دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / مناسبت‌های گوناگون / چه چیزی در نگاه تست؟

چه چیزی در نگاه تست؟

چه چیزی در نگاه تست؟
نوشتۀ : ح گ

عیسای خداوند می فرماید:” چراغ بدن چشم است پس هر گاه چشمت بسیط باشد تمام بدنت روشن بُوَد. اما اگر چشم تو فاسد است تمام جسدت تاریک می باشد پس اگر نوری که در تست ظلمت باشد چه ظلمت عظیمی است.” ( متی ۶: ۲۲-۲۳ )
چه چیزی در نگاه تو می تواند باشد تا قلبی را تسخیر نماید، با آن لبخندی زنی بدون اینکه سخنی بگویی، با آن بگریی بدون اینکه اشکی از چشمانت بریزد، و با آن از درد فریاد زنی بدون اینکه دهانت را باز کنی؟ چه چیزی میتواند در نگاه تو باشد تا اینگونه و چنین سخنگو و با من چنین در ارتباط باشد؟ دوست عزیز! نگاهت میتواند زیبا باشد به زشتی ها، و زشت باشد به زیبایی ها؛ کدام یک از آن تست؟
آری مسیحی عزیز! چه چیزی در نگاه تست که میتواند قلبی را بلرزاند؟ چه چیزی در نگاه تست که قادر است تا مفلوجی را از رخت رقت و خواری خود برخیزاند( اعمال ۳: ۱-۱۰ )؛ چه چیزی در نگاه تو می تواند باشد که دلی را به یکی از آن بربایی؟( غزل غزل ها ۴: ۹ ).
مارگوت بیکل شاعرۀ آلمانی چه زیبا آرزو کرده است که :
” برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان
ببیند.”
در همان ابتدای کتابمقدس در همان خطوط اولیه می خوانیم که:” و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت.” ( پیدایش ۱: ۴ ) درست است که در جدا سازی روشنایی و تاریکی، خدا تاریکی را نیز خلق میکند؛ و اوست خالق هر دوی آن، اما دقت کنید، خدا هیچ نیکویی در تاریکی ندید! از همان ابتدا خدا گویی به ما می گوید که:” در نور باش به نیکی نگاه کن!” چون طبیعت خود او. کما اینکه حبقوق در بارۀ او می نویسد:” چشمان تو پاک تر است از اینکه به بدی بنگری و به بی انصافی نظر نمی توانی کرد.” ( حبقوق ۱: ۱۳ ) پس اگر او اینگونه پاک است که حتی نمی تواند به بی انصافی نظر کند، آیا میتواند به بی عدالتی نظر کند؟ یا بی محبتی؟ یا اینکه به وسوسه؟ به گناه؟ اگر چشمان خدا اینقدر پاک است که یارای دیدن اینها را ندارد، پس به همان اندازه پاک است که یارای دیدن ضعف، ناتوانی، شکست، اندوه، در فرزندان خود را نیز ندارد. و مهمتر از همه چون چشمان او پاک است، او نمیتواند وسوسه و گناه و آتش نفس درون را در فرزندان خود ببیند؟ چرا؟ زیرا تمام آن چیزهایی را که خدا نمی خواهد ببیند، تاریک است و در تاریکی هیچ نیکویی نیست!” و خدا روشنایی را دید که نیکوست.” پس اگر خدا نمی تواند به شرارت نفس و وسوسه ها و ضعف های گناه انسان نظر کند، چون تاریکی و نابودی را به همراه دارد، چرا انسان نگاه کند؟
تاریخ کتابمقدس به ما نشان داده تمام انسانهایی که با چشمان خود درون نفس آلود خود را سیراب کرده، روشنایی را ندیده تاریکی را دیده و از آن لذت برده اند در آخر مرگ را نصیب خود ساخته یا بسوی مرگ خویش دوران اندوه و ماتم را سپری کرده و گروه کثیری در بیابانها افتاده و نابود شدند:

نگاه سقوط کرده!
۱- این حوا بود که اسیر زیبایی درخت و میوۀ آن شد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه دید:” و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر دانش افزا پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و خورد.” ( پیدایش ۳: ۶) و اینگونه با یک نگاه شهوت آلود، باعث ورود گناه به خلقت خدا گردید.
۲- این حام پسر نوح، پدر کنعان بود که برهنگی پدر خویش را دیده، آن را پنهان نکرد، لیکن درون گناه آلود خود را سیراب ساخت؛ باعث شرم و خواری پدر خود گردید، از اینرو برای ابد لعنت را برای خود و نسل بعدی خود خرید.( پیدایش ۸: ۲۲- ۲۵ )
۳- ابراهیم و لوط برادرزادۀ او ایستادند، ابراهیم از لوط خواست تا انتخاب کند، این لوط بود که ” چشمان خود را برافراشت و تمامی وادی اردن را بدید که همه اش مانند باغ خداوند و زمین مصر به طرف صوغر سیراب بود.”( پیدایش ۱۳: ۱۰ ) و همین نگاه شهوانی لوط به سر سبزی سدوم و عموره بود که دل او را برد، و غافل از اینکه چه نابودی عظیمی در انتظار اوست.
۴- و من نمیخواهم از قوم اسیر اسرائیل صحبت کنم که چگونه با معجزات عظیم دستان پرتوان یهوه از اسارت و بردگی مصریان در آمده و بسوی سرزمین وعده حرکت کردند، قومی که باز شدن دریا را با چشمان خود دید، نان آسمانی را دید، سایۀ ابرها در روز و روشنایی آتش در شب را دید، شکست دشمنان خود را با اینکه دستهای آنها خالی بود را دید، مار برنجی را دید، شفا را دید، اما باز گناه کردند، اما باز به یهوه پشت کرده و زیبایی و طنازی بت های مصر و وسوسۀ زیستن در بین نفس گناه آلود زندگی قدیمی دل آنها را ربود طوری که گوسالۀ طلایی را به خدای زنده و سرمدی ترجیح دادند، بر علیۀ او یورش کردند و یهوه خداوند خود را بی حرمت ساختند. و خدا سوگند یاد کردند که هیچکدام از آنها وارد سرزمین موعود نخواهند گردید.
۵- و من نمی خواهم از داود سخن بگویم او که قلبش با خدا بود و مسح شدۀ او بود. که چگونه سحرگاهان و شامگاهان خود را، پرستش و ستایش خود را، خدای نجات دهندۀ خود را که او را از دست دشمنانش رهایی داده، او را به پیروزی رسانیده، او را پادشاه ساخته، او را رهبر ساخته بود را ناگهان فراموش کرد زمانی که :” از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو میکند و آن زن نیکو منظر بود.” ( دوم سموئیل ۱۱: ۲) او تمام آن روزهای زیبای روحانیت و معاشقۀ خود با یهوه را به چند دقیقه معاشقه با بدن زنی فروخت.
۶- یا از یونس که هرگز نتوانست فیض بیکران خدا را برای تمام دنیا ببیند، نتوانست محبت خدا را چنان بیکران و چنان جاری در تمام خلقت ببیند، او کور شده از کینه بود و چون کور کینه بود نتوانست فیض خدا را برای نجات گناهکاران ببیند. هر چند دید که:” پس چون خدا اعمال ایشان را دید که از راه زشت خود بازگشت نمودند آنگاه خدا از بلایی که گفته بود که به ایشان برساند پشیمان گردید و آنرا به عمل نیاورد.”( یونس ۳: ۱۰ ) و دانست که فیض خدا شامل حال دشمنان او نیز گردیده است، اما باز یونس :” سایه بانی برای خود ساخته زیر سایه اش نشست تا ببیند بر شهر چه واقع خواهد شد.”( یونس ۴: ۵)

اما در کنار این چشمانی که نگاهشان آنها را به تباهی و نابودی کشاند، آنانی که قلب خود را به خدای هابیل دادند و در رویای آمدن مسیحا ناله های خود را در سینه انباشتند و شبانه در زیر آسمان پر ستاره گریستند، هرگز نخواستند با آنچه از چشمانشان بیرون می آید نه فقط دیگری را بل خدای خود را ناخشنود سازند:
نگاه پیروزمندانه!
۱- این ابراهیم بود که به خدای خود نظر کرد و به او نگریست و به او لبیک گفت. درست در اوج نشان دادن محبت خود به خدا بود که او از قربانی کردن تنها فرزند یگانۀ خود برای خدا غافل نشد، چون تا به انتهای این محبت رفت، آنگاه خدا او را وا داشت تا به پشت سر خودش نگاه کند:” آنگاه چشمان خود را بلند کرده دید که اینک قوچی در عقب وی در بیشه ای به شاخ هایش گرفتار شده.”( پیدایش ۲۲: ۱۳) از این رو خدا او را برکت داد و پدر ایمان گردید.
۲- این یوسف بود که خدا را پیش روی خود داشت و به او نگاه میکرد زمانی که در اسارت و بردگی بیگانگان بود، از آسایش، رفاه و مقام خود برای خدا چشم پوشید زیرا او خود را در حضور خدا میدید، نگاه خدا را بر خود و او خدا را در روبروی خود، تا قادر باشد از وسوسۀ آلودگی به شهوت گریخته و بگوید:” پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم و به خدا خطا ورزم.” ( پیدایش ۳۹: ۹)؛ از اینرو خدا او را برکت داد و نجات دهندۀ قوم گردید.
۳- روت به خدای نعومی نظر داشت و او را پیش روی خود قرار داد، زمانی که باید بین دو خدا یکی را بر می گزید، خدا پدرانش که بت پرستان بودند و خدای نعومی که یهوه خدای زنده بود؛ او نگاهش را به این خدا دوخت و گفت:” قوم تو قوم من و خدای تو خدای من خواهد بود.”( روت ۱: ۱۶)؛ از اینرو خدا او را برکت داد و او را در نسل نجات دهنده ای که باید می آمد قرار داد.
۴- و داود جوان بود که در روز نبرد سرنوشت ساز قوم خود با دشمن بت پرست، در عین بی سلاحی و خامی در نبرد جنگاورانه در میدان، روبروی غول عظیمی قرار گرفت؛ اما چون نگاهش تماما به خدایی بود که او را از حیوانات درندۀ اطرافش رهانیده بود؛ توانست با اطمینان رو به دشمن عظیم الجثۀ خود کرد و با اطمینان به همان خدا گفت:” خداوند به شمشیر و نیزه خلاصی نمیدهد زیرا که جنگ از آن خداوند است و او شما را به دست ما خواهد داد.” ( اول سموئیل ۱۶ : ۴۷), از اینرو خدا او را برکت داد و او را پیروزمند این نبرد ساخت.

آن نگاهی که خدا از فرزندان خود می طلبد!
خدا به انسان دیدگاه و چشم دیدن را داده است. به او ساحتی را داده است تا بر آن نظر کند:” ای جمیع کرانهای زمین به من توجه نمائید و نجات یابید زیرا من خدا هستم و دیگری نیست.” ( اشعیاء ۴۵: ۲۲ )؛ خدا خواسته تا انسان آرزو کند که :” چشمانم را از دیدن بطالت برگردان و در طریق خود مرا زنده ساز.” ( مزمور ۱۱۹: ۳۷ ) و خدا علنا برای انسان معلوم ساخته است که :” به شخصی که مسکین و شکسته دل و از کلام من لرزان باشد نظر خواهم کرد.”( اشعیا ۶۶ : ۲ ) او به انسان هشدار داده است که :” کسی که چشم بلند و دل متکبر دارد را تحمل نخواهم کرد.” ( مزمور ۱۰۱: ۵ ) زیرا :” چشمان بلند و دل متکبر و چراغ شریران گناه است.” ( امثال ۲۱: ۴ ) به آنها بسیار روشن و واضح فرموده است که:” چشمانت به استقامت نگران باشد و مژگانت پیش روی تو راست باشد. طریق پاهای خود را هموار بساز تا همۀ طریق های تو مستقیم باشند. به طرف راست یا چپ منحرف مشو و پای خود را از بدی نگه دار.” ( امثال ۴: ۲۵- ۲۷ )
این نگاه آنقدر از دید خدا اهمیت دارد که بهشت جاودان و عذاب جاودان را در خود نهفته دارد( متی ۵: ۲۹-۳۰ ) عیسای مسیح در زندگی زمینی خود نمونه ای کامل از این نگاه برای ما بود. او همواره نگاهش به آسمان بود، همواره نگاهش به ارادۀ الهی پدر بود، همواره نگاهش به گوسفندان گمشده بود، همواره نگاهش به دردمندان بود، همواره نگاهش به نجات جانها بود. از نگاه آرام بخش مسیح طوفان آرام شد. هزاران نفر از گرسنگی سیر شد. ارواح شریر از جانها خارج شد. و قلب شکستۀ شاگرد انکار کرده گریان گشت.
عیسای مسیح به روشنی فرموده است که :” چراغ بدن چشم است پس هر گاه چشمت بسیط باشد تمام بدنت روشن بُوَد. اما اگر چشم تو فاسد است تمام جسدت تاریک می باشد پس اگر نوری که در تست ظلمت باشد چه ظلمت عظیمی است.” ( متی ۶: ۲۲-۲۳ )
درون شما چیست که نگاه شما را روشن سازد؟ در خود چه ذخیره کرده اید تا بتواند چشمان درمانده و گرسنۀ گمشدگان و دردمندان را خشنود سازد و قلب آنها را گرم؟ امروز به چه نگاه می کنید؟ صدها سال قبل از آمدن عیسای مسیح، دردمندان و منتظران به آسمان خیره شده و ناله کردند که :” اما من بسوی خداوند نگرانم و برای خدای نجات خود انتظار میکشم و خدای من مرا اجابت خواهد نمود.” ( میکاه ۷: ۷ ) اگر امروز هنوز مسیح را در قلب خودت نداری و به بعنوان نجات دهندۀ خودت به آن کسی که نیزه زده اند نگاه نمیکنی ( زکریا ۱۲ : ۱۰) ؛ نمیدانم منبع دیگر نوری در هستی باشد به جز خود خدا که قادر باشد درون تو را اینچنین دائمی و پایدار منور سازد؟! زیرا تنها کلام زندۀ خدای زندۀ ماست که نور هستی و دنیاست:” کلام تو برای پاهای من چراغ و برای راههای من نور است.” ( مزمور ۱۱۹: ۱۰۵ ). این نور کلام مقدس خدا قلب ما را تسخیر ساخته و ما را آماده می سازد تا نور جهان را دریافت کنیم، چشمان ما را به فیض رایگان خدا باز میکند، فیضی که ما را به نور برده و از تاریکی جدا می سازد. زیرا خود عیسای خداوند می فرماید که :” من نور جهان هستم، کسی که از من پیروی کند در تاریکی سرگردان نخواهد شد بلکه در نور حیات را خواهد داشت.” ( یوحنا ۸: ۱۲ ). این نور حیات می خواهد قلب شما را تسخیر کند. تمام وجود شما را روشن سازد. زبان شما، دل شما، فکر شما و نهایتا چشمان شما را. تا پس از آن دیگر از چشمان شما بهشت و امید و آرامش به بیرون بیایید و بس. او نمی خواهد که ما مانند پطرس به طوفان ها و موج های پیش روی خود و زیر پای خود نگاه کنیم و در آنها فرو برویم ، بلکه مستقیم به او. به چشمان او تا در طوفان ها و امواج متلاطم بایستیم. او نمی خواهد که نگاه ما به محدود به چیزهای دیدنی این دنیا باشد. موفقیتهای این دنیا، پیروزی های این دنیا، بلکه چشمان ما به آنچه باشد که نادیدنی است:” در حالی که ما نظر نمی کنیم به چیرهای دیدنی بلکه به چیزهای نادیدنی زیرا که آنچه دیدنی است زمانی است و نادیدنی جاودانی.” ( دوم قرنتیان ۴: ۱۸ )

خوانندۀ عزیز! امروز در درون خود چه داری؟ در چشمان خود چه؟ اگر نور نیست و روشنایی نی، او اینجا منتظر تست تا تو با ایمان به او نظر کنی و شفا یابی و این نور را از آن خود سازی! یکبار برای همیشه؛ تا از نور دلت چشمان تو، جهان تاریک تو و اطراف تاریک تو برای همیشه روشن و منور گردد.آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بوسۀ خیانت

بوسۀ خیانت نوشتۀ: ح.گ. ” و سخن هنوز بر زبانش بود که ناگاه جمعی آمدند ...