پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / چگونه کتابمقدس جمع آوری گردید؟

چگونه کتابمقدس جمع آوری گردید؟

چگونگی تشکیل کتابمقدس
میزان و معیار الهی برای کاری عظیم و خطیر
نوشتۀ: ح.گ
قصد من این است که چنین مطلب پیچیده و مهمی را در چند صفحه بطور خلاصه و مفید در اختیار شما قرار بدهم. باشد تا نوری بر حقایقی که میدانید تابانیده و روشنایی برای تاریکی آنچه که نمیدانیم و نمیدانستیم برای من و شما بشود. تا از آن برای خدمت به پادشاهی او و انجیل او، خداوند و نجات دهندۀ ما عیسای مسیح، بطور کارساز و مفید بکار ببریم.
همه چیز برای ما از زندگی و وجود عیسای مسیح آغاز میشود. نوشتن و سخن گفتن ما دلیل دیگری جز او ندارد. به همین دلیل نوشتن اناجیل و نامه های رسولان بدون وجود عیسای مسیح فقط حرف است و داستان. اما با قرار دادن عیسای مسیح در مرکزیت تمامی نوشتار( حتی به جرات میتوانم بگویم نوشتجات عهد عتیق) همه کتب و رسالات معنا و مفهومی خاص و واحد به خود گرفته، غبارها به کناری رفته، و جاده و راهی که عیسای مسیح در طول کتابمقدس قدم گذاشته روشن و مبرا میگردد.
به نظر میرسد همه چیز از اناجیل شروع شده است، طوری که امروز ما در کتابمقدس خود داریم. طوری که به مدت صدها سال اینچنین تعیین گشته بود. اما اینطور نیست! اما اجازه بدهید ابتدا به اناجیل بپردازیم: خیلی ها از شما پرسیده اند که چرا باید چهار تا انجیل داشته باشیم؟ کلمۀ انجیل یعنی خبر خوش و ما آن را به زندگی و رویدادهای زمینی خداوند و نجات دهندۀ ما عیسای مسیح ملصق میکنیم. ما معتقد هستیم این رویدادها یک پیام مرکزی را با خود دارند و آن پیام مرکزی یک ” خبر خوش ” است و آن خبر خوش در بارۀ شخص عیسای مسیح میباشد. در بارۀ تولد، زندگی، مرگ، قیام، و صعود او به آسمان است. که بواسطۀ آن وعدۀ خدا برای نجات و رستگاری تمام نسل آدم مهیا شد و آنها از مرگ و محکومیت ازلی بدلیل گناه رهایی یافتند. این عظیم‏ترین و زیباترین خبر خوشی است که خدا میتوانست به انسانی که رو به مرگ بود بدهد.
این حقیقت شاید امروز برای ما پس از خواندن کتب عهد عتیق و عهد جدید کاملا روشن شده باشد اما برای ایمانداران کلیسای اولیه هرگز روشن نشده بود. آنها از همان ابتدای ظهور مسیح در اسرائیل و تعمید گرفتن او از یحیی و انتخاب شاگردانش و پس از کارهای شگفت انگیز و معجزات متعدد و عظیم او، تصور و باورشان این بود که ” مسیح وعدۀ ” نبوت دانیال نبی و عهد عتیق، آن پادشاه نسل داود، آن نجات دهندۀ اسرائیل، آن کسی که آمده و عظمت و حرمت و بزرگی را به اسرائیل بازگردانده و مستحکم میسازد، ظهور کرده است. آن کس که خواهد زیست و هرگز نخواهد مُرد، حقیقتا ظاهر شده است؛ پس آنها به مسیح چسبیدند! برای شاگردان مسیح حکومت ازلی مسیح یک تمرکز فکری بود، آنها قادر نبودند خارج از چنین امری را تصور کنند. از اینرو آنها هرگز به سه پیشگویی مسیح خداوند در بارۀ مرگ و قیام خود در روز سوم توجه نکردند زیرا برای آنها این پیشگویی ها فقط استعاره و مثل بود. زیرا بر طبق برداشت آنها مسیح موعود هرگز نمیمرد، بلکه تا ازل زنده میماند. پس وقتی مسیح تسلیم دشمنانش شد، آنها در اوج ناباوری و گیجی فرار کردند! مسیح مُرد، آنها گویی تمام امید و رویاهای خود را از دست دادند. پس پشت درهای بسته خود را مخفی کردند. ترسان، گیج در میان پادشاهی ازلی عیسای مسیح پسر داود که او را مدت سه سال دنبال کرده، و مسیح مُرده و قیام کرده معلق ماندند. و سکوتی مرموز و دردناک تمام زندگی آنها را پر کرد و پطرس و دیگر ماهیگیران جلیل تصمیم به بازگشت به دنیای ماهیگیری خود گرفتند و سعی نمودند تا هر آنچه در این سه سال بر آنها گذشته بود را فراموش کنند. اما گویی آتشی در عمق این زغالهایی که گویی رو به خاموشی میرفت شعله میکشید.
