پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / چرا میگوییم عیسی پسر خداست

چرا میگوییم عیسی پسر خداست

چرا می گوییم : ” عیسای مسیح پسر خداست “؟
و عدم درک درست قرآن در این باره

” یهود گفتند که عزیر پسر خداست.و نصاری گفتند که عیسی پسر خداست.این سخن که می گویند همانند گفتار کسانی است که پیش از این کافر بودند.خدا بکشد شان.چگونه از حق منحرف شان می کنند.”
( سورۀ توبه آیۀ ۳۰ از قران ترجمۀ فارسی آقای عبدالمحمد آیتی.انتشارات سروش.تهران ۱۳۷۴ )
و همین آیه که در قرآن به ترجمۀ انگلیسی آقای مولانا محمد علی
Mulana Muhammad Aliقید شده است که :
“And the Jews say: Ezra is the son of Allah; and the Christian say: the messiah is the son of Allah; these are the words of their mouths. They imitate the saying of those who disbelieved before .Allah’s curse be on them! How they are turned away!”
و جالب است که بدانید همین آقای مولانا محمد علی در پاورقی ترجمۀ خود در بارۀ این آیه می نویسد که :
“we are here told that the Christian doctrine that Jesus Christ was the son of god was borrowed from earlier pagan people. Recent research has established the fact beyond all doubt. In fact, when
St. Paul saw that the Jews would on no account accept Jesus Christ as a messenger of god, he introduced the pagan doctrine of sonship of god into the Christian religion, so that it might become more acceptable to the pagans.”
جالب است که بدانید در مقدمۀ این قرآن از این مترجم بعنوان کسی که دارای ” سه مدرک دانشگاهی ” ” دارای قلم یک محقق در دستانی مقدس ” ،” کسی که تمام عمر خود را برای اسلام وقف کرد ” ،وصف شده است.اما قیاس آقای مولانا محمد علی برای تشریح فرزندیت مسیح کاملا به شیوه ای غلط و نادرست ارزیابی شده است و من متعجب از این هستم که چطور چنین شخص دانایی در تالارهای باور خود سرگردان گشته طوری که راه عبوری در آن نمی بیند. این متاسفانه نه تنها گویای بیان این شخص حکیم و دانا می باشد بلکه گویای میلیون ها نفر در سراسر دنیاست که :”چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ”

جا دارد که بگویم این برداشت کاملا نادرست از تعالیم و گفته های عیسای مسیح تا به امروز سایه های تاریک خود را بر اذهان میلیون ها نفر انداخته است بطوری که بخود حتی اجازه نمی دهند تا بدنبال حقیقت باشند و صحت این روایت را در یابند(زنجیرهای شریعت) و جا دارد این را نیز بگویم، درست آن هنگام که صدایی ، فکری ، قلبی این حقیقت را دریافت و بر آن شد تا آن را فریاد بزند تا دیگران را نیز از این گمراهی آگاه سازد و زنجیرهای آنان را پاره کند،آن را در گلو خفه کردند، به دار کشیدند،خانه اش را سوزانیدند،از شهر آواره اش کردند،بی آبرویش کردند،و نهایتا او را ربودند و با تیغ های فولادین سلاخی اش کردند. مانند شهید مسیحی سید محمّد مهدی دیباج ،متولد شده در یک خانوادۀ مسلمان و ایمان آورنده به مسیح در تیر ماه ۱۳۷۳ بعد از اینکه بجرم تبلیغ مسیحیت و مسیحی شدن ده سال در زندان شکنجه دیده و آزاد شده بود ،ربوده و به طرز فجیعی کشته شد.درست ۵ ماه قبل از آن کشیش هایک هوسپیان مهر که به حمایت از کشیش دیباج در دادگاهها سخن می گفت ربوده و او نیز به طرز فجیعی کشته شده بود.
همانطور که قبلا در یکی از مقاله های خود گفته بودم ،در زمان حضرت محمد کتابمقدس یعنی عهد جدید تماما جمع آوری شده بود اما تنها به دو زبان رسمی یونانی و عبری.با توجه به آیات مکرر قرآن در اشاره به فرزند داشتن خدا از دید انسانی و جسمانی من متقاعد گشته ام که حضرت محمد به هیچ عنوان از مفهوم روحانی و حقیقی فرزند داشتن خدا و جزییات پیام انجیل آگاهی نداشته است ،و این کاملا قابل فهم است که بدانیم او زبان های یونانی و عبری را نمی دانسته است.هر آنچه که ما در قرآن در بارۀ انجیل و عیسای مسیح میخوانیم بر مبنای مطالعات روزمرۀ آن حضرت بر روی انجیل و آیات آن نیست ،بلکه بر مبنای شنیده های آن حضرت از عیسای مسیح در مسافرت های تجاری مکرر خود به کشورهای مسیحی اطراف ،افراد مسیحی ،و نهایتا برداشته های انسانی این افراد در بارۀ انجیل بوده است. اما اگر به زبانی دیگر آیات قرآن را آیات آسمانی بدانیم مگر میشود خدا در بین ۶۰۰ سال ۱۸۰ درجه نظرات و عقاید خود را در بارۀ پیام خود، شخصیت خود و ارادۀ خود عوض کند!؟ببینید !آنچه که ما در کتاب انجیل می خوانیم نقض کنندۀ نوشتجات تورات و نوشتهای قبلی پیامبران قبلی نیست( عیسای مسیح خود فرمودند : نیامده ام تا شریعت و نوشته های انبیاء را منسوخ گردانم ،بلکه تا آن را به کمال برسانم.” )بلکه کامل کننده و گویا ادامۀ نوشتجات و تفکرات پیامبران قبل از عیسای مسیح میباشد.اما آنچه که ما در کتاب قرآن می خوانیم گویا خدا خود را تماما در گذشته نقض و رد کرده است!!کتاب قرآن به تنهایی در مقابل تمامی تاریخ انسانی ایستاده و تمامی ۶۶ کتاب و نوشتجات قبل از خود را کاملا رد می کند و خود پرده ای جدید و خلقتی جدید ،طرحی جدید از طرف خدا انداخته است!آنچه که ما در نوشتجات کتابمقدس میخوانیم داستان سرایی ها در دور آتش کاروان نیست!ساختن انسان جسمانی توسط روح خداست.حقیقت محض و رویداد انجام شده و گوشت و پوست و استخوان انسان خرد شده در زیر زنجیرهای گناه است.یاغیگری انسان به خداست.تمرد اوست.توبۀ اوست.اشکهای اوست.دعاهای نجات اوست.وفاداری خداست.رهایی انسان است.آمدن نجات دهنده است.تکمیل طرح رستگاری انسان است.بازگشت است و تمامی این سمفونی تقدس خدا در این ۶۶ کتاب مانند دانه های زنجیر از هم ناگسستنی و غیر قابل انکار و غیر قابل نسخ است. تمامی نوشتجات کتابمقدس از :” در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.”(پیدایش ۱:۱ ) تا ” فیض خداوند ما عیسی مسیح با شما باد ” (مکاشفه ۲۲: ۲۱ )در یک ارتباط آهنین و درعین واحد شیرین ،گویا و آموزنده است .پیامی که ما در کتاب قرآن در بارۀ الوهیت و شخصیت واقعی عیسای مسیح می خوانیم ،حتی اگر آیات آن را به خدا ربط دهند! تماما به دور از حقیقت خود خدا در لابلای تمامی خود آن کتاب است! بنده به باور انسانی احترامی عمیق قایل هستم از اینرو آنچه که در کتاب قرآن شاید با ایمان من مترادف نباشد اما با ایمان خیلی ها سازگار: خوشابحال آنان ! بنده در مقامی نیستم که به مقام داوری در آیم .اما اگر ایمان و اعتقاد و باوری در ان گوشۀ دنیا سر آن دارد تا صدای هر گونه مخالفتی را در گلو خفه کند و مرا کافر و گمراه و خدانشناس و نجس بداند.آنوقت باید آنقدر شهامت داشته باشد که سوال شود و پاسخ دهد.اگر آنها قصد دارند عیسای مسیح را تا به انسانی عادی پایین آورند و مقام و شخصیت و روح القدس را نادیده بگیرند و تمامی نوشتجات ما را بر مبنای دروغ و کذب بدانند (هرچند در کتابشان اهل کتاب را و کتاب آنها را قبول دارند اما در ایه ای دیگر دینی بجز اسلام را قبول ندارند و همۀ آنها را کافر میدانند.اگر فیلسوفان و محققان و روشنفکران انها میگویند که نه، کشتن مسلمانهایی که از اسلام بازگشته و مسیحی شده اند این را تایید نمی کند. شهید سید محمد مهدی دیباج، حسین سودمند، قربانعلی توریان و …)

