یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / کلام خدا

کلام خدا

کلام خدا
نوشته: ح.گ
۴ای اسراییل بشنو یهوه خدای ما یهوه واحد است. ۵پس یهوه خدای خود را بتمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما. ۶و این سخنانی که من امروز ترا امر میفرمایم بر دل تو باشد. ۷و آنها را به پسرانت بدقت تعلیم نما و حین نشستنت در خانه و رفتنت براه و وقت خوابیدن و برخاستنت از آنها گفتگو نما. ( کتاب تثنیه باب ۶ آیات ۴- ۷ )
این در بین قوم اسراییل بنام قانون شماء که به زبان عبری یعنی بشنو معنی میدهد معروف است. هر نوزادی در اسراییل قبل از اینکه اسم پدر و مادرش را یاد بگیرد این قانون را یاد میگیرد!
اگر بیاد داشته باشید تقریبا در تمام اناجیل روایت شده عیسای مسیح از این آیه برای بیان اینکه این یکی از بزرگترین فرماین خداوند در تمام قوانین موسی میباشد استفاده کرده است. اما دقت کنید به یک انتقال زیبا در این دو بخش.
دقت کنید به ایات ۴ و ۵. سپس دقت کنید به آیات ۶ و ۷. نقطه انتقال پایان آیه ۵ و آغاز ایه ۶ حرف و است. یعنی اینکه عبارت ۵ ادامه دارد، تمام نشده است. یعنی آنچه در ۴ و ۵ گفته شده است ادامه دارد و آیه ۶ آن را دنبال کرده و پس از آن ایه ۷ به آن چسبیده و بلافاصله پس از آن آمده است.( دقت کنید که شماره گذاری آیات در زمان موسی نبود. اما حروف وصل بوده است (و) و ما این و را هم در آغاز ۶ و هم در آغاز ۷ داریم. یعنی ما باید این بخش را تمام یک بخش دیده و بخوانیم و از آن برداشت کنیم. البته این بخش از ۴ شروع شده اما به ۷ ختم پیدا نمیکند بلکه در ایه ۱۱، لیکن اساس و لپ کلام در همان ایات ۴ تا ۷ نهفته است.
موسی چه میگوید و چگونه عیسای مسیح از این عبارت برای خدمت زمینی خود و بیان حقیقت الهی در بین قوم خود استفاده نموده و آن را بزرگترین قانون یهوه میداند؟
ایماندار عزیز، دوست گرامی! دوست داشتن یهوه به تمام جان و قوت ربطی مستقیم به نگه داشتن یا حفظ کردن کلام یهوه دارد: دبرایم ( اسم جمع دبر یا کلمه یا سخن به زبان عبری). مشکل قوم اسراییل فراموش کردن و به خاطر نسپردن کلام خداوند بود. و اسراییل به این دلیل مسیح خود را رد کرد که کلام خدای خود را حفظ نکرده و آن را فراموش کرده بود. عیسی به رهبران یهود چنین فرمود: و کلام او را در خود ثابت ندارید زیرا کسی را که پدر فرستاد شما بدو ایمان نیاوردید…زیرا اگر موسی را تصدیق میکردید مرا نیز تصدیق میکردید چونکه او در باره من نوشته است. اما چون نوشته های او را تصدیق نمیکنید پس چگونه سخنهای مرا قبول خواهید کرد. یوحنا ۵ : ۳۷ و ۴۵- ۴۶ )
عدم ایمان قوم اسراییل و نهایتا سقوط، تبعید و از بین رفتن پادشاهی شمال و جنوب از این عدم نگه داری و حفظ و تعلیم و اجرای کلام خداوند بود.
و حقیقت تلخ اینجاست‌، این به همین اندازه برای اسراییل مهم و حیاتی بود که امروز برای ما ایمانداران مسیحی میباشد بدون ذره ایی کم و کاست در ارزش آن لیکن به مراتب مخوف تر و ترسناک تر برای ما اگر کلام خدای زنده و خداوند خود عیسای مسیح را در نگه داری، حفظ و تعلیم و اجرای آن سهل انگاری کنیم. عیسای خداوند چنین در شب آخر به شاگردان خود فرمود: اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید. یوحنا ۱۴ : ۱۵ و پولس رسول در آخرین نوشته های خود به شاگرد خود چنین نصیحت میکند: اگر این امور را به برادران بسپاری خادم نیکوی مسیح عیسی خواهی بود تربیت یافته در کلام ایمان و تعلیم خوب که پیروی آن را کرده ایی. اول تیموتی. ۴ : ۶ )
و من فقط و فقط قصد دارم از اهمیت این کلام خدا این سخنان خدای زنده ما این تعالیم آسمانی او در کلام زنده خدا برای شما ایاتی را بیاورم که باشد تا شما را تشویق کند شما را به شور در آورد به هیجان به کنجکاوی و شاید هشداری به شما بدهد که همین امروز در پیگیری و دانش و درک و فهم کلام خدای زنده ما پیش از پیش کوشا و پیگیر باشید. آمین.
