پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دسته‌بندی نشده / پیدایش فصل ۱۲

پیدایش فصل ۱۲

فصل ۱۲ ایات ۱- ۲۰

این فصل بلافاصله با دعوت خدا از ابراهیم که هنوز ابراهیم نشده بلکه ابرام خوانده میشود، آغاز میگردد. ( ابرام یعنی پدر سرافراز و ابراهیم یعنی پدر امتها. پیدایش ۱۷: ۴ – ۵ )ابراهیم کجا بود که خدا او را دعوت کرد و به او وعده داد؟ در حران یا در اورکلدانیان؟ بر طبق شهادت استیفان در نامۀ اعمال رسولان باب ۷ آیات ۲ و ۳ خداوند ابراهیم را نه در حران بلکه زمانی که او در اور کدانیان بود به سمت کنعان فراخوانده بود. و عین برداشت استیفان را هم در پیدایش ۱۵: ۷ میخوانیم و هم از زبان نحمیا ۹: ۷ ؛ اما به قلم موسی ما این خواندگی را نه در اورکدانیان بلکه در حران و به نظر میرسد که پس از مرگ پدر ابراهیم تارح داریم. اما هم اعتراف پیدایش ۱۵: ۷ و نحمیا ۹: ۷ و استیفان در اعمال ۷: ۲- ۳ همچنین میتوانند گویای این حقیقت باشند که یهوه، خدای زنده ابراهیم را نه فقط از حران، بلکه درست زمانی که در اورکلدانیان در بین امتی بت پرست و خانواده ایی بت پرست بود بیرون خواند و اراده کرد تا طرح الهی خود را بواسطۀ او که اوج و گرانبهاترین آن تولد جسمانی عیسای خداوند که از نسل ابراهیم بود، رخ بدهد. جوزفس یهودی تاریخ شناس حوالی قرون اولیۀ میلاد در کتاب خود کوچ کردن ابراهیم از اورکلدانیان را غم تارح پدر ابراهیم بدلیل از دست دادن هاران پسر خود میداند که تارح را مجبور ساخت تا آن سرزمین را ترک کند و به سمت کنعان حرکت کند. تعدادی دیگر این کوچ را دلیل فشار و حکومتهای آن زمان در اور کلدانیان میدانند. در هر حال، در زندگی ابراهیم همه چیز بر طبق ارادۀ الهی پیش رفته است و یهوه درست زمانی که ابراهیم در جماعت بت پرست اورکلدانیان و در میان خانواده‏ایی بت پرست بود( یوشع ۲۴: ۲ ) او را فراخواند تا کاری عظیم در زندگی او و بواسطۀ او بر روی زمین برای تمامی انسانها انجام دهد.
اکنون دقت کنید به این سه ایۀ اول فصل ۱۲ ؛ دقت کنید به آیۀ ۱: خدا از ابراهیم میخواهد که:” از ولایت خود( اور کلدانیان ) و از مولد خویش ( از تمامی بستگان و خویشان خویش) و از خانۀ پدر خود( یعنی تمامی برادران و خواهران و پدر و مادر خویش) بسوی زمینی که به تو نشان دهم بیرون شو.” اما آنچه یهوه از ابرام در آیۀ ۱ خواسته بود بسیار سنگین به نظر میرسید و اجرای آن دشوار؛ اما وقتی آیۀ دوم را میخوانیم با وعدۀ یهوه به ابرام روبرو میشویم: از تو امتی عظیم پیدا کنم؛ ترا برکت دهم؛ نام ترا بزرگ سازم؛ و تو برکت خواهی بود. چه وعده‏های عظیمی را یهوه به ابرام داده بود. عزیزان وعده‏های خدای ما بسیار عظیم هستند. اما در پس هر وعده‏ایی خداوند از ما انتظاری دارد تا آن را برآورده سازیم. نه اینکه وعدۀ خدا برای ما شرطی باشد. نه! اما هر وعده‏ایی و انجام هر وعده‏ایی برای شناخت بیشتر و بیشتر ما از عظمت خدای ماست و بیشتر و بیشتر جلال دادن نام او. پس برای اینکه ما به درجۀ این شناخت برسیم، باید یک سفر روحانی را طی کنیم. و این سفر روحانی در ایمان مسیحی به ” راه جلجتا ” معرفی شده است. کمااینکه ما در صلیب مسیح، وعدۀ عظیم حیات جاودان و مشارکت در جلال مسیح خداوند را داریم؛ همینطور در همین صلیب، نفی کردن خود را باید داشته باشیم. عیسای مسیح رو به شاگردان و مردم اطراف خود کرده و میفرماید:” و هر که بخاطر اسم من خانه‏ها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا فرزندان یا زمینها را ترک کرد صد چندان خواهد یافت و وارث حیات جاودانی خواهد گشت.”( متی ۱۹: ۲۹ ) و خود شما شباهت غریب دعوت یهوه از ابراهیم و دعوت عیسای مسیح از ایمانداران به او را میبینید! گویا همان خدایی که با ابراهیم سخن گفت، امروز با ما مستقیم سخن گفته است و ما سخنان او را در انجیل مقدس داریم.
