یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / پیدایش فصل نهم

پیدایش فصل نهم

مطالعۀ کتاب پیدایش فصل ۹ آیات ۱- ۲۹

اکنون طوفان به پایان رسیده است. نوح و خانواده اش به همراه تمامی حیواناتی که در کشتی نجات یافته بودند، از آن خارج شده و به زندگی و نظمی که خدا در ابتدای خلقت آن را تعیین نموده بود، ادامه میدهند. در آیۀ ۹ از زبان همان خدایی که در پیدایش ۶: ۱۳ و ۶: ۱۷ خوانده بودیم که ” اینک من ” هستم که طوفان آورده و زمین را با تمام موجودات آن نابود میسازم؛ در آیۀ ۹ فصل ۹ همان خدا میفرماید:” اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت شما استوار سازم.” دعای حنا را باید برای فروتن شدن و شناخت عظیم خدای خود، پدر خداوند ما عیسای مسیح به یاد آوریم:” خداوند میمیراند و زنده میکند. به قبر فرود میاورد و برمیخیزاند. خداوند فقیر میسازد و غنی میگرداند؛ پست میکند و بلند میسازد.” ( اول سموئیل ۲: ۶- ۷ ) نه به دلیل اینکه خدا بوالهوس باشد!حاشا! بلکه به دلیل دل ناتوبه کار و سیاه ما به گناه، او ما را تنبیه میکند و با توبه و بازگشت ما به دلیل فیض خود بر ما خوبی میکند. پس هم طوفان و هم عهد از یک خدا صادر میگردد نه از دو خدا! در آیۀ ۱۱ میخوانیم که خدا عهد خود را با انسان اینگونه استوار میسازد که یکبار دیگر زمین را با طوفان آب از بین نبرد. این نباید برای ما این برداشت را بدهد که :” بفرمایید زمین تا به ابد باقی میماند و هرگز هیچ چیز از بین نمیرود.” این برداشت درستی از این آیه نیست. در کتاب صفنیاء میخوانیم:” خداوند میگوید همۀ چیزها را از روی زمین بالکل هلاک خواهم ساخت. انسان و بهایم را هلاک میسازم؛ مرغان هوا و ماهیان دریا و سنگهای مصادم را با شریران هلاک میسازم و انسان را از روی زمین منقطع مینمایم؛ قول خداوند این است.” ( صفنیاء نبی ۱: ۲-۳ ) ما میدانیم که صفنیاء در این کلام از آینده‏ایی که بر انسان و هستی خواهد آمد سخن میگوید. پس خوب دقت کند به عهد خدا با نوح: خدا میفرماید بار دیگر زمین را با طوفان آب نابود نمیسازد، این دلیل نمیشود که خدا با وسیله ایی دیگر زمین و تمام هستی را نابود نسازد! کلام خدا میفرماید:” زیرا اینک خداوند با آتش خواهد آمد و عرابه‏های او مثل گردباد تا غضب خود را با حدت و عتاب خویش را با شعلۀ آتش به انجام رساند. زیرا خداوند با آتش و شمشیر خود بر تمامی بشر داوری خواهد نمود.”( اشعیاء ۶۶: ۱۵- ۱۶ )
سپس خدا برای نشان دادن عهد خود با انسان به او رنگین کمان را میدهد. تا هر وقت که انسان به این رنگین کمان نگاه کرد عهد خدا را با خود به یاد آورد. تا وفاداری و اعتماد به خدا همواره در یاد انسان باقی بماند. ما ایمانداران به عیسای مسیح نیز نشان عهد داریم. عهدی سه جانبه!