(من میتوانستم از تمام کتابمقدس ایاتی برای شما در خصوص اهمیت کلام خدا بیاورم. اما تصمیم گرفتم فقط با تعدادی چند از کتاب آفرینش تا کتاب مکاشفه در خصوص کلام خدا تمرکز نمایم.)
۱-آفریننده است.
نام خداوند را تسبیح بخوانند زیرا که او امر فرمود پس آفریده شدند. (مزمور ۱۴۸: ۵ و عبرانیان ۱۱: ۳ )
۲-غیر قابل تغییر است.
عهد خود را نخواهم شکست و آنچه را از دهانم صادر شد تغییر نخواهم داد. ( مزمور ۸۹: ۳۴ )
۳- ستایش آور است.
در خدا کلام او را خواهم ستود. (مزمور ۵۶ : ۴ )
۴- در آن عدالت خداست.
چشمانم برای نجات تو تار شده است و برای کلام عدالت تو. ( مزمور ۱۱۹ : ۱۲۳ )
۵- در آن راستی خداست.
زیرا کلام خداوند راست است و جمیع کارهای او با امانت است. ( مزمور ۳۳ : ۴ و یوحنا ۱۷: ۱۷)
۶- در آن رحمت خداست.
رضامندیِ تو را به تمامیِ دل خود طلبیدم. به حسب کلام خود بر من رحم فرما. ( مزمور ۱۱۹: ۵۸ )
۷- در آن احسان خداست.
با بندهٔ خود احسان نمودی، ای خداوند موافق کلام خویش. ( مزمور ۱۱۹: ۶۵ )
۸- در آن امید خداست.
کلام خود را با بندهٔ خویش به یاد آور که مرا بر آن امیدوار گردانیدی. ( مزمور ۱۱۹: ۴۹ )
۹-در آن نجات خداست.
جان من برای نجات تو کاهیده می‌شود. لیکن به کلام تو امیدوار هست چشمان من برای کلام تو تار گردیده است و می‌گویم کی مرا تسلّی خواهی داد. (مزمور ۱۱۹ : ۴۱و ۸۱- ۸۲ )
۱۰- ازلی و پایدار است.
ای خداوند کلام تو تا ابدالآباد در آسمانها پایدار است. ( مزمور ۱۱۹: ۸۹ )
۱۱- در آن قوت خداست.
چشمان منبرای کلام تو تار گردیده است و می‌گویم کی مرا تسلّی خواهی داد. ( مزمور ۱۱۹: ۸۲ )
۱۲- در آن شفای خداست.
کلام خود را فرستاده، ایشان را شفا بخشید و ایشان را از هلاکتهای ایشان رهانید. ( مزمور ۱۰۷ : ۲۰ )
۱۳- در آن پاکی خداست.
و امّا خدا، طریق او کامل است و کلام خداوند مُصَفیٰ. او برای همهٔ متوکلان خود سپر است. ( مزمور ۱۸ : ۳۰ و امثال ۳۰ : ۵ )
۱۴- ارزش آن از طلا افزون تر است.
بنابراین، اوامر تو را دوست می‌دارم، زیادتر از طلا و زر خالص. ( مزمور ۱۱۹: ۱۲۷ )
۱۵- شیرین تر از عسل است.
کلام تو به مذاق من چه شیرین است و به دهانم از عسل شیرینتر. ( مزمور ۱۱۹: ۱۰۳ )
۱۶- چراغ پا و نور راه است.
کلام تو برای پایهای من چراغ، و برای راه‌های من نور است. ( مزمور ۱۱۹: ۱۰۵ )
۱۷- پاک کننده زندگی است.
به چه چیز مرد جوان راه خود را پاک می‌سازد؟ به نگاه داشتنش موافق کلام تو. ( مزمور۱۱۹: ۹ )
۱۸- دوری کننده از گناه است.
کلام تو را در دل خود مخفی داشتم که مبادا به تو گناه ورزم. ( مزمور ۱۱۹: ۱۱ )
۱۹- در آن توکل برای دفاع از ایمان است.
تا بتوانم ملامت کنندهٔ خود را جواب دهم زیرا بر کلام تو توکّل دارم. ( مزمور ۱۱۹: ۴۲ )
۲۰- زنده کننده از مرگ است.
جان من به خاک چسبیده است. مرا موافق کلام خود زنده ساز. ( مزمور ۱۱۹: ۲۵ )
۲۱- برپا کننده در حزن و اندوه است.
جان من از حزن گداخته می‌شود. مرا موافق کلام خود برپا بدار. ( مزمور ۱۱۹: ۲۸ )
۲۲-تایید ایمان است.
مرا به حسب کلام خود تأیید کن تا زنده شوم و از امید خود خجل نگردم. ( مزمور ۱۱۹: ۱۱۶ )
۲۳-خوار کردن آن هلاکت است.
هر که‌ کلام‌ را خوار شمارد خویشتن‌ را هلاک‌ می‌سازد. ( امثال ۱۳ : ۱۳ )
۲۴-نبودن آن قحطی روحانی است.
اینک‌ خداوند یهُوَه‌ می‌گوید: ایامی‌ می‌آید که‌ گرسنگی‌ بر زمین‌ خواهم‌ فرستاد نه‌ گرسنگی‌ از نان‌ و نه‌ تشنگی‌ از آب‌ بلکه‌ از شنیدن‌ کلام‌ خداوند. ( عاموس ۸ : ۱۱ )
‌۲۵-نیاز اساسی زیستن است.
در جواب گفت، مکتوب است انسان نه محض نان زیست می‌کند، بلکه به هر کلمه‌ای که از دهان خدا صادر گردد. ( متی ۴: ۴ )
۲۶- شنیدن و انجام آن ستونهای استوار ایمان ماست.
پس هر که این سخنان مرا بشنود و آنها را بجا آرد، او را به مردی دانا تشبیه می‌کنم که خانهٔ خود را بر سنگ بنا کرد. ( متی ۷ : ۲۴ )
۲۷- شنیدن و ماندن در آن خود حقیقت است و این حقیقت آزادی را به همراه دارد.
پس عیسی به یهودیانی که بدو ایمان آوردند، گفت، اگر شما در کلام من بمانید، فی‌الحقیقۀ شاگرد من خواهید شد، و حقّ را خواهید شناخت و حقّ شما را آزاد خواهد کرد. ( یوحنا ۸: ۳۱- ۳۲ )
۲۸- دهنده حیات ازلی است.
آمین آمین به شما می‌گویم، اگر کسی کلام مرا حفظ کند، موت را تا به ابد نخواهد دید.( یوحنا ۸ : ۵۱ )
۲۹- داور ازلی است.
هر که مرا حقیر شمارد و کلام مرا قبول نکند، کسی هست که در حقّ او داوری کند، همان کلامی که گفتم در روز بازپسین بر او داوری خواهد کرد. ( یوحنا ۱۲ : ۴۸ )
۳۰- در حفظ و نگه داشتن آن محبت به مسیح و یهوه نمایان است. سکونت پدر-پسر-روح القدس در شخص به یقین است.
عیسی در جواب او گفت، اگر کسی مرا محبّت نماید، کلام مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را محبّت خواهد نمود و به سوی او آمده، نزد وی مسکن خواهیم گرفت. ( یوحنا ۱۴: ۲۳ )
۳۱- مقدس کننده است.
الحال شما به‌سبب کلامی که به شما گفته‌ام پاک هستید. ( یوحنا ۱۵ : ۳ )
۳۲- ایمان از شنیدن آن است.
لهذا ایمان از شنیدن است و شنیدن از کلام خدا. ( رومیان ۱۰ : ۱۷ )
۳۳- شمشیر روح است.
و خُودِ نجات و شمشیر روح را که کلام خداست بردارید. ( افسسیان ۶ : ۱۷ )
۳۴- تقدیس کننده است.
زیرا که هر مخلوق خدا نیکو است و هیچ چیز را ردّ نباید کرد، اگر به شکرگزاری پذیرند، زیرا که از کلامِ خدا و دعا تقدیس می‌شود. ( اول تیموتی ۴: ۴- ۵ )
۳۵- باید موعظه شود.
که به کلام موعظه کنی و در فرصت و غیر فرصت مواظب باشی و تنبیه و توبیخ و نصیحت نمایی، با کمال تحمّل و تعلیم. ( دوم تیموتایوس ۴ : ۲ )
۳۶- تمام آن از الهام خود خداست.
