پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / کتاب مقدس / مطالعۀ کتاب پیدایش / کتاب پیدایش فصل ۱۱

کتاب پیدایش فصل ۱۱

کتاب پیدایش
فصل یازدهم آیات ۱- ۳۲

وقتی نسل فرزند نوح تمام زمین را پر کرد و آنها بسوی گسترش یافتن بر روی زمین پیش میرفتند، آنها در مسیر جابجایی و مهاجرت خود بودند که به زمینی رسیدند که آن را بابل مینامیدند. بابل به زبان عبری همان بلال تلفظ میگردد و معنای سردرگمی و گیجی را میدهد. این زمین در حوالی عراق امروزی در بین دو رود دجله و فرات قرار داشت. در این زمین بود که تمام انسانها و جماعت آن روز که کلام میگوید آنها: یک زبان و یک لغت داشتند( پیدایش ۱۱: ۱ )، تصمیم گرفتند تا شهری بسازند و در این شهر برجی بعنوان یاد بود بسازند. برجی که آنها قصد کردند تا در آن دوران بسازند بعدا بسیار مرسوم گشت و امروزه آنها را زیگرت میدانیم. این برج ها گاها به ارتفاع تقریبی صد متر و به صورت هرم بود. اما در آیۀ ۴ از قصد سازندگان این برج عظیم که کتابمقدس آن را برج بابل مینامد آگاه میشویم:” و گفتند بیایید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم مبادا بر روی تمامی زمین پراکنده شویم.” ساختن شهر و برج هیچ اشکالی نداشت اما هدف و انگیزۀ ساختن آن هرگز درست نبود. آنچه کلام قصد دارد به ما بگوید، با توجه به آنچه بر سر این برج میاید، این است که آنها قصد داشتند تا با ساختن این شهر و این برج، خود و قدرت و مقام و مهارت خود را آنقدر جلال و بزرگی بدهند که خود را با خدا یکی بدانند:” برجی را که سرش به آسمان برسد.” ما میدانیم هیچ برجی سرش به اسمان نمیرسد! پس هدف اصلی ساختن برج این بود که آنها خود را خدایان بدانند و مقام و قدرت خدا، خالق و آفرینندۀ خود، کسی که پدران آنها یعنی سام و حام و یافت و نهایتا نوح را از نابودی و طوفان زمین نجات داد را نادیده و هیچ بدانند. و این را خدا هرگز اجازه نخواهد داد. به شیطان اجازه نداد به انسان نیز اجازه نخواهد داد. نه دیروز، نه امروز و نه فردا. در اشعیاء نبی همین نیت را در دل شیطان میخوانیم، آنگاه است که شما دلیل اینکه خدا انسانها را از ساختن این برج مانع میشود را درک میکنید:” و تو در دل خود میگفتی به آسمان صعود نموده کرسی خود را بالای ستارگان خدا خواهم افراشت.” سپس این را میخوانیم:” لکن به هاویه به اسفلهای حفره فرود خواهی شد.” ( ایۀ ۱۵) اگر برجی در قلبمان داریم، برج قدرت و برج غرور و برج خودخواهی و ظلم، و این برج جای خدای حقیقی را در قلب ما، در قلب سرزمین ما، در قلب حکومت ما را گرفته است، آن نابود خواهد شد. مطلقا نابود خواهد شد و با خاک یکی میگردد، زیرا ابتدا خدا به ما سردرگمی و گیجی را میدهد سپس ما را نابود میسازد. در این هرگز شکی نداشته باشید.( پیدایش ۱۱: ۸) در آیات ۲۴ تا پایان این فصل ما با شجره نامۀ ابراهیم آشنا میشویم. در آیۀ ۲۴ ناحور را داریم و در آیۀ ۲۶ تارح را داریم که آنها پدران ابراهیم بودند. جالب اینجاست که یوشع نبی در کتاب خود فصل ۲۴ ایۀ ۲ علنا به قوم اسرائیل اعلان میکند که هم ناحور و هم تارح وقتی در بین النهرین بودند ( اور کلدانیان آیۀ ۲۸) آنها خدایان غیر را پرستش میکردند. شما به ندرت این را میخوانید و میشنوید که پدر و پدربزرگ ابراهیم را بت پرست بخوانند. و ما میدانیم که بت پرستی سنت و آیین شرورانه و پلید دنیای قدیم بوده است. من هیچ غافل گیر و متعجب نخواهم شد اگر که بدانم خود ابراهیم روزی که با پدر خود در اور کلدانیان بسر میبرد بت می پرستیده است. اگر این یک برداشت درست باشد پس خدا و فیض بیکران او را باید ستود که از چنین نسل بت پرستی، تمامی انسانهای روی زمین بواسطۀ ایمان آوردن به آن کسی که از نسل ابراهیم خواهد آمد یعنی عیسای مسیح خداوند برکت خواهند یافت.
در ادامه میخوانیم که تارح به همراه ابرام و همسر او سارا، لوط نوۀ خود از پسرش هاران از اور کلدانیان بیرون آمده و به سمت شمال سرزمین خود به مکانی به نام حران که شمال عراق امروزی میباشد، کوچ میکند. مفسرین و الهیدانان بسیاری در خصوص این نسب نامۀ درج شده در فصل یازده آیات ۲۴ تا ۲۹ نظرات گوناگونی دارند. تلاش من این است که در حد ممکن با آنچه آیات برای ما درج کرده‏اند بتوانم مطلب مورد نظر را برای شما تشریح کنم. و لزوما با کسی مخالفت ندارم یا برداشت کسی را نادرست نمیدانم. سوالات متعددی مطرح میشود: از میان سه فرزند تارح کدامیک بزرگترین بودند؟ در چه سنی تارح به سمت حران حرکت کرد. چند سال آنجا ماند؟ ابراهیم پس از چند سال حران را ترک کرد؟ در ضمن میدانیم که هاران پسر تارح که در اورکلدانیان فوت میکند لوط و ملکه را داشت. ( ایۀ ۲۷ و ۲۹ ) خود ناحور نیز دارای دو فرزند بنامهای ملکه و یسکه بود. هیچ بعید نیست همین مطلب اشاره از این بکند که ابراهیم هم از ناحور و هم از هاران کوچکتر بود. اما چرا نام او در میان پسران تارح اول آورده شده است؟ زن ابراهیم ساره دقیقا چگونه به ازدواج ابراهیم در آمد و با او دقیقا چه نسبتی داشت؟ و سوالات متعدد دیگر. خدا را شکر برای کلام زندۀ خدا! زیرا به ما به آن اندازه داده شده است که بخوانیم، ایمان بیاوریم و در ایمان استوار بمانیم. پس ما نیز در همین راستا پیش میرویم. اما ساره یا سارا همسر ابراهیم چه کسی بود؟ در ایۀ ۳۱ فقط میخوانیم که تارح زوجۀ ابراهیم ساره را برداشته و کوچ میکند. کمی جلوتر در پیدایش ۲۰ آیۀ ۱۲ خود ابراهیم در بارۀ ساره این را میگوید:” فی الواقع نیز او خواهر من است دختر پدرم اما نه دختر مادرم و زوجۀ من شد.” چرا ابراهیم چنین ادعایی میکند؟ حدس و برداشت من این است تارح سه فرزند داشت: ابرام و ناحور و هاران.( ۱۱: ۲۷ ) بر طبق اعتراف ابراهیم سارا دختر پدرش بود نه از مادرش. ما از همسر و یا همسران تارح هیچ نمیدانیم. احتمال اینکه او همسری دیگر به غیر از مادر ابراهیم داشته بسیار است. و از آن همسر دختری میاورد بنام ساره و تارح ساره که خواهرناتنی ابراهیم خواهد شد را در بین النهرین به عقد ابراهیم میاورد . به هر حال تارح به همراه خانوادۀ سه نفرۀ خود به حران میرسد و او که قصد کنعان را داشت، در آنجا میماند. چه مدت؟ نمیدانیم. چرا از بین‏النهرین مستقیم به سمت غرب خودش یعنی کنعان حرکت نکرد بلکه به سمت شمال رفت و از آنجا به سمت جنوب آمد؟ نمیدانیم. شاید به این دلیل که سفر آنها در کنار رود فرات بود. و در سمت غرب بیابان بود و خطرات زیادی داشت. به هر حال آنها به حران میرسند و نه فقط چند روز و چند ماه بلکه چندین سال در حران میمانند. زیرا در فصل ۱۲ آیۀ ۵ در بارۀ مال و ثروت و اشخاصی که ابراهیم در حران پیدا کرده بود صحبت میکند. پس تارح و ابراهیم و لوط به مدت زیادی در حران ماندند، آنقدر که تارح در همان حران در سن دویست و پنج سالگی فوت میکند. و ابراهیم به همراه ساره، و لوط و تمامی مال و اموال خود مسیری که پدر او قصد داشت تا دنبال کند را یعنی سرزمین کنعان را ادامه میدهد. فصل یازده تمام میشود و فصل دوازده پیدایش بلافاصله با خواندگی ابراهیم شروع میشود و دعوتی که یهوه از ابراهیم میکند و وعده‏ایی که به او میدهد. قبل از اینکه در فصل بعدی به زندگی ابراهیم بپردازیم جالب است کمی در بارۀ او در همین فصل یازده مطالعه کنیم. وقتی شما فصل یازده را میخوانید در واقع شما هیچ خواندگی و هیچ نامی از اینکه خدا ابراهیم را برگزیده باشد نمیخوانید. به حساب موسی خدا تارح را از بین‏النهرین به همراه ابراهیم و ساره و لوط به سمت حران آورد تا از آنجا وارد کنعان شوند( آیۀ ۳۱)تا اینجا تمام رویدادها در اور کلدانیان اتفاق افتاده است. تولد ابراهیم. ازدواج کردن او با ساره. فوت کردن هاران. اما در نامۀ اعمال رسولان وقتی استیفان روبروی شورای سنهدرین ایستاده و شهادت میدهد مطلبی را بیان میکند که بسیار جالب است و ما آن از قلم موسی نداریم. استیفان در شهادت نامۀ خود میگوید:” خدای ذوالجلال بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد وقتی که او در بین‏النهرین بود قبل از توقفش در حران.”( اعمال ۷: ۲) استیفان دعوت و خواندگی ابراهیم را نه در حران در سن هفتاد و پنج سالگی وقتی ابراهیم حران را به سمت کنعان ترک کرد؛ بلکه خواندگی او را خیلی قبل در بین‏النهرین در اور کلدانیان میداند. و وقتی استیفان به شهادت خود در خصوص زندگی ابراهیم ادامه میدهد او تمام حرکت تارح از بین النهرین به حران به مقصد کنعان را ارادۀ خدا دانسته و آن را نقشۀ یهوه نه برای تارح بلکه برای ابراهیم و نسل آیندۀ او یعنی اسرائیل میداند. در واقع با تمرکز کردن بر شهادت استیفان میتوانیم خواندگی ابراهیم و ایمان او را به یهوه خدای حقیقی و زنده را نه فقط یک رویا یا خیال بلکه یک ملاقات عینی دید. زیرا استیفان از لغت ” ظاهر شد ” در خصوص دیدار خدا با ابراهیم سخن میگوید. آیا عیسای خداوند، او که پسر یگانۀ خدا بود و بارها به گونه‏های متعددی در وقایع و مکانهای عهد عتیق ظاهر میشود مانند روزی که به همراه دو فرشتۀ دیگر در بلوطستان ممری بر ابراهیم ظاهر میگردد تا وعدۀ تولد اسحاق و ویرانی شهر سدوم و عموره را به او بدهد،( پیدایش فصل ۱۸ ) در بین‏النهرین بر ابراهیم ظاهر شده بود؟ اگر چنین برداشتی درست باشد و شهادت یوشع که پدران ابراهیم را بت پرستان لقب میدهد، و ابراهیم که در شهر اورکلدانیان در میان دنیای بت پرست و خانوادۀ بت پرست بدنیا آمده بود؛ حقیقتا برگزیدۀ مسیح خداوند بود، هر چند در میان بت پرستان بسر میبرد و چه بسا خود او نیز روزی در مقابل بت پدران خود زانو زده باشد! فیض خدا عظیم است! تا اینگونه ارادۀ خدای پدر بر روی زمین اجرا شود، تا ابراهیم قبل از تولدش در آن سرزمین بت پرست، برگزیده شود، تا به دنیا آمده، نمونه ایمان زنده و حقیقی گردد و از او روزی نجات دهندۀ عالم، وعدۀ خدا به نسل زن، او که روزی سر شیطان را خواهید کوبید بدنیا بیاید.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

پیدایش فصل ۱۲

فصل ۱۲ ایات ۱- ۲۰ این فصل بلافاصله با دعوت خدا از ابراهیم که هنوز ...