پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶

چرا رستاخیز؟

چرا رستاخیز؟
(در پاسخ گویی به جنجال نه چندان جدید یافتن قبر مسیح! )
مقاله ای از:ح گ

آن صبح غمناک

“اما پطرس برخاست و به سوی قبر دوید و خم شده نگاه کرد،ولی چیزی جز کفن ندید.سپس در حالیکه از این اتفاق در حیرت بود به خانه برگشت.” (لوقا ۲۴ : ۱۲ )
از شما میخواهم که با من این منظره را تصور کنید!:
صبح روز یکشنبه است.سه روز پیش وقتی از خواب بیدار شدند استاد با انها بود ،پطرس یادش می آمد که استاد، او و یوحنا را برای تهیۀ شام فصح به بازار فرستاد.همه چیز طبیعی و مثل سالهای پیش می نمود.این سومین شام فصحی بود که عیسای مسیح با شاگردان خود بعد از روزی که از یحیی تعمید گرفت با آنان خورده بود.درست سه روز پیش بود وقتی شاگردان بلند شدند دیدند که استاد در میان ایشان ایستاده است.اما آنها نمی دانستند که درست در چند ساعت آینده نه تنها زندگی آنها بلکه دنیا با تمام عظمتش عوض خواهد شد و مسیر و راه تازه ای را دنبال میکند.اما اکنون سه روز از آن صبح گذشته بود.صبح روز یکشنبه بود.و استاد با آنها نبود.مرقس به ما می گوید که ” شاگردان غمگین و گریان بودند ” (مرقس ۱۶ : ۱۰ ) دنیا به دور سرشان می چرخید!سه سال تمام او را دنبال کرده بودند.سه سال تمام خانه و زندگی خود را رها و دنبال او آمده بودند.هر جا که رفته بود با او بودند ، با او خورده بودند ،نوشیده بودند و تمام این سالها بدنبال سایۀ او رفته بودند.اما امروز صدایش نبود.آن حضور نبود.آن قدم ها.و آنها در این سه روز تمام آن را از دست داده بودند و اکنون خود را در تالاری خالی و بی انتها اما تاریک و گیج می دیدند.سکوتی سنگین بین شاگردان خفته بود…پطرس که از انکار زشت خود در حسّاس ترین عمر استاد خود هنوز شرمنده مینمود به دور از شاگردان بر روی زمین نشسته و با کسی حرف نمی زد… آندریاس، برادرش کمی دورتر از او ایستاده بود تا شاید تسکینی برای او باشد…اشک در چشمان یوحنا بی اختیار پایین می آمد…یعقوب برادر یوحنا نمی دانست چه چیزی اشتباه ست اما عصبانیتش به کلافی تبدیل میشد که قدرت او را از او میگرفت…توما کاملا مبهوت مانده بود…متی در سکوت نشسته بود دلش برای حجرۀ باجگیری اش ابدا تنگ نشده بود اما با تمام حساب گری اش نمی دانست که چرا؟…شمعون فدایی با خنجرش بر روی زمین می کشید…و حال فیلیپس و برتولما هیچ تعریف بهتری از حال یعقوب پسر حلفی و تدی که در کنار هم با سرهای آویزان بر گردن نشسته بودند، نداشت…لطفاً با دقت به این جمعیت که در حیاط خانۀ همیشگی که دور هم جمع میشدند در این صبح روز یکشنبه نگاه کنید…نگاه کنید !…نگاه کردید؟اکنون از شما این سوال را می پرسم :چه می بینید؟جواب زیاد دشوار و سخت نیست!گروهی در هم فشرده ،ناامید، دلسرد، شکست خورده(از دید خودشان) ،سرگردان و غمگین… مگر چه بر سر انها آمده بود؟چه اتفاقی افتاده بود؟تنها یک چیز عظیم روی داده بود:امید به زیستن از آنها گرفته شده بود.نه اینکه او، استاد ایشان عیسای مسیح آن را از آنها گرفته باشد و یا با مرگ خود بر صلیب و دفن شدن خود گویی با احساسات انها بازی کرده باشد !نه!نه!آنچه را که امروز شاگردان داشتن می کشیدند ،آنچه که امروز صبح شاگردان در آن بودند غمی که در قلب خود داشتند مسبب آن خودشان بودند نه مسیح! خودشان خودشان را به چنین روزی انداخته بودند نه عیسای مسیح!که اکنون مجبور بودند تا دنیا را تمام شده ،زندگی را گندیده،و تمام تلاشهای خود را ناچیز بدانند؟و حتی باعث شوند تا در مقابل تمام پیشگویی های کتابمقدس از همان ابتدای آفرینش سوالی بزرگ بگذارند ،که چرا عیسای مسیح باید می آمد؟بله تمام آنچه که آنها می کشیدند مقصر خود شاگردان بودند.برای درک درست این مطلب با من همراه شوید تا با مدارک زنده و مستند این ناامیدی و بی ایمانی آنها را به شما نشان دهم.که آنها را به این صبح فلاکت و اندوه آورده بود. شاید تا ما به چنین صبح هایی هرگز در زندگی خود دچار نشویم!

