دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / چه دینی افیون توده هاست؟

چه دینی افیون توده هاست؟

چه دینی افیون توده هاست ؟!
چرا باید کارل مارکس این ادعا را میکرد؟
از فجایع بزرگ عصر دیروز و امروز در میدان مذاهب و ادیان خداپرست ،تعصب و پافشاری آنها به باورهای نادرست شان میباشد.(چرا میگوییم نادرست؟آیا ما بر آنها داوری میکنیم؟هرگز!میگوییم باورهای نادرست،چرا که در طی گذشت قرنها و سالها آنها نادرستی باورهای خود را با اعمال و کرده های خود به ثبوت رسانده اند : ” با وجود این درستی حکمت خدا بوسیلۀ نتایج آن به ثبوت میرسد.” *۱آنها درختهای نا میوه ای بودند که تصور میکردند که بارور شیرین ترین میوه ها هستند !!اما آنها نازا و عقیم هر گونه باروری بودند و ما آنها را از بی ثمری شاخه های آنان قرنهاست که میشناسیم و مشاهده میکنیم!و آنها قدمهای خود را در این راه نادرست باورهای خود تندتر کردند تا به خیال خود خدا را خشنود سازند (و خدا از آنان رو گردانیده بود و آنان نمی دانستند!)و یا خود را برگزیده گان خطاب کنند و یا دین برتر ؛ بدین گونه خواستند تا گوی این رقابت مذبوحانه و سالوسانه را با نام خدا پرستی بربایند و دانش سلطه گرایانۀ خود را به خورد دنیا دهند . شرمسارانه آنها نه تنها اینگونه دنیا را آلودۀ افکار مسموم خود ساختند بلکه به تاریکی موجود دنیا ،خرافات و افسانه و مرثیه خوانی مرده گان خود را نیز مزید نمودند و این نادرستی را آنقدر بر آن پافشاری نمودند که حاضر گشتند در این گذر به چنگ آوردن قدرت کاذب دنیا دیگران را محکوم،مطرود،منسوخ ، منفور و یا محارب با خدا ملقب سازند.
آنها بجای اینکه آدمی و اندیشه های او را به سرچشمۀ حقیقی و راستین آفرینش رهنمون سازند ؛آنها بجای اینکه انسان گمشده در گناه و تاریکی دنیا را به آغوش گرم و مطمئن نجات دهنده بسپارند و او را با او رها کنند ،آنها بجای اینکه باور آدمی را هر چه که هست و هر که هست را آزاد بگذارند تا آنچه که روح پاک خدا بواسطۀ کلام ثابت و زندۀ خود که برای :” تعلیم حقیقت،سرزنش خطا،اصلاح معایب و پرورش نیکی در انسان “*۲ در اختیار او قرار داده تا او را ” مرد خدا بسازد که برای هر کار نیکو کاملا آماده و مجهّز “*۳ شده و او را تبدیل میسازد؛در عوض آنها باورهای خشک و ناصحیح خود را به خورد لشکریان خود دادند ،غذاهای جویده شده ای که دیگر هیچ قوتی در آن نبود بجز بذاق دهان آنان و قورت دادن باورهای جویده شدۀ آنان و تلاشی مضمحل برای هضم آن …که سخت بود!که تهوع آور بود و تمام قوت و انرژی روح تشنه را به پرواز می گرفت تا که هرگز به آسمان پر نگشاید تا مبادا پردۀ ریا کارانۀ رهبران به کناری رود و حیاتی برای آنان باقی نماند!در عوض آنها قوم خود را به قهقرای بیابانها بردند ،در میان سرابها و گرد و غبار ناشی از جنگ های انتقام ،در میان چکاچک شمشیرها و شیون و زجه های غنایم برنده گان نه مبارزان!آنها قوم خود را نه تنها به بیابانها بردند بلکه آنها را با پرده های تعزیه و ماتم ها و لباس های سیاه و گریه ها در همان بیابانها تا به امروز نگاه داشتند ؛چرا که ماندن این قوم در بیابانها حیات آنان است و بس! و این زیستن در این کهنگی و پوسیده گی آن زخم خورده از این پوسیده گی را بر آن داشت تا فریاد زند که : ” دین افیون توده هاست.”* و من با یاری گرفتن از حقیقت روح پاک و خدای زنده و قدرت بیان تنها نجات دهنده ام : عیسای مسیح ،امروز میگویم : آری دینی افیون توده هاست که سردمدارانش هر گونه تنفسی از آزاده گی را در گلو خفه می کنند.دینی افیون توده هاست که خدا را به شکل و شمایل تعاریف ذهنی و ساخته و پرداختۀ خود در میآورند و آنگاه همان خدا را در بازارهای خود میفروشند و نامش را یگانه پرستی میگذارند.دینی افیون توده هاست که ترس خدا را در دل میگزارند نه تا احترام و تواضع ما به او افزون شده ،تا بتوانند به غارت و چپاول خود ادامه دهند.دینی افیون توده هاست که درهای قلب و افکار خود را قفل زنده اند ،پنجره ها را بسته اند ، پرده ها را کشیده اند تا مبادا پیام نور حقیقت به آنان نرسد.دینی افیون توده هاست که راه پرستش خدایی که آنها بیانش میکنند پر است از دام و زنجیر و درنده گان در هر گوشه و کنار آن ،درنده گانی در لباس میش.” از انبیاء دروغین بر حذر باشید که در لباس میش به نزد شما میایند ولی در باطن گرگان درنده اند.”۴*آری دین افیون توده ها می گردد اگر زمین را به هوای آسمان به خون کشند و آسمان را به هوای زمین بفروشند.دین افیون توده ها می گردد که در ترس و اضطراب و خفقان نام خدا را به حلقوم مردم بتپانند !مردمی که فرزندان خدای یکتا هستند و او ” باران خود را بر سر همۀ آنها یکسان می باراند “۵* مگر ” ای آدمی ،تو کیستی که در بارۀ دیگران قضاوت میکنی؟هر که باشی هیچگونه عذری نداری زیرا وقتی تو دیگران را محکوم می کنی و در عین حال همان کاری را که آنها انجام میدهند انجام میدهی ،خودت را محکوم میکنی.”۶*بیهوده نبود زمانی که خداوند مان عیسای مسیح به پدران فرزندان متحجر و اسیر شریعت امروز فرمود:” و هیچکس بر جامۀ کهنه پارۀ از پارچۀ نو وصله نمیکند،و الا آن وصلۀ نو از آن کهنه جدا میگردد و دریده گی بدتر میشود.و کسی شراب نو را در مشکهای کهنه نمی ریزد و گر نه آن شراب نو مشکها را بدرد و شراب ریخته مشکها تلف میگردد بلکه شراب نو را در مشکهای نو باید ریخت.”۷*
امروز دیگر این مشکهای کهنه محکوم به فنا هستند.هر کس که باشد هر جا که باشد :چه صومعه چه دیر چه مسجد چه خانقاه و چه…چرا که در شراب کهنه و مشک کهنه رکود و نزول و واپس گرایی و تحجّر و زمین است.اما در شراب تازه و مشک تازه ،نو آوری و معرفت و فیض و شناخت و آسمان .اولی افیون توده هاست،دومی شور درون .اولی بسته به پرواز و رو به غروب گناه ؛ دومی فرا گستر و بال دهنده به افق قدوسیت.
خوش آمد بگوید به این پیالۀ عهد تازه این شراب تازه ؛به عیسای ناصری که مسیح موعود بود که برای کفاره و نوشاندن این شراب به ما بر بالای صلیب جان مبارکش را داد ،مرد،دفن شد اما روز سوم شادمانه و رقص زنان از دنیای مرده گان قیام فرمود .آنگونه که شاعر شیراز در بزم این پیروزی سرود:

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

*۱ انجیل متی ۱۱ : ۱۹
*۲ نامۀ دوم پولس به تیموتی ۳: ۱۶
*۳ نامۀ دوم پولس به تیموتی ۳ : ۱۷
*۴انجیل متی ۵ :۱۵
*جملۀ معروف کارل مارکس
*۵ انجیل متی ۵ : ۴۵
*۶نامۀ پولس رسول به رومیان ۲ : ۱
*۷ انجیل مرقس ۲ : ۲۱-۲۲

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

شراب تازه، کوروش کبیر و من

شراب تازۀ خدا ، کوروش کبیر و تو! نوشتۀ : ح گ بهار است و ...