جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / کریسلام چیست؟ و چه چیزی را بشارت میدهد؟

کریسلام چیست؟ و چه چیزی را بشارت میدهد؟

” لکن بعضی هستند که شما را مضطرب میسازند و میخواهند انجیل مسیح را تبدیل نمایند.” ( غلاطیان ۱: ۷)
کریسلام چیست و بشارت آنان به مسلمانان چگونه است؟
بشارت میدهم؛ اما چه چیز را و چه کسی را؟
نوشتۀ: ح.گ
( کلمۀ انگلیسی “کریسلام” از دو اسم “کریس” که همان کرایست به زبان انگلیسی همان مسیح است و ” سلام ” که مخفف اسلام است تشکیل شده است.) سالها پیش از طرف برادری که به مدت سالهای متمادی در خاورمیانه در حال خدمت است با سوالی روبرو شدم که تا آن موقع از کسی آن را نشنیده بودم. این دوست عزیز، با توجه به اینکه سابقۀ مرا میدانست که قبلا مسلمان بودم، رو به من کرد و از من پرسید :” اگر بخواهی به یک مسلمان بشارت بدهی و در خاورمیانه زندگی کنی آیا حاضر هستی حتی با او وارد مسجد بشوی و به همراه او وضو بگیری و نماز بخوانی؟” بعد این دوست ما اضافه کرد که البته نه اینکه عین نماز را تکرار کنی بلکه در ظاهر اینطور نشان بدهی که رو به قبله هستی و خم و راست میشوی اما در قلبت به یهوه و مسیح دعا میکنی. یادم میاید کمی صبر کردم، خوب به سوال فکر کردم و پاسخ من این بود که :” فکر نمیکنم!” پاسخ من برای این دوست ما کمی غیرمنتظرانه به نظر رسید. او از من با تعجب پرسید مگر پولس رسول نمیگوید، سپس او این بخش از نامۀ اول قرنتیان را برایم خواند که ” زیرا به اینکه از همه کس آزاد بودم خود را غلام همه گردانیدم تا بسیاری را سود برم. و یهود را چون یهود گشتم تا یهود را سود برم و اهل شریعت را مثل اهل شریعت تا اهل شریعت را سود برم و بی شریعتان را چون بی شریعت شدم هر چند نزد خدا بی شریعت نیستم بلکه شریعت مسیح در من است تا بی شریعتان را سود برم. ضعفا را ضعیف شدم تا ضعفا را سود برم؛ همه کس را همه چیز گردیدم تا بهر نوعی بعضی را برهانم.” ( اول قرنتیان ۹: ۱۹- ۲۳ )
آن روز قرار ما بدون نتیجه گیری در بارۀ این گفتگو به پایان رسید. اما من پس از گذشت سالیان سال از آن قرار، هنوز بر پاسخ خودم ایستاده ام. ایا پاسخ من درست بود؟ یا اصلا برداشت من درست است یا نه؟ شاید آنها درست میگویند، مگر عیسای مسیح برای همین بر صلیب نمرد تا همه را از مرگ ازلی نجات بخشد؟ و مگر آرزوی من این نیست که همۀ مسلمانان با خداوند و نجات دهندۀ خودشان عیسای مسیح آشنا شده به او ایمان آورده و از دین و شریعتی که زنجیرهای اسارت آن را بر خود میکشند رهایی یابند؟
اکنون به مدت سالیان زیادی است که گروههای متفاوتی از کلیساهای دنیا در میان مسلمانان به همین شیوه در فعالیت هستند. گروههایی بنام ” کریسلام “، ” ایناسیدر موومنت ” یا ” جیزز این کُران “. این گروهها که به صورت متحد و واحد در بین مسلمانان و در سرزمینهای اسلامی فعال هستند کاملا متقاعد شده اند که نحوۀ بشارت آنها درست است و آن را شدیدا به فرقه های دیگر مسیحی بشارت میدهند چه بسا شیوۀ کلیساهای سنتی و کهن را قبول ندارند. آنها چه میگویند؟ ایا اصلا شیوه این گروهها درست است؟ اگر نه، اشکال این گروهها در چیست؟ نحوۀ برخورد ما و درک کتابمقدسی ما با ایات بالا که دوست ما در مراسم شام از من پرسید و از آن بر طبق نامۀ پولس رسول خواند چگونه باید باشد؟ آیا در هیچ جای کتابمقدس عهد قدیم یا جدید چنین شیوه ایی تدریس داده شده یا حتی به آن اشاره شده است؟
کریسلام ها چه میگویند و جهان بینی آنها بر چه چیز استوار است؟
مقاله ایی در این خصوص به دستم رسید تحت مضمون ” کریسلام، اینسایدر موومنت، به سمتی نادرست حرکت میکنند.” ( نویسندۀ مقاله: جاشوعا لینگل و بیل نیکیدیس) در این مقاله به نقل قول رهبران کریسلام، چنین نمایی از دیدگاه آنها میخوانیم که ” اگر شما در یک جامعۀ اسلامی هستی، یا یک جامعۀ بودیست، یا یک جامعۀ هندو، شما باید هویت و ماهیت خودتان را بر طبق این جامعه پیدا کنید. این آن محیطی است که شما فعالیت دارید و از میان این جامعه است که شما افراد را به مسیح معرفی میکنید. شما پیرو عیسی بعنوان یک هندو هستی، بعنوان یک مسلمان هستی، یا هر آیین و مذهبی که آن جامعه ممکن است داشته باشد.”
در کشور نیجریه اعضای کلیسا/مسجد کریسلام معتقد هستند که قرآن و کتابمقدس هر دو مقدس هستند. گروه دیگری از کریسلام‏ها در پی ارتباط زنده و موثق بین اسلام و مسیحیت در طول تاریخ هستند تا این دو را به هم ربط بدهند و مدعی شوند که در واقع اسلام و مسیحیت شبیه به هم و یکی هستند. در چنین جوامعی کشیش در مسجد خطبه میخواند و امام مسجد محل قرآن را برای کلیسا خوانده و برای آنها موعظه میکند. این گروهها معقتد هستند که برای رساندن پیام نجات مسیح به مسلمانان باید سنت و شریعت و قرآن مسلمانها را پذیرفت و به یکی از خود آنها مبدل شد. قرآن را باید مانند کتابمقدس مطالعه کرد البته نه برای به زیر سوال بردن قرآن، نه با استفاده کردن ایات قرآن برای تایید الهیات مسیحی که اینجا و انجا مسیح و مسیحیت را تایید کرده است، نه با قانع کردن مسلمانان اینکه کتابمقدس این را میگوید اما قرآن این را میگوید. بعنوان مثال سورۀ نساء آیۀ ۱۷۱ مطلبی در بارۀ تثلیث مقدس دارد. در این ایه هم به مسیح هم به خدا و هم به روح القدس اشاره شده و به رابطۀ این سه؛ بسیاری از مسیحیانی که به مسلمانان بشارت میدهند از آیه استفاده میکنند تا به مسلمانان ثابت کنند که حتی خود قرآن تثلیث مقدس را تعلیم میدهد. گروههای کریسلام و یا اینسایدر موومنت این شیوۀ گفتگو را رد میکنند و معقتد هستند این مسیحیان دشمنی و خصومت را میدان میزنند. زیرا بر طبق نظریه مفسرین و کارشناسان قرآن این آیه علنا رد کنندۀ تثلیث مسیحیان است و نه تایید کنندۀ آن. از اینرو این گروهها معتقد هستند همانطور که مسیحیان دوست ندارند که مورمون ها و شاهدان یهوه به طور نادرست از کتابمقدس استفاده کنند و به آنها میگویند که به آن احترام بگذارند، ما نیز باید به قرآن احترام بگذاریم و هرگز آیاتی را در خود قرآن برای محکوم کردن یا حتی اثبات الهیات مسیحی خود استفاده نکنیم.
