دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / چرا درد میکشیم؟

چرا درد میکشیم؟

چرا درد میکشم؟
نگاهی به دردهای یک مسیحی
نوشتۀ: ح.گ
” ایلی ایلی لما سبقتنی! یعنی الهی الهی چرا مرا واگذارده‏ایی؟”( مرقس ۱۵: ۳۴) کمی به این فعل دقت کنید: واگذارده‏ایی. یعنی کلا مرا فراموش کرده‏ایی. یعنی نمیدانی من اینجا هستم. آنهایی که این فریاد را شنیدند، شاهد آخرین صدایی بودند که از بالای صلیب بدر آمد. صلیب. مخوفترین نوع مرگ زمان خود. فریادی گوشخراش، مهیب، دردناک. و آن کسی که این فریاد را کشید کسی نبود جزء عیسای مسیح.
در تمامی چهار انجیل تا قبل از این فریاد، تا قبل از باغ جتسیمانی، تا قبل از شش دادگاه مسخره کننده‏ایی که برای محکوم کردن بیگناه ترین، قدوس ترین، پاکترین انسان جسمانی روی زمین راه اندازی شده بود در خصوص عیسای مسیح میخوانیم، گواه از قدرت مطلق، دانایی مطلق و تسلط مطلق او بر تمامی هستی میدهد. اما اینجا، درست در ساعت سه بعد از ظهر؛ چه بعد از ظهر مخوفی؛ او که چنان بود، گویی هیچ نتوانست بکند. نه قدرتی، نه توانی و نه یارای این را داشت که خود را از این درد و از این فراق و از این جدایی موحش با پدر آسمانی خود خلاصی دهد و دشمنانش او را مسخره میکردند که:” دیگران را نجات داد و نمیتواند خود را نجات دهد.”( مرقس ۱۵: ۳۱)
اما من نمیخواهم تمرکز خودم را بر این آیه بگذارم زیرا ما به خوبی از این فریاد عیسای خداوند در بالای صلیب خبر داریم و چه بسا موعظه ها و سخنان تکان دهنده و روحانی‏ایی در این خصوص شنیده‏ایم. اما اجازه بدهید از شما سوال کنم که تا الان چند بار بر روی این آیه فکر کرده‏اید: ” و بدیشان گفت نفس من از حُزن مشرف بر موت شد.”( مرقس ۱۴: ۳۴)؟ آن کس که غمخوار تمامی دردهای مردمش بود، آن کس که تمامی حزن مردم خودش را برای تقریبا ۲۱ سال ( از سن دوازده سالگی که پدر آسمانی خودش را تشخیص داده بود تا زمان مرگ بر صلیب) بر جان عزیز خودش گرفته بود، اینجا، در این ساعت شوم و دردناک از شدت حُزن در شرف مرگ بود. دقت کنید! آیا شما تا حالا از شدت حُزن و اندوه در حالت مرگ بودید؟ بودید؟ اما مسیح بود. اگر مسیح بود و شد، آیا اگر فرضا بر ما چنین شود، که غریب میدانم ما چنین بر حُزن و اندوه فرو رویم که در شرف مرگ باشیم، باید جای تعجب و سوال باشد؟
چرا مسیحی درد میکشد؟ به نظر من این سوال اشتباهی است. باید اینطور مطرح شود که: چرا مسیحی درد نکشد؟
من و شما، همۀ آنهایی که سعی دارند تا غیرایمانداران را به قول خود بشارت بدهند و آنها را به مسیح و انجیل او آشنا کنند، از مزمور ۲۳ به خوبی میدانیم. ” خداوند شبان من است.” عالی! تقریبا آن را حفظ هستیم. اما از شدت درد مزمور نویس، از شدت زجر مزمور نویس، از بغض کشندۀ مزمور نویس در مزمور ۱۳۷ ایات ۸ و ۹ هیچ بویی نبرده‏ایم. در ضمن مزمور ۸۸ را هرگز نخوانده ایم: ” ای یهوه خدای نجات من، شب و روز نزد تو فریاد کرده ام. دعای من بحضور تو برسد؛ بنالۀ من گوش خود را فراگیر. زیرا که جان من از بلایا پر شده است؛ و زندگانی‏ام به قبر نزدیک شده گردیده. از فرو روندگان به هاویه شمرده شده‏ام؛ و مثل مرد بی قوت گشته‏ام…در میان مُرده‏گان منفرد شده…از دست تو منقطع شده‏اند…به همۀ امواج خود مرا مبتلا ساخته‏ایی…آشنایانم را از من دور کرده‏ایی…و