یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / کتاب پیدایش باب ۱۴

کتاب پیدایش باب ۱۴

کتاب پیدایش

فصل ۱۴ ایات ۱- ۲۴

 

بعد از اینکه در پایان فصل ۱۳ خواندیم که ابراهیم پس از جدایی از برادرزادۀ خود لوط در بلوطستان ممری جایی در منطقۀ حبرون ساکن گردید و برای یهوه قربانی در آن مکان گذارد، در فصل ۱۴ از آیۀ ۱ تا آیۀ ۱۰ از وقایعی میخوانیم که به نظر میرسد هیچ ربطی با واقعۀ کتابمقدس ندارد. ما نام پادشاهان متعددی را از مناطق متعددی در آن زمان میخوانیم و اگر با تفسیر دقیق کتابمقدس آشنا نباشیم از خودمان میپرسیم: چرا باید این نامها و این وقایع را بدانم؟ یک اصل کلی را در بارۀ کتابمقدس هرگز نباید فراموش کرد که تمام کتابمقدس از الهام خداست. اگر متنی از دید و تفسیر ما گنگ و نامفهوم میاید دلیل بر این نیست که بی ربط باشد، دلیلش این است که ما قوۀ ربط دادن آن بخش را با بدنۀ کلی کتابمقدس هنوز درک نکرده‏ایم! زیرا آنچه از دید ما غیرقابل درک میباشد از دید خدا عین حقیقت است فقط ما نمیتوانیم آن را درک کنیم. به همین دلیل وقتی ما به ایۀ ۱۱ و ۱۲ فصل ۱۴ میرسیم تازه درک میکنیم که چرا باید ما این ۱۰ ایه را در ابتدا میداشتیم. باید در نظر داشته باشید که موسی از یک واقعۀ انجام شده صحبت میکند؛ از یک رویداد تاریخی که به نوع خود برای خداوند آنقدر اهمیت داشته که تصمیم گرفته که آن را برای نسل آیندۀ حفظ کند و موسی کرده است.

در آن زمان، هر شهری برای خود یک پادشاه داشت. و آن پادشاه بر مردم آن شهر حکومت میکرد، حقوق و مزایای خود را داشت. پس تصور ما از اینکه در آیۀ ۹ میخوانیم که ۵ پادشاه با ۴ پادشاه برای جنگ روبروی هم صف آرایی کردند، نباید یک قشون میلیونی باشد! شهرها کوچک بودند، جوانان جنگجوی هر شهر تعدادی اندک بودند. اما آنچه که موسی در آیۀ ۸ و بعد از آن برای ما قید کرده است برای ما حائز اهمیت است، چرا؟ بخصوص وقتی با توجه به فصل ۱۳ میدانیم که برادرزادۀ ابراهیم لوط و خانوادۀ او همه در حوالی شهر سدوم ساکن هستند، و ما نام پادشاهان سدوم و عموره را در کنار پادشاهان دیگر میخوانیم که وارد جنگ میشوند. و ما هنوز آیات بعدی را نخوانده‏ایم که ناگهان احساس میکنیم برای ما جالب است بدانیم چه اتفاقی برای لوط خواهد افتاد از آنجایی که او در حوالی سدوم و عموره زندگی میکند و این جنگ چه تاثیری بر او خواهد گذاشت. و این کنجکاوی ما بلافاصله در آیۀ ۱۱ تا ۱۳ پاسخ داده میشود پس از اینکه پادشاهان سدوم و عموره در این جنگ شکست میخورند پادشاهان پیروز وارد این دو شهر شده و همه ساکنین و اموال آنها را به تصرفات خود در آورده و به سرزمین خود میبرند از جمله لوط برادرزادۀ ابراهیم و تمامی اموال و خانوادۀ او را. آنهایی که کتابمقدس را با تشنگی از دانش الهی آغاز کرده‏اند، اکنون برایشان این جنگ و این به اسارت رفتن لوط بسیار مهم میشود زیرا لوط نه تنها از فصل ۱۱ آیۀ ۲۸ وارد کتابمقدس شد، بلکه لوط و شخصیت او برای همۀ ایمانداران به خدای حقیقی آموزنده و عبرت گیرنده میباشد. لوط در واقع بخشی از ماجرای کتابمقدس است. و برای ما اهمیت دارد.