عیسای مسیح قیام کرده از مرگ بارها خود را به آنها نشان داد. به مدت چهل روز با آنها ماند و نهایتا روزی فرا رسید که او میبایست به نزد پدر به جایی که از آن آمده بود بازگردد. اما عیسای مسیح قبل از ترک کردن آنها، با آنها از وعدۀ پدر صحبت کرده بود که بر آنها خواهد ریخت و در آنها برای ابد ساکن خواهد ماند و آنگاه به آسمان صعود کرد. ده روز بعد آنها روح القدس خدا را در روز پنطیکاست دریافت کردند. شجاعت و دلیری برای انجیل مانند آتشی جانهای آنها را شعله ور ساخته بود. و با این شجاعت دشمن بیکار ننشست. شکنجه و آزار ایمانداران شدت وخیمی گرفت. رهبران یهود گمان میبردند با مرگ مسیح همه چیز پایان خواهد یافت اکنون با یک موج عظیمی روبرو شده بودند که گویی تمام اسرائیل را لرزانده بود. سالها گذشت. به رغم آزار و شکنجۀ ایمانداران، جانهایی بیشماری صید شدند و پادشاهی خدا و وعدۀ آن ورای مرزهای اسرائیل رفته و بیگانگان فوج فوج به انجیل مسیح ایمان آوردند و با اسرائیلیان در یک خانوادۀ الهی قرار گرفتند. هر چه شکنجه و آزار ایمانداران بیشتر میشد، امید و انتظار آنها به بازگشت دوم مسیح بیشتر و قویتر میشد. آنها بازگشت او را تنها راه خلاصی و پایان این همه جفا و آزاد میدیدند. اما روزها میگذشت، و عیسای مسیح نیامد. ایمانداران کشته میشدند. ایمانداران پیر شده و میمردند، مسیح کی بازمیگشت؟ سوالات متعدد و موزیانه‏ایی به جان ایمانداران افتاده بود؟ اگر مسیح نیاید و آنها را با خود به بهشت نبرد، پس از مرگ بر آنها چه پیش میامد؟ چگونه آنها وارد بهشت میشدند؟ حیات بعد از مرگ چگونه معنا پیدا میکرد؟ مسیح چگونه به وعدۀ خود عمل میکرد که گفته بود آنها تا به ازل با او خواهند بود؟ هر چه درد و جفا بخاطر مسیح بیشتر میشد، انتظار آمدن عیسای مسیح بیشتر و بیشتر میشد. چندین سال گذشت اما مسیح بازنگشت. ناامیدی و یاس قلب ایمانداران اولیه را پر کرد. بخصوص اینکه آنها یکی پس از دیگری بدلیل شکنجه و جفاها کشته میشدند. و در کنار آن، ناگهان افرادی ظهور کردند که خود را مسیحی و پیرو او میدانستند، اما سخنان و تعالیم آنها نه تنها در راستای تعالیم عیسای مسیح نبود بلکه آنها مسیح و انجیلی را موعظه میکردند که با مسیح حقیقی که شاگردان او را دیده و شنیده و لمس کرده بودند متفاوت بود. به تعداد ایمانداران به مسیح اضافه میشد. نسل تازه مسیح را ندیده بودند، شاگردان مسیح از او سخن میگفتند( به صورت شفاهی و از روی حافظه و هر آنچه از تعالیم مسیح حفظ بودند) اما دیگران نیز از مسیح سخن میگفتند، آنها کدام مسیح را باید ایمان بیاورند و کدام مسیح و کدام تعلیم درست است؟ چه کسی در بارۀ مسیح حقیقت را میگفت؟ در این زمان بود که پولس رسول( شائول طرسوسی) که تازه قلب خود را به مسیح سپرده بود و در آتش روح القدس پیام انجیل را در دنیای آن روز پخش میکرد و جانها را برای عیسای مسیح صید میکرد. برای او که راز انجیل مسیح را درک کرده و فهمیده بود هیچ چیز مهمتر از این نبود که ایمانداران، به مسیح واقعی و انجیل واقعی ایمان بیاورند. پس وقتی او با مشکل روحانی ایمانداران تسالونیکی در بارۀ مرگ آنها و بازگشت دوم مسیح برخورد کرد، بلافاصله نامه ایی برای آنها در خصوص نجات آنها نوشته و سعی کرد تا سوء تفاهمات آنها را در بارۀ عیسای مسیح، شخصیت او، تعالیم او، مرگ و قیام و صعود و بازگشت او رفع سازد. پولس چنین به این کلیسا هشدار میدهد: ” اما ای برادران از شما استدعا میکنم در بارۀ آمدن خداوند ما عیسای مسیح و جمع شدن ما بنزد او. که شما از هوش خود بزودی متزلزل نشوید و مضطرب نگردید نه از روح و نه از کلام و نه از رساله‏ایی که گویا از ما باشد بدین مضمون که روز مسیح رسیده است.” ( دوم تسالونیکی ۲: ۱- ۲ ) و وقتی با ایمانداران غلاطیه برخورد کرد که در پی گمراه شدن از انجیل و پیام ورای آنچه عیسای مسیح آن را تعلیم داده و برای آن بر صلیب مرده بود بسر میبردند، فریب خوردۀ معلمین دروغین و تعلیم دروغین گشته اند نامۀ غلاطیان را برای آنها نوشته تا آنها را به انجیل حقیقی و تعلیم واقعی پیروان مسیح تاکید و آنها را از انجیل دروغین و معلمین دروغین هشدار دهد. ؟ بیهوده نیست وقتی پولس رسول در نامۀ خود به کلیسای غلاطیه چنین فریاد میزند که: “تعجب میکنم که بدین زودی از آن کسی که شما را به فیض مسیح خوانده است برمیگردید بسوی انجیلی دیگر. که انجیل دیگری نیست لکن بعضی هستند که شما را مضطرب میسازند و میخواهند انجیل مسیح را تبدیل نمایند. بلکه هر گاه ما هم یا فرشته ایی از آسمان انجیلی غیر از آنکه ما به آن بشارت دادیم به شما رساند اناتیما باد.”( غلاطیان ۱: ۶- ۷ ) از اینرو دو نامۀ تسالونیکی و غلاطیان از زمرۀ اولین نوشتجات عهد جدید قبل از نوشته‏های چهار انجیل شرح حال زندگی عیسای مسیح برای کلیسای مسیح ثبت میگردد. همانطور که شاهد هستید از هر دو نامه چنین برداشت میکنیم که کسانی در بین ایمانداران آغاز به نوشتن در بارۀ تعالیم عیسای مسیح و شخصیت او کرده بودند. و همانطور که پولس برای ایمانداران این دو کلیسا تاکید میکند این تعالیم و این نوشتجات و این بشارتها درست نبود. آنها چگونه میتوانستند به نسل تازه ایماندار، نسل آینده از شخصیت واقعی عیسای مسیح و تعالیم راستین او و کاری که او بر روی زمین انجام داد بدرستی شهادت بدهند؟ در ضمن معیار و میزان سنجشی برای تعالیم و نوشتجات نادرست و دروغین در بارۀ عیسای مسیح باشند؟ پس شاگردان اولیۀ عیسای مسیح و شاهدانی که با عیسای مسیح بودند و یا با شاگردان او و به مدت سالها با هم خدمت کرده و بشارت داده و برای نام مسیح ایستاده و از آن دفاع کرده بودند فرمان به نوشتن در بارۀ عیسای مسیح و شخصیت و زندگی او و آنچه او بر روی زمین انجام داد و بر او گذشت کردند. لوقا نویسندۀ انجیل لوقا در آغاز نوشتۀ خود چنین قید میکند: “از آن جهت که بسیاری دست خود را دراز کردند بسوی تالیف حکایت آن اموری که نزد ما به اتمام رسید. چنانچه آنانی که از ابتدا نظارگان و خادمان کلام بودند به ما رسانیدند.” ( لوقا ۱: ۱- ۲ )
