یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / عیسای مسیح / تولد عیسی مسیح / چرا عیسای مسیح باید بدنیا میامد؟

چرا عیسای مسیح باید بدنیا میامد؟

چرا باید عیسای مسیح متولد میشد؟
به مناسبت روز تولد عیسای مسیح
نوشتۀ: ح.گ
هیچ چیز در طرح الهی خدا بی دلیل و بی سبب نیست. هر رویدادی و هر واقعه ایی در نظر او از قبل رویت شده است و ماجرایی را که ما تازه میدانیم و در آن هستیم قبلا به تمامی آن از نطفه بستن آن تا شکل گرفتن و انجام شدن و تاثیر آن تماما بر او هویدا بوده است. پس این به جا و درست است که این سوال را از خودمان بپرسیم: چرا باید عیسای مسیح بدنیا میامد؟ این آن سوالی است که امید دارم در این فصلی که دلیل و انگیزۀ آن فقط تولد عیسای مسیح میباشد، بر دوستانی که هنوز به این سوال عمیقا تفکر نکرده اند، نشسته و بقول خودمان ویاری در فکر آنها بیاندازد( من آن را هدایت روح مقدس خدا میدانم!) که در پی پاسخ آن بروند. اما وقتی ما پاسخ این سوال را پیدا میکنیم، هستند خیلی ها آنچنان از آن خشنود نمیشوند! آنها دوست دارند بیشتر در فضای جشن و شادمانی و فرخنده گفتن و فرستادن پیامهای تولد عیسای مسیح باشند. حتی رهبران اسلامی، رهبران کمونیست، بی خدایان نیز تولد عیسای مسیح را تبریک میگویند اما ایا حقیقتا میدانند که تولد چه کسی را تبریک میگویند؟
اشتباه نکنید، عدم پاسخ درست دادن به این سوال فقط طیف غیرایمانداران مسیحی را شامل نمیشود، بلکه هستند امروزه فرقه هایی( کمااینکه از قبل نیز بوده اند) که خود را مسسیحی میدانند یا مثلا اسم کلیسای خود را نیز عیسای مسیح میگذارند مانند کلیسای مورمون یا شاهدان یهوه یا دیگران، که قادر به پاسخ درست دادن به این سوال نیستند و هستند فرقه های دیگر به اصطلاح مسیحی که حتی از چنین پاسخی جدا خودداری میکنند و حاضر نیستند که از قنداق و فضای کریسمس یا عیسای مسیح شسته رفته با موهای بلند طلایی، شانه زده شده با پوستی شفاف و نگاهی که گویی هرگز حتی یکبار هم سرما نخورده یا گرسنگی نکشیده است فاصله بگیرند! برای آنها عیسای مسیح یعنی شفا از همۀ بیماریها، یعنی رفاه کامل زندگی، یعنی ثروت، یعنی شور و احساس و حالی به حال شدن! بله دوستان، پاسخ اینکه چرا عیسای مسیح به دنیا آمد، شاید به نظر ساده بیاید اما وقتی پاسخ درست آن را بر طبق سندیت کتابمقدس و شهادت خود عیسای مسیح درخواهیم یافت، شما باید کاسه و کوزه، و بقالی خیلی ها را که خود را مسیحی میدانند به هم بزنید!
اما نکته ایی که این دوستان یا حتی دیگر مردم دنیا قادر نیستند که هضم کنند این است که دو دلیل اساسی برای تولد عیسای مسیح بود. تمام الهیات مسیحیت بر اساس این دو شکل گرفته و آغاز میشود:
الف- عیسای مسیح برای این به روی زمین آمد تا برای گناهان انسان بر صلیب مصلوب شود. خود عیسای مسیح میفرماید: ” زیرا که پسر انسان نیز نیامده تا مخدوم شود بلکه تا خدمت کند و تا جان خود را فدای بسیاری کند.” ( مرقس ۱۰: ۴۵) اما این خدمت مسیح به دنیای گناهکار چه بود؟ نشان دادن محبت خدا به انسان گناهکار. پس دلیل دوم تولد عیسای مسیح:
ب- عیسای مسیح برای این به روی زمین آمد تا محبت خدای پدر را به جهانیان در عمل نشان دهد و این محبت خدای پدر به قیمت مرگ مسیح بر صلیب بود. خود عیسای مسیح میفرماید: ” زیرا خدا جهانیان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.” ( یوحنا ۳: ۱۶ )
برای ما این ساده است که در میان غوغا و هیاهوی این فصل که همه در حال خریدن هدایا و تزیین درخت کریسمس هستند، آن هدیۀ حقیقی خدا به انسان را( محبت بیکران خدای پدر در آشتی کردن با ما) و آن درختی که عیسای مسیح بر آن مصلوب شد را فراموش کنیم.( فیض بیکران عیسای مسیح برای بخشش گناهان ما)
دنیا دوست ندارد در کریسمس شما به دلیل کریسمس فکر کنید بلکه به خود کریسمس! اما در این کریسمس به یاد داشته باشید آنکس که کلام او آسمان آبی و زمین زیبا را خلق کرد. او که با نفس دهان خود حیات و زیستن را به جان مردۀ خاکیان داد. در او که نظم هستی و درخشش ستارگان و ماه قوت گرفت. خورشید را تلالو بخشید و کهکشانها را در جای خود قرار داد و ریزترین موجودات در عمق آبهای بیکران را زندگی بخشید. همین او، این مقام را در یکچنین فصلی ترک کرد و به روی زمین آمد. آمدن او در کاخ سلطنتی نبود. در میان انسانهای نامور نبود. در میان مشهوران زمین نبود. با دهل و طبل و شادی و فرخندگی تولد او نبود. حتی هیچکس ندانست که او بدنیا آمد، آنانی که برای هزاران سال در انتظار او بودند ندانستند، آنانی که از خون و جنس آنان بود ندانستند، مگر غریبانی که از ملتی دیگر بودند!
همین خدای قادر و زنده به شکل نطفۀ انسانی، انسانی مانند من و تو در صورت و شکل، بر دختری روستایی فرود آمد، برای ملتی که در اسارت و تسلط بیگانگان و دشمنان خدای زنده بودند. در خونابۀ نوزادی خودش با فریادی گوشخراش مانند نوزاد شما در روز تولد پا به دنیایی که خودش خلق کرده بود گذاشت. همین نوزاد هوایی را نفس کشید که خودش آن را خلق کرده بود، و گریه کرد. شسته شد، در ملافه ایی پیچیده شد، و برای اولین بار شیر گرم پستانی را خورد که او را به گرمی در آغوش گرفته بود و قوت گرفت. چون مکانی که در آن بودند کفایت ماندن آنها را نمیکرد او را در آخور حیوانات گذاشتند، او که ستارگان و ماه و خورشید و زمین و دریا را مالک بود، هیچ جایی برای ورود خود نداشت.
او بزرگ شد. در حکمت و فضلیت رشد کرد. اما چون دهان گشود هیچکس او را نپذیرفت. حتی خویشانش. او را سفی و از عقل رفته خواندند. بر او شک و تردید کردند. او را مسخره کردند. مردمی که برای آنها آمده بود، خاصان خود، او را ترک کردند و نپذیرفتند، او را دیو زده خواندند. او را اجنبی و کافر لقب دادند. نه کتابی نوشت. نه مقامی را تصاحب کرد. نه در پی قدرتی بود. نه در پی براندازی نه در پی شورش نه سپاهی برای خود مهیا دید و نه ثروت و مالی برای خود اندوخت. او که تمامی گنجهای دنیا و ثروت دنیا را مالک بود. هیچ نداشت.
او که تمام هستی را مالک بود، جایی برای ماندن نداشت. گرسنگی کشید. اشک ریخت. خسته شد. ناامید شد. وسوسه شد. توسط نزدیکترین یارانش درک نشد. توسط نزدیکترین یارش انکار شد. توسط شاگرد دیگرش خیانت شد. توهین شد. سیلی خورد. به زنجیر کشیده شد. در دادگاهی کاذب که حکمی بر علیۀ او نبود محاکمه شد و توسط شاهدین کاذب محکوم شد. شکنجه شد. مسخره شد. تنها پیراهنی که داشت را از تنش کندند و آن را بین خود تقسیم کردند. او را شلاق و آزاری دادند که معروف بود به ” نصف مرگ “. او که خدای فیض و رحمت بود بر او هیچ رحم و ترحمی نشد. او را مانند یک دزد و راهزن در میان دزدان مصلوب کردند. در آنجایی که درد و سنگینی شرارت انسان بر قلب و وجود او سنگینی کرد، درست در زمانی که تمامی استخوانهایش کشیده شده بود، عذاب کشنده سنگینی بدنش بر سه میخ آهنین رمق را از او میگرفت، نزد تنها امید و تنها دلگرمی خود فریاد زد و او از او رو گردانده بود و او را تنها رها کرده بود که بر آن صلیب آخرین نفسهای خود را بکشد. تشنه شد، بجای آب به او سرکه دادند. صلیب و مرگ بر آن کفایت نمیکرد که آهن سرد و زمخت نیزۀ سرباز پهلوی او را شکافت. و چون جان سپرد حتی از خود قبری نداشت و او را به دلیل خیرخواهی انسانی در قبری عاریه گذاشتند…
اما همین انسان. همین خدا. همین خدا-انسان چنان تاثیری بر تاریخ بشریت گذاشت که نه هیچ دینی نه هیچ انسان دیگری نه هیچ فلسفه ایی نه هیچ قدرتی نه هیچ آیینی چنین تاثیر گذار بوده است.
پیلاطس روی به جماعت فریاد زد: ” اینک آن انسان!”( یوحنا ۱۹: ۵ )
بله ” اینک آن انسان،” این انسان همین انسان، دلیل و انگیزۀ کریسمس شما شد.
دوست عزیز!
” چرا عیسای باید عیسای مسیح متولد میشد؟” این یک سوالی بسیار حیاتی و مهم است. پاسخ درست دادن به این سوال تمامی جهان بینی و زندگی زمینی و زندگی ازلی شما را در بر میگیرد. از آن غافل نشو!
هرگز مگذار در میان غوغا و هیاهوی این روزها دلیل و انگیزۀ این روزها حتی لحظه ایی از شما دور شود. او را بیاد آور آنطور که شایستۀ اوست. خدای متجسم که بر روی زمین آمد تا انسان گناهکار را با خود به آسمان ببرد. و او این را فقط با پیامبر معصوم بودن و یا فقط انسانی پاک بودن و یا فقط معلمی وارسته بودن انجام نداد بلکه فقط با مرگ خود بر صلیب. اگر مسیح دیگری جز این شما میشناسید، مسیح واقعی نیست. کریسمس شما واقعی نیست. زیرا دلیل دیگری برای آمدن عیسای مسیح بر روی زمین نبود جز مرگ بر صلیب و در مرگ او بر صلیب محبت بیکران خدا به ما مانند هدیه ایی عظیم داده شد، فیض عظیم. فیضی که شما برای گرفتن آن فقط دستهای خودتان را با قلبی توبه کرده و شکسته دراز کردید و دریافت کردید. هدیه ایی که هیچکس قادر نیست آن را از شما بگیرد. محبتی که نه قوتهای انسانی، نه نیروهای شریر، نه درد و نه رنج و شکنجه و گرسنگی قادر است ما را از آن جدا سازد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

راز عظیم تولد عیسای مسیح

رازی عظیم در تولد عیسای مسیح خدا جسم گرفت و میان ما ساکن شد؟ نوشتۀ: ...