فراموشی یک حقیقت در خلال زندگی

ماجرا اینطور شروع نشد که یک شب او دور میز بنشیند و به شاگردان بگوید : ” البته پسر انسان چنانکه مقدر است به سوی سرنوشت خود می رود.” (لوقا ۲۲:۲۲ ) اگر چه این آخرین باری بود که او در بارۀ مرگ خود به شاگردان میگفت اما مطمئنا اولین بار نبود.او بارها به ایشان گفته بود که :
” اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان بشوید و همه روزه صلیب خود را بردارد و با من بیاید.” او همچنان گفته بود که :” هر که بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد اما هر که به خاطر من جان خود را فدا کند آن را نگاه خواهد داشت.” ( لوقا ۹ :۲۳-۲۴ ) تمام این گفتگوها با شاگردان با مردم که در لابلای نوشته های انجیل ما می بینیم خبر از یک حقیقت میداد و آن حقیقت در گوشهای مردم همواره غریب مینمود! ما از همان ابتدای انجیل که از کار عیسای مسیح بر روی زمین آغاز میگردد میبینیم که او آنها را قدم به قدم درحال آماده کردن این پیام راستین بود.پیامی که قرنها در چرخۀ زندگی زمینی انسان گم و پنهان شده بود.همان گوهر.همان خمیر مایه.همان تور.همان دانۀ خردل.همان پادشاهی خدا ،آن پادشاهی ای که او میگفت باید بر قلبها باشد و او داشت این را با تمام جان خود و هستی خود به آنها تفهیم میکرد که این پادشاهی خدا ممکن نیست مگر به قیمت پذیرفتن این حقیقت که ما می بایست قادر باشیم خود را فنا ببینیم و خود را در او زنده؛تنها و تنها در او.قادر باشیم که ورای این زندگی سیاه و آغشته در گناه را ببینیم .و این ممکن نبود مگر اینکه ابدیت را در زیستن در او ببینیم اندکی بر روی زمین اما برای همیشه بعد از فنا .اما شاگردان هرگز آن را درک نکردند ،آنها هرگز آن را نفهمیدند که در عمق این دلیل آمدن عیسای مسیح تنها و تنها یک انگیزه عظیم نهفته است و آن هم در یک فرمایش الهی او خلاصه گشته است:” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد بلکه صاحب حیات جاودان شود.” (یوحنا ۳ : ۱۶ )
این هلاک نگشتن و این حیات جاودان هرگز برای و متعلق به این دنیا نیست بلکه تماما به دنیای بعد از مرگ وابسته است.

سه بار پیشگویی یک حقیقت

ببینید عکس العمل شاگردان در مقابل ابراز این حقیقت از طرف استاد چه بود.

بار اول

” از آن زمان عیسی به آشکار ساختن این حقیقت پرداخت و به شاگردان خود گفت که او می بایست به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ و سران کاهنان و ملایان یهود رنج بسیار ببیند و کشته شود و روز سوم زنده گردد. اما پطرس عیسی را به کناری کشید و با اعتراض به او گفت :” خدا نکند!خیر،خداوندا،هرگز برای تو چنین اتفاقی نخواهد افتاد.” “(متی ۱۶ : ۲۱-۲۲ )
چه اتفاقی پطرس؟چرا می ترسی پطرس؟آیا خودتان را در پطرس نمی بینید؟کسی را که تاکنون دنبال کرده اید و امید به قدرت رسی و کامیابی زمینی و دنیوی را داشتید دارید از دست میدهید ،اصلا او میگوید چنین فکری که در بارۀ من داشتید اشتباه بوده است،من میمیرم اما روز سوم زنده میگردم.لابد پطرس فکر میکرد :” استاد چه میگوید؟میمیرم و روز سوم زنده میشوم!ما الان تو را می خواهیم.قدرت تو را.پادشاهی تو را.تو میگویی که میمیری!خدا نکند!خیر!”