ناگهان فوج نوشته ها سراسر اسرائیل و اورشلیم و نقاط دیگر را فرا گرفت. هر کس آغاز به نوشتن در بارۀ عیسای مسیح نمود. میزان درست چه بود؟ آیا همه درست میگفتند؟ ایا هر کس که از مسیح مینوشت و مسیح را خداوند خطاب میکرد درست نوشته است؟ نوشتجات فراوانی پخش شد و نامهای معروف و مشهوری را بعنوان نویسندۀ نامه بر خود گرفت؟ اما به نظر میرسید که این نوشته ها و نامه ها و یا نسخه ها با هم توفیری عظیم دارند. گویی آنها با هم از یک پیام و یک شخص واحد سخن نمیگویند. در دست مردم نوشته ایی بود از سخنان عیسای مسیح، اما چقدر آن درست بود؟ و چقدر حقیقت را میگفت؟ چه کسی میزان درستی آن را میتوانست محک بزند و به چه چیز و چگونه میتوانستند معیاری بر تمام نوشتجات قرار بدهند؟
نوشتجاتی که از جانب شاگردان عیسای مسیح به قلم آمده بود در میان کلیساها پخش شد. در کنار آن نوشتجات دیگر نیز در دست دیگران قرار گرفته بود که گویی تماما درست نبود. زمان گذشت. تمامی شاگردان مسیح به جز یکنفر برای شهادتی که برای نام مسیح داشتند به شهادت رسیدند. شاگردان مسیح در طول زندگی زمینی خود شاگردانی چند را پرورانده بودند و آنها از نزدیک با شاگردان اولیۀ مسیح آشنایی داشتند. پس از شهادت شاگردان مسیح بخصوص آنهایی که دستی به قلم داشته و از خود نوشتجاتی را باقی گذاشته بودند، شاگردان آنها میراث و تعالیم آنها را دنبال کردند. آنها شاهدین اولیۀ شاگردان مسیح بودند. ما امروز آنها را ” پدران کلیسا ” مینامیم. از این نسل، نسل تازه ایی از مسیحیت برخاسته بود. آنها شاهدین عینی شاگردان مسیح و نوشتجات و تعالیم آنها بودند. پس وقتی زمان آن فرا رسید تا از میان نوشتجات متعدد و پخش شده، آنانی که در یک میزان سنجش واحد و مشترک قرار میگیرند را مجزا کنند معیاری بر این اصول قرار دادند. نباید هرگز فراموش کنیم که تعیین این میزان سنجش توسط توان انسانی نبود، هدایت و قوت روح مقدس خدا کارگردان کل این میزان بود و پدران کلیسا تنها مجری آن. پدران کلیسا از جمله: ایرانوس( ۶۰- ۱۱۷)، پالی کارب( ۶۹- ۱۵۵ )، جاستین مارتر( ۱۰۰- ۱۶۵)، مارسیون(۱۴۰)، ایرانوس( ۱۳۰- ۲۰۲ )، کلمنت آلکساندر( ۱۵۵- ۲۲۰)، ترتولیان( ۱۶۰- ۲۲۰)، هیپولیتوس( ۱۷۰- ۲۳۵)، اوریجن( ۱۸۵- ۲۵۳)، ایسبوس اهل قیصریه( ۲۶۵- ۳۳۹) و اتاناسیوس( ۲۹۶- ۳۷۳)و …
