر میرسد که هر روز از آشتی کردن با همدیگر فاصله میگیرند. تو مانند من فکر نمیکنی پس من چطور میتوانم ترا دوست بدارم؟
در کتابمقدس شما نمونۀ زنده و بارزی از این جدایی بین دو انسان را داریم. اسرائیل با تصوری تماما نادرست بر این باور بود که ملت او و زمین او، تنها جایی است که ممکن است خدا آن را برکت دهد و اقوام مطرود، ناپاک دیگر زمین جز بندگان و مخلوقان خدا نیستند. یا اسرائیلی هستی و پذیرفته شدۀ خدا یا غیر اسرائیلی هستی و کافر و لعنت شده به مرگ. هر چند تنها از یک بُعد میتوان این را در کتابمقدس دید، اما دیدگاه جامع یهوه، خدای خالق و آفرینندۀ هستی، ماورای این طرز تفکر است. عیسای مسیح در موعظۀ سر کوه خود فرمان میدهد که دشمنان خود را محبت کنیم و برای آنانی که ما را جفا میرسانند دعای خیر کنیم. سپس دلیل این را چنین میفرماید:” تا پدر خود را که در آسمان است پسران شوید زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع میسازد و باران بر عادلان و ظالمان میباراند.”( متی ۵: ۴۵) در وقایع انجیل میخوانیم که عیسای مسیح عمدتا و با منظور و هدف خاص با جمعی مینشست و در منزل آنها دعوت میشد که تمام جامعۀ آن روز بخصوص رهبران و مذهبیون دین یهود آنها را کافر و گناهکار و بدکاران مینامیدند. او وارد شهرها و زمینهای میشد که اگر الاغ یک یهودی وارد آن میشد، یهودی پا بر آن زمین نمیگذاشت او حاضر بود تا ساعتها سفر خودش را طولانی کند اما وارد سرزمینی که او منفور میدانست نشود. بر دیوار معبد اورشلیم نوشتۀ بزرگی نصب بود که اینگونه خوانده میشد:” خطر مرگ. ورود کسانی که ختنه نیستند قدغن است.” عیسای مسیح با ختنه شده‏ها همان اندازه گفتگو میکرد و محبت خود را نصیب آنها میساخت که با غیر ختنه‏گان. برای مسیح هیچ دیواری وجود نداشت که مانع این شود تا محبت و فیض انجیل خود را نصیب دیگران نسازد، هر چند آنها اسرائیلی نبودند، اجنبی بودند، بیگانه بودند، و از دید قوم، نجس و ناپاک و گناهکار و کافر بودند.
در رسالۀ پولس رسول به کلیسای افسس، کلیسایی که قریب اکثر آنها غیر اسرائیلی بودند مطالبی نوشته است که چه بسا امروز به ما یاری میکند که ما در کلیسای خود چگونه باید با چنین افرادی برخورد کنیم. پولس مینویسد:
” بنابر این به خاطر داشته باشید که شما در گذشته جسما جز کافران بودید و به وسیلۀ اهل ختنه ” نامختون” نامیده میشدید. در آن زمان، از مسیح دور بودید و از مزایای قوم اسرائیل محروم و از پیمانهایی که بر وعده‏های خدا متکی بود، بی بهره بودید. شما در این جهان، بدون امید و بدون خدا به سر میبردید. اما اکنون شما که دور بودید به وسیلۀ اتحاد با مسیح عیسی و ریختن خون او نزدیک شده‏اید. زیرا مسیح صلح و صفا را بین یهود و غیریهود به وجود آورده و این دو را با هم متحد ساخته است. او با بدن جسمانی خود، دیواری که آنان را از هم جدا میکرد و دشمنان یکدیگر میساخت، در هم شکست. زیرا شریعت را با مقررات و احکامش منسوخ کرد تا از این دو دسته، در خود یک انسانیت تازه‏ایی به وجود آورد و صلح و صفا را میسر سازد. مسیح با مرگ خود بر روی صلیب، این دو را در یک بدن واحد، دوستان خدا گردانید تا دشمنی دو جانبۀ یهود و غیر یهود را نیز از میان بردارد. به این سبب بود که مسیح آمد و مژدۀ صلح را به شما که دور بودید و به آنانی که نزدیک بودند، اعلام کرد. اکنون هر دو به وسیلۀ مسیح اجازه داریم که در یک روح یعنی روح‏القدس به حضور پدر بیاییم.”( افسسیان ۲: ۱۱- ۱۸ از ترجمۀ عصر جدید)
امروز کلیساهایی هستند که هنوز این دیوار جدایی برای آنها فرو نریخته است! ایماندارانی هستند که هنوز در قلب آنها این دیوار تا آسمان بالا رفته است! یا در رابطۀ خود با اعضای کلیسای خود؛ یا در رابطۀ خود با اعضای کلیسای دیگر، و یا در رابطۀ خود با دنیای بیرون. تنها جامی را که عیسای مسیح ننوشید، جام ریاکاری و تزویر بود. به جز این او جامهایی را نوشید که من و تو قادر به لب زدن آن هم نیستیم! اما مسیح برای ما نمونه شد تا ما نیز آن جامها را برداریم و در نوشیدن آن ارادۀ پدر را خواهان باشیم و آن را مانند او تا قطرۀ آخر بنوشیم. از جمله رابطه با افرادی که مثل من و شما فکر نمیکنند. با من و تو فرق دارند. مثل من و تو نمیپوشند. مانند من و تو بار نیامده‏اند. و این افراد در مسیری که خداوند آنها را آورده، روزی وارد کلیسای مسیح میشوند. برخورد من و شما با آنها باید چگونه باشد؟ ابتدا شک و تردید سپس ماچ و بوسه؟ یا به گرمی در آغوش کشیدن و خوش آمد گفتن که در آن چاشنی هوشیاری نیز هست!
اگر مسیح با خون خود پردۀ جدایی بین ما و خدا را از میان برداشت، اگر مسیح با بدن کوبیده شدۀ خود دیوار جدایی بین و تو را برداشت، پس چه چیز باید مانع من و تو شود که همدیگر را قلبا دوست نداشته و در کنار هم یکدل و یک فکر انجیل او را خدمت نکنیم، گمشدگان را نجوییم و برای بدن او مفید نباشیم؟ چه چیزی باید مانع من و تو شود که با چشم تبعیض به همدیگر نگاه نکنیم، نه در زبان اما در دل همدیگر را تحقیر نکنیم، ترا همانطور که هستی دوست بدارم و تو مرا نیز. تو از ساختن و بنای من ابا نکنی و من از ساختن و بنا کردن تو کوتاهی نکنم. تنها یک چیز مانع این اتحاد و یگانگی بین من و تو میشود، تنها یک چیز: تو یا من هنوز پشت پرده مانده‏ایم، تو یا من هنوز بدن مسیح دیوارهایمان را ویران نکرده است.
امروز به این بیاندیش! به اتحاد کلیسا! به صلح پایدار بین من و تو، بخاطر صلح پایدار او با خدا که به قوت خون خود برای ما مهیا ساخت، آنگاه که با خون خود پردۀ جدایی ما و خدا را از میان شکافت و آنگاه که بر صلیب جلجتا با بدن کوبیده شدۀ خود دیوار جدایی بین من و تو را فرو ریخت.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...