وقتی سخن از اشکال عظیم قرآن و مسلمانان در درک و یا شنیدن واژۀ ” عیسی پسر خدا ” میرسند این گروهها معتقد هستند که ما هرگز نباید اجازه بدهیم که چنین گفتگویی با مسلمانان داشته باشیم. حتی باید ترجمه ایی بهتر از کتابمقدس ارائه داد و جاهایی که عیسی بعنوان ” پسر خدا ” قید شده را به نامهای ” شاهزادۀ خدا ” ترجمه کرد. این گروهها معتقد هستند هیچ لزومی ندارد که در گفتگوهای خود با مسلمانان بر تثلیث مقدس حتی اشاره ایی بکنیم. یا به مرگ و رستاخیز مسیح. هیچ لزومی ندارد که قرآن آنها را به زیر سوال ببریم که هیچکدام از این موارد را قبول ندارد. در عوض با آنها به مسجد بروید، حتی خادمی مسجد را قبول کنید، در فعالیتهای دینی مانند تاسوعا و عاشورا و محرم و رمضان و دعاهای متعدد شرکت کنید و عضو فعال آن باشید. قرآن را در کلیسای خود بخوانید و در مسجد رفته و قرآن را آنجا برای مسلمانان بخوانند.
تا اینجا شما با نمای کلی این گروههای به اصطلاح مبشر مسیحی آشنا شدید، گروههایی که امروزه فعالیت بسیاری در کشورهای اسلامی دارند. اما ما که از دین اسلام به راه عیسای مسیح آمده ایم. ما که زیستن در زیر پرچم یک حکومت اسلامی را تجربه کرده ایم، ما که در بین مردم و فرهنگ خودمان، فرهنگی دیرینه که با خود هزاران درد و زخم را دارد، تاریکی ها را دیده ایم، و امروز که در نور هستیم، در زیر پرچم فیض عیسای مسیح و محبت ازلی پدر آسمانی و رفاقت دائمی روح القدس و کلام زندۀ مقدس، چیزی در این توازن کریسلام‏ها و گروههایی مشابه به این برای ما نادرست است، چیزی ناهماهنگ است و با تجربۀ ما جور در نمی آید. آن چیست؟ به نظر میرسد این دوستان نقطۀ کور خود را ندیده اند: “چه مسیحی ایی را به مسلمانان بشارت میدهند؟ چه مسیحی ایی میتواند یک انسان را، از جمله مسلمانان را همین امروز از مرگ ازلی نجات دهد؟”
نقطۀ کور کریسلام ها و اینسایدر موومنت
همۀ ما یک نقطۀ کور داریم و آن را فقط زمانی متوجه میشویم که رانندگی میکنیم، خیلیها بدلیل ندیدن و توجه نکردن به این نقطۀ کور وارد تصادفات جدی و مرگباری شده اند. من باور دارم که متاسفانه این گروهها یک نقطۀ کور دارند که مانع آنها میشود تا نمای کلی و دقیقتری را از عیسای مسیح بر طبق سندیت خود کتابمقدس و آنچه کلیسای راستین مسیح در طول تاریخ مسیحیت انجیل عیسای مسیح را بشارت داده است، بر آن ایستاده است و از آن دفاع کرده است در برخورد خود و بشارت انجیل عیسای مسیح نه تنها به مسلمانان بلکه به تمام آنهایی که از چنین انجیلی خبر ندارند، ببینند.
من یا شما بعنوان یک ایماندار مسیحی ممکن است آفرینش و نحوۀ آن را زیر سوال ببریم. قوم اسرائیل را به زیر سوال ببریم، نویسندگان کتابمقدس و حوادث آن را به زیر سوال ببریم. ممکن است نحوه کارکرد کلیسا را به زیر سوال ببریم، نحوۀ مراسم تعمید و شام ربانی، شبانی و وظایف آن، تعالیم و چگونگی آن؛ روز آخر، بهشت و چگونگی آن، نحوۀ بشارت و نحوۀ پرستش را به زیر سوال ببریم و در این موارد احتمال باشد که با هم اختلاف داشته باشیم؛ اما بعنوان یک مسیحی نه من و نه شما یک حقیقت را هرگز نمیتوانیم زیر سوال ببریم و یا حتی بخواهیم به آن نزدیک بشویم تا از آن کم کنیم، به آن شک کنیم، آن را تفسیر کنیم، تقلیل دهیم، به آن اضافه کنیم یا آن را به دلیل حساسیت آن اصلا به زبان نیاوریم و یا اصلا آن را مطرح نکنیم، آن الوهیت عیسای مسیح و مکاشفۀ کتابمقدس است.
اهمیت در کجاست؟
چه چیز باید برای یک مسیحی و کلیسای مسیح در خصوص فرمان بشارت دادن انجیل مسیح به “همۀ امتها” ( متی ۲۸: ۱۹)مهم باشد؟
شرط الف این است که:
خود انجیل را یعنی دقیقا همان چیزی که از ابتدا بوده و بشارت و تعلیم داده شده است را بشارت بدهیم یعنی بر طبق آنچه بعنوان کتب و رساله ها و نامه های مقدس، یادگار کلیسای معتبر و زندۀ مسیح در طول تاریخ برای ما باقی مانده است را به گوش مردم برسانیم.
شرط ب این است که:
به سیاق تفکر دنیای امروز باید به اقتضای زمان حاضر و شرایط حاضر عمل کرد و پیام خود را کنونی بشارت دهیم.
اما آیا شرط الف و ب را میتوانیم جدا از هم ببینیم؟ من با طرز تفکر و باور گروه ب موافق هستم، اما نه تا زمانی که الهیات و بنیان باور مسیحی که در شرط الف نهفته است را نادیده بگیریم یا آنها متغییر شده و یا به زیر سوال رفته یا تبدیل و به الهیاتی تازه مبدل گردند که در کتب مقدسه و رسالات موجود نیست. من با این باور موافق هستم که باید پیام انجیل مسیح را با توجه به محیط و شرایط اقلیمی و اجتماعی به نوعی بشارت داد که با زمینۀ تاریخی و فرهنگی آن ملت هماهنگ باشد، اما این نباید به این دلیل باشد که پیام انجیل مسیح را تغییر دهیم.
شما فکر میکنید کدام عیسای مسیح آنقدر من و شمای گناهکار را دوست داشت که حاضر شد درست آنموقع که در فساد و شرارت بودیم برای ما بمیرد؟ شما فکر میکنید کدام عیسای مسیح آمرزندۀ گناهان من و شما شد؟ کدام عیسای مسیح با ما از اسرار الهی سخن گفت؟ کدام عیسای مسیح به ما تضمین حیات ازلی را داد؟ کدام عیسای به ما وعده داده که تا آخر با ما خواهد ماند و ما را هرگز ترک نخواهد کرد؟ کدام عیسای مسیح روح مقدس خود خدا را برای ما فرستاد که همواره بعنوان پشتیبان و همراه ما در ما ساکن گردد؟ کدام عیسای مسیح ما را شریک جلال خود گردانید؟ کدام عیسای مسیح قید و زنجیر شریعت و اعمال مذهبی را از ما برای همیشه آزاد کرد؟ کدام عیسای مسیح ما را به انسانی تازه با خلقتی تازه مبدل نمود؟ کدام عیسای مسیح شفاعت کنندۀ گناهان ما شده و خواهد شد؛ و مادامی که توبۀ حقیقتی از گناهانمان در نام او باشد، امروز به همان اندازۀ با آغوش باز ما را میپذیرد که دیروز پذیرفت؟ کدام عیسای مسیح هنوز برای قدوسیت ما و پایداری ما در ایمان برای ما مصرانه نزد پدر همدردی کرده و بر ضد متهم کنندۀ ایمانداران که دائما نزد پدر بر علیۀ آنها شکایت میکند دفاع میکند؟
فکر میکنم تصویر آنچه را که قصد دارم در این سوالات برای شما مطرح کنم را گرفته اید. ما را یک نبی یا یک پیامبر انسانی نجات نداد. یک پیامبری که فقط انسان بوده و از نطفۀ یک مرد و یک زن تشکیل شده نمیتواند آمرزندۀ گناهان باشد همانطور که در خود قرآن بر آن تاکید شده است. نه کسی قادر است گناه کسی را از کسی پاک کند و نه پیامبری قادر است گناه انسان دیگری را بیامرزد، مادامی که خودش باید برای گناهان خودش استغفار بطلبد( سورۀ نجم آیۀ ۳۸، فاطر آیۀ ۱۸، اعراف آیۀ ۱۵۷، مومنون آیۀ ۵۵)؛ یک پیامبری که فقط انسان باشد، نمیتواند با شجاعت و اطمینان مدعی شود که او همان ” هستم ” است. که قبل از حتی تولد ابراهیم بوده،( یوحنا ۸: ۵۸) که مدعی شود خدای خالق تمام داوری بر انسانها را به او سپرده است( یوحنا ۵: ۲۱ )، که چون مدعی شده بود الوهیت دارد کفر گفته است( یوحنا ۱۰: ۳۶)، که او رستاخیز مرده گان و دهندۀ حیات ازلی است( یوحنا ۱۱: ۲۵) که تمامی قدرت آسمان و زمین به او داده شده است( متی ۲۸: ۱۸)؛ یک پیامبری که فقط انسان باشد نمیتواند از دنیای بعد از مرگ با ما سخن بگوید و صاحب کلیدهای مرگ باشد( مکاشفه ۱: ۱۸) خودش را رئیس پادشاه جهان بخواند( مکاشفه ۱: ۵)، و به شما نشان بدهد که دقیقا در روزهای آخر چه بر زمین روی خواهد داد( مکاشفه ۱: ۱۹) و خلقت تازۀ اسمان و زمین چگونه است( مکاشفه ۲۱ و ۲۲ ). این را فقط خدا میتواند به ما بگوید، چون فقط خود خدا میتواند از آیندۀ دور به روشنی سخن بگوید، زیرا او آن آینده را از خیلی قبل دیده است؛ زیرا او خود آن آینده را شکل داده است زیرا زمان برای خدای خالق معنایی ندارد.
آنهایی که قبل از ما رفتند، دانش این خدا را دریافت کردند، از خداوند و نجات دهندۀ خود دانش الهی را دریافت کردند برای ما سخنانی ارزنده بجای گذاشته اند که از دل و وجود و باور آنها از چنین خدایی و چنین نجات دهنده ایی سخن گفته است. آنها تحت هیچ شرایطی حتی آنگاه که میتوانستند جان خود را رهایی بدهند، زندگی موقت جسمانی را به حیات ازلی و پرفروغ ترجیح ندادند و با شجاعت و دلیری هر چند کسی پیام آنها را نشنید و کسی به پیام آنها ارزش نداد، برای دفاع از ایمان خود به چنین خدایی و چنین نجات دهنده ایی و بشارت نام او و انجیل او تا به آخرین نفس ایستادند. آنها برای ما نوشتند که:
” خداوندا نزد که برویم؟ کلمات حیات جاودانی نزد تو است.” ( اعتراف پطرس شاگرد مسیح به خود مسیح. یوحنا ۶: ۶۸)
” از ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا خدا بود. همه چیز بواسطۀ او آفریده شد…خدا را هرگز کسی ندیده است پسر یگانه‏ایی که در آغوش پدر است همان او را ظاهر کرد.” ( اعتراف یوحنا شاگرد مسیح در حوالی سالهای ۹۰ بعد از مسیح. یوحنا ۱: ۱- ۲ و ۱۸)
” پس جمیع خاندان اسرائیل یقینا بدانند که خدا همین عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است.” ( اولین سخنرانی پطرس شاگرد مسیح در ملاء عام در روز پنطیکاست؛ اعمال رسولان ۲: ۳۶ )
” در هیچ کس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر در زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان باید نجات یابیم.” ( دفاع پطرس شاگرد مسیح روبروی شورای یهود. اعمال رسولان ۴: ۱۲ )
” پس خدا از زمانهای جهالت چشم پوشیده الان تمام خلق را در هر جا حکم میفرماید که توبه کنند. زیرا روزی را مقرر فرمود که در آن ربع مسکون را به انصاف داوری خواهد نمود به آن مردی که معین فرمود و همه را دلیل داد به اینکه او را از مردگان برخیزانید.” ( بشارت پولس رسول در مقابل شورای مریخ در آتن. اعمال رسولان ۱۷: ۳۰ ۳۱ )
“تا بنام عیسی هر زانویی از آنچه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است خم شود و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح خداوند است برای تمجید خدای پدر.” ( نامۀ پولس رسول به ایمانداران از زندان. فیلیپیان ۲: ۶- ۱۱ )
” و او صورت خدای نادیده است نخستزادۀ تمامی آفریدگان. زیرا که در او همه چیز آفریده شد آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است.” ( نامۀ پولس رسول به ایمانداران از زندان. کولسیان ۱: ۱۵- ۱۶ )
” به آسمان رفت و بدست راست خدا است وفرشتگان و قدرتها و قوات مطیع او شد.” ( از آخرین شهادتهای پطرس رسول شاگرد مسیح قبل از شهادت خود در حوالی سالهای ۶۴ بعد از مسیح)
” و هیچکس در آسمان و زمین و در زیر زمین نتوانست آن کتاب را باز کند یا بر آن نظر کند و من به شدت میگریستم…یکی از پیران به من میگوید گریان مباش اینک آن شیری که از سبط یهودا و ریشۀ داود است غالب آمده است تا کتاب و هفت مُهر آن را بگشاید.” ( از آنچه که در آینده روی خواهد داد و عیسای مسیح به یوحنا شاگرد خود آنها را نشان داد. مکاشفه ۵: ۳- ۵ )
شهادت شاهدین زنده ایی که با خود عیسای مسیح زندگی کرده بودند، و تاریخ کلیسای معتبر و زندۀ عیسای مسیح بر روی زمین آشکارا شهادت میدهند که عیسای مسیح که بود و شاگردان چه چیز و چه کسی را بشارت دادند. اکنون تصور کنید من و شما پرستندۀ چنین خدایی هستیم. ایمان آورنده به چنین خدایی. دل و جان و روح خود را به چنین خدایی سپرده ایم. اکنون اگر بخواهیم از این خدا با انسانی دیگر سخن بگوییم از چه سخن میگوییم؟ او را چگونه وصف میکنیم و چگونه باید چنین خدایی را به آنانی که هرگز نام و وصف و شرح حال او را آنطور که هست نمیدانند بشارت بدهیم؟
برادر و خواهر عزیز مسیحی!
الوهیت و خداوندی عیسای مسیح تمام مسیحیت است. شما عیسای مسیح و الوهیت او را زیر سوال ببرید و یا آن را اهمیت ندهید، مسیحیت یک دین من در آوردۀ انسانی، خیال پردازانه و خوش خیالانه میشود. زیرا مسیحیت خود مسیح است و مسیح خدای متجسم بر روی زمین بود. در تمام طول خدمت سه سالۀ خود بر روی زمین برای عیسای مسیح این اهمیت داشت تا مردم به الوهیت او پی ببرند. چه در اعمالی که نشان داد: زنده کردن مُرده گان. بینا کردن کوران مادرزاد. تسلط بر طبیعت. تسلط بر برکات زمینی. دانستن افکار انسانها. مُردن و برخاستن از مرگ. و چه در تعالیم و سخنان خود آنگاه که مدعی شد او قادر است که آمرزندۀ گناهان باشد. اینکه او صاحب سبت است. اینکه او قبل از اینکه حتی ابراهیم و نسلی که ابراهیم را بوجود بیاورد، بوده است. اینکه او خود ” هستم ” است. اینکه او و خدا یک هستند.
