جمعه , ۲۶ آبان ۱۳۹۶
خانه / کلیسا / کلیسای فلان برادر یا کلیسای عیسای مسیح

کلیسای فلان برادر یا کلیسای عیسای مسیح

کلیسایِ مسیح یا کلیسایِ برادر…!
نامه ای از طرف کلیسای ایرانیان فیض به تمامی ایمانداران به مسیح در سراسر دنیا و آنانی که تازه قلب و روح خود را به مسیح داده اند و در جستجوی کلیسایی هستند که به آن بپیوندند.

برادران و خواهران عزیز ما در مسیح!
قصد ما از نوشتن این نامه در واقع هشداری به خودمان ،به کلیسا های خانگی ای که یکی پس از دیگری امروز در ایران آغاز به فعالیت می کنند و به ایرانی های ایمان داری ست که به کلیسا های فارسی زبان یا زبان بیگانه می روند ،می باشد.

همۀ ماها که در ابتدا انجیل را می خواندیم از کار عیسای مسیح سر در نمی آوردیم که چرا او :” به داخل معبد رفت و همۀ کسانی را که در صحن معبد به خرید و فروش اشتغال داشتند بیرون راند.او میزهای صرافان و جایگاه های کبوتر فروشان را واژگون ساخت .” ( متی ۲۱ : ۱۲ ) یوحنا می نویسد که او این کار را دست خالی انجام نداد بلکه :” با طناب شلاقی ساخت و همۀ آنان را با گوسفندان و گاوان از معبد بیرون راند.” ( یوحنا ۲ : ۱۵ ) شاید فکر می کردیم که :خب!یک آن عصبانی شده بود،او آدم مهربانی ست و این از دست او در رفته است!!…اگر این عمل عیسای مسیح را با برخورد او با شاگردان خود ( مرقس ۸ : ۱۴-۱۹ ) و با شاگرد خود پطرس ( متی ۱۶ : ۲۱- ۲۳ ) در زمان حضور خود در بین آنان و پس از صعود خود به آسمان با دادن مکاشفه ای عظیم در بارۀ آینده ای که خواهد آمد به شاگرد خود یعنی یوحنا ؛ به کلیسای افسس ( مکاشفه ۲ : ۱- ۵ ) ؛ کلیسای پرغامس ( مکاشفه ۲ : ۱۴-۱۶ ) کلیسای طیاطیرا ( مکاشفه ۲ : ۲۰-۲۷ ) کلیسای سارد ( مکاشفه ۳ : ۱- ۲ ) کلیسای لاودیکیه ( مکاشفه ۳ : ۱۴- ۱۹ ) با هم ادغام نمایید تصویری کامل خواهید دید.آنوقت شما باید دریابید که هشدارها و توبیخ های خداوند ،تماما الهی ،روحانی و صد درصد لازم و ضروری بوده است؛ تازه آنوقت خواهید دید که آن روز آن عمل را در معبد و بیرون راندن آنان ابدا تصادفی انجام نداده و از روی عصبانیت آنی نبوده است .
پس از زیستن مان در ایمان به عیسای مسیح و دیدن فرقه های متعدد کلیسایی و نحوۀ تنفس آنان، تعمق بر شیوۀ تدریس آنان؛ نحوۀ برخورد آنان با دیگر کلیساها و مخالفان خود ؛ ایستادن آنان بر تمامی تعالیم کتابمقدس و شنیدن اخبار تلخ و ناگوار از سقوط رهبران کلیسا و فساد های اخلاقی و دنیوی آنان ؛و نحوۀ برخورد و شبانی آنان با ” گله ای که خدا به آنان سپرده ” ( اول پطرس ۵ : ۲ ) نه اینکه آنان با تلاش خود بدست آورده باشند!زمان آن فرا رسیده که اعلام کنیم :