اگر عیسای مسیح ،تولدش ،تعالیمش،مرگش،قیامش و نهایتا پیامش برای انسان خاکی کافی نبود پس به این دلیل باید پیامبر دیگری میامد من وجود خدا را رد می کنم و تمامی ادیان گمراهانند.
اما اگر انسان هایی که با پیام مسیح زیستند و حیاتشان را تماما دگرگون دیدند ،درستی و کامل بودن این پیام را ثابت کرده است ؛من می گویم : راه دیگری جز او نیست و تمامی ادیان گمراهانند.
چرا در هر دو حالت تمامی ادیان گمراهانند؟
زیرا اگر:
۱- پیام مسیح ،تعالیم ،مرگ و قیامش برای این دنیا کافی نبود .و ما می دانیم که او تمام کنندۀ شریعت و دین بود،به این دلیل بعد از او آمدن دین جدیدی معنا نمی دهد.ادیان گذشته هم بی معنا می شوند.زیرا اگر بنا بود دینی کامل باشد مسیح آن را کامل کرد و هیچ چیز را ناقص رها نکرد.پس اگر راه او ناقص و ایمان به او کافی نبود،هیچ دین و مذهبی بعد از او کامل و کافی نخواهد بود !تمامی ادیان گمراهانند. خدا به همۀ ما دروغ گفته است!اگر دیگر خدایی باشد!!
آن کس که گوش شنوا دارد گوش کند.
۲- اگر پیام مسیح و راه مسیح برای انسان کافی بوده باشد و آدمی آن را تجربه کرده است، درختش میوه داده است!و میوه اش نیکوست!دیگر چرا باید دین و مذهب جدیدی بعد از او بیاید؟که چه بگوید؟که چه را ثابت کند؟تمامی گفتنی ها را مسیح به زیبایی گفت.اثبات کردنی ها را مسیح با قدرت اثبات نمود یعنی خدا با جلال و قدرت ،عظمت خود را ثابت نمود.کامل نمود.بنابراین تمامی ادیان بعد از مسیح گمراهانند .زیرا خداوند خود را دوبار ثابت نمی کند!
خوشابحال آن کس که گوش شنوا دارد.

*******

ما بارها و بارها در آیات کتاب قرآن میخوانیم که باور حضرت محمد از مسیح و ادعای فرزندی او این است که گویا خدا همسری داشته و از او از حیث جسمانی فرزندی حاصل کرده است!
اکنون اجازه بدهید تا با هم به آیه هایی از کتاب قرآن که حاوی چنین برداشتی میباشد نگاه کنیم:

سورۀ بقره آیۀ ۱۱۶ :
” گفتند که خدا فرزندی گرفت…”
سورۀ انعام آیۀ ۱۰۱ :
” پدید آورندۀ آسمانها و زمین است.چگونه او را فرزندی باشد و حال آنکه او را همسری نیست.”

سورۀ مریم آیۀ ۳۵ :
“نسزد خداوند را که فرزندی برگیرد.”
سورۀ یونس آیۀ ۶۸ :
” گفتند که خدا فرزندی برگزیده است.”
سورۀ کهف آیۀ ۴ و۵:
“…و کسانی را که گفتند :خدا فرزندی اختیار کرده است بترساند .نه خود به آن دانشی دارند و نه پدرانشان داشته اند.چه بزرگ است سخنی که از دهانشان بیرون می آید و جز دروغی نمیگویند ”
سورۀ مریم آیات ۸۸ تا ۹۲ :
” گفتند :خدای رحمان صاحب فرزندی است.هر آینه سخنی زشت آورده اید.نزدیک است که از این سخن آسمانها بشکافند و زمین شکافته شود و کوهها فرو افتند و در هم ریزند.زیرا برای خدای رحمان فرزندی قایل شده اند.خدای رحمان را سزاوار نیست که صاحب فرزندی باشد.”
سورۀ الزخرف ایۀ ۸۱ -۸۳ :
“بگو اگر خدای رحمان را فرزندی می بود من از نخستین پرستنده گان می بودم.پس رهایشان کن تا به همان سخنان باطل مشغول باشند و به بازیچه سرگرم ،تا آنروزی که آنها را وعده داده اند برسد.”
سورۀ الزمر آیۀ ۴ :
” اگر خدا میخواست که برای خود فرزندی برگیرد ،از میان مخلوقات خود هر چه را که میخواست برمی گزید.اوست خدای یکتای قهار.”

اجازه بدهید تا قبل از اینکه به واقعیت موجود در پس تمامی این اتهامات و دشمنی ها بپردازیم و دید کتابمقدس را در این باره ببینیم ،شما را کمی با تاریخچۀ عبارت “فرزند خدا ” و یا ” پسر خدا ” و تاریخچۀ بیان آن در کتابمقدس آشنا سازم تا بدانید از کی و چرا یک چنین عبارتی به کتابمقدس راه یافته است؟که مسیح یک شبه خود را
” پسر خدا ” نخواند و مسیحیان از روی افراط و تعصب و جستن هواداران در میان بیگانگان (بقول مولانا محمد علی )آن عبارت را از خود اختراع نکردند.بلکه قدمت و ریشه ای عمیق در ایمان و نوشتجات کتابمقدس از همان : :” در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید.” تا ” فیض خداوند ما عیسی مسیح با شما باد ” که با هدایت روح القدس اما توسط انسان نوشته شده است دارد.

برای اولین بار عبارت “پسر خدا “در کتابمقدس
کی بود که برای اولین بار این عبارت در کتابمقدس وارد شد؟و چرا؟
این را می دانیم که خداوند از هر شیوه و از هر بیانی استفاده میکند تا پیام و گفته های خود را به گوش انسان خاکی برساند.چگونگی آنرا من نمی دانم!اما همین قدر می دانم زمانی را که او انتخاب میکند برای این امر کامل است و بی نقص!
۱- خداوند به ابراهیم فرمود ، نه بدلیل عمل او بلکه تماما بدلیل فیض خود خداوند که انتخاب شده است تا بواسطۀ نسل او تمامی بشریت در برکت و قدوسیت این زندگی موقت خود را سپری کنند تا به نزد او برگردند.از اینرو اسحاق فرزند ابراهیم برکت داده شد.همانطور که اسماعیل فرزند ابراهیم برکت داده شد.اما از آن رو که اسحاق فرزند وعده بود از یک پدیدۀ معجزه(ابراهیم نود ساله و سارا هشتاد ساله بود که اسحاق بدنیا آمد!)نه اسماعیل از کنیزی جوان و مستعد باروری و قابل باور ؛او برای قربانی شدن انتخاب شد.و به این دلیل خداوند وعدۀ خود را به ابراهیم به دلیل این اطاعت تاییدی دوباره کرد.پس اسحاق برکت داده شود.سپس یعقوب از اسحاق برکت را گرفت.سپس تمامی فرزندان یعقوب که اکنون به “اسرائیل ” ملقب شده بود از یعقوب آن برکت را گرفتند اما از میان دوازده فرزند یعقوب باید تنها یکنفر انتخاب میشد تا وعدۀ خداوند را به پدرشان ابراهیم تحقق دهد و آن یوسف بود.واز میان دو میلیون اسراییلی که در سرزمین مصر برده گی میکردند ، که روزی تنها ۷۲ نفر بودند!موسی باید انتخاب میشد تا این قصیدۀ برکت و بزرگی خدای عظیم را به رویت بنشاند و بگوید که آن وعده به پدرمان ابراهیم تمام نشد بلکه ادامه دارد و به سیمایی تازه تبدیل شده است.
به نظر من ،موقعی که دو میلیون اسراییلی داشت از برده گی مصریان رهایی میافت ،در واقع این ابراهیم بود که داشت از برده گی مصریان رهایی میافت!این ابراهیم بود که از دریای سرخ عبور کرد!این ابراهیم بود که گوسالۀ طلایی را ساخت!این ابراهیم بود که چهل سال در بیابان سرگردان شد و این ابراهیم بود که نهایتا پایش را بر روی همان سرزمینی گذاشت که خدا به او ۶۸۵ سال پیش وعده داده بود!و آن را تصاحب نمود!(ابراهیم تقریبا در سال ۲۰۹۱ قبل از میلاد وارد کنعان(سرزمین موعود)شد.خدا مالک شدن این سرزمین را نه به خودش بلکه به فرزندان او وعده داد.در سال تقریبا ۱۴۰۶ قبل از میلاد بود که اسراییلی ها (فرزندان ابراهیم)سرزمین وعده داده شده به پدران خود را تصاحب کردند.)این یگانگی اجرای طرح و ارادۀ خدا توسط یک قوم در عین پراکنده گی بودن آن یک نتیجۀ مطلق دارد،یک طرح مطلق را دنبال میکند،یک وعدۀ مطلق را تحقق میدهد،و یک پایان مطلق را به همراه دارد.و این یگانگی در اندیشه و پدیدۀ خدای قادر مطلق بر آن شد تا تمامی این طرح الهی را در یک نفر ببیند از یکنفر شروع کند و در یکنفر به پایان برساند.چرا؟من نمی دانم!او خداست و خودش بهتر میداند چه میکند!و آن یکنفر ” قوم اسراییل ” بود!پس خداوند فرمود:
” و به فرعون بگو خداوند چنین میگوید اسراییل پسر من و نخست زادۀ منست.”
( از کتاب خروج ۴ : ۲۲ )

چرا؟چرا خداوند اینجا اسراییل را پسر خود و نخست زادۀ خود می خواند؟قرآن چه جوابی برای این آیه دارد؟حتی تا زمان رسالت محمد تمامی قبیله هایی که خود را از نسل اسماعیل میدانستند بت پرست بودند و دختران خود را برای بتهای خود زنده به گور میکردند. اما آنانی که از نسل اسحاق بودند درست در همان زمان به پرستش خدای یکتا و واحد مشغول بودند !
اشتباه نکنید؛ درست است که “اسراییل پسر من و نخست زادۀ من است ” یک جملۀ استعاری ست و هرگز به معنای این نیست که خدا همسری داشته(بر مبنای قرآن)،اما این برگزیده گی و این فرزند خواندن اسراییل ساخته و پرداختۀ ذهن آقای موسی نیست!این صمیمیت و این قرابت خدا به اسراییل به زمانهای گذشته برمیگردد.به زمانی که خدا آدم را آفرید.آدم شیث را آورد و شیث انوش را آورد .کلام خداوند به ما می گوید که :
” و برای شیث نیز پسری متولد شد و او را انوش نامید در آنوقت بخواندن اسم یهوه شروع کردند.” ( پیدایش ۴ :۲۶ )نطفۀ خدا پرستی از اینجا آغاز گردید یعنی درست در زمانی که تمامی بین النهرین و تمدن شرق پر بود از بت پرستی و گناه.اما از انوش خنوخ بدنیا آمد.کلام خدا به ما میگوید :
” و خنوخ با خدا راه میرفت و نایاب شد زیرا خدا او را بر گرفت.”(پیدایش۵ : ۲۴)
از خنوخ بود که متوشالح و از متوشالح لمک بدنیا آمد.نوح از لمک بدنیا آمد و از نوح سام و حام و یافث .از سام ،تارح و از تارح ،ابرام و ناحور و هاران بدنیا آمد.هر چند تارح پدر ابرام به روایت کتابمقدس بت پرست بود (و یوشع بتمامی قوم گفت که یهوه خدای اسراییل چنین میگوید که پدران شما یعنی تارح پدر ابراهیم و پدر ناحور در زمان قدیم به آن طرف نهر ساکن بودند و خدایان غیر را عبادت مینمودند.( از کتاب یوشع ۲۴ : ۲ ) )اما خدا ابرام را انتخاب نمود که گویا تا او راه شیث و انوش و خنوخ را ادامه دهد.و او را ابراهیم خواند.ابراهیم نه تنها به ایمان آوردن خود به خدا و یکتاپرستی و اطاعت از او لبیک گفت.بلکه هنگامی که آن امتحان شگفت در زندگی این پیرمرد صد و ده بیست ساله با زمختی و جدیت خود وارد شد تا تنها پسر سارا و پسر خود (پسر معجزه را (اسحاق)نه پسر عادی را(اسماعیل) !) را قربانی کند ،آن را لبیک گفت و با عزمی راسخ و چشمانی اشکبار ،کاردی در دست و همانطور که اسحاق را میدید که پشتۀ هیزم را بر پشت خود میکشد تا خود بر آن سوخته شود ؛از کوه موریا بالا رفت .مطمئنا خدا از چنین انسانی خشنود میشود.مطمئنا خدا بر وعدۀ خود بر برکت دادن تمامی نسل ابراهیم و تعداد آنها را مانند ستارگان آسمان زیاد کردن پایدار خواهد ماند.او ابراهیم را قبل از آنکه در این آزمایش قرار بگیرد انتخاب کرده بود تا چنین روزی در این آزمایش قرار بگیرد!زیرا او خدایی ست که از قلبها آگاهی دارد و آیندۀ آدمی را در دستان توانمند خود.ابراهیم آنقدر برای خدا عزیز شد که خدا او را “حبیب ” و دوست خود خواند.اگر ابراهیم حبیب خدا میشود.اسراییل که از ابراهیم بدنیا آمد ،فرزند او نمی تواند خطاب شود؟فرزند همان دوستی که تا پای قربانی کردن فرزند یگانۀ خود در اطاعت خود کوتاهی ننمود.پس خدا زمانی که اسراییل را فرزند خود می خواند برای ما یادآور تمامی تعهدات و پایبندی های نسل گذشتۀ اسرائیلیان است.همان محبتی که خدا به ابراهیم داشت اکنون به فرزندان ابراهیم منتقل شده است.یعنی اسراییل.و البته فراموش نکنید ، همانطور که این فرزند خوانده گی اسرائیلیان برای انها پشتیبانی و افتخار بزرگی محسوب شد ،همانطور مسئولیتهای آنها را در قبلا چنین پدری برای خودشان و برای ما نیز روشن میسازد.تعّهداتی که باید آنها به چنین پدر آسمانی خود میدادند: پاکی.قدوسیت.اجرای فرامین.اطاعت از کلام.دوری از هر گناه و هر شرارت.و در مقابل ،چنین پدری برای آنان صخرۀ محکمی بود که آنان را در روزهای طوفانی و تاریک نجات میداد.
۲-یکبار دیگر در کتابمقدس می خوانیم که خدا کسی را ” پسر خود ” میخواند. اینبار او به یکنفر آن را نسبت میدهد نه به یک قوم.
” فرمان را اعلام میکنم خداوند بمن گفته است :تو پسر من هستی امروز ترا تولید کردم.” ( از مزمور داود ۲ : ۷ )
این صدای داود است.داود پسر یسی. جوان چوپانی که خدا او را از میان گلۀ گوسفندان برای پادشاهی و سروری و رهبری کردن فرزندان ابراهیم انتخاب نمود.چرا؟کلام خداوند به ما می گوید که ،داود بنده ای بود که از نگاه خداوند مقبول افتاده بود.خداوند نهاد دل او را میدانست.در کتاب اول سموییل می خوانیم که:
” و خداوند به جهت خویش مردی موافق دل خود طلب نموده است.”
( اول سموییل ۱۳ : ۱۴ )
و خداوند در همین کتاب فصل ۱۸ آیۀ ۱۴ تکرار میکند که :
” و داود در همۀ رفتار خود عاقلانه حرکت مینمود و خداوند با وی میبود.”
و خداوند در کتاب دوم سموییل این باور خود را به این جوان چوپان برای ما تصدیق و تحکیم میکند:
” ذریت ترا که از صلب تو بیرون آید بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم نمود.” ( دوم سموییل ۷ : ۱۲ )
و ما میدانیم که عیسای مسیح از دید انسانی از نسل داود بود چه از مریم مادرش و چه از شوهر مریم ،یوسف.پس در واقع پیشگویی خدا در اینجا به تحقق می پیوندد.
و درست در همین آیه است که شخصیت و مقام عیسای موعود را به دنیا مژده میدهد.
” او برای اسم من خانۀ بنا خواهد نمود و کرسی سلطنت او را تا بابد پایدار خواهم ساخت .من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود. ”
و عیسای مسیح برای خداوند خانه ای بنا نمود نه از سنگ و خاک ،بلکه از روح:
” زن گفت : ” ای آقا، می بینم که تو نبی هستی.پدران ما در روی این کوه عبادت می کردند اما شما یهودیان می گویید باید خدا را در اورشلیم عبادت کرد.” عیسی گفت:” ای زن، باور کن زمانی خواهد آمد که پدر را نه بر روی این کوه پرستش خواهید کرد و نه در اورشلیم… زمانی می آید –و این زمان هم اکنون شروع شده است –که پرستنده گان حقیقی ،پدر را با روح و راستی عبادت خواهند کرد زیرا پدر طالب این گونه پرستندگان می باشد.” ( انجیل یوحنا ۴ : ۱۹-۲۳ )
و این عیسای مسیح بود که خداوند سلطنتش را پایدار ساخت:

“تمام قدرت در آسمان و بر روی زمین به من داده شده است.”
( انجیل متی ۲۸ : ۱۸ )
” پدر بر هیچکس داوری نمی کند ،او تمامی داوری را به پسر سپرده است.”
( انجیل یوحنا ۵ : ۲۲ )
” زیرا همان طور که پدر منشاء حیات است،به پسر هم این قدرت را بخشیده است تا منشاء حیات باشد.” ( انجیل یوحنا ۵: ۲۶ )

کاربرد و ورود واژۀ ” پسر خدا ” در بین مسیحیان
پس دیدیم که عبارت پسر خدا عبارتی نبود که مسیحیان آن را از خود در بیاورند و اختراع کنند!واژۀ پسر خدا و فرزند خدا بخشی از نوع نگاه قوم به ارتباط آنها با خدای خود بود.آنها به یک ارتباط نیاز داشتند.ارتباطی بسیار نزدیک با خالق ؛هر چند این ارتباط به آنها وعده داده شد اما به آنها داده نشد تا آمدن مسیح موعود،اما آنها به این خدایی که آنها را از تمامی اسارتها و بندگی ها با این قدرت و سخاوت رهایی داده بود و برکات را به این قوم عطا نموده بود و از آنها مراقبت میکرد،آنها را تر و خشک میکرد! چه می توانستند بنامند به غیر از پدر !قوم اسراییل فرزندی بود که به پدری قدرتمند نیاز داشتند تا تمامی نیازها و مایحتاج او را برآورده سازد و خداوند همان بود که می خواست و درست به همین این دلیل خدا به زبان خود آنها زبانی که آنها بهتر درک میکردند ،خود را پدر آنان خطاب کرد و این گویا و روشنای نوع ارتباط و چگونگی نگاه انسان یهود به خدا بود و خدا از این ارتباط خشنود بود و آن را در رساندن پیام خود به انسان خاکی استفاده نمود.چون برای قوم این زبان زبانی آشنا بود.
این رابطه و این نسبت را ما می توانیم در اطراف خود ببینیم.
مثل پدری که در بارۀ بچه اش صحبت میکند:
” پسرم خیلی باهوش است.”
و یا
” دخترم در موسیقی استعداد خاصی دارد.”
و یا
” من فرزندم را می شناسم او این غذا را دوست ندارد.”
و یا
” پسرم هرگز دروغ نمی گوید.”
و یا
” دخترم کمک کردن به دیگران را دوست دارد.”

و همینطور مثل بچه ای که به همکلاسی خودش می گوید:
” پدرم خیلی پر قدرت است.”
و یا
“اگر پدرم از من عصبانی شود نمیگذارد که من به خانۀ شما بیایم!”
و یا
” پدرم عاشق هندوانه ست!”
و یا
” هر روز صبح پدرم باید دو فنجان قهوۀ تازه دم بخورد .”
و یا
” رنگ مورد علاقۀ او سبز است.”
تمام این اطلاعات بچه در بارۀ پدر ،گویای شناخت این بچه از پدر خود می باشد و یا پدر در بارۀ بچۀ خود.
اکنون ما قصد داریم تا برای شما اسناد و گفته هایی را ارایه دهیم که خود گویای اعتراف و صحت و درستی بیان و عبارت ” پسر خدا “ست که به مسیح الحاق میگردد .نه بقول آقای مولانا محمّد علی مترجم قرآن :من در آورده و کپی شده از تمدنی دیگر. و یا از دید قرآن ساخته و پرداختۀ ذهن شاگردان.
در بیان خدا ببینید:

و صدایی از آسمان شنیده شد که می گفت : ” این است پسر عزیز من که از او خشنودم.” ( انجیل متی ۳ : ۱۷ )

و یا

هنوز سخن او تمام نشده بود که ابری درخشان آنان را فرا گرفت و از آن ابر صدایی شنیده شد که می گفت : “این است پسر عزیز من که از او خشنودم.به او گوش دهید.” ( انجیل متی ۱۷ : ۵ )

آن را در سخنان عیسای مسیح ببینید:

” پس بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید.” ( انجیل متی ۲۸ : ۱۹ )

و یا

“زیرا خواست پدر من این است که هر کس پسر را می بیند و به او ایمان می آورد صاحب حیات جاودان گردد.” ( انجیل یوحنا ۶ : ۴۰ )

و یا

” شما نه مرا میشناسید و نه پدر مرا.اگر مرا میشناختید پدرم را نیز میشناختید.”
( انجیل یوحنا ۸ : ۱۹ )

و یا

” فرستندۀ من با من است.پدر مرا تنها نگذاشته است،زیرا من همیشه آنچه او را خشنود می سازد به عمل میاورم.” ( انجیل یوحنا ۸ : ۲۹ )

و یا

“من در بارۀ آنچه در حضور پدر دیده ام سخن می گویم.”
( انجیل یوحنا ۸ : ۳۸ )

در صدای فرشتگان ببینید:

فرشته به او پاسخ داد : ” روح القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند و به این سبب آن نوزاد مقدس ،پسر خدا نامیده خواهد شد.”
(انجیل لوقا ۱ : ۳۵ )
در اعتراف شیطان ببینید:

در آن وقت وسوسه کننده به او نزدیک شده گفت : ” اگر تو پسر خدا هستی بگو این سنگها نان بشود…آنگاه ابلیس او را به بیت المقدس برده بر روی کنگرۀ معبد بزرگ قرار داد و به او گفت : ” اگر تو پسر خدا هستی خود را از اینجا به پایین بینداز.”
( انجیل متی ۴ : ۳ و ۵-۶ )

در اعتراف ارواح پلید ببینید:

آن دو با فریاد گفتند : ” ای پسر خدا ، با ما چه کاری داری؟ ”
( انجیل متی ۸ : ۲۹ )
و یا

” همینطور ارواح ناپاک وقتی او را میدیدند در جلوی او بخاک می افتادند و با صدای بلند فریاد می کردند : ” تو پسر خدا هستی!”
( انجیل مرقس ۳ : ۱۱ )

و یا

دیوها هم از عدۀ زیادی بیرون آمدند و فریاد میکردند : ” تو پسر خدا هستی ”
( انجیل لوقا ۴ : ۴۱ )

در اعتراف دشمنان مسیح ببینید :

پس کاهن اعظم گفت : ” تو را به خدای زنده سوگند می دهم به ما بگو آیا تو مسیح ،پسر خدا هستی؟” ( انجیل متی ۲۶ : ۶۳ )

و یا

“اگر واقعاً پسر خدا هستی از صلیب پایین بیا و خودت را نجات بده . ( انجیل متی ۲۷ : ۴۰ )

و یا

وقتی افسر رومی و افراد او که به پاسداری از عیسی مشغول بودند زمین لرزه و همۀ ماجرا را دیدند بسیار ترسیدند و گفتند :
” بدون شک این مرد پسر خدا بود.”
( انجیل متی ۲۷ : ۵۴ )

در شهادت شاگردان او ببینید :

شمعون پطرس جواب داد : ” تو مسیح ، پسر خدای زنده هستی.”
( انجیل متی ۱۶ : ۱۶ )

و یا

کسی هرگز خدا را ندیده است اما آن فرزند یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است.
( انجیل یوحنا ۱ : ۱۸ )

و یا

مرتا گفت :” آری ،خداوندا ،من ایمان دارم که تو مسیح و پسر خدا هستی که می باید به جهان بیاید.” ( انجیل یوحنا ۱۱ : ۲۷ )

و یا

آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست. ( عبرانیان ۱ : ۳ )

*****

حالا واقعاً خدا پسر دارد؟!

مسیح و مسیحیت هرگز عنوان نکرده و ادعا نکرده است که خدا فرزند جسمانی دارد.مسیح و مسیحیت همواره بیان نموده است که : خدا روح است.روح را کسی نمی تواند بیند.ما می دانستیم که خدا وجود دارد.اما که بود؟ چه بود؟چه می خواست؟چرا می خواست و یا نمی خواست؟ را هرگز نمی دانستیم.مثلا:
شنیده اید که در شهر آدم بسیار مهمی زندگی میکند که گرۀ کارها از دست او باز می شود و شما قصد دارید تا به این شهر برای ملاقات این شخص بسیار مهم بروید شاید تا گره های زندگی شما به دستان او باز شود، شهر را می دانی کجاست.آدرس را نمی دانی!شهر و آدرس را می دانی اما نمی دانی چطوری به آنجا برسی!شهر و آدرس و راه را می دانی اما اسم طرف مورد ملاقات را نمی دانی!شهر و آدرس و راه و اسم طرف را میدانی ،اما نمی دانی چطوری باید نزدش حاضر شوی!شهر و آدرس و راه و اسم و آداب را میدانی،اما نمی دانی از چه بگویی و چگونه سخنت را آغاز کنی!و بدتر از همه :شهر و آدرس و راه و اسم و آداب و حرف را میدانی اما زمانی که او دهان به سخن باز میکند ،تو هیچ نمی فهمی!! عیسای مسیح آمد تا تمامی این مجهولات را با دادن دانش درست در بارۀ وجودی بنام خدا به ما بدهد.تا ما او را بشناسیم.شهر و آدرس و راه و اسم و آداب با او بودن را بدانیم تا آنگاه او سخن می گوید ما تماما بشنویم.بدانیم.و بفهمیم.تا از این طریق رابطه ای زنده با او داشته باشیم.که چه شود؟ که :
” شما را خواهم گرفت تا برای من قوم شوید و شما را خدا خواهم بود و خواهید دانست که من یهوه هستم.”
( خروج ۶ : ۷ )
که ما چه بشویم ؟که :
” شما برای من مملکت کهنه ( کاهنین) و امت مقدس خواهید بود.” ( خروج ۱۹ : ۵ )
پس آنگاه که آن شد و ما شدیم چه حاصل شود؟ این که :
” مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” ( لاویان ۱۱ : ۴۴ )
اما خدا چگونه میتوانست به این هدف خود برسد؟چه کسی را می توانست به سفر روی زمین بفرستد؟چگونه او می توانست الگویی از قدوسیت به انسان دهد تا انسان آن را دنبال کند؟به چه کسی می توانست اعتماد کند که تمامی ارادۀ او را مو به مو و نکته به نکته با اطاعت و سرسپرده گی اجرا کند؟خدا به خوبی میدانست که :
” جمیع ما مثل شخص نجس شده ایم و همۀ اعمال عادلۀ ما مانند لتۀ ملوث میباشد و همگی ما مثل برگ پژمرده شده گناهان ما مثل باد ما را میرباید.” ( اشعیاء نبی ۶۴ : ۶ )

او راه دیگری نداشت به غیر از اینکه خودش را برای این سفر آماده کند!پس خود را مهیا نمود تا به زمین بیاید.او می دانست برای اینکه انسان را بتواند نجات دهد باید از نزدیک با او زندگی کند . باید به شکل انسان ظاهر شود.پس باید مانند نوزادی در ابتدا متولد شود.او مریم اهل جلیل ناصره را برای این باروری انتخاب کرد.به همین دلیل بود که فرشته به مریم گفت :
” روح القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند و به این سبب آن نوزاد مقدس ،پسر خدا نامیده خواهد شد.” (انجیل لوقا ۱ : ۳۵ )
و یا
” باکره ای آبستن شده پسری خواهد زائید که عمانوئیل – یعنی خدا با ما – خوانده خواهد شد.” ( انجیل متی ۱ : ۲۳ )

تا آن زمان هیچ کس خدا را ندیده بود اما وقتی عیسا ی مسیح بدنیا آمد خدا در واقع خود را به انسان نشان داد ،زیرا در واقع او نمونۀ کامل خدا بود ،به این دلیل که :
” کسی هرگز خدا را ندیده است اما آن فرزند یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است.” ( انجیل یوحنا ۱ : ۱۸ )

پس آیا عیسای مسیح خدا بود؟ پس ایا خدا تبدیل به عیسای مسیح شد؟ (لطفاً برای درک هر چه بیشتر پاسخ این سوالات به مقالۀ ما در خصوص
” تثلیث ” و ” آیا مسیحیان معتقد به سه خدا هستند ” که در همین وب سایت موجود میباشد مراجعه نمایید.) اما شباهتهای عیسای مسیح به خدا بسیار برجسته و غیر قابل اغماض بود:

از ابتدا بود.( یوحنا ۱: ۱ )

از روح القدس بدنیا آمد.( متی ۱ : ۲۰ )

مرده را زنده کرد.حیات دهنده بود.( متی ۹ : ۱۸-۲۵ )

گناهکاران را تکفیر کرد. حیات گیرنده بود.( لوقا ۱۹ : ۱۳-۱۵ )

کور مادرزاد را بینا کرد.( یوحنا ۹ )

از نهان دلها آگاه بود.( لوقا ۲۰ : ۱۹-۲۳ )

ارواح آسمانی با او گفتگو میکردند.( مرقس ۵ : ۱-۱۳ )

تماما بدنش تبدیل به بدنی بهشتی شد.( متی ۱۷ : ۱-۸ )

نان را برکت داد.(متی ۱۵ : ۳۲-۳۹ )

شراب را برکت داد.( یوحنا ۲ : ۱-۱۱ )

طوفان را آرام کرد.( لوقا ۸ : ۲۲-۲۵ )

گناه را آمرزید.(لوقا ۵ : ۱۷-۲۶ )

از زمان مرگ خود باخبر بود.(مرقس ۸ : ۳۱ )

صاحب قدرت آسمان و زمین بود.(متی ۲۸ : ۱۸ )

تا به آخر هست.(مکاشفه ۲۲ : ۱۳ )

اکنون که ما با هم این قرابت های غیر قابل انکار را دیدیم و این شباهتهای عمیق را با هم مشاهده کردیم ،بنظر شما ما چه نامی می توانیم بین این شباهت و این رابطۀ غیر قابل انکار بین خدای خالق هست و نیست و عیسای مسیح معنا دهندۀ این هست و نیست ،بگذاریم؟ما چه نسبتی را میتوانیم بین خدا و عیسای مسیح نام ببریم؟

کتابمقدس به زبانی ساده و عامه فهم می گوید:
عیسای مسیح پسر خداست.

اگر صاحب پسری هستید به او نگاه کنید!چقدر شما می توانید در او شباهتهای خود را ببینید؟رنگ چشم!رنگ مو!قد و قواره !اخلاق و خصوصیات!درایت و استعدادش!و…
گفتیم که خدا برای اینکه برای انسان خاکی الگویی زنده برای راه مقدس شدن نشان دهد تصمیم گرفت که به زمین بیاید.او عیسای مسیح را به زمین فرستاد.در واقع نمایندۀ خود را ،فرزند خود را.چون فرزند او شبیه خود او بود ،چه در اخلاق و چه در خصوصیات، پس او می توانست تمامی ارادۀ خدا و قصد و منظور او را برای تقدس و پاک ماندن به زیباترین و کاملترین وجه نشان دهد.
خود عیسای مسیح در چندین مثال به همین مضمون اشاره نموده است :

” مثال تاکستان و باغبانان ( انجیل مرقس ۱۲ : ۱-۱۲ )
مردی تاکستانی احداث کرد و دور آن دیواری کشید…بعد آنرا به باغبانان سپرد و خود به سفر رفت.در موسم انگور،غلامی را پیش باغبانان فرستاد…صاحب باغ فقط یک نفر دیگر داشت که بفرستد و آن هم پسر عزیز خودش بود،سرانجام او را فرستاد..”

و یا
” مسیح کیست ؟( انجیل متی ۲۲ : ۴۱-۴۶ )
عیسی از آن فریسیانی که اطراف او ایستاده بودند پرسید : ” عقیدۀ شما در بارۀ مسیح چیست؟ او فرزند کیست؟” آنها جواب دادند : ” او فرزند داود است.” عیسی از آنها پرسید : ” پس چطور است که داود با الهام از جانب خدا او را خداوند می خواند ؟زیرا داود می گوید :
خداوند به خداوند من گفت :
بر دست راست من بنشین
تا دشمنان تو را به زیر پاهای تو قرار دهم.” ( مزمور ۱۱۰ : ۱ )
او چطور می تواند فرزند داود باشد در صورتیکه خود داود او را خداوند می خواند ؟ ” هیچ کس نتوانست در جواب او سخنی بگوید .”

آیا ما تا به اینجا گفتیم که خدا همسری داشت و از آن همسر فرزندی بدنیا آمد به نام مسیح؟!و همه باید بی چون و چرا این فرزند را قبول کنند؟!و یک مسلمان هم که این را معتقد نیست کافر است!!ایا شما تا به این صفحه هرگز چنین گفتگویی را بین نوشته های ما دیدید؟هرگز.پس چرا قرآن و دیگران امروز این برداشت را از نوشته های انجیل دارند؟پاسخ روشن است:

این کشتی فقط به یک ناخدا احتیاج داشت.خداوند این ناخدا را از همان ابتدای خلق هستی برای دنیا برگزیده بود.عیسای مسیح.اکنون کسی اگر بعد از عیسای مسیح می خواست ادعای ناخدایی این کشتی را کند تنها یک راه داشت : ناخدای قبلی را به هر شیوه ای که می دانست از بین ببرد!به دیگران بگوید که او کارش را نمی داند !و یا اینکه ادعای میراث و ادعای صاحب کشتی و ناخدا و دریا را کند!!و بگوید که آن ناخدای قبلی هر چه گفت در بارۀ من بود!حالا همه از من اطاعت کنید!من میخواهم که این کشتی را ناخدایی کنم!…
آیا آنها توانستند؟شما خودتان داوری کنید!کشتی ای که آنها تصور میکردند که می توانند رهبری کنند تماما در طوفانها اسیر شده است،از همان ابتدا؛سرگردان در امواج،و هر چه میگذرد بیشتر در آب فرو میرود .
اما کشتی ای با ناخدایی عیسای مسیح همواره استوار از طوفانها عبور کرده است .ساحل را میداند.و سرود باران را.سرود رزم را.او همچنان به این سفر خود در این دریای متلاطم با ثبات و ایمان ادامه میدهد.هر چند ” از ” دنیاست اما خود را ” از آن ” دنیا نمی داند.در حقیقت او ” پشت بر ” جهان ” رو بر ” صلیب پیش می رود.تا روزی که نزد تخت پادشاه پادشاهان برای داوری خواهد ایستاد.آمین

بندۀ خدا ،غلام مسیح.
حسن.گ

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...