جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶

پیدایش فصل ششم

کتاب پیدایش
فصل ششم آیات ۱- ۲۲

در این فصل شما گویی ادامۀ شرارت و گناه انسان را مشاهده میکنید. در آیات ۱ و ۲ شما با دو گروه افراد برمیخورید که نامهای آنها کمی به گوش ما ثقیل میاید! ” پسران خدا ” و ” دختران آدمیان “؛ مفسران مسیحی تفسیرات متعددی در این خصوص دارند. بنظر بنده پسران آدم در واقع همان نسل افراد ایمانداری چون انوش و شیث و خنوخ بودند. کسانی که نام یهوه را میخواندند و با خدا راه میرفتند. اما دختران آدمیان، باید لقب فرزندان نسل قائن و لمک باشند. یا فرزندان دیگر آدم و حوا که با خدا راه نمیرفتند. موسی با قید این مطلب در واقع مرز مشخصی بین پیروان قدوسیت و پاکی و پیروان شرارت و گناه قرار میدهد. پیروان یهوه و پیروان شیطان. چون یهوه دید که پسران خدا با دختران آدمیان تا به این اندازه نزدیک شده و رابطه برقرار کردند که با هم ازدواج کرده، بدنهای خود و روابط خود را به همدیگر سپردند، فرمود:” روح من در انسان دائما داوری نخواهد، زیرا او بشر است.”( ۶: ۳) یعنی چه؟ روح القدس خدا در انسان وجدانی بیدار میافریند تا انسان به خطا و گناه خود پی برده تا از آن ابتدا دوری کند و هرگز به آن تن ندهد، یا اگر غفلت ورزید و گناه را مرتکب شد، روح خدا در انسان بر او داوری کرده و او را به گناه او مستلزم میسازد. شخص را به توبه وامیدارد. به اعتراف. و این روح به مراتب گویاتر و فعال تر در پسران خدا عمل میکند تا دختران آدمیان. اما وقتی پسران خدا، فرزندان آنانی که نام یهوه را میخواندند و بقولا از یهوه اطاعت میکردند، به روح خدا که آنها را بیداری میداد، توجه نکرده و بی اعتنایی ورزیده و تن به گناهی چنین آشکار دادند که با گناهکاران رابطه برقرار کنند، خدا اینگونه با تاسف و حزن بیان کرد که دیگر روح مقدس او نیز قادر نیست حتی فرزندان آنانی که روزی ایماندار بودند را بیدار کند. زیرا آنها به میل و اراده و خواستۀ خود گناه و عدم اطاعت از یهوه را برگزیدند. دقیقا به همین دلیل است که در ادامۀ همین ایۀ میخوانیم:” و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصور از خیالهای دل وی دائما محض شرارت است و خدا پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل محزون گشت.” و وقتی خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است؛ این شامل پسران خدا و دختران آدمیان بود. حتی گناه در پسران خدا نیز رسوخ کرده و بر آنها حاکمیت داشت. و آنها در زیر لذتهای نفسانی آن بسر میبردند. و این خدا را محزون ساخت. لغتی که برای پشیمان اینجا در ترجمۀ قدیم کتابمقدس قید شده است در ترجمه های انگلیسی این آیه ” تاسف ” معنی شده است. خدا متاسف شد، محزون شد، افسوس خورد که چرا انسان را خلق کرده است. لطفا دقت کنید به اوج دل گناهکار انسان! خدا میگوید” خیالهای دل وی ( انسان) دائما ( در ترجمۀ انگلیسی این آیه میگوید: به طور متناوب و دنباله دار). یعنی خیال شرارت و گناه لحظه‏ایی از باور انسان دور نمیشود. چون انسان تا به این عمق در فساد پایین رفت، خدا تصمیم خود را گرفت : تا همۀ آنچه را که خود آفریده بود را ” محو سازد “. او خداست. او آفرینندۀ همه چیز است. او کوزه گر است. او باغبان و او پادشاه است. او فرمان میدهد که امروز چیزی باشد، فردا همان چیز نباشد! پس خدا بدلیل شرارت انسان و گناه فراوان او قصد نمود تا هر آنچه که خود روزی آفریده و نیکو بود را نابود سازد. چرا که بدلیل ورود گناه به خلقت دیگر نیکویی در آن نبود. آیۀ ۸ ناگهان بارقۀ امیدی را به ما میدهد:” اما نوح در نظر خدا التفات یافت.” دوستان عزیز! اگر نوح تنها مرد عادل و نیک زمانۀ خود نبود و خدا هیچکس را نیکو نمی یافت؛ امروز ما اینجا زنده نبودیم! فیض خدا که شامل نوح گشت، شامل حال ما نیز شد و ما زنده ماندیم. همین تصور را امروز داشته باشید؛ چه بسا صبر خدا برای نابود نکردن چنین دنیای گناه آلود و فاسد امروز ما دیدن توی ایماندار به عیسای مسیح باشد که با مسیح قدم میزنی و دلسوزانه برای نجات جانها میکوشی تا فرصت توبه و بازگشت را به تشنگان و گرسنگان برسانی.
در ادامه میخوانیم که یکبار دیگر خدا به نوح تاکید میکند که او قصد دارد تا زمین و تمام موجودات را بدلیل گناه نابود سازد پس به او فرمان میدهد که یک کشتی با اندازۀ مشخصی بسازد. برآورد کرده‏اند که کشتی نوح طول آن به اندازۀ یک و نیم برابر زمین فوتبال و ارتفاع آن به اندازۀ یک ساختمان چهار طبقه بوده است. چگونه نوح آن را ساخت؟ چقدر طول کشید؟ نمیدانیم. میدانیم که سه پسر داشت و میدانیم که :” به هر چه خدا او را امر فرمود، عمل نمود.”
نکتۀ جالبی که در دو آیۀ ۱۳ و ۱۷ به چشم میخورد تاکید خداوند بر این است که این اوست که طوفان را میاورد و این اوست که زمین را نابود میسازد: ” اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت. “؛ ” اینک من طوفان آب را بر زمین میاورم.” این باید برای ما بسیار روشن باشد. خدا ساخت. خدا نابود کرد. خدا میمیراند و خدا زنده میکند. خدا نجات میبخشد و خدا به جهنم میفرستد. اینجا خدا با طوفان گناه را داوری کرد و گناهکار را نابود ساخت. در حزقیال با وبا و گرسنگی و شمشیر گناه و گنهکار را داوری میکند( حزقیال ۵: ۱۱- ۱۲ ) و جای دیگر با فرستادن شیری درنده بر گناه و گناهکار داوری میکند.( حزقیال ۶: ۳ ).
آنچه حقیقت الهیست این است که خدا از گناه به هر میزان و به هر اندازه متنفر و بیزار است و آن را داوری خواهد نمود. و همانطور که این اوست که ویرانی را بر زمین میاورد؛ این اوست که بدلیل فیض خود عهد خود را با نوح میبندد و آن را استوار میسازد. یعنی همان عهدی که با ما در عیسای مسیح بست وقتی او گناهان ما را بر خود گرفت و تنبیه ما را بر خود گرفت، خشم خدا را بر خود گرفت( خشمی که باید بر ما ریخته میشد) و بر بالای صلیب قربانی شد و جریمۀ گناهان ما را پرداخت نمود؛ تا در مسیح عیسی عهدی تازه با ما بسته شود تا پاک بمانیم و برای او قدوس و جدا شده از دنیا و گناه زندگی کنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش فصل ۱۲

فصل ۱۲ ایات ۱- ۲۰ این فصل بلافاصله با دعوت خدا از ابراهیم که هنوز ...