مرا مکروه ایشان گردانیده‏ایی…چشمانم از مذلت کاهیده شد. ای خداوند نزد تو فریاد کرده‏ام تمامی روز، دستهای خود را به تو دراز کرده‏ام.” و تا پایان این مزمور گویی دستهای مزمور نویس به امید یاری و طلب رهایی از خدای خودش پایین نمیاید. و میدانید دردناک چیست، تا آخر مزمور شما هیچ یاری و رهایی از جانب خدای او ندارید! در تمام ۱۸ آیۀ این مزمور یاس و ناامیدی مطلق به چشم میخورد. بر خلاف تمامی مزامیر که هر چند در خصوص درد و ماتم سخن میگویند اما نهایتا در پایان از حضور خدا، از نجات خدا سخن میگویند، لیکن مزمور ۸۸ تاریکی و درد مطلق است. و در آن هیچ یاری و امدادی برای مزمورنویس نیست.
من و شما میتوانیم به این مزمور نگاه کنیم و دردهای بی پاسخ خودمان، دعاهای بی جواب خودمان و گریه های شبانۀ خودمان، و افسردگی و پریشانی و اضطراب خودمان را پیدا کنیم و در آخر هم هیچ جوابی برای آن پیدا نکنیم، زیرا نیست. مزمورنویس آن را ندیده است، چه بسا من و تو نیز نبینیم. اما بگذارید تا چنین باشد! این زمان را به هم نزنید! از این ساعتی که به آن رسیده‏اید فرار نکنید! فغان نکنید! گلایه نکنید!میدانید چرا؟ زیرا همانطور که مزمورنویس مزمور ۸۸ خدایی داشت که با او از دردها و پریشانی و ماتم خودش سخن بگوید( هر چند مفری در آن پیدا نمیکند)؛ ما نیز شبانی داریم که دردهای ما را بشنود(هر چند پاسخی و مفری به ما ندهد).
اشکال در این است که ما در مسیحیت تصور میکنیم که همیشه باید پاسخی برای، جوابی برای، راه حلی برای، صلحی برای، پیروزی برای، و کامیابی برای دردها و مصایب و شکستهای ما باشد. اشتباه است. این مسیحیت دروغین است. این مسیحیت ساخته و پرداختۀ تلویزیون و شوهای کانال هایی بقولنا مسیحی است. حقیقت این است که اگر پاسخی و مفری برای آن شدت حُزن که مسیح خداوند را به شرف موت میکشاند بود، و اگر مفری برای فریاد ساعت سه بعد از ظهر او بر بالای صلیب بود، برای ما نیز چون در تنهایی و دردهای خود قرار میگیریم و فریاد میزنیم: “ایلی ایلی لما سبقتنی.” چه بسا رهاننده ایی برای ما نباشد. اما فرار نکنید. عیسی فرار نکرد. ماند و تمام آن را متحمل شد. ایوب ماند و تمام آن را متحمل شد. دانیال ماند و همۀ آن را متحمل شد. یوسف ماند و تمام آن را متحمل شد. بمان و متحمل شو!
چرا درد میکشیم؟ من میپرسم چرا درد نکشیم؟ در کجای انجیل مسیح به شما گفته شده است که مسیحی درد نخواهد کشید؟ در کجای انجیل مسیح به ما گفته شده است که راه ما بدون درد و مصیبت و شک و رنج و سردرگمی و گیجی است؟
نگاه کنید به پولس رسول. او که خداوند بر او ظاهر شد. او که تا آسمان سوم ربوده شد و چنان مکاشفه ایی دید که از آن تا آخر عمر خود هرگز نتوانست سخن بگوید و نهایتا با آن جان خودش را تسلیم کرد و باز از آن سخن نگفت. اما همین شخص وقتی دردی کشنده بر او وارد شد که طاقت و توان او را برید و او که سه بار دعا کرد که این درد از او گرفته شود، ایا گرفته شد؟ ما شاید دوم قرنتیان ۱۲ آیات ۱- ۹ را بخوانیم و بگوییم :” فیض او برای ما کافیست.” اما کمی تحمل کنید و خودتان را بجای درد پولس رسول بگذارید. شخصی با چنین مکاشفه ایی، با چنین فیضی، با چنین رابطه ایی با مسیح خداوند، از دردی سخن میگوید که قادر نبود از آن خلاصی یابد و خداوند نیز آن درد را از او نگرفت!