عهد صلیب. ما نیز هرگاه به صلیب مسیح مینگریم وفاداری و اعتماد و محبت بیکران خدای پدر را به یاد میاوریم. صلیب ابتدا نشان عهد بین خدای پدر و خدای پسر است. عیسای مسیح صلیب خود را به پدر بعنوان تسلیم ارادۀ او شدن برمیافرازد و پدر با دیدن صلیب عهد جاودانۀ خود را با پسر به یاد میاورد که: تمام هستی و تمام قدرت هستی از آن تست! در ضمن صلیب نشان عهد بین ما و خدای پدر میباشد. ما صلیب را برمیافرزایم و کفاره شدن مسیح را به یاد خدا آورده و بواسطۀ صلیب مسیح روزانه به حضور خدا و تخت او وارد میشویم. صلیب همچنین نشان عهد بین ما و عیسای خداوند است. ما با به یاد آوردن صلیب، تن و خون استاد خودمان را به یاد میاوریم که برای گناهان ما و رستگاری ما داده شد و عیسای مسیح آن را به یاد میاورد که ما گوسفندان گلۀ او هستیم و او تا به ابد از ما مراقبت میکند و ما را سالم و تندرست به منزل پدر خواهد رساند. به همین دلیل هر وقت ایمانداران مسیح در شام خداوند شرکت میکنند این عهد سه جانبه را در عمل سمبلیک شکستن نان و نوشیدن آب انگور( به منزلۀ شراب) به یاد میاورند. که خدا در خون مسیح خشم و غضب خود را از آنها برداشت. که مسیح در خون خود تمام مردم دنیا را برادر و خواهر خود میخواند. و ما در خون او پیوند میبندیم که متعلق به او باشیم و برای او زندگی کنیم. عهد ما با مسیح که در خون او بسته شده و نجات ابدی را برای ما ارمغان آورده است به مراتب والاتر از عهد خدا با نوح است که در رنگین کمان بسته شده است. رنگین کمان تنها زمان اندکی پدیدار میشود و میرود؛ اما رنگین کمان گویای آمدن عهدی بسی استوارتر و بسی پایدارتر بود یعنی عهد خون مسیح. تا به همین امروز وعده و عهد خدا به انسان پایدار مانده است. درست است طوفانها و سیلابها و سونامی‏های بسیاری میلیونها نفر را کشته است اما انسان نابود نشده است و زمین هنوز باقی است. پس عهد خدا هنوز استوار است. همینطور است عهد خدا با ما که در خون مسیح بسته شده است.
از آیات ۱۸ تا پایان فصل ما از نوح و سه پسر او میخوانیم. سام و حام و یافث. ما هیچ از این سه پسر به جز نام آنها و ماجرایی که بر آنها آمده است را نمیدانیم. از ایمان آنها و از شخصیت آنها. اما در این آیات پایانی فصل ۹ میتوانیم تا حدودی از طرز تفکر آنها و آنچه که بر آن ایستاده بودند کمی آگاهی بدست آوریم. آیۀ ۱۹ میگوید تمام نسل امروز دنیا از این سه پسر است. حالا چه کسی از چه پسری است نمیدانیم! در آیۀ ۲۱ میخوانیم که نوح به کار کشاورزی زمین میپردازد و میخوانیم که تاکستانی را غرس میکند. در آیۀ ۲۱ میخوانیم که:” و شراب نوشیده مست شد و در خیمۀ خود عریان گردید.” سپس میخوانیم که حام پدر کنعان؛ آیا در آن زمان حام، کنعان را داشت؟ نمیدانیم. اما میدانیم که قطعا کنعان پسر حام بود. و کلام گویی عمدتا قصد دارد تا نام کنعان را در اینجا بگذارد برای آیندۀ آنچه که در کتابمقدس پیش میاید. من تا الان تفسیرهای متعددی در این عمل نوح و پسر او حام شنیده ام. اما باید با چشمانی دقیق روحانی آیات را ملاحظه کنیم. ایرادی در نوشیدن شراب نیست. ایراد در مست شدن از شراب است.( امثال ۲۰: ۱ و افسسیان ۵: ۱۸) یا نوح به تنهایی شراب مینوشید؟ در آیۀ ۲۲ میخوانیم که از سه پسر نوح دو نفر آنها در زمان مست شدن پدر در چادر نبودند. اما حام بود چون میگوید:” پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون خبر داد.” حام داخل چادر بود اما آن دو نفر نبودند. آیا حام پدر خودش را مست کرده بود؟ آیا حام خودش شراب خورده بود؟ نمیدانیم. اما یک چیز را میدانیم که نوح در این سن نوجوان خردسالی نیست که او را گول زد!! او مردی عادل است. او مردی کامل است. او با خدا راه میرفت. او باید میدانست که شراب الکل دارد. و زیاده نوشیدن آن مستی را با خود میاورد. پس چرا باید بیشتر از ظرفیت خود مینوشید؟ زیرا این اصل را میدانیم:” زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است.”( پیدایش ۸: ۲۱ ) از جمله نوح. هر چند با خدا راه میرفت و کامل بود اما این نشان این نبود که در ذات و طینت خود گناهکار نبود. درست است که از نسل آدم تنها هشت نفر زنده ماند، اما یادتان باشد که نوح و فرزندان او، همسر نوح، و همسران پسران نوح، تمام آنها باقی مانده از نسل گذشتۀ خود بودند، و نهایتا همۀ این هشت نفر به دو نفر ختم میشوند: آدم و حوا. پس اگر خدا در فصل هشتم آیۀ ۲۱ میفرماید:” زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است.” به این مضمون است که درست است که طوفان نوح تمام دنیا را از بین برد، اما بواسطۀ این هشت نفر هنوز گناه در جهان وجود داشت. زیرا تمام این هشت نفر از نسل آدم بودند و در آدم بودند، وقتی که آدم به گناه مرتکب شد در واقع نوح و خانوادۀ او نیز در گناه آدم شریک بودند.
اما عمل حام بسیار شنیع و زننده بود! این از طینت و باطن سیاه او سخن میگوید که چگونه او حاضر میشود تا برهنگی پدر پیر و سالخوردۀ خود را به برادران خود نشان داده و پدر خود را مضحکۀ عام کند. یادتان باشد که پس از گناه شرم و خجالت بر انسان وارد شد و آنها از برهنگی همدیگر شرمسار شدند( پیدایش ۳: ۷ ) عمل حام آنقدر زننده و وقیح بود که برادران او حاضر نشدند تا در گناه او شریک شوند. خدا را شکر برای آنها. درس خوبی باید برای ما ایمانداران باشد که با گناهکاران همدست نشویم و در لعنتی که بر آنها خواهد ریخت شریک نگردیم. در آیۀ ۲۵ نه تنها حام بلکه کنعان نیز که فرزند اوست لعنت میشود. چرا؟ زیرا گناه ما آنقدر شوم و نحس میباشد و ثمرات آن آنقدر سیاه که ما ترک نکرده و از ما به نسل بعدی ما سرایت میکند. مانند گناه داود که به کشته شدن نوزاد او انجامید. و شما از ثمرات گناه او در زندگی آخر عمر او به خوبی خبر دارید. این باید هشداری بر ما باشد که آگاه باشیم چه چیزی را به نسل آیندۀ خود میدهیم و چه چیزی را به آنها سرایت میدهیم. تخم شرارت و بدبختی یا دانه های نیکوی قدوسیت و پاکی. و نهایتا ما این لعنت شدن کنعان را علنا در داوران ۱: ۲۸ میخوانیم. سپس از بین رفتن قوم کنعان را در صفنیا ۱: ۱۱ و زکریا ۱۴: ۲۱ میخوانیم. اما به یاد داشته باشید وقتی فیض خداوند ما عیسای مسیح بر انسانها بریزد، همه از آن مستفیض شده و نجات برای همه رایگان است. چه برای نسل سام. چه برای نسل حام. چه برای یهودی و چه برای کنعانی( متی ۱۵: ۲۱- ۲۶ ) چه برای فارس و چه برای عرب! اگر توبه و بازگشت باشد همه از چشمۀ نجات مسیح خواهند نوشید و همه با او متحد خواهند شد. همه.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کتاب پیدایش فصل ۱۰

کتاب پیدایش فصل دهم آیات ۱- ۳۲ در این سی و دو ایه نگاهی اجمالی ...