بار دوم

وقتی عیسای مسیح برای بار دوم مرگ و قیام خود را به شاگردان گفت.متی می گوید:” شاگردان بسیار غمگین شدند.” (متی ۱۷ : ۲۳ ) مرقس مینویسد:” اما آنها نمی فهمیدند چه میگوید و می ترسیدند از او چیزی بپرسند.” (مرقس ۹ : ۳۲ )لوقا می گوید :” اما آنان نفهمیدند چه میگوید.مقصود عیسی بطوری برای آنان پوشیده بود که آن را نفهمیدند و می ترسیدند آن را از او بپرسند.”(لوقا ۹ : ۴۵ ) خیلی جالب است نه؟در انجیل ترجمۀ قدیم همین آیۀ ۴۵ را اینگونه ترجمه کرده است:” ولی این سخن را درک نکردند و از ایشان مخفی داشته شد که آن را نفهمند و ترسیدند که آن را از وی بپرسند.” اگر این دو ترجمه را با هم مقایسه کنیم می بینیم که شاگردان به قدری در امور زمینی و روابط آن وابسته و غرق بودند که هنوز مرگ را باور نمی کردند!و آن هم مرگ استاد!و از آنجا که این حقیقت فراتر از باور زمینی شاگردان بود و پذیرفتن آن ثقیل و تجزیه و تحلیل آن گنگ و سر گیجه آور بوده و از آنجا که نمی خواستند خود را نزد استاد خود نفهم و گنگ ندانند ،هیچ چیز از او نپرسیدند.می بینید !موضوع سر این است که شاگردان از دومین پیشگویی مرگ مسیح نه بخاطر این غمگین بودند که او میگوید که میمیرد،آنها غمگین بودند که تنها امید آنها داشت میمرد.آنها نمی دانستند که عیسای مسیح در واقع در حال باز کردن بزرگترین سّر الهی از آغاز خلقت هستی ست.او در حال فرمودن رازی ست که هیچ کس آمادۀ شنیدن آن نبود.به همین دلیل هیچکس نمی فهمید.

بار سوم

این عدم درک و انسانی بودن برای درک این حقیقت آنقدر به کژ راهه رفت که ببینید وقتی عیسای مسیح برای بار سوم مرگ و قیام خود را پیشگویی میکند چه اتفاقی می افتد.این واقعه را هم متی و هم مرقس ثبت کرده اند.متی مینویسد که مادر یوحنا و یعقوب به نزد استاد آمد و از او خواست تا اگر او به سلطنت(سلطنت بر اسرائیل)رسید دو فرزندش را در دستهای چپ و راست او بنشاند.اما مرقس می نویسد که آنها خودشان به نزد استاد آمدند و این درخواست را از او کردند.واقعاً این دو برادر (برادران رعد!)چه فکر میکردند؟مسیح از شکنجه و مرگ و قیام خود میگفت آن هم برای بار سوم اما این دو شاگرد و آن زن از او می خواستند تا به آنان مقام و قدرت بدهد.هنوز آنها در این دنیا بودند.هنوز در حال و هوای زیستن در زمین و قدرت یابی در آن و ریاست در آن.(همانگونه که ما امروز اینچنینیم!)این دو برادر و چه بسا دیگران داشتند بزرگترین درک روحانی انگیزۀ آمدن مسیح بر روی زمین را از دست می دادند.ابدیت داشت از لای انگشتانشان به هدر می رفت.و لوقا در نوشتۀ خود در بارۀ عکس العمل سوم شاگردان در بارۀ پیشگویی مرگ مسیح می گوید:” اما شاگردان از این همه نفهمیدند و این سخن برای ایشان نامفهوم بود و درک نمی کردند که در بارۀ چه چیزی صحبت می کند.” (لوقا ۱۸ : ۳۴ )
حقیقت این است که عدم باور و گیجی شاگردان از شکنجه و آزار و مرگ و قیام مسیح که او سه بار آن را از زبان خود علنا به آنان فرمود(در اینجا جا دارد تا تمامی ادعای کتاب قرآن را بر مبنای عدم مردن مسیح بر صلیب رد و مطرود دانیم)تنها به شاگردان ختم نشد.این عدم درک درست و عدم باور تا به امروز ادامه دارد.و ما تعجب نمی کنیم زیرا خود مسیح به اینها و تمامی نا باوران پاسخ داده است:” شما به این عالم پایین تعلق دارید و من از عالم بالا آمده ام ،شما از این جهان هستید ولی من از این جهان نیستم.” ( یوحنا ۸: ۲۳ ) چه چیزی را عیسای مسیح به آن اشاره می کند؟دو جنسیت!و از دید علمی ،دو نمودار کاملا متفاوت در دو مسیر متفاوت که به سیر خود ادامه می دهند.