پایان سخن
این مقاله نوشته نشد تا شما را در بشارت دادن به مسلمانان یا دیگر ادیان دنیا مایوس کند یا شما را به جبهه گیری بر علیۀ مخالفان انجیل برانگیزاند، بلکه نوشته شد تا بر طبق شهادت خود آیات کتابمقدس و زندگی شاگردان مسیح و کلیسای او در تاریخ مسیحیت، به شما یادآوری کند که تنها به دلیل انگیزۀ بشارت دادن نمیتوانیم اصلیت و تمامیت انجیل مسیح را تنها به صرف اینکه مخاطبین ما با ما در خیلی از موارد مخالف هستند و حاضرند تا خون ما را برای عقاید و باورهای ما بریزند سانسور کینم یا هرگز از آنها سخن نگوییم. این یکی از طلایی ترین سخنان خود عیسای خداوند در پاسخ به شاگردان متعجب او بود وقتی پرسیدند:” پس که میتواند نجات یابد؟” او پاسخ داد ” نزد انسان این محال است لیکن نزد خدا همه چیز ممکن است.”( متی۱۹: ۲۵- ۲۶ ) ما نجات دهندۀ مردم نیستیم. ما رسانندۀ پیام نجات به مردم هستیم. ما نمیتوانیم نجات را تزریق کنیم! ما نمیتوانیم صرف به دلیل اینکه مردم ایمان بیاورند از پیام اصلی خود ایمان قصور کنیم. سوال این خواهد بود: پس از اینکه مردم با پیام مصلح شده و کوتاه شده و تغییر یافتۀ ما ایمان آوردند، به چیز و به چه کس ایمان آورده اند؟
و اما پاسخی به دوست من
وقتی دوست ما در خاورمیانه از پولس رسول و رسالۀ اول قرنتیان باب ۹ آیات ۱۸ تا ۲۳ برای اثبات درستی حرکت اینسایدر موومنت ها و نحوۀ بشارت آنها سندیت آورد، اشکال این دوست من در این بود که ندانسته بود که پولس رسول این خطوط را ننوشت تا نحوۀ بشارت خودش را به دنیای بیگانگان به نحوی که کریسلام ها آن را برداشت میکنند برای ما بنویسد. بلکه فصل ۹ ادامه دهندۀ فصل ۸ و آغاز فصل نهم است که در خصوص آزادی شخص مسیحی در مسیح میباشد. پولس در این بخش نامۀ خودش مینویسد که او آزاد است که آنکسی باشد که در مسیح آزاد گشته است و محدودیتی در خوراک نداشته باشد. او حق خودش میداند که وقتی به دیگران بشارت میدهد مزدی از آنها دریافت کند و حقوق یک رسول مسیح را کار و زحمتی که برای نجات دیگران میکشد را طلب کند، اما او چنین نمیکند. اتفاقا در آغاز فصل نهم او میگوید او خودش را در خیلی از موارد محدود میکند تا دیگران را به نزد مسیح بیاورد. اتفاقا در پایان فصل نهم در ادامۀ همان آیاتی که دوستان کریسلام و اینسایدر موومنت برای درستی عمل خود سندیت میاورند، پولس تاکید میکند که ” تن خود را زبون میسازم و آن را در بندگی میدارم مبادا چون دیگران را وعظ نمودم خودم محروم شوم.” ( ایۀ ۲۷) تمام موضوع فصل ۸ و ۹ اول قرنتیان در خصوص آزادی شخص مسیحی در اجرای قواعد و سنتهای شرعی و دینی و نحوۀ نگرش مسیحی ما به آنها میباشد و اینکه چگونه از شرایط و سنتهای موجود دنیای اطراف استفاده کنیم تا انجیل مسیح را به آنانی که در قید و بند شریعت و مراسم پوسیدۀ دینی هستند بشارت بدهیم، اما نه اینکه انجیل دیگری را بشارت بدهیم!
اگر آیات ۱۸ تا ۲۴ فصل نهم اول قرنتیان آن برداشتی باشد که دوستان کریسلام یا اینسایدر موومنت ما برداشت کرده اند، که میتوانند به خداوندی مسیح اشاره نکنند، میتوانند به داخل مساجد و معابد خدایان بروند، میتوانند مانند یکی از آنها بشوند، کتب آنها را بخوانند و در محافل آنها شرکت کنند و در تمام این مدت هیچ لزومی ندارد که از خداوندی مسیح، از حقانیت کتابمقدس و دیگر الهیات مسیحی سخن بگویند؛ آیا این انجیل دیگری نیست؟ آیا پولس رسول چنین انجیلی را بشارت داد؟( غلاطیان ۱: ۷- ۸ ) آیا کلیسای اولیه و مسیحیت در طول تاریخ برای آن انجیلی که شاگردان مسیح بشارت دادند، شهید نداده است؟ از مال و جان و زندگی و شهر و دیار خود دربدر نشده است؟ اگر عیسای خداوند همان کسی است که دیروز بود و امروز هست و در آینده نیز همان خواهد بود، ما هیچ توفیر و تغییری در بشارت انجیل او نباید ببینیم، چه دیروز، چه امروز و چه فردا.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...