تصور کنید فاصلۀ بین شهر سدوم و بلوطستان ممری در حبرون، جایی که ابراهیم ساکن بود؛ تقریبا ۶۴ کیلومتر بود. گمان ما این است که با توجه به نوع زندگی ابراهیم در امور گله‏داری و کشاورزی، که تمام ساعت روز ترا خواهد گرفت، او گویی از واقعه به اسارت رفتن برادرزادۀ خود بی خبر بود تا اینکه یکنفر که از جنگ نجات یافته بود این فاصله را تا به پیش ابراهیم آمده و او را از این واقع باخبر میسازد.(آیۀ۱۳) و تازه می فهمیم چرا باید ما ۱۰ ایۀ اولی را میداشتیم تا زمینۀ جنگ آنها با پادشاهان سدوم و عموره روشن شده و از آنجا ناگهان ابراهیم را ببینیم که با یک گروه جنگجویان رزمندۀ ۳۱۸ نفرۀ خودش( کی ابراهیم این گروه ۳۱۸ نفره جنگجویان را تشکیل داده بود؟ در ضمن دقت کنید به ایۀ ۱۵ و نقشۀ فنی جنگ که توسط ابراهیم و ملازمان او ریخته میشود که منجر به پیروزی آنان میگردد. در ضمن دقت کنید به عکس العمل سریع و مدبرانه و کارساز ابراهیم.) و ناگهان ابراهیم را میبینیم که با دو خاندان دیگر متحد شده، یک نقشۀ جنگی ریخته و برای بازپس گرفتن برادرزادۀ خود ناگهان وارد یک جنگ میشود. ابراهیم در این نبرد چهار پادشاه ایلام ، گوییم، شنعار، و الاسار را شکست میدهد.

یکی از نکات آموزندۀ این بخش را در این میخوانیم که ابراهیم برای آزاد سازی لوط و خانوادۀ او تقریبا ۲۳۰ کیلومتر تا شهر دان که در سرزمین سوریه بود پیش میرود. جالب تر اینجاست که ما در فصل ۱۳ آیۀ ۷ و ۸ خوانده بودیم که بین افراد لوط و ابراهیم دعوا و نزاع پیش آمده بود و ابراهیم از لوط خواسته بود تا بهترین بخش زمین را برای خود انتخاب کند و لوط با تمام حرص و آز خودش حوالی سرسبز رود اردن را که شهر سدوم و عموره در آن واقع بود انتخاب میکند. و ابراهیم گویی تمام این وقایع را فراموش کرده و مانند پدری مهربان و دلسوز با غیرت و جدیت وارد عمل شده، و حاضر میشود تا برای ازاد سازی برادرزادۀ خود وارد جنگ شود.

ایۀ ۱۱ و ۱۲ از به غارت رفتن اموال لوط صحبت میکند، چقدر لوط برای تصاحب این همه ثروت و مال حریص بود. و هرگز نتوانست ارادۀ خدا را در تصمیم خود وقتی سدوم و عموره را انتخاب کرد دخیل بداند. البته این اولین ثمرۀ حرص و طمع او نخواهد بود، او بعدها ضرر و زیان به مراتب بیشتری را متحمل میشود.