بازگشایی یک راز
تمام این سه سال فعالیت او در بین شاگردان و مردم در بین آنانی که با او کاملا فرق داشتند ،نه آنقدر که چهرۀ انسانی او را از او بگیرد و نمایی کاملا آسمانی به او بدهد که اگر این بود هرگز نمی توانست برای پرداخت جریمۀ گناهان بر صلیب بمیرد.صرف آن گشت تا رازی را عیان سازد.همان گونه که دیدیم او سه بار خود به پیشگویی آن اقدام می کند.اما رازی را که او با خود از پدر از عالم بالا به زمین آورده بود آنقدر گرانبها و آنقدر عظیم بود و حقیقت آن آنچنان ثقیل که شنیدن و باور آن غیر ممکن می نمود.برایشان گنگ بود.برای همین او بارها سعی داشت تا این راز را با مثل ها برای آنها بیان کند.” بنابراین من برای آنان در قالب مثل ها صحبت میکنم زیرا آنان نگاه می کنند ولی نمی بینند و گوش می دهند ولی نمی شنوند و نمی فهمند.” (متی ۱۳ : ۱۳ ) و او به شاگردان فرمود:” آیا هنوز نمی فهمید؟”(متی ۱۶ :۹ ) می دانید دلیل عدم فهم این راز که او با زندگی ، تعلیم ، شکنجه ، آزار ، مرگ و قیام نشان داد ،در باور مردم در کجا بود؟ در دو دید متفاوت ،دید مردم از او اما اینکه دید او چه بود؟ آنچه که آنها در او می دیدند :جوانی را می دیدند که می تواند اسرائیل را نگاهی شرافتمندانه در دید ملل جهان بدهد و آنها را از خاک اسارت و ذلت و خفت رومی ها سر بلند سازد.(مثل ما که عیسای مسیح را فقط یک پیامبر اولاالعزم و معصوم می دانیم و از او انتظار معجزات فراوان و سربلندی در زندگی خود داریم. قرض های ما را بدهد.بلیط بخت آزمایی ما را برنده سازد!این شغل عالی را نصیب ما سازد و…)اما آنچه که او در آنها می دید : بدنهای فانی ای که دیر یا زود باید زندگی را وداع می کردند بی آنکه بدانند چرا آمدند؟چه می کردند؟کجا می روند؟و چه خواهد شد؟آنچه که آنها در او می دیدند: انسانی ،رهبری،نجاری،جوانی برازنده و لایق؛آنچه که او در آنها می دید: غرق شده گانی که صدای فریاد رسی آنها در گلوی شان ته می گرفت.مرگ را میدید که سایۀ آن بر فراز شانه های آنان با آنها میرود اما آنها در تکاپوی زیستن و چه بخورم ها!چه بپوشم ها!و چه کنم ها!اسیر بودند نه در اسارت رومی ها!!او می دانست که اسارت رومی ها دیر یا زود تمام می شود،این سرزمین دوباره بر پاهای خود می ایستد اما آن اسارتی که در آن می مانند هرگز پایانی ندارد و ابدی میماند اگر به چارۀ آن نیاندیشند.و نهایتا آنچه که او در او می دیدند: پیامبری مقدس و معصوم و برگزیدۀ خدا؛آنچه که او در آنها می دید ،قدم زدن در درۀ مرگ در جادۀ مرگ فرو گرفته از غبار غلیظ تزئینات رنگارنگ و ملّون زندگی بود…و پرتگاه مخوف را جلوتر ،جایی که دیر یا زود به آن می رسیدند.آنچه که آنها در او می دیدند:معجزه ای بزرگ برای ایجاد سعادت و کامیابی.آنچه که او در آنها می دید: تشنگان این سعادت اما گم شده گان در جادۀ زندگی.آنچه که آنها در او می دیدند :خوشی و شادی در این دنیا.آنچه که او در آنها می دید :گیرندگان این خوشی و شادی بعلاوۀ سعادت و شادی ای ابدی در دنیای بعد از مرگ که هرگز پایانی در آن نبود که موقتی نبود که وابسته به این قانون و آن قانون شریعت و انجام آن نبود.بلکه دائمی بود.آری او تمام وجود خود را در راه دادن این حقیقت در اختیار مردم دنیا قرار داده بود.تولد.زندگی.مرگ و قیام پرشکوه خود.
اثبات حقیقت در دو مرحله