اما معیار کلی چه بود؟چه اصول و میزانی برای این گروه، یعنی پدران کلیسا، تعیین و میزان نوشتجات واقعی کتابمقدس امروزی که در دست من و شماست پایه ریزی شد؟ چهار اصل را شامل میشد و پدران کلیسا این چهار اصل را میزان و ترازوی سنجش درستی و نادرستی نوشتجات و نسخه های پخش شده در بارۀ زندگی و تعلیم عیسای مسیح و حیات کلیسای او بود. چهار سوال از جانب آنها برای پاسخ دادن و تشخیص صحت و درستی یک نوشته مطرح شده بود:
الف- آیا این نامه یا رساله توسط یکی از رسولان مسیح نوشته شده یا توسط کسی که رسولان مسیح او را شناخته و با آنها بوده است نوشته شده است؟
سوال اول و مهمترین سوال اینگونه پاسخ داده میشد که چه کسی این نامه را نوشته است؟آیا یکی از شاگردان مسیح بوده است؟ سپس آنها با دقت نوشته را میخواندند و به دنبال تایید این بودند. جالب اینجاست که اولین نوشتجاتی که مورد تایید پدران کلیسا قرار گرفت، نامه های پولس رسول بود. هر چند گفتگو در خصوص چگونگی این پذیرش فراوان است، اما خلاصه این است که پولس کلیساهای متعددی را آغاز نمود. شبانان را بر آنها تعیین کرد. برای آنها نامه هایی چند نوشت مانند تیموتائوس یا تیطس و از بعضی از کلیساها خواست تا نامه‏های او را برای کلیساهای دیگر بخوانند. به همین دلیل با شناخت از شاگردان و کلیساهایی که پولس رسول در سراسر دنیای آن روز آغاز کرده و نامه‏ها و رسالات خود را برای آنها باقی گذاشته بود، پدران کلیسا به سرعت قادر شدند تا اکثریت نامه‏هایی که به نام و امضای پولس رسول با شهادت شاهدان بسیاری مورد تایید قرار گرفته بود را در مرکزیت کتابمقدس عهد جدید قرار بدهند. متی و یوحنا تنها با اندکی تامل با توجه به شیوۀ نگارش و نحوۀ بکار بردن لغات و آیات و اسناد مورد تایید قرار گرفتند. اما لوقا هر چند از شاگردان اولیۀ مسیح نبود، اما هم انجیل لوقا و هم نامۀ اعمال رسولان مدارک زنده‏ایی از خود ارائه میدهند که یک پزشک با فن ماهرانۀ تحقیقی و تحصیلکرده آن را نوشته است و آن کسی جز لوقا با توجه به حضور نام او در نامه‏های پولس رسول نمیتوانست باشد، پس انجیل لوقا مورد تایید قرار گرفت. یا مرقس او نیز که شاگرد مسیح نبود توسط شاگردان پطرس رسول که پدران کلیسا را تشکیل میدادند عمیقا تاکید شده است که انجیل خود را از جانب پطرس رسول و شهادت او نوشته است و شهادتی معتبرتر از پطرس رسول در بارۀ عیسای مسیح نمیتوانستند داشته باشند. همچنین نام مرقس نیز در نامۀ اعمال و رسالات قید شده بود و همراهی او با شاگردان اولیه مورد تایید قرار گرفته بود. پس انجیل مرقس نیز مورد تایید قرار گرفت. هر چند نوشتجاتی چون مکاشفه، نامۀ یعقوب، نامۀ دوم پطرس، دوم و سوم یوحنا عبرانیان، یهودا، مدت زمان بیشتر طول کشید تا بعنوان نوشتۀ درست و مورد تایید قرار گرفته در مرکزیت کتابمقدس ما قرار بگیرد، اما نهایتا با پافشاری و تمرکز و دقت ظریف پدران کلیسا در مطالعۀ مجدد و جمع آوری شواهد بسیار، آنها بعنوان نوشتجات مقدس و تایید شده در مجموعۀ کلی قرار گرفتند.
