یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / کتاب پیدایش باب ۱۳

کتاب پیدایش باب ۱۳

کتاب پیدایش
فصل ۱۳ ایات ۱- ۱۸

آیه ۱ این فصل به ما میگوید که ابرام به همراه بستگان خویش مصر را ترک کرده و به سمت جنوب سرزمین کنعان حرکت میکند. چه مدت ابرام در مصر ماند، دقیقا نمیدانیم. آیۀ ۲ بلافاصله موقعیت ابراهیم را وصف میکند که:” از مواشی و نقره و طلا بسیار دولتمند بود.” از کجا این ثروت را بدست آورده بود؟ قبلا میدانستیم که او وقتی در حران بود و قبل از اینکه وارد مصر شود دارای اموالی فراوان شده بود( ۱۲: ۵ ) و میدانیم وقتی وارد مصر شد، با توجه به دروغی که گفته بود از جانب فرعون مصر نیز دارای اموالی فراوان گشت( ۱۲: ۱۶ ) شاید خیلی ها این را نشان برکت دادن خدا به ابراهیم بدانند و از آن به نفع مقاصد تعلیماتی خود در خصوص اینکه ایمان واقعی باید باعث فراوانی و ثروت و برکت از جانب خدا گردد استفاده کنند، من موافق با این برداشت نیستم. البته موافق هستم که خداوند بر طبق وعدۀ خود برکات خود را هرگز از برگزیدگان خویش دریغ نمیفرماید. و نیاز آنان را قطعا برآورده خواهد کرد و آنان را هرگز گرسنه و تشنه و محتاج رها نخواهد کرد. اما این را قبول نمیکنم که برکات و ثروت و متمول زیستن و پول و زندگی مرفه نشان ایماندار بودن و برکت خدا در زندگی ماست. شیطان به عیسای مسیح وعده داد اگر در برابر او زانو بزند و او را سجده کند تمام شکوه و عظمت دنیا را به او خواهد بخشید( متی ۴: ۸- ۹ ) برای اثبات این حقیقت نگاه کنید به شرایط لوط. ایا لوط برگزیدۀ یهوه بود؟ آیا یهوه لوط را خوانده بود و به او وعده داده بود تا او را برکت خواهد داد و نسل او را مانند ستارگان آسمان فراوان خواهد ساخت؟ خیر! اما میبینیم ثروت و تمول لوط پا به پای ابراهیم پیش میرود تا جایی که به دلیل ازیاد و فراوانی هر دو در ثروت و مالی که داشتند در بین افراد و چوپانان آن دو نزاع صورت میگیرد. حتی وقتی لوط با ابراهیم از حران به سمت کنعان پایین میامد دارای اندوخته ها و ثروت بود( ۱۲: ۵) موسی در این آیه فعل جمع را برای اموال اندوخته‏ایی که در حران پیدا کرده بودند، استفاده میکند. یعنی هم ابراهیم و لوط. سپس در همین فصل ۱۳ ایات ۵ و ۶ در بارۀ لوط میخوانیم( این وقتی است که آنها از مصر به سمت کنعان حرکت میکنند):” و لوط را نیز که همراه ابرام بود گله و رمه و خیمه‏ها بود. و زمین گنجایش ایشان را نداشت که در یک جا ساکن شوند زیرا که اندوخته‏های ایشان بسیار بود.” چطوری لوط به این همه ثروت و اندوخته رسیده بود؟ نمیدانیم. میراث پدرش تارح وقتی در حران مُرد به او رسیده بود؟ پس به ابراهیم هم باید رسیده باشد. پس وعدۀ خداوند را به ابراهیم در فصل ۱۲ آیۀ ۱ و ۲ را باید ورای ثروت و مال و نسل جسمانی ببینیم. وعدۀ خدا به ابرام بسی فراتر از پول و اموال و نسل جسمانی بود. از ابرام و نسل او باید عیسای مسیح، خداوند و نجات دهنده بدنیا میامد. نه از هیچ کس دیگر. از ابراهیم، یعقوب، از یعقوب، یهودا و از یهودا عیسای مسیح خداوند و نجات دهنده بدنیا آمد. نه از نسل اسماعیل و نه از نسل لوط و فرزندان او و نه از نسل هیچ کس دیگر. این آن وعدۀ عظیم یهوه به ابراهیم بود که بیشتر از هر چیز دیگر باید مورد تمرکز و توجه ما قرار گیرد.