مرحلۀ اول :
“اما پطرس برخاست و به سوی قبر دوید و خم شده نگاه کرد،ولی چیزی جز کفن ندید.سپس در حالیکه از این اتفاق در حیرت بود به خانه برگشت.” (لوقا ۲۴ : ۱۲ )
و اما عیسای مسیح چگونه می بایست این حقیقت را ثابت نماید؟چگونه او می توانست نما و باطن خاکی انسان را به نمایی آسمانی و الهی تبدیل نماید اگر خودش زمینی می بود و بقول قرآن :پیامبری مانند دیگر پیامبرانی که خدا برای هدایت انسان به زمین فرستاد،می بود؟چگونه او می توانست زندگی را و ورای آن را و امید بعد از مرگ را و حیات جاودان را و زیستن مجدد را به من و تو به روشنی و به وضوح نه تنها ارمغان میداد بلکه آن را اثبات می نمود؟چگونه او می توانست بند و زنجیر و اسارت جسم را در انسان پاره کند و به او بالهایی را بدهد تا به آسمان پرواز کند،آغوشی را بدهد که با آن مرگ را در برگیرد،گونه ای دهد که مرگ بر آن بوسه زند،دستی را بدهد که قرار مرگ را بی هراسی امضاء کند و لبخندی دهد تا بر او زند و شهامتی دهد که این آزادی در زیبایی پذیرش مرگ را نه در راه مقاصد مذهبیون و شریعت داران و خشنودی فقها و متعصبین استفاده کند ،در راه خود نابود سازی انتحاری،شهادت در راه دین و نامش را بگذارند “جهاد ” و خود را با دیگران به اجبار به مرگ بفروشند نه! هرگز!بلکه زیبایی پذیرش مرگ و در انتظار حیات بعد از آن بودن را در راستای هفت بار هفتاد بار بخشیدن،در راه دوست داشتن هر روزه،فروتنی بی شائبه،صبر استوار پایداری بیشتر برای مقدس ماندن و او شدن و مانند او شدن بکار ببرند.عیسای مسیح با قیام خود از مرگ تمامی گفته ها و حقایق نوشته شده در کتب انبیاء و پیشگویی های آنها را و از همه مهمتر طرح الهی خدا را بر روی زمین تکمیل نمود.آن هم برای همیشه.او با قیام خود از مرگ چهار حقیقت شگرف و حیاتی را برای همیشه برای دنیا ،یکبار آن هم برای همیشه ثابت نمود:

الف- امید قیامت مرده گان و حیات بعد از مرگ را مهر زد و ثابت نمود.
” و من می دانم که ولی من زنده است و در ایام آخر بر زمین خواهد بر خاست.و بعد از آنکه این پوست من تلف شود بدون جسد م نیز خدا را خواهم دید و من او را برای خود خواهم دید و چشمان من بر او خواهد نگریست و نه چشم دیگری.” (ایوب ۱۹ : ۲۵-۲۷ )

ب- داوری و عدالت کامل خداوند که باید در روز آخر اجرا گردد را ثابت نمود.
” همانطور که همه باید یکبار بمیرند و بعد از آن برای داوری در حضور خدا قرار گیرند.” (عبرانیان ۹ : ۲۷ )

ج-او با مرگ خود ،مردن در گناه ؛و با قیام خود از مرگ ، برخاستن به قدوسیت را ثابت نمود.
” زیرا اگر ما در مرگی مانند مرگ او با او یکی شدیم به همان طریق در قیامتی مثل قیامت او نیز با او یکی خواهیم بود.این را می دانیم که : آن آدمی که در پیش بودیم با مسیح بر روی صلیب او کشته شد،تا نفس گناهکار نابود گردد و دیگر بردگان گناه نباشیم .زیرا کسی که مرد از گناه آزاد شده است.اگر ما با مسیح مردیم ایمان داریم که همچنین با او خواهیم زیست.” (رومیان ۶ : ۵-۸ )