وعدۀ عظیم خدا به ابراهیم مستلزم این بود که ابراهیم هر آنچه که پشت سر داشت را ترک کرده و به سمت جلو، به سمت خواندگی خود و دعوت خدا حرکت کند. و ابراهیم بدون اینکه هنوز وعدۀ خدا را دیده باشد( و اگر نه دیگر وعده نامیده نمیشد!) با اعتماد و اطمینان و ایمان به همان خدایی که او را از اورکلدانیان در میان جماعت بت پرستان بود بیرون خوانده بود، از جایگاه آسایش و راحتی خود به سمت سرزمینی حرکت کرد که کاملا با آن و با مردم آن و فرهنگ آن و موقعیت آن غریبه بود. زیرا ابراهیم نه تنها به وعده‏ها بلکه از همه اساسی تر به خود وعده دهنده نظر داشت. چارلز هیدان اسپورژن در کتاب رازگاهان خود مینویسد:” اگر ما بر وعده‏ها تمرکز داشته باشیم، و وعده کننده را در نظر خویش، ما گوارا بودن آنها را مزه خواهیم کرد، و بر آوردن شدن آنها را به جان میپذیریم.”( سحرگاه ۲۷ جولای پارگراف دوم خط آخر) در آیۀ سوم امتیاز عظیم برکتی که یهوه به ابراهیم میدهد را داریم. و ما سندیت و واقعیت این برکت را در تمامی طول کتابمقدس در خصوص نسل ابراهیم میخوانیم. اما آنچه که بینهایت عظیم و گرانبها در ایمان مسیحی ما میباشد این است که وقتی عیسای مسیح، عمانوئیل، به روی زمین آمد تمامی آن برکات و عظمتی که در نام ابراهیم و به ابراهیم داده شده بود، امروز در نام عیسای مسیح خداوند وجود دارد و به ایمانداران به عیسای مسیح داده شده است. تمامی برکت و ثروتی که خدا به ابراهیم وعده داد، امروز در مسیح و در نام او از آن متعلقان به اوست. کمااینکه در نامۀ غلاطیان میخوانیم:” اما وعده‏ها به ابراهیم و به نسل او گفته شد و نمیگوید به نسلها که گویا در بارۀ بسیاری باشد بلکه در بارۀ یکی و به نسل تو که مسیح است.”( غلاطیان ۳: ۱۶) در افسسیان فصل ۱ آیۀ ۳ میخوانیم:” متبارک باد خدا و پدر خداوند ما عیسای مسیح که ما را مبارک ساخت به هر برکت روحانی در جایهای آسمانی در مسیح.”
نهایتا در آیات بعدی میخوانیم که در سن هفتاد و پنج سالگی ابراهیم حران را به اتفاق همسر خود سارا و برادرزادۀ خود لوط و :” همۀ اموال اندوختۀ خود را با اشخاصی که در حران پیدا کرده بودند ” ( آیۀ ۵) را برداشته و به سمت کنعان عزیمت نمود. گویی خدا گوشه‏ایی از تایید و تصدیق اینکه وعده‏ها و برکات فراوانی در انتظار ابراهیم خواهد داد را به ابراهیم در حران نشان داده بود!در ایۀ ۷ میخوانیم:” و خداوند بر ابرام ظاهر شد.” یعنی چه؟ یعنی خدا بر ابراهیم ظاهر شد؟ هر چند میخوانیم که این عبارت ظاهر شدن بارها در کتاب پیدایش قید شده است.( پیدایش ۱۷: ۱ و ۱۸: ۱ و ۳۲ : ۳۰ ). این ظهور جسمانی پدر آسمانی بر ابراهیم نمیتوانسته باشد. زیرا در خروج ۳۳: ۲۰ این را میخوانیم:” و گفت روی مرا نمیتوانی دید زیرا انسان نمیتواند مرا به بیند و زنده بماند.” پس این خدا نبوده که بر ابراهیم ظاهر شده و یا میشده است. این ظاهر شدن خدا بر ابراهیم و بعدا بر یعقوب، ظهور جسمانی شخص دوم تثلیث یعنی خود عیسای مسیح میباشد. چگونه و به چه صورت بوده است؟ به ما داده نشده است و ما نمیدانیم. اما قطعا میدانیم که چون عیسای مسیح از ازل در آفرینش بوده قادر بوده است که در هر زمان بر طبق ارادۀ پدر آسمانی و میل خود در زمانی معین و مقتضی بر افرادی معین و خاص در طول کتابمقدس ظاهر شده تا پیامی خاص را به آنها بدهند. سپس در همان آیه این وعده را از زبان خداوند به ابراهیم میخوانیم:” به ذریت تو این زمین را میبخشم.” درست در همین زمان ابراهیم حتی یک وجب هم از این زمین را صاحب نبود! اما خدا به او میگوید همین زمینی که حتی یک وجب آن مال تو نیست و تو بر آن غریبه ایی بیش نیستی( ۱۷: ۸ ) را نه به خود تو بلکه به ذریت تو خواهم داد. و ما میدانیم این واقعۀ تقسیم کردن و دادن زمین به نسل ابراهیم بطور علنی و آشکارا در یوشع ۲۱: ۴۳- ۴۵ به وقوع پیوست. خدای ما حقیقتا خدایی راستگو، قابل اعتماد، وفادار و دوراندیش و فراهم کنندۀ همه چیز است.