چرا درد میکشیم؟ من میپرسم چرا درد نکشیم؟ ایمانداران مسیحی تنها انسانهای روی زمین باید باشند که از منبع و منشاء این درد خبر داشته باشند. بدانند چرا هست. بدانند چرا به آنها داده میشود. چرا باید در آن باشند. چرا نیست و چرا بعدها هست. ما تنها ایمانداران مذهبی در میان تمام مذاهب و آیین دنیا هستیم که پاسخ این سوالات را باید بدانیم. یک بودایی فکر میکند باید بیشتر از فکرش و خواستۀ زمینی خودش خالی شود. یک یهودی فکر میکند که تاوان گناهان پدرانش و یا خودش را پس میدهد. یک مسلمان فکر میکند که الله او را مجازات کرده و یا در شریعت خود قصور کرده است. یک بهایی فکر میکند که آزمایش الهی است اما چرا؟ پاسخ آن را نمیداند. مسیحی پاسخ آن را دارد. باید داشته باشد. و پاسخ آن نه بر صلیب بلکه در ساعت تنها مانده و دردناک نیمه شب خنک و طولانی و کشندۀ باغ جتسیمانی نهفته است.
پطرس رسول دو هزار سال پیش به ایمانداران مسیحی چنین مینویسد: “ای حبیبان تعجب منمایید از این آتشی که در میان شماست و به جهت امتحان شما میاید که گویا چیزی غریب بر شما واقع شده باشد.”( دوم پطرس ۴: ۱۲)
چرا درد میکشیم؟ و من میپرسم، آیا درد برای انجیل مسیح میکشی؟ اگر برای مسیح میکشی، پطرس رسول میگوید این برای آزمایش ایمان شماست، بایست و درد را متحمل شو.
چرا درد میکشیم؟ و من میپرسم، چرا درد نکشیم؟ مگر از جسم نیستیم؟ مگر بر روی زمین نیستیم؟ مگر در میان فرزندان آدم قدم نمیزنیم؟ مگر در میان دنیا نیستیم؟ پس درد میکشیم و از آن هیچ مفری نیست. هیچ! پس بایست و آن را متحمل شو تا خالص بودن ایمان مسیحی خودت را ثابت کنی.
چرا درد میکشیم؟ و من میپرسم، آیا برای درد مردم، نادانی مردم و شرارت مردم و نابودی مردم درد میکشی؟ مگر عیسای خداوند چنین دردی بر مردم قوم خود نداشت؟ مگر در آخرین ساعات عمر خود بر شهر اورشلیم با چشمانی اشکبار نظر نکرد و آرزو نکرد که ای کاش میتوانست فرزندان یعقوب را مانند مرغی که جوجه های خودش را زیر بالهای خود میگیرد، حفظ میکرد؟( لوقا ۱۹: ۴۱- ۴۲)
چرا درد میکشیم؟ و من میپرسم آیا برای جسم ناتوان خودت درد میکشی؟ برای طغیانهای خودت، برای شرارتهای خودت، برای گناهان خودت که ترا به زانو در آورده و ترا مخمور خود ساخته و ترا مانند تکه پارچۀ کهنه‏ایی به دور میاندازد؟ و من میپرسم آیا نمیدانی که کاهن اعظم ما از این خبر دارد؟ و او ایستاده است نه با خون بزها و گاوها، بلکه با خون مقدس خودش، تا برای گناهان و شرارتهای تو شفاعت کند؟ آیا این را میدانستی و درد آن را میکشی؟
چرا درد میکشیم؟ و من میپرسم، چرا درد نکشیم؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...