د- با مرگ و قیام خود ،آن وعدۀ جاودان و دادن آن هدیۀ عظیم خدا به انسان زمینی برای سفرش از خاک به آسمان ،آن تعلیم دهنده،آن پشتیبان،آن تسکین دهنده ،آن شهامت دهنده آن روح راستی یعنی روح القدس را ثابت نمود.
-” با وجود این،این حقیقت را به شما می گویم که رفتن من برای شما بهتر است زیرا اگر من نروم پشتیبان تان پیش شما نمی آید…در هر حال وقتی او که روح راستی است بیاید شما را به تمام حقیقت رهبری خواهد کرد.” (یوحنا ۱۶ :۷و۱۳ )
مرحلۀ دوم:
از همان ابتدای قیام مسیح از مرگ و بشارتی که شاگردان به مسیح قیام کرده دادند،دشمنان و کوران راه و پیام مسیح سر آن داشتند و دارند تا این رستاخیز پرشکوه را ناچیز و یا نفی و یا یک دسیسه بدانند.و از همان اوان مسیحیت سر نسخ آن را داشتند.موفق شدند یا نه؟!توانستند ایمانداران و مردم را فریب دهند یا نه ؟! این به پای کسانی نوشته می شود که بر مبنای این هیاهو های کاذب به نتیجه گیری می نشینند و گمراه می شوند.گمراهی در درون ما انجام میگردد نه در بیرون.گمراهی هست اما اگر ما فریب آن را میخوریم مقصر خود ما هستیم نه گمراهی!عیسای مسیح قبل از مصلوب شدن خود در خصوص بازگشت پرشکوه خود به شاگردان فرمود:”
” زیرا اشخاص بسیاری پیدا خواهند شد که به دروغ ادعا می کنند مسیح یا پیامبر هستند و معجزات و آیات بزرگی انجام خواهند داد به طوری که اگر ممکن بود حتی برگزیده گان خدا را هم گمراه می کردند.توجه کنید ،من قبلا شما را آگاه ساختم.” (متی ۲۴ : ۲۴-۲۵ )
و در انجیل به قلم لوقا می خوانیم که خود او بعد از رستاخیز خود به شاگردان ظاهر میگردد و ذهن آنها را باز می کند تا تمام این رویدادها را بفهمند(ای کاش ذهن ما هم باز شود تا همۀ این را بفهمیم)
“… به دستها و پاهای من نگاه کنید ،خودم هستم ،به من دست بزنید و ببینید ،شبح مانند من گوشت و استخوان ندارد.” این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد.از فرط شادی و تعجب نتوانستند این چیزها را باور کنند.آنگاه عیسی از آنان پرسید :” آیا در اینجا خوراکی دارید؟” یک تکه ماهی بریان پیش او آوردند.آن را برداشت و پیش چشم آنان خورد.
و به ایشان فرمود:” وقتی هنوز با شما بودم و می گفتم که هر چه در تورات موسی و نوشته های انبیاء و زبور در بارۀ من نوشته شده باید به انجام برسد ،مقصودم همین چیزها بود.” بعد اذهان ایشان را باز کرد تا کتابمقدس را بفهمند.و فرمود:” این است آنچه نوشته شده که مسیح باید عذاب مرگ را ببیند و در روز سوم دوباره زنده شود و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ ملت ها اعلام گردد و شروع آن از اورشلیم باشد.شما بر همۀ اینها گواه هستید.”
بعد آنان را تا نزدیکی بیت عنیا برد و با دستهای بر افراشته برای ایشان دعا خیر نمود.در حالیکه آنان را برکت می داد از آنان جدا و به عالم بالا برده شد.” (انجیل لوقا فصل ۲۴ آیه های ۳۹ تا ۵۰ )
سالها بعد وقتی یک یهودی جوان تحصیل کرده و پر از دانش شریعت،متعصب و جدی ،بنام شائول طرسوسی ملقب به پولس با عیسای قیام کرده از مرگ که بر او در راه دمشق ظاهر گشت ایمان آورد و تمام زندگی خود را به پای او گذاشت؛ این جر و بحثهای متوالی و دسیسه ها و ضعف ایمانداران به مرگ و قیام مسیح از مرگ را دید با هدایت مستقیم روح خداوند در روح به کلیسا در نامۀ خود نوشت:
” پس اگر مژده ای را که ما اعلام می کنیم این باشد که مسیح پس از مرگ زنده شد چگونه بعضی از شما می تواند ادعا کنید که قیامت مردگان وجود ندارد؟اگر قیامت مردگان وجود نداشته باشد پس مسیح هم زنده نشده است!و اگر مسیح زنده نشده باشد هم بشارت ما پوچ است و هم ایمان شما!و وقتی گفتیم که خدا مسیح را زنده ساخته است،در صورتی که زنده شدن مردگان درست نباشد،در بارۀ خدا شهادت دروغ داده ایم.زیرا اگر مردگان زنده نمی شوند مسیح هم مسلما زنده نشده است و اگر مسیح زنده نشده است ایمان شما بیهوده است و شما هنوز در گناهان خود هستید و از ان گذشته ایماندارانی هم که مرده اند باید هلاک شده باشند!اگر امید ما به مسیح فقط منحصر به این زندگی باشد از تمام مردم بدبخت تر هستیم!
اما در حقیقت مسیح پس از مرگ زنده شد و اولین کسی است که از میان مردگان برخاسته است.زیرا چنانکه مرگ بوسیلۀ یک انسان آمد همانطور قیامت از مردگان نیز بوسیلۀ یک انسان دیگر فرا رسید.”
( از نامۀ اول به قرنتیان فصل ۱۵ آیه های ۱۲ تا ۲۱ )
پولس رسول در این نامۀ خود به دلیل قیام مسیح از مرگ بر روی قیامت مردگان تاکید می کند و به اثبات کردن آن ادامه میدهد.او جلوتر می نویسد:” همان گونه که شکل خاکی به خود گرفتیم ،شکل آسمانی نیز بخود خواهیم گرفت.” سپس او گویی قصد دارد تا رازی را در گوش ما پچپچه کند می نویسد:” زیرا فنا باید با بقاء پوشیده شود و مرگ به حیات جاودان ملبس گردد.”

ایمانداران عیسای مسیح ،به تولد ،مرگ و قیام او؛ منبع دیگری به جزء کتابمقدس برای اثبات گفته های خود ندارند،آنها باید به تمام نوشته های آن ایمان داشته و پایه های آن ایمان را بر مبنای واقعیت کتابمقدس بدانند،پس هر آنچه که دیگران قصد آن را دارند تا ما را بر آن قانع سازند اگر بر مبنا و اصول کتابمقدس نیست و فقط یک برداشت و نتیجۀ عقلی ست و با اصول کتابمقدس منافات دارد نمیتواند میزان آنها باشد.