ب- آیا نوشته با حقیقت مرکزی انجیل مسیح موافقت دارد یا نه؟
حقیقت مرکزی و تعلیم مرکزی تمامی نوشتجات حول محور ایمان بنا و پایه ریزی گشته بود. اعمال شریعت و مراسم و آیینها نبود که نجات را به انسان میداد بلکه فقط و فقط ایمان به عیسای مسیح و خداوندی او. این حقیقت مرکزی اناجیل و نوشتجات رسولان قرار گرفت. برای همین خیلی طول کشید تا نامۀ یعقوب مورد تایید پدران کلیسا قرار بگیرد از آنجایی که یعقوب تاکید فراوانی به عمل کردن و انجام کارهای نیک برای مقبول شدن کرده بود. اما به مرور زمان درک نوشتجات او این را برای آنها مبرا ساخت که نامۀ او همان حقیقت مرکزی را بیان کرده است: چون ایمان دارم پس از روی ایمان اعمال و کارهایم را بر آن اساس انجام میدهم.
پ- آیا نوشته مورد تایید جمع کثیری از پدران کلیسا و کلیساهای سراسر دنیای آن روز قرار گرفته است یا نه؟
حتی پس از تقسیم شدن امپراطوری روم به شرق و غرب، روابط نزدیکی بین پدران کلیسا در خصوص تایید این نوشتجات و نسخه ها بود. یعنی اگر نامه یا نوشته‏ایی توسط کلیسای شرق رد میشد، صدرصد مورد توجه کلیسای غرب قرار میگرفت و به احتمال بسیار قوی توسط آنها نیز رد میشد. پس اینکه آیا کلیسای جامع آن روز آن نوشته یا رساله را تایید میکند بسیار مهم بود نه فقط یک کشیش یا یک اسقف بلکه کل کلیسای آن روز باید آن را تایید میکرد. آیا کلیساها و پدران کلیسا به طور اکثریت آرا نظر بر درست بودن و حقیقی بودن آن نوشته ها دارند یا نه؟ پدران کلیسا با بکار بردن از آیات و رجوع کردن به نوشتجات انجیل یا رسالات پولس رسول در واقع درستی و صحت آنها را تایید میکردند. بعنوان مثال کلمنت اهل اسکندریه حوالی سالهای ۱۵۵- ۲۲۰ بعد از میلاد تجزیه و تحلیلی در خصوص چهار انجیل و نامه ها و رسالات نوشت و در آن از آیات و نوشتجاتی که در آنها قید شده بود استفاده کرد. یا ترتولیان یکی دیگر از پدران کلیسا از اناجیل و رسالات آیه هایی چند در سخنان و نامه های خودش استفاده میکند. این بکار بردن آیات از نوشتجات معین و خاص برگزیده شده توسط مجموعۀ کلیسای اولیه و پدران کلیسا امر بسیار مهمی بر درستی و صداقت این نوشته ها بود.