عیسای خداوند شلاقی از حقیقت پیام خون خود که برای کلیسا ریخت و آن را بنا نمود ساخته و قصد دارد تا ریاکاران محبت، زور گویان پیام نجات، کینه ورزان و انتقام ورزان مخالفان عقاید، خودخواهان سالهای خدمت،مغروران مدارک مسیحی ، دیکتاتوران خود رای ،دلالان کلام مقدس،غارتگران میل ازاد داده شده توسط خدا،گول زنندگان تفسیر پیچیدۀ کلام،و غیره… را از کلیسای خود بیرون براند و این عروس را ،دامنش را ،از هرگونه اتهام پاک و منزه بسازد.زیرا عروس او یعنی کلیسا جای افکار انسانی و قانون گذاران شریعت مذهبی نیست.زیرا کلیسای او با فیض خدا آغاز گشت
( ازلیت مسیح) با فیض خدا بذر افشانی شد( رستگاری مسیح) با فیض خدا آبیاری شد ( خون مسیح) و با فیض خدا درو می گردد( داوری مسیح) .آنچه در پیش رو می خوانید نوشته ای کوتاه و مجمل در خصوص درک یکچنین کلیسای ست.کلیسایی که باید آنی باشد که شما به آنجا می روید.وقت خود را در آن صرف می نمایید.مال و استعدادهای خود را در آن می گذارید.اگر کلیسایی که می روید بر خلاف آنی است که ما با هم آن را از لابلای تعالیم خداوند و نجات دهنده و شبان اعظم کلیسا استخراج می نماییم باشد…برادران مسیحی ما!…خواهران مسیحی ما!…عزیزانمان در مسیح ! شما در روز داوری به خود عیسای خداوند جوابگو خواهی بود ،که چرا غذای جویده شدۀ دیگران را خوردی اما کلام حیات بخش و تعالیم آسمانی او را نه؟چرا که تنها در آن زمان بود که می توانستی با حضور خود در بدنی سالم و متعلق به مسیح او را به شایستگی جلال دهی نه غیر از آن؟

***
ابتدا برای آن گروه از شما که مفهوم درستی از معنای کلیسا ندارید اجازه بدهید با هم معنا و تعریفی ساده از کلیسا داشته باشیم:
کلیسا یا به زبان انگلیسی میانه همان chirche و به زبان Anglo-Saxon همان circe ؛به زبان یونانی kyriakon یعنی خانۀ خدا معنا داده است.از آنجایی که کتابمقدس ،عهد جدید به زبان یونانی نوشته ،ما مکررا به این عبارت اما به معنای ekklesia بر می خوریم که یونانی ها از آن بعنوان گردهمایی گروه و یا تعدادی از مردم می دانستند که برای اجرا و یا تصویب و یا شورا کردن بر روی امری دور هم جمع می شدند.( نامۀ اعمال رسولان ۱۹ : ۳۲ و ۴۱ )

زمانی که عیسای مسیح شاگردان خود را تک تک به اسم خواند و با آنها به مدت سه سال بود،تعلیم داد و آنها را مهیا نمود تا به ” دورترین نقطۀ عالم ” رفته و مردم را شاگردان او بسازند و مژدۀ حیات جاودان را به آنها بدهند ،هنوز عبارتی بنام کلیسا وجود نداشت.آنچه از فرمایشات عیسای مسیح چه در انجیل به قلم متی باب ۱۸ ایات ۱۵ تا ۱۷ و چه در متی باب ۱۶ ایات ۱۶ تا ۱۸ می خوانیم، مفهوم و برداشت ما نباید ساختمانی بنام کلیسا باشد.عیسای مسیح از جمع ایمانداران و شاگردان خود که دور هم به نیت دنبال کردن او جمع شده بودند اشاره می نمود و بس.نه ساختمانی بنام کلیسا.چرا که تا سالیان سال کلیساها ( مجموعۀ ایمانداران به مسیح) در پشت درهای بسته خانه ها و غارهای زیرزمینی تشکیل می گردیده است.بعدها حوالی سال ۳۲۰ میلادی پس از علنی شدن مسیحیت ایمانداران از مخفی گاهای خود بیرون آمده ،شکنجه ها و آزارها پایان پذیرفت و در آزادی که دولت به آنها داده بود ،یکی پس از دیگری ساختمانهایی بزرگ و مزیین و مجلل بنا گردید و نام کلیسا را بر آن گذاردند.(ای کاش هرگز به آن ساختمانها و تزیینات و تجلل دست نمی یافتیم و در همان سادگی کلیسای اولیه باقی می ماندیم.ای کاش!)

کمی بیشتر در خصوص درک معنا و مفهوم کلیسا

بی شک نامۀ اعمال رسولان بهترین سند زندۀ ما برای بسط این بخش است.نامۀ اعمال که نویسندۀ آن ” طبیب محبوب ” لوقا که انجیل لوقا را همچنین نوشت می باشد ؛در خصوص فعالیتها و تلاشهای ایمانداران در گرد هم آمدن و متحد بودن با هم و فعالیتهای آنان ،با یک انگیزه و یک هدف بارها و بارها اشاره می نماید.لوقا در خصوص این افراد می نویسد که:
۱- …آنها دور هم جمع می شدند.( اعمال ۱ : ۱۴ )
۲- …تا وقت خود را صرف دعا نمایند .
۳- …کسانی که پیام آنان را می پذیرفتند ، تعمید می دادند.( از اعمال ۲ ایات ۴۱ تا ۴۷ )
۴- …آنان همیشه وقت خود را با شنیدن تعالیم رسولان
۵-…و مشارکت برادرانه
۶-…و پاره کردن نان و دعا می گذرانیدند.
۷-…تمام ایمانداران با هم متحد و در همه چیز شریک بودند.
۸-…مال و دارایی خود را می فروختند.
۹-… و به نسبت احتیاج هر کس
۱۰-…بین خود تقسیم می کردند
۱۱-…و با دلخوشی و صمیمیت با هم غذا می خوردند.
۱۲-…خدا را حمد می کردند.
۱۳-…با قدرت عظیم شهادت می دادند.( اعمال ۴ : ۳۲-۳۷ )
۱۴-…در بین آنان کسی محتاج نبود.
۱۵-…بیماران را ملاقات کرده و شفا می دادند.( اعمال ۵ : ۱۶ )
۱۶-…نیاز نیازمندان را با مشورت و هماهنگی رفع می نمودند.( اعمال ۶ : ۱- ۷ )…ما هنوز از اتحاد اعضاء با تمام تفاوت هایشان ، احترام گذاشتن به نظرات همدیگر حتی با مخالفت هایشان،تشویق کردن خدمت شان،قضاوت نکردن رفتارشان،غمخواری دردهایشان ، شاد بودن با شادی اشان و… بسیاری دیگر از موارد زنده و گویای نمونه کلیسا سخن نگفته ایم ؛اما اگر شما تنها به موارد خط کشیده شدۀ بالا تمرکز نمایید دیگر نمی بایست ما مطلبی اضافه نماییم! زیرا خود شما خواهید توانست چگونگی کلیسای ای که به آن می روید را با این معیار بسنجید و آن را محک بزنید که آیا کلیسایی که می روید کلیسای مسیح است یا کلیسای برادر…؟منظور ما چیست؟

کلیسای مسیح

گفتیم کلیسای مسیح.یعنی چه؟مگر کلیسا صاحب دارد؟خب!اگر هم داشته باشد تنها یکنفر است که صاحب آن است آن هم خود عیسای مسیح …والسلام! پطرس هم که شوی و یا پولس و یا قدیس آگوستین و یا فرانسیس آسیزی و یا دکتر میلر و یا بیلی گراهام و یا…شما اسم ببرید!صاحب کلیسا نیستید!پس بیهوده نه وقت خودتان را بگیرید و نه وقت دیگران را!!
عیسای مسیح به روشنی و وضوح خصوصا رو به پطرس فرمود:” …و من بر این صخره ( الوهیت مسیح ) کلیسای خود را بنا می کنم.” ( متی ۱۶ : ۱۸ ) از او در انجیل به روایت یوحنا می خوانیم که :” گوسفندان من ( ایماندارانی که کلیسا را تشکیل می دهند) صدای مرا می شنوند و من آنها را می شناسم و آنها به دنبال من می آیند.” ( یوحنا ۱۰ :۲۶-۲۷ ) آن روز صبح در کنار دریاچۀ جلیل به پطرس فرمان داد :” پس از گوسفندان من پاسداری کن.” ( یوحنا ۲۱ : ۱۶ )پولس همین فرمایش را هضم نموده و در نامه های خود می نویسد:” کلیسای خدا که در شهر قرنتس است…” ( اول قرنتس ۱ : ۲ ) و :” یهودیان یا یونانیان یا کلیسای خدا را نرنجانید.” ( اول قرنتس ۱۰ : ۳۲ ) او در همین نامه ادامه می دهد:”…آیا به این وسیله می خواهید کلیسای خدا را تحقیر نمایید…” ( اول قرنتس ۱۱ : ۲۲ )و دوباره :” چون بر کلیسای خدا جفا می رساندم.” ( اول قرنتس ۱۵ : ۹ ) اما چرا مسیح کلیسا را از آن خود می داند؟پولس به قلم لوقا جواب می دهد:” مواظب آن گله ای باشید که روح القدس شما را به نظارت آن برگزیده است و چون شبانان کلیسائی را که خداوند با خون خود خریده است پرورش دهید.” ( اعمال ۲۰ : ۲۸ )زیرا :” خدا همه چیز را زیر پای مسیح نهاد و او را راس کل کلیسا ساخته است؛کلیسایی که بدن اوست و تمام وجود او را در بر می گیرد.” ( افسسیان ۱ : ۲۲-۲۳ ) و همچنین :” او سر و منشاء بدن یعنی کلیسا است و نخستین کسی است که پس از مرگ زنده گردید تا تنها او در همه چیز مقام اول را داشته باشد.” ( کