پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / چه انجیلی را بشارت میبینیم و بشارت میدهیم؟

چه انجیلی را بشارت میبینیم و بشارت میدهیم؟

بار دیگر از بشارت انجیل عیسای مسیح
مراقب باشیم به چه انجیلی بشارت داده میشویم و چه انجیلی را بشارت میدهیم!
نوشتۀ: ح.گ
یکی از اساسی ترین وظایف یک مسیحی بشارت دادن انجیل عیسای مسیح میباشد. در این خصوص سوء تفاهمات بیشماری وجود دارد. به چه چیزی نباید بشارت داده شویم؟ و به چه چیزی باید بشارت بدهیم؟
اتفاقا در همان قرون اولیه این گویی یک معضل شده بود. کسانی بودند، بقولنا ایمانداران مسیحی، که بیرون رفته و به خیال خودشان ” انجیل عیسای مسیح” را بشارت میدادند. اما در این کمی مشکل ایجاد شده بود. آنچه آنها بشارت میدادند انجیل عیسای مسیح نبود. به همین دلیل پولس رسول رو به چنین افرادی کرده و همچنین رو به آنانی که چنین بشارت نادرستی را شنیده بودند کرده و با تاکید و قدرت میگوید ” تعجب میکنم که بدین زودی از آن کس که شما را به فیض مسیح خوانده است برمیگردید بسوی انجیلی دیگر. که (انجیل) دیگر نیست لکن بعضی هستند که شما را مضطرب میسازند و میخواهند انجیل مسیح را تبدیل نمایند.” سپس پولس رسول جمله ایی را میگوید که باید گوش همۀ ما را به این هشدار همیشه باز نگه دارد. ” بلکه هر گاه ما هم یا فرشته‏ایی از آسمان انجیلی غیر از آنکه ما به آن بشارت دادیم به شما رساند اناتیما باد.” ( غلاطیان ۱: ۶- ۸ )
قبل از اینکه این چند آیه را بررسی کنیم. از خودمان بپرسیم این انجیلی که پولس رسول به آن اشاره میکند که او آن را بشارت داده است که دقیقا منظور بحث ما در این مقاله است، یعنی ” انجیل عیسای مسیح”، ” خبر خوش عیسای مسیح” دقیقا چیست؟ پاسخ ساده به این سوال بر طبق کتابمقدس این است:
” الان ای برادران شما را از انجیلی که بشما بشارت دادم اعلام مینمایم که آن را هم پذیرفتید و در آن هم قایم میباشید. و بوسیلۀ آن نیز نجات مییابید به شرطی که آن کلامی را که به شما بشارت دادم محکم نگاه دارید و الا عبث ایمان آوردید. زیرا که اول به شما سپردم آنچه نیز یافتم که مسیح بر حسب کتب در راه گناهان ما مُرد. و اینکه مدفون شد و در روز سّیم بر حسب کتب برخاست.” ( اول قرنتیاان ۱۵: ۱- ۴ )
در این پیام سادۀ انجیل عیسای مسیح چه حقایقی نهفته است؟
الف- خداوندی عیسای مسیح. ( مسیح بر حسب کتب…)
ب- مرگ مسیح برای گناهان ما.( در راه گناهان ما مُرد)
پ- قیام مسیح از مرگ در روز سوم.( در روز سیّم بر خاست)
ت- اقتدار و درستی کتابمقدس در تایید این حقیقت.( بر حسب کتب مُرد…بر حسب کتب برخاست.)
ث- این یک حادثۀ تاریخی و روی داده شده است. ( ایماندارانی که آن را شاهد بوده و به آن ایمان آوردند.)
ج- نجات و رستگاری بوسیلۀ ایمان به این “خبر خوش” یا ” انجیل” مهیا گشته است.( و بوسیلۀ آن نجات می یابید)
چ- و بر طبق غلاطیان ۱: ۶ انجیل عیسای مسیح برابر است با فیض عیسای مسیح.
اکنون برای ما روشن شده است که پولس رسول وقتی به انجیل عیسای مسیح بشارت میداد چه حقایقی را بشارت میداده است. سوال اینجاست که پولس رسول از کجا این انجیل یا خبر خوش را دریافته بود؟ بر طبق اعترافات خودش، مستقیما از جانب خود عیسای مسیح ( غلاطیان ۱: ۱۲ و اول قرنتیان ۱۱: ۲۳ ) بر طبق مکاشفۀ مستقیم روح القدس خداوند( اول قرنتیان ۲: ۱۰) آن را دریافت کرده بود؛ و این مکاشفه و این روشنگرایی با آنچه در آن زمان راویان انجیل ثبت کرده بودند( از جملۀ انجیل مرقس و تشریحات زبانی از جانب رسولان عیسای مسیح پطرس و یوحنا و …) تماما مطابقت داشته است. یعنی آنچه پولس رسول بعنوان انجیل عیسای مسیح بشارت میداد، همان چیزی بود که شاگردان اولیۀ عیسای مسیح به آن باور داشتند و آن را بشارت میدادند.( اعترافات پطرس رسول در اعمال رسولان ۲: ۲۲- ۴۰ و پطرس و رسولان ۵: ۲۹- ۳۲ و فیلیپس ۸: ۳۶- ۳۷ و پطرس رسول ۱۰: ۳۶- ۴۳ )
پس دو چیز پولس رسول را متقاعد کرده بود، آن انجیلی که او به آن بشارت داده بود درست و حقیقی است زیرا:
الف- مکاشفۀ زندۀ خود او با عیسای خداوند بود.
ب- هماهنگی و مطابقت مکاشفۀ او از جانب شاهدان زندۀ حادثۀ زندگی عیسای مسیح، شاگردان او تایید شده بود.
این سوال مهمی است به آن دقت کنید: اکنون شما فکر میکنید آن انجیلی که پولس رسول یا شاگردان عیسای مسیح به آن در دنیای آن روز بشارت میدادند مال آنها بود؟ آنها صاحب آن بودند؟ مگر آنها آن را ساخته بودند که اکنون صاحب آن باشند. آن انجیل و آن خبر خوش نه متعلق به پولس رسول و نه به رسولان عیسای مسیح بود، کمااینکه متعلق به پدران کلیسا نبوده است، متعلق به آگوستین نبوده است، به مارتین لوتر یا کلوین یا اسپورژن متعلق نبوده یا در این عصر حاضر به بیلی گراهام یا سویندال. انجیل عیسای مسیح متعلق به خود خداست. زیرا انجیل عیسای مسیح خود خداست. در آن جلال و شکوه خداست. در آن درهای بهشت است. در آن راه به آن مهمانی عظیم است که ابراهیم و اسحاق و یعقوب در آن هستند، نوح و ایوب و دانیال، موسی و سموئیل.
پولس و شاگردان، انجیل عیسای مسیح را از خود عیسای خداوند گرفته بودند، اکنون آنها فقط مبشر و بشارت دهندۀ آن بودند. اگر پولس رسولی بدنیا نمیامد یا پطرس رسولی یا آگوستینی یا مارتین لوتری یا بیلی گراهامی؛ خداوند از سنگها مبشرین برای بشارت انجیل یا خبر خوش تنها فرزند یگانۀ خود میافرینید. اما حقیقت این است که پیام همان بود. همانی بود که پولس رسول در اول قرنتیان ۱۵: ۱- ۴ آن را برای ما شرح داده است و از آن در حضور ایمانداران غلاطیه دفاع میکند. خداوند هرگز پیام انجیل خود را تغییر نداده، نمیدهد و نخواهد داد. زیرا آن خبر خوش پیش از خلقت هستی طرح ریزی شده بود ” چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید.”( افسسیان ۱: ۴) در انجیل عیسای مسیح آغازی نیست آن قبل از زمان طرح ریزی شده بود، زیرا بانی آن خبر خوش یا انجیل خود ” کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ” ( یوحنا ۱: ۱ ).
دقیقا به همین دلیل است که پولس رسول این جمله را در آیۀ ۸ فصل اول غلاطیان بیان کرده است که ” هر گاه ما هم یا فرشته ای از آسمان انجیلی غیر از آنکه ما به آن بشارت دادیم به شما برساند اناتیما باد” دقت کنید به ” هر گاه ما هم “؛ من از کمتر کشیش یا واعظی تاکید بر این جمله را شنیده ام. منظور پولس دقیقا چیست؟ آیا اگر پولس رسول به انجیل عیسای مسیح بشارت داده است( که داده است بر طبق آیۀ ۶ ) میتواند انجیل دیگری را غیر از آنچه خودش بشارت داده است بشارت بدهد؟ آیا پولس میتواند خودش خودش را نقض کند؟ پاسخ این است که به یک حس میتواند اما در عین واحد این غیرممکن است! منظورم چیست؟ پولس میگوید شما از من انجیلی را دریافت کردید که از هدایت روح مقدس خدا بود و شاگردان مسیح نیز آن را بشارت دادند، اکنون اگر سالی بگذرد و من انجیلی را بگویم که خلاف آن انجیل اول من باشد، ” لعنت بر من باد”! با این اعتراف، احتمال نادرستی و صادق نبودن آن انجیلی که از ابتدا او به آن به ایمانداران غلاطیه به آن بشارت داده بود تقریبا به صفر میرسد! چگونه پولس میتوانست خود را لعنت شده ببیند؟ چگونه میتوانست خود را در مرگ و نابودی ابدی ببیند؟ پس چون نقیض آن درست نیست؛ آن انجیلی که پولس آنها را به آن بشارت داده بود انجیل درست بود؛ پس اکنون باید بر آن پایبند باشند، به آن ایمان خودشان را استوار سازند، در آن رشد کنند، از آن دفاع کنند، و آن را به دیگران بشارت دهند؛ نه انجیل دیگری را، بلکه همان انجیلی که پولس رسول به آن بشارت داده بود، یعنی آن انجیلی که عیسای مسیح به او داده بود و شاگردان مسیح نیز همان را بشارت میدادند.
پس ایماندار عزیز گوش به زنگ باش!
امروز هم اگر کسی به شما انجیل عیسای مسیح را بشارت میدهد، و یا میگوید بیایید چنین و چنان انجیلی را به دیگران بشارت بدهیم و این انجیل آن اصول اساسی انجیلی که پولس رسول در اول قرنتیان ۱۵: ۱- ۴ از آن سخن میگوید، انجیل فیض عیسای مسیح، نیست و یا تغییر میکند یا به آن اضافه شده است یا از آن کم شده است، آن انجیلی درست نیست، انجیلی دروغین است؛ به آن بشارت داده نشو، و هرگز آن را بشارت نده، مگر میخواهی لعنت خدا را بر خودت بخری؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

نامه رومیان باب ۲ ایات ۱-۲

نامه پولس رسول به ایمانداران شهر روم ؛ نامه رومیان فصل دوم ایات ۱- ۲ ...