سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶

پیدایش فصل ۳

کتاب پیدایش
فصل سوم ایات ۱ تا ۲۴

همانطور که فصل اول پیدایش ابتدای خلقت هستی بود. و فصل دوم ابتدای خلقت آدم، فصل سوم ابتدای ورود گناه به هستی میباشد. فصل سوم با این جمله آغاز میشود که:” و مار از همۀ حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود هشیارتر بود.” ما میدانیم که مار در اینجا سمبل شیطان است. اما لطفا از این آیه به سادگی رد نشوید. حملات شیطان در چندین جبهه روی میدهد. و در هر جبهه‏ایی تنها هدف او شکست ایمانداران و آوردن خفت و خواری برای خداست. زیرا او دشمن خداست. جبهۀ اول او این است که ما را وادارد تا قدرت و توانایی او را به بازیچه و نادانی بگیریم. جبهۀ دوم او این است که قدرت و توانایی او را مافوق تسلط و پیروزی بر آن بگیریم! و جبهۀ سوم او این است که قابلیت و توانمندی خدا دادی خود را بالا بیانگاریم و گمان ببریم که هرگز سقوط نخواهیم کرد و جبهه‏های متعدد دیگر. اما در تمام این جبهه‏ها مخربترین و ویرانگرترین سلاح او دروغ است. و او آن را با تردستی و مهارت بسیار عظیم بر علیۀ هر کسی که پایش را بر روی زمین بگذارد بکار میبرد. بر علیۀ پدران ایمان بکار برد، بر علیۀ عیسای خداوند بکار برد، بر علیۀ تک تک ما نیز بکار خواهد برد. اما کتابمقدس به اندازۀ کافی برای ما مطالب گویا و روشن در شناخت شیطان، خلقت او، ماهیت او، هدف او، سرانجام او باقی گذاشته است که هر ایماندار مسیحی از شیطان یک برداشت کاملا درست، کتابمقدسی داشته باشد.
وقتی در آیۀ اول فصل سوم این تعریف را در خصوص مار یا شیطان میخوانیم شما باید از خودتان بپرسید: یعنی هوشیارتر از خود آدم؟ او که در فصلهای قبلی دیدیم که مانند خدا خلق شده بود و توانایی و قدرتی مافوق تصور ما از جانب خدا به او داده شده بود؟ بله توانایی شیطان به مراتب بالاتر از انسان بوده و هست و وقتی کلام میگوید او از همۀ حیوانات صحرا هوشیارتر بود شما میتوانید تاریخچۀ این هوشیاری و ذکاوت شیطان را در اشعیاء نبی ۱۴: ۱۲- ۱۴ و حزقیال نبی ۲۸: ۱۲- ۱۷ بخوانید تا سر درآورید که دشمن خدا چه کسی است و نبرد شما با چه کسی است؟ و وقتی کلام میگوید از همه هوشیارتر بود دقیقا منظور آن چیست!
به هر حال، شیطان برای فریب حوا، حیلۀ مخصوص و قدیمی خودش را بکار برد. همان حیله ایی که در فریب دادن عیسای خداوند در صحرا بکار برد. با ایجاد سوالاتی ویرانگر. و او دروغ زهرآلود خود را به تیرهای خود مالید و آنها را بسوی حوا پرتاب کرد. برای حوا در ابتدا، آسان آمد که پاسخ شیطان را بدهد، اما بلافاصله اسیر توانایی و قابلیت خودش شد و فریب شیطان را خورد. از فرمان خدا نااطاعتی کرد، نه تنها خودش از میوۀ درخت ممنوعه خورد، بلکه آن را چید و به شوهر خودش داد و او نیز خورد. دقت کنید که چه چیزی باعث فریب خوردن حوا شد. در یعقوب ۱: ۱۳- ۱۵ میگوید، ما ابتدا میبینیم، آن را در تصور خود پرورش میدهیم، مجذوب تصورات خود شده و سپس به سمت آن کشیده شده و خطا یا گناه را مرتکب میشویم. هیچ گناهی ناگهانی روی نمیدهد! باید در خواسته و نفس ما بارآور شود تا به ارتکاب و عمل گناه مبدل گردد. خوب دقت کنید به سه نکتۀ اساسی در این واقعه. خدا ارادۀ آزاد خودش را داشت تا جهان را خلق کند. شیطان ارادۀ آزاد خود را داشت تا انسان را گمراه کند. انسان نیز ارادۀ آزاد خودش را داشت تا از میوه بچیند و بخورد یا اینکه نخورد و از خدا و فرمان او اطاعت کند. دقیقا به دلیل داشتن این ارادۀ آزاد در شیطان و آدم و حوا بود که خدا هم شیطان را برای استفاده کردن این ارادۀ به راه شرورانه و آدم و حوا را برای استفاده کردن این اراده در راه ارضاء نفس و خوکامگی خود، تنبیه نمود. مار به شیطان دروغ گفت، اما این آدم و حوا بودند که دروغ شیطان را پذیرفتند. مار به عیسای مسیح نیز دروغ گفت، اما عیسای مسیح هرگز تن به دروغ شیطان نداد.
اولین ثمرۀ گناه خوردن از درخت شناخت نیک و بد این بود که چشمان آنها به بدی باز شد. زیرا از میوۀ آن خورده بودند. پس چون همدیگر را دیدند که برهنه هستند، خجالت کشیدند! ایات ۸ تا ۱۳ رودررویی مستقیم با گناه را داریم. خدا به دنبال انسان گناهکار میاید. آنها را با گناه خود روبرو میسازد اما آنها نمیخواهند آن را بپذیرند! آدم آن را به گردن حوا و حوا به گردن مار میاندازد! نه آدم و نه حوا، لب به توبه و اعتراف به آن نکردند. اما فرمان واضح بود:” زیرا روزی که از آن خوردی، هر آینه خواهی مُرد.”( ۲: ۱۷) خدا از اجرای عدالت خود ناگزیر بود و باید اجرا میشد. پس ابتدا شیطان، سپس حوا و در آخر آدم مجازات خود را از جانب خدا شنیدند. اما در اوج تنبیه و ورود مرگ به هستی، خدا درست در بطن این ویرانی و فساد انسان وعدۀ نجات دهنده، مسیح خود را به دنیا میدهد. او به شیطان میگوید که از زن پسری بدنیا میاید که این پسر بر او غالب شده، اما خود پسر نیز مجروح خواهد شد.( پیدایش ۳: ۱۵ ) زحمت سخت و مشقت که قبلا نبود وارد هستی میگردد و تا به همین امروز وجود دارد و تا روز آخر و بازگشت عیسای خداوند و ساختن آسمان و زمین تازه این مشقت و درد و رنج انسان که ثمره و نتیجۀ گناه اوست ادامه دارد. و نهایتا مرگ که گریبانگیر آدمی شد که در ابتدا نامیرا مانند خدا بود: زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.”( ۳: ۱۹)
در ایۀ ۲۲ فصل سوم مطلبی را میخوانیم که نباید برای ما گواه تصدیق نظر و دروغ شیطان در آیۀ ۵ باشد. بلکه تمسخر و افسوس خدا از موقعیت و فساد و شرارت انسان باشد. گویی او با خود چنین میگوید: آدم که گمان میکرد با خوردن درخت نیک و بد، مانند خدا خواهد شد، اکنون میخواهد از درخت حیات بخورد تا برای ابد زنده بماند؟؟!اما نمیداند که شناخت او از نیک و بد، به پشیزی نمیارزد و برای من هیچ ارزشی ندارد، زیرا نفس و درون او به گناه آلوده شده، پس من به دور درخت حیات حصاری خواهم کشید تا آدم نتواند در فساد و شرارت خود جاودانه شود، بلکه بمیرد، و به نزد من برای داوری برخیزد. پس او از درخت حیات با فرشتگان کروبی مراقبت نمود. از این زمان دستیابی انسان به حیات ابدی تماما ناممکن گشت. در طول تمام کتابمقدس تنها دو نفر طعم مرگ را نچشیدند، اول خنوخ بود که از مرگ او نمیدانیم( پیدایش ۵: ۲۴ ) و دوم ایلیاء نبی بود که با ارابه‏ایی آتشین به اسمان برده شد( دوم پادشاهان ۲: ۱۱) حتی خود عیسای مسیح، طعم مرگ را چشید، هر چند در روز سوم زنده گشت و تا به ابد زنده خواهد بود. اما راز عظیم الهی و فیض بیکران خود در عیسای مسیح سرشار است. دستیابی به این درخت تا آمدن عیسای مسیح بر روی زمین برای هیچکس میسر نبود. تا روزی که عیسای خداوند فرمود:” من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان آورد، اگر مُرده باشد، زنده گردد. و هر که زنده بود و به من ایمان آورد، تا به ابد نخواهد مُرد.”( یوحنا ۱۱: ۲۵- ۲۶ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کتاب پیدایش فصل ۱۱

کتاب پیدایش فصل یازدهم آیات ۱- ۳۲ وقتی نسل فرزند نوح تمام زمین را پر ...