ت- آیا نوشته به خودی خود، و از نوشتار خود، هدایت روح القدس و الهیات آسمانی را دارا میباشد یا نه؟
به بطن خود نوشتجات دقت کردند. در آنها هدایت روح القدس که راوی و گوینده اولین بود را میگشتند. زیرا بر طبق شهادت پطرس و پولس تمام کتابمقدس از هدایت روح القدس نوشته شده است. خوانندگان این نامه ها این معیار را برای خود قرار دادند که ایا این نامه یا این انجیل در هدایت روح القدس نوشته شده است و طرح و اراده و فرمان خدا را در خداوندی عیسای مسیح، کار و تعلیم حقیقی عیسای مسیح، مرگ و قیام و رستاخیز و بازگشت او را در بطن خود دارد یا نه؟ در آن قدوسیت و عدالت و رحمت و فیض خدا تدریس داده شده است؟ گناه و فساد و شرارت محکوم شده است؟ و پیام مرکزی صلیب مسیح و کار عظیم خدای پدر در عیسای مسیح در این نوشتجات درخشیده و از آن سخن میگوید یا نه؟
چون چنین میزان و معیاری بعنوان ترازو یا ” کانن ” یعنی ” میزان سنجش ” مورد استفادۀ کلیسای جامع آن روز قرار گرفت، تمامی نوشتجات دیگر که این میزان و معیار را نتوانستند به دست بیاورند توسط ایمانداران و کلیسای اولیه رد شد و مورد تایید قرار نگرفته و وارد کتابمقدس نگشتند. مانند: انجیل پطرس، انجیل نیقودیموس، انجیل عبرو، انجیل دوران کودکی مسیح توسط توماس، انجیل مریم، انجیل فیلیپ یا اعمال آندریاس، اعمال یوحنا، اعمال پولس، اعمال فیلیپ، و …
سوالی که مطرح میشود این است که: ایا نوشتجات مرکزی کتابمقدس در عهد جدید تمام شده است یا نه؟ یعنی آیا امروز میتوانیم کتاب یا نوشته ایی را به کتابمقدس اضافه کنیم؟ حقیقت این است که کلیسای جامع مسیح به این اتفاق نظر رسیده است که با شهادت شاگردان و رسولان مسیح در همان قرون اول، آنچه توسط آنها نوشته شده و مورد تایید پدران کلیسا و کلیسای جامع آن روز قرار گرفته بود، و نهایتا نسخه های معتبر و مورد تایید شده در کنار همدیگر قرار گرفته و کتابمقدس امروزی ما را که در دست خود داریم را تشکیل دادند، دیگر نوشته و یا هر نسخۀ دیگری را بعنوان اضافه کردن به کتابمقدس نمیپذیرند. دقیقا به همین دلیل است که ما فرقۀ ” مورمون ها” را یک فرقۀ غیر مسیحی میدانیم زیرا، آنها به کتابی دیگر بجز کتابمقدس برای تعلیم رجوع کرده و آن را نسخۀ کامل شده یا اضافه شده به کتابمقدس میدانند.
در ضمن در نظر داشته باشید که کتابی که کلیسای کاتولیک در تعالیم خود مورد استفاده قرار میدهد، مانند تمامی کتابمقدس کلیسای پروتستان است، تنها تعدادی کتاب به مجموعۀ کتابمقدس اضافه کرده و آنها را نیز قبول دارند که توسط رهبران نهضت پروتستان درستی و صداقت الهیاتی آنها بر طبق میزان و معیار کلی کتابمقدس رد شده است. که خود جای گفتگویی دیگر است.
امید من این است که این مطلب مورد برکت و بارآوری دانش مسیحی شما در خصوص اساسی ترین منبع دانش مسیحی که کتابمقدس ماست فراهم کرده باشد و شما را به این تشویق کند که در پی تحقیق و بررسی بیشتر در این خصوص باشید و بیشتر از آنچه در این چند سطر قید شده در این خصوص دانش لازم را کسب نمایید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...