تمامی کتب از الهام خداست و بجهت تعلیم و تنبیه و اصلاح و تربیت در عدالت مفید است. ( دوم تیموتی ۳ : ۱۶ )
۳۷- زنده و مقتدر و برنده است.
زیرا کلام خدا زنده و مقتدر و برنده‌تر است از هر شمشیر دودم و فرورونده، تا جدا کند نَفْس و روح و مفاصل و مغز را، و مُمَیِّز افکار و نیّتهای قلب است. ( عبرانیان ۴ : ۱۲ )
۳۸- تمام آن از روح خود خداست.
و این را نخست بدانید که، هیچ نبوّتِ کتاب از تفسیر خود نبی نیست زیرا که نبوّت به ارادهٔ انسان هرگز آورده نشد: بلکه مردمان به روح‌القدس مجذوب شده، از جانب خدا سخن گفتند. ( دوم پطرس ۱ : ۲۰- ۲۱ )
۳۹- شهادت برای مسیح را به همراه دارد.
و چون مُهر پنجم را گشود، در زیر مذبح دیدم نفوس آنانی را که برای کلام خدا و شهادتی که داشتند کشته شده بودند. ( مکاشفه ۶ : ۹ )
۴۰- نام خداوند و نجات دهنده ماست.
و جامه خون آلود دربر دارد و نام او را کلمه خدا می‌خوانند. ( مکاشفه ۱۹ : ۱۳ )

خواننده عزیز! ایا میخواهی این عظمت و این ژرفنای این کلمه خدا در تمام فکر و جان و روح شما وارد شده، ساکن شده، زیست کرده و شما را به مرور زمان ذره ذره به قدوسیتی هدایت کند که روزی بودی و آن را بدلیل گناه و شرارت آدم اول از دست دادی؟ این یک شعار روحانی نیست! یک پز خالی! یک حقیقت تمام عیار است و این حقیقت یک آغاز دارد. و این آغاز از اعتراف شما آغاز میشود. اعتراف ایمان شما. ایمان به این کلمه. به این کلمه حیات. به عیسای مسیح. امیدوارم که شما خودت را تندرست و پاکیزه و متقی ندانی! زیرا هیچکس نیست! حتی شاعران عظیم و تنومند فارسی ما از این حقیقت سخن گفته اند.
عیسای مسیح برای بیماران آمده است نه برای تندرستان! او آمده است تا شکسته دلان، فقیران در روح، مسکینان در جان و تشنگان حقیقت را پیدا کند و امروز او در پی شما آمده است! زیرا ما قادر به رسیدن به خدا نبوده و نیستیم و نخواهیم بود. این همان دلیل اساسی آمدن عیسای مسیح بر روی زمین است. نامش بود، عمانو ییل یعنی خدا با ما. و او میخواهد با شما باشد. تنها راه این پذیرش این دعوت این است که شما قلب خودتان را باز کنید! اعتراف کنید که خداوندا من گناهکارم و قادر به پاک کردن گناهان و شرارتهای خودم نیستم. من باور و ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان و تمام شرارتهای من یکبار و برای همیشه بر بالای صلیب مصلوب شد، دفن شد، قیام کرد و امروز زنده است و من ایمان دارم به او. و الان و امروز از او دعوت میکنم که به قلب و روح و جان و فکر من آمده و مرا از آن خود کند. آمین.
عزیز! با این دعای ساده شما امروز قدم به راهی گذاری که بسیار سخت و دشوار خواهد بود. راهی چه بسا پر از جفا و درد و رنج بخاطر نام مسیح که بر شماست. اما عزیز! او این را به ما فرموده بود و به ما فرموده بود که چه در انتظار ما خواهد بود. اما خبر خوش اینجاست! امروز شما وارد ازلیتی شدید که در آن هیچ فساد، هیچ درد و هیچ رنج و اشک و آهی نیست و هر روز که میگذرد شما یک قدم به آن نزدیکتر میشوید، جایی که نور ازلی خداست و شما در جلال او ساکن هستید. به این امید زنده ما پیش میرویم و همین امروز در کلام زنده خدا خود را تقویت میکنیم آن را مانند نهری جوشان و زنده مینوشیم از آن خود را بنا میکنیم و یاد میگیریم که چگونه بواسطه آن در این دنیای تاریک نور و نمک باشیم، از ایمان خود دفاع کنیم و در برابر تعالیم دروغ و کاذب بایستیم و این خبر خوش نجات عیسای مسیح را به سراسر دنیا پخش کنیم.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟” انتظار رهایی در اوج مرگ حالت شما چگونه است ...