در آیۀ ۱۳ میخوانیم که ” ابرام عبرانی ” و ما از خودمان سوال میکنیم این ” عبرانی ” از کجا آمده است. بعدها در همین کتاب میخوانیم که یوسف در زندان به ساقی فرعون اینگونه گفت:” زیرا که فی الواقع از زمین عبرانیان دزدیده شده‏ام.” ( پیدایش ۴۰: ۱۵) سپس در کتاب خروج از قابله‏های عبرانی میخوانیم و موسی که یکی از آنها بود که از یک زن عبری بدنیا میاید.( خروج ۱: ۱۵ و ۲: ۶) و در مییابیم که کتابمقدس نسل ابراهیم را عبری میخواند. دو احتمال را میتوانیم در نظر بگیریم. اول اینکه عبرانی اشاره به نسل عابر فرزند سام که ابراهیم از آن بود دارد( پیدایش ۱۰: ۲۱- ۲۵) یا کلمۀ ” عبرانی ” اشاره به معنای لغوی آن یعنی ” از آن سو ” دارد که مجددا اشاره به شرح حال ابراهیم دارد که کلام خداوند در بارۀ او میگوید که خدا او را از آن سوی اور کلدانیان به سرزمین موعود فراخوانده بود( یوشع ۲۴: ۳- ۴) اما در هر دو برداشت به یک نتیجه میرسیم، اینکه ابراهیم آغازگر نسل عبرانی بوده است.

در آیۀ ۱۴ به یک نکتۀ ظریف دیگر برمیخوریم که به راحتی میتواند از چشمان ما بگذرد. کلام میگوید ” ابراهیم ۳۱۸ تن از خانه زادان کار آزمودۀ خود را بیرون آورده”؛ ابراهیم چند تا کلفت و نوکر داشت نمیدانیم، اما میدانیم که او آنقدر داشت که به مرور زمان در یک فرصت نه چندان طولانی او ۳۱۸ پسر خانه زاد داشته باشد.( فرهنگ آن زمان این بود که فرزندهای غلامان و کنیزان یک منزل متعلق به صاحب خانه بوده است.) و آنقدر رشد کرده و ورزیده شده بودند که قابلیت جنگیدن را در نبرد داشتند. سن میانگین آنها میبایست حداقل ۲۰ سال بوده باشد. اما نکته اینجاست که ابراهیم ۳۱۸ تن پسر برومند جنگجوی خانه زاد از غلامان و کنیزان خود داشت، اما حتی یک پسر از این ۳۱۸ تن مال خودش نبود! او هنوز هیچ اولادی نداشت. و این چقدر باید برای ابراهیم درد و افسوس میداشته که پسران خودش در این جنگ در صف مقدم نبودند و این جنگ را رهبری نمیکردند. میتوانیم غم و اندوه ابراهیم را احساس کنیم وقتی با این همه قوت و قدرت و ثروت هنوز هیچ فرزندی از خودش نداشت و به احتمال بسیار زیاد این سوال برای او مطرح شده بود که: من که هیچ پسری ندارم تا نسل آیندۀ من از او باشد و میراث خودم را به او بدهم( کمااینکه این را در فصل بعد میخوانیم) پس چرا یهوه، مرا از اورکلدانیان به این سرزمین غریب آورده و به من گفته که نسل تو مانند ستارگان اسمان خواهد بود؟

به هر حال ابراهیم در این جنگ بر چهار پادشاه آن زمان پیروز میشود، لوط و خانواده و اموال او را پس میگیرد و در راه بازگشت میخوانیم که پادشاه سدوم یک مسیر طولانی را برای استقبال ابراهیم بیرون میاید. و ناگهان در آیۀ ۱۸ با نام پادشاهی برمیخوریم که تا آیۀ ۱۸ و تا این فصل ۱۴ هیچ از آن نمیدانستیم. ملک صدیق پادشاه سالیم، و میخوانیم وقتی ابراهیم از پیروزی در جنگ برمیگردد کلام نمیگوید او مانند پادشاه سدوم به استقبال ابراهیم بیرون میاید، بلکه میگوید او ” نان و شراب بیرون آورد.” او کی بود؟ نامش را در دو کتاب دیگر کتابمقدس میخوانیم. مزمور داود ۱۱۰: ۴ و رسالۀ عبرانیان فصل ۷ که یک تصویر کلی و جامع از این پادشاه دارد. اگر پادشاهان سدوم و عموره قصد جنگیدن نمیکردند و اگر آنها شکست نمیخوردند و لوط به اسارت برده نمیشد و ابراهیم برای پس گرفتن برادرزادۀ خود بیرون نمیرفت و در این جنگ پیروز نمیشد به احتمال بسیار قوی ما هرگز از نام و شخصیت بسیار رازدار این پادشاه که نقش بسیار مهمی در کتابمقدس دارد باخبر نمیشدیم.