ناگهان میخوانیم که :” قحطی در زمین شد و ابرام به مصر فرود آمد تا در آنچا بسر برد زیرا که قحط در زمین شدت میکرد.” ( ایۀ ۱۰ ) چند سال ابراهیم در کنعان ماند تا اینکه قحطی شد؟ نمیدانیم. اما چرا باید سرزمینی که یهوه ابراهیم را به آن فرستاده و به او فرموده این سرزمین را پر از برکت برای او میکند ناگهان به قحطی سختی دچار شود؟ ارادۀ خدا بود. و خدا بی شک از آن نتایج و اهداف متعددی را دنبال میکرد، از جمله امتحان ایمان ابراهیم را. تا ببیند که چقدر ابراهیم به وعدۀ خدا اعتماد خواهد داشت؟ خدا را شکر برای ابراهیم که به رغم قحطی سخت تصمیم نگرفت که به اورکلدانیان بازگردد، بلکه تصمیم گرفت به وعدۀ پدر آسمانی خود وفادار بماند و به عوض بازگشت به اورکلدانیان به جلو حرکت کند و به مصر برود. اما لطفا دقت کنید درست است که ابراهیم به اورکلدانیان بازنگشت، اما رفتن او به مصر نیز از جانب یهوه نبود. این یهوه، خدایی که بر او ظاهر شده بود، نبود که به او فرمان داده تا به مصر در آید. چرا این حرف را میزنم؟ زیرا به دلیل رفتن ابراهیم به مصر، ابراهیم نه تنها مجبور شد تا وعده و قوت و عظمت آن خدایی که بر او ظاهر شده بود را فراموش کند و از جان خود بترسد و بدلیل حفظ جان خود حیث و شرف همسر خود را به زیر سوال ببرد. دوم باعث شد تا مصریان تن به گناه بدهند. سوم دروغ گفتن به دلیل حفظ جان خود را بعنوان یک داغ ننگ و میراثی کاذب از خود برای فرزندانش اسحاق و یعقوب و از یعقوب و از یعقوب به فرزندان او باقی گذاشت. و نه تنها از جانب فرزندش اسحاق بلکه از جانب پسر دیگر او اسماعیل نیز این دروغ گفتن به دلیل حفظ و امنیت جان به فرزندان اسماعیل تعلیم داده شد تا اینکه امروز ما در اسلام دروغ تقیه را داریم که شرع اسلام آن را مباح و شایسته میداند!! و از همه دردناکتر اینکه در این سفر بود که ابراهیم با خود از مصر کنیزی را آورد بنام هاجر که خود هاجر و فرزند او و نسلی که از اسماعیل آمد نه تنها آن روز باعث درد و پریشانی در سارا و ابراهیم شدند، بلکه تا به همین امروز برای یهوه، عیسای مسیح و روح مقدس خدا مانع عظیمی برای انجیل فیض و نجات میباشند.
اما کار خدای ما عجیب است! ابراهیم دروغ گفته بود. ابراهیم گناه کرده بود. ابراهیم به خدا اعتماد نکرده بود. اما باز همان خدایی که تا به این اندازه از دست ابراهیم رنجیده شده بود، از او و از همسر او محافظت نمود. و بدلیل سارا که در دست فرعون بود، نه تنها خود فرعون بلکه تمام خانوادۀ او را نیز به بلایی سخت مبتلا ساخت. کلام خدا در اول تواریخ اینگونه از زبان یهوه در خصوص این واقعه میگوید:” او نگذاشت که کسی بر ایشان ظلم کند؛ بلکه پادشاهان را بخاطر ایشان توبیخ نمود؛ که بر مسیحان من دست مگذارید.” ( اول تواریخ ۱۶: ۲۱- ۲۲ ) حقیقتا خدا چقدر باید بخاطر عزیزان خود و بخاطر محبت خود به عزیزان خود از دست آنها و به دلیل حماقت و نادانی آنها رنج ببیند و بدنام شود اما باز از وعده و قول خود به آنها ذره‏ایی قصور نکند؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...