غروب شادمان

هر چند آن صبح یکشنبه صبحی غمناک و دردناک و خالی از امید و سرد مینمود اما غروب آن روز همه چیز تغییر نمود.ابرها به کنار رفتند،یخ ها آب شدند،خورشید از پس ابرها درخشیدن گرفت و نغمۀ پرندگان بهاری تمام حیاط خانه را پر نمود.تاریکی بساط خود را جمع کرد و رفت و روشنایی ظفرمندانه آمد و بر تخت نشست.
” در غروب روز یکشنبه وقتی شاگردان از ترس یهودیان در پشت درهای بسته به دور هم جمع شده بودند عیسی آمده در میان آنان ایستاد و گفت:” سلام بر شما باد.” (یوحنا ۲۰ : ۱۹ )…” آنها با ترس و وحشت تصور کردند که شبحی می بینند.او فرمود :” چرا اینطور آشفته حال هستید؟چرا شک و شبهه به دلهای شما رخنه می کند؟ به دستها و پاهای من نگاه کنید،خودم هستم ،به من دست بزنید و ببینید ،شبح مانند من گوشت و استخوان ندارد.” این را گفت و دست ها و پاهای خود را به ایشان نشان داد.از فرط شادی و تعجب نتوانستند این چیزها را باور کنند…بعد اذهان ایشان را باز کرد تا کتابمقدس را بفهمند. و فرمود :” این است آنچه نوشته شده که مسیح باید عذاب مرگ را ببیند و در روز سوم دوباره زنده شود و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همه ملت ها اعلام گردد.” (لوقا ۲۴ : ۳۷-۳۹ و ۴۵ – ۴۷ )
هر چند شاگردان حتی قیام مسیح از مرگ را با توجه به آن سه بار پیشگویی باور نکردند ،تا اینکه خود عیسای مسیح با حضور خود در بین آنان این امر را ثابت نمود.هر چند شاگردان با کم ایمانی و ترس خود بدترین و زشت ترین آزمایش خود را در حساس ترین زندگی زمینی استاد و نجات دهندۀ خود بر روی زمین انجام دادند ،هر چند شاگردان پیشگویی های او و دلیل آمدن او را در مدت این سه سال انسانی و دنیوی دیدند اما اسناد و نوشتجات کتابمقدس بر یک واقعۀ عظیم دلالت دارد و آن را گواهی می دهد.و آن تغییر شگرف و بنیادین شاگردان و پیروان عیسای مسیح بعد از اینکه او را قیام کرده از مرگ دیدند،می باشد.شاگردان بعد از آن وعدۀ بزرگ ،روح القدس،و بعد از اینکه عیسای مسیح را قیام کرده و زنده شده از مرگ دیدند :” پس از رستاخیز او از مردگان ،شاگردانش به یاد آوردند که این را گفته بود و به کتاب مقدس و سخنان عیسی ایمان آوردند.” (یوحنا ۲ : ۲۲ ) در واقع شاگردان خود را در برابر یک حقیقت به اثبات رسیده مشاهده کردند.و چون این شد دیگر آنها ،خودشان نبودند!تماما به سفیر انی تبدیل شدند که مرگ را شادمانه به شانۀ خود کشیدند و به امید قیامت مردگان و پیام حیات بخش عیسای مسیح از پشت درهای بسته و مخفی شده بیرون زدند و با شهامتی غریب و بی شائبه بی هراس از مرگ خود،چرا که قیامت بعد از مرگ را دیده بودند،به بشارت پیام نجات بخش عیسای خداوند پرداختند.و حیرت انگیز این است که درست از آن زمان به بعد (قیام مسیح ) مرکز و محور پیام آنان همان عیسای قیام کرده از مرگ شد.(لطفاً خوب دقت کنید کسانی که این ادعا را می کردند خود کسانی بودند که نه مرگ و نه قیام مسیح را نمی خواستند بپذیرند!)
” اما پطرس با آن یازده رسول برخاست و صدای خود را بلند کرد و خطاب به جماعت گفت:”…ای مردان اسرائیلی به این سخنان گوش دهید.عیسای ناصری مردی بود که ماموریتش از جانب خدا به وسیلۀ معجزات و شگفتی ها و نشانه هایی که خدا توسط او در میان شما انجام داد به ثبوت رسید،همانطوری که خود شما خوب می دانید شما این مرد را ،که بر طبق نقشه و پیش دانی خدا به دست شما تسلیم شد،بوسیلۀ کفار به صلیب میخکوب کردید و کشتید.اما خدا او را زنده کرد و از عذاب مرگ رهایی داد زیرا محال بود مرگ بتواند او را در چنگ خود نگهدارد.” (اعمال ۲ :۱۴-۲۲ تا ۲۴ )
شاگردان پا فراتر گذاشته و توسط انقلابی که در روح آنها توسط مرگ و قیام استاد شان تاثیر گذاشته شده بود به قیامت مردگان از مرگ بشارت دادند:
” آنان از اینکه شاگردان قوم را تعلیم می دادند و به اتکاء رستاخیز عیسی رستاخیز مردگان را اعلام می کردند ،سخت ناراحت شده بودند.” (اعمال ۴ : ۲ )
و شاگردان بعد از آن حقیقتی که عیسای ناصری ،مادرش مریم ،نجار ،اهل جلیل ناصره،با تعالیم و گفته های خود و نهایتا با مرگ و قیام خود و دادن امید زیستن بعد از مرگ و دریافت حیات جاودان به اثبات رسانید دانستند که او حقیقتاً همان مسیحای موعود بوده است:
” پس ای جمیع قوم اسرائیل ،یقین بدانید که خدا این عیسی را که شما مصلوب کردید ،خداوند و مسیح کرده است.” (اعمال ۲ : ۳۶ )
و نهایتا از آن حقیقت و از این تاثیر شگرف ،انگیزه ای والا برای زیستن و دگرگونی دایمی حاصل گردید و هر لحظه آماده بودن برای دادن جان خود برای انجیل (خبر خوش)کسی که آن را با مرگ و قیام خود اثبات نمود.آن هم نه فقط در راه شهادت برای مزد حیات ابدی !( آنانی که در اسلام شهادت را تنها راه حتمی رسیدن به حیات ابدی می دانند )بلکه برای رساندن پیام نور برای آنانی که هنوز در تاریکی بسر می برند.” اما ادامۀ زندگی برای من آنقدر ارزش ندارد که نگران جان خود باشم.تنها آرزوی من این است که ماموریت خود را انجام دهم و خدمتی را که عیسی خداوند به من سپرده بود یعنی اعلام مژدۀ فیض خدا به پایان رسانم.” ( اعمال ۲۰ : ۲۴ )
و این پیام مستقیم و روشن خداوند و نجات دهندۀ ماست که از مرگ قیام نمود و به ما امید زنده شدنی دوباره و حیات جاودان را داد:

” ترا می فرستم تا چشم های آنان را باز کنی و ایشان را از تاریکی
به روشنایی و از قلمرو شیطان به سوی خدا باز گردانی تا از راه
ایمان به من گناهانشان آمرزیده شود و در بین مقدسین خدا سهمی
داشته باشند.” (اعمال ۲۶ : ۱۸ )

رستاخیز او ، برخاستن شماست!

دوست عزیز!خوانندۀ گرامی!هموطن!
آیا می دانی اگر همین امروز بنا باشد تا این جسم را ناگهان وداع کنی به کجا می روی؟و تکلیف شما چه خواهد بود؟هیچکس این را نمی داند و نمی دانست!تا اینکه مردی بنام عیسای مسیح روزی از آسمان به زمین آمد ،مانند من و تو جسم انسانی گرفت،بین ما زیست،درد ما را دردمند شد،غم ما را غمناک شد،با ما خندید و با ما گریست،و آنگاه که زمان معین فرا رسید و طرح خدای عظیم کامل گردید سختترین راه و دردناکتر ین راه را برای سعادت من و تو طی نمود.راهی که بدلیل عذاب وحشتناک آن ، فقط می توانیم آن را تصور کنیم نه اینکه خود را در آن ببینیم!راه صلیب.او برای پرداخت جریمۀ گناهان و برداشتن لعنت گناه و مهر شوم مرگ بدلیل گناه بر پیشانی ما ،بجای ما بر صلیب مرد،دفن شد.خدا و فیض خدا را باید هر روز و هر آن سپاس گفت که او برای همیشه در دنیای مرگ باقی نماند تا همچنان ترس از مرگ و هراس از آن و نادانی از دنیای بعد از آن در ما بماند.او در روز سوم قیام نمود و با قیام خود از مرگ زنجیرها و اسارت مرگ و هراس از آن را برای همیشه با خون پاک خود پاره کرد.امروز شما آزاد هستید.با ایمان به او از گناهان خود آزاد می شوید و با ایمان به قیام او از اسارت مرگ آزاد می شوید.این هدیۀ عظیم در انتظار تست.مال تست.کافیست تا آن را قبول نمایی و آن را از آن خود بدانی.برخیز!رستاخیز او برخاستن شما از دنیای تاریکی و هراس دائمی ست.رستاخیز او امید جاودانۀ شماست برای زیستنی شادمانه و پر از فیض و مهر و محبتی پایان ناپذیر،چون آتشفشانی خروشان،چشمه ای جوشان،رخساره ای گل افشان.
برخیز!او را تصاحب کن!از آن تست!مرگش ،قیامش و زیستنش!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

هفت دلیل برای رستاخیز مسیح از مرگ

سخنی کوتاه در بارۀ قیام عیسای مسیح از مرگ و هفت دلیل نوشتۀ : حسن ...