او پادشاه شهر سالیم( معروف به اورشلیم سابق)بود. سالیم یعنی صلح آورنده، پادشاه شهر صلح آورنده؛ نامش یعنی پادشاه نیکی مطلق. ما هیچ نسل و نسبی از او در کتابمقدس نداریم. هم از تولد او و هم از مرگ او بیخبر هستیم. برای اولین بار در کتابمقدس قبل از برگزیده شدن هارون به مقام کاهنی؛ میخوانیم که ملکصدیق ” کاهن خدای تعالی ” بود. ” ال‏الیون “. نام دیگر ” الوهیم “. در ضمن میخوانیم که او با نان و شراب بیرون میاید. نان و شراب؟ شما را به یاد شام آخر عیسای خداوند نمیاندازد؟ در ضمن در آیات ۱۹ و ۲۰ میخوانیم که او به نام خدای تعالی به زبان عبری ” ال‏الیون” ابراهیم را برکت میدهد و ابراهیم ده یک غنایم خود را به ملکصدیق تقدیم میکند. ده یک هدایا متعلق به چه کسی است؟ کتابمقدس به ما میگوید متعلق به خداست. یعقوب نوۀ ابراهیم کمی جلوتر در زندگی خودش با همین خدا ” الوهیم ” عهد میبندد که :” و آنچه به من بدهی ده یک آن را به تو خواهم داد.”( پیدایش ۲۸: ۲۲ ) در کتاب لاویان ۲۷: ۳۰ میخوانیم که:” و تمامی ده یک زمین چه از تخم زمین چه از میوۀ درخت از آن خداوند است و برای خداوند مقدس میباشد.” در کتاب ملاکی نبی میخوانیم:” تمامی عشرها را ( ده یک ها) به مخزنهای من بیاورید تا در خانۀ من خوراک باشد و یهوه صبایوت میگوید مرا به اینطور امتحان نمایید.” ( ملاکی ۳: ۱۰) پس اگر ابراهیم ده یک تمام غنائم خود را به ملکصدیق میدهد، مقام ملکصدیق باید ورای مقام انسانی باشد. او خداوند است. از این بابت کتابمقدس این را به ما میگوید، ملکصدیق عین نمونه عیسای خداوند میباشد. نمای عیسای مسیح که روزی بر روی زمین خواهد آمد. نامش پادشاه نیکی مطلق بود. پادشاه آورندۀ صلح بود. کاهن اعظم خدای تعالی بود. برکت دهندۀ ابراهیم بود. با آوردن نان و شراب برای ابراهیم در واقع قوت دهندۀ ابراهیم بود. و در ضمن شایستۀ دریافت تمام ده یک ابراهیم بود. تمام این مشخصات ما را مجاب میسازد که مقام ملکصدیق گویای مقام عیسای خداوند است. و اینکه او یعنی عیسای خداوند نه تنها یکبار در بیت لحم بلکه همواره در صحنۀ هستی حضور داشته است.

در ضمن نگاه کنید به آیات ۲۲ تا ۲۴٫ در این آیات شما نمونه برجسته و روحانی ابراهیم را مشاهده میکنید. کسی که با دیگران عهد بسته بود( ایۀ ۱۳ ) به عهد خود وفادار میماند در ضمن حرص و طمع را در او نمبینیم. برای ابرام برکت یهوه به اندازۀ کافی قناعت میکرد و او هرگز نیازی به مال و منال مردم دنیا نداشت. او در زیر برکات یهوه بود و او این را اعلام میکند. شما کم کم درک میکنید که چرا خدا باید ابراهیم را از میان آن همۀ انسانهای آن زمان بعنوان پدر نسل برگزیدۀ خود انتخاب میکرد. زیرا در ابراهیم چیزی نهفته شده بود که مناسبت کامل برای اجرای طرح عظیم خداوند برای فرستادن عیسای خداوند از نسل زمینی او بود. ابراهیم این را نمیدانست اما یهوه از آن به خوبی خبر داشت.

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...