اما دقت کنید به بازگشت ابراهیم از مصر به کنعان. وقتی ابراهیم از مصر خارج شد مستقیم به کجا رفت؟ ” بدانجایی که خیمه‏اش در ابتداء بود در میان بیت‏ئیل و عای. به مقام آن مذبحی که اول بنا نهاده بود و در آنجا ابرام نام یهوه را خواند.”( آیۀ ۳ و ۴ ) این همان مکانی بود که وقتی از حران خارج شد به آنجا رسید، پس از اینکه یهوه بر او ظاهر شد و به او فرمود که به ذریت او این زمین را خواهد داد، او با امید و ایمان به یهوه به این مکان رسید و در این مکان بود که مذبحی برای خدای خود ساخت و با ایمان به وعدۀ خدا متکی گشت و ایستاد. اما پس از اینکه قحطی بر زمین سخت شد، ابرام در کنعان نماند. آیا باید به مصر میرفت؟ یهوه هرگز به ابرام نگفت به مصر در آ و در آنجا بمان! این تصمیم خود ابرام بود. پس وقتی ابرام با آن شکست روحانی و خفتی که بر خود و همسر خود نهاده بود بیرون آمد، مستقیم به همان مکانی رفت که در آغاز با ایمان به وعدۀ خدا چنگ زده بود. او برای تجدید ایمان به وفاداری یهوه به آنجا بازگشت. تا عهد خود را با یهوه تجدید کند. یک نوع توبه. یک نوع بازگشت. و تجدید عهد با خدای خود یعنی همان کاری که یعقوب پس از دوران سخت بی ایمانی و شکست در تجدید عهد خود با یهوه انجام داد. ( پیدایش ۳۵: ۱- ۳ )
در ایۀ ۸ میخوانیم به دلیل ازدیاد اموال و گله های گوسفندان بین افراد لوط و ابراهیم نزاعی صورت میگیرد و این ابراهیم است که به دلیل رشد روحانی و رابطه‏ایی که با یهوه داشت با یک پیشنهاد به این نزاع پایان میدهد. ابراهیم به برادرزادۀ خود میگوید:”زنهار در میان من و تو و در میان شبانان من و شبانان تو نزاعی نباشد زیرا که ما برادریم.” محبت و رافت یهوه قلب ابراهیم را لمس کرده بود، او که بر او ظاهر گشته بود و او را از دنیای بت پرست آن زمان رهایی بخشیده بود؛ سلیمان در کتاب خود میگوید:” مرد تندخود نزاع را بر‏میانگیزد؛ اما شخص دیر غضب خصومت را ساکن میگرداند.”( امثال ۱۵: ۱۸ ) در جایی دیگر میگوید:” از نزاع دور شدن برای انسان عزت است؛ اما هر مرد احمق مجادله میکند.”( امثال ۲۰: ۳ ). سپس ابراهیم نه تنها نزاع را متوقف میسازد، بلکه برای پایان بخشیدن به آن راه حلی را ارائه میدهد. ابراهیم فقط جلوی نزاع را نگرفت بلکه راهی را پیشنهاد داد تا هرگز این نزاع تکرار نشود. او رو به برادرزادۀ خود کرده و میگوید:” مگر تمام زمین پیش روی تو نیست ملتمس اینکه از من جدا شوی اگر به جانب چپ بروی من بسوی راست خواهم رفت و اگر به طرف راست روی من به جانب چپ خواهم رفت.” رفتار ایمانداران حقیقی به خدای زنده و راستین آنگاه که به وعده‏های ندیدۀ خدا چنگ میزنند بسیار زیباست. فقیر هستند اما حاضرند دو سکه‏ایی که دارند را در صندوق بیاندازند. دانش و علم روحانی دارند، اما باز تشنۀ دانستن بیشتر از عیسای مسیح هستند. ثروت و مال دارند اما تمام آنها را چشم‏پوشی کرده، مقام و رتبۀ خود را پشت سر گذاشته و حاضر میشوند تا برای نام و انجیل مسیح عار و ننگ را به جان بخرند. ابراهیم بزرگتر از لوط بود. این ابراهیم بود که باید ابتدا بهترین قسمت زمین را انتخاب میکرد. اما نکرد. نه تنها نکرد بلکه از برادرزادۀ شرور خود التماس میکند که به سمتی که میخواهد برود، هر طرفی را که میخواهد انتخاب کند، او بر عکس آن جهت خواهد رفت! ابراهیم با این پیشنهاد خود دقیقا نشان داد که تمام امید امروز و آیندۀ خویش را در دستان آن خدایی گذاشته است که او را از اورکلدانیان بیرون آورده و با کلام خود ایمانی زنده در او آغاز کرده است و ابراهیم آغاز به باور و قبول و ایستایی بر وعدۀ خدا و قدم زدن در آن میکند. او نمیدانست که لوط کجا را انتخاب میکند و نمیدانست که او به چه سمت خواهد رفت اما میدانست که به هر سمت برود و هر کجایی که برود، خدایش او را ترک نخواهد کرد و با او خواهد بود. اما نکته‏ایی ظریف در زمان انتخاب سرزمین پیش رو بین لوط و ابراهیم وجود دارد. و اینجاست که شما دقیقا بین افکار جسمانی و افکار آسمانی فرقی فاحش را مشاهده میکنید. کلام در اینزمان میگوید:” آنگاه لوط چشمان خود را برافراشت و تمام وادی اردن را بدید که همه‏اش مانند باغ خداوند و زمین مصر به طرف صوغر سیراب بود.”( ایۀ ۱۰ ) تصور کنید منظره‏ایی را که لوط سر خود را بالا کرد و آن را زیر نظر گرفت و آن را برای ساکن شدن در آن انتخاب کرد. آنچه را که لوط در زیر نگاه خود داشت میبایست بسیار زیبا و شگفت انگیز بوده باشد:” مانند باغ خداوند ” و ” زمین مصر “. شکوه و سرسبزی و زیبایی آنچه چشمان لوط را خیره کرده بود را نمیتوان وصف کرد. کلام برای تشریح آن از ” باغ خداوند ” استفاده کرده است. همان باغی که در روز آفرینش خداوند آن را به زیبایی و کمال آفرید و از هر نوع گیاهی و هر نوع درختی و هر نوع میوه‏ایی در آن غرس کرده بود. چشمان لوط به یکچنین سرزمینی که در تمام وادی رود اردن بود خیره گشت و آن را انتخاب کرد. اما بلافاصله کلام در ادامه میگوید:” قبل از آنکه خداوند سدوم و عموره را خراب سازد.” از آنجایی که چشمان لوط زمینی و نفسانی بود در هدایت روح خدا نبود و از آنجایی که در هدایت روح خدا نبود، هر آنچه میدید و تصور میکرد زمینی و نفسانی بود. من مطمئن هستم اگر دل لوط با یهوه بود و ایمان به خدای عموی خود ابراهیم میداشت و از ابراهیم میخواست تا از خدای خود با او سخن بگوید تا او را بشناسد، او زیبایی سحرانگیز رود اردن را میدید اما از آن صرفنظر میکرد زیرا ویرانی و خرابی را قبلا دیده بود. اما متاسفانه او بیشتر بر چشمان خود و آنچه که میدید متکی گشته بود نه بر آنچه که نمیدید. زیرا او جسمانی بود و نه روحانی. و من مطمئن هستم اگر ابراهیم نفر اول بود تا سرزمین خود را انتخاب کند، هر چند او هم زیبایی و جذابیت سواحل رود اردن را مانند ” باغ خداوند ” میدید، اما از آنجایی که دلش با خدا بود، آن جذابیت هرگز او را به خود جذب نمیکرد زیرا او نه به امور جسمانی بلکه به امور روحانی نظر داشت. کلام میگوید:” زیرا آنانی که بر حسب جسم هستند در چیزهای جسمانی تفکر میکنند و اما آنانی که بر حسب روح هستند در چیزهای روح. از آن جهت که تفکر جسم موت است لکن تفکر روح حیات و سلامتی است…زیرا اگر بر حسب جسم زیست کنید هر آینه خواهید مُرد لکن اگر افعال بدن را بوسیلۀ روح بکُشید همانا خواهید زیست.”( رومیان ۸: ۵- ۶ و ۱۳ ) و لوط به سمت شرق حرکت کرده و در سرزمین سدوم ساکن میگردد بدون اینکه این آگاهی روحانی را داشته باشد که در چه سرزمین گناهکاری ساکن گشته و چه ویرانی عظیمی در انتظار اوست.( ایۀ۱۳ ). پس از اینکه لوط از ابراهیم جدا شد. کلام میگوید:” و بعد از جدا شدن لوط از وی خداوند به ابرام گفت اکنون تو چشمان خود را برافراز و از مکانی که در آن هستی بسوی شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر.” ( آیۀ ۱۴ ) این خود لوط بود که نگاه خودش را بلند کرد و مفتون زیبایی سواحل اردن شد. اما این خدا بود که نگاه ابراهیم را بلند کرد و او را از آیندۀ پرجلال و شگفت انگیزی که در انتظار او بود خبر داد؛ هر چند در آن زمان پیش روی ابراهیم هیچ چیز پرجلال و شگفت انگیزی وجود نداشت به جز سرزمینی نه چندان سرسبز مسلما هرگز شبیه ” باغ خداوند ” نبود. خشک، نه چندان سرسبز و هنوز آثار قحط و خشکسالی در آن بود، اما یهوه به ابراهیم گفت: اینجا مال تست. از شمال تا جنوب و از مشرق تا مغرب، همۀ این سرزمین تا جایی که چشمانت میبینند از آن تو خواهد بود. خادم الیشع لشکری با سواران و عرابّه ها دید که تمام اطراف شهر دوتان را اشغال کرده بودند اما قادر نبود سواران و عرابّه های آتشین خداوند را بر بالای کوههای اطراف ببیند تا زمانی که الیشع نزد خدا دعا کرد که:” ای خداوند چشمان او را بگشا تا ببیند پس خداوند چشمان خادم را گشود و او دید.” ( دوم پادشاهان ۶: ۱۵- ۱۷ ) ابراهیم نمیتوانست ببیند اگر خدا چشمان او را باز نمیکرد. و وقتی خدا نه خود شما، میخواهد چیزی را به شما نشان بدهد، چیزی را خواهید دید که با چشمان انسانی هرگز قابل رویت نیستند زیرا نه فکری و نه زبانی قادر به بیان و تشریح آن میباشد؛ کمااینکه برای ابراهیم نبود. سپس یهوه نه تنها به ابراهیم میگوید ببیند سپس از او میخواهد که:” و ذریت ترا مانند غبار زمین گردانم چنانکه اگر کسی غبار زمین را تواند شمرد ذریت تو نیز شمرده شود. برخیز و در طول و عرض زمین گردش کن زیرا که آن را به تو خواهم داد.” ( آیات ۱۶ و ۱۷) چگونه ابرام میتوانست اینچنین آیندۀ دوردستی را ببیند در حالی که پیرمردی تقریبا در سن هشتاد و پنج سالگی بود و هنوز حتی یک فرزند هم نداشت! ایمان. ایمان ابراهیم به خدا چشمانی را به او داده بود تا چیزی را ببیند که در آن زمان قادر به دیدن آن نبود اما در عین واحد آن را به روشنی و وضوح میدید!:” و به ایمان در زمین وعده مثل زمین بیگانه غربت پذیرفت و در خیمه‏ها با اسحق و یعقوب که در میراث همین وعده شریک بودند مسکن نمود. زانرو که مترقب شهری با بنیاد بود که معمار و سازندۀ آن خداست.”( عبرانیان ۱۱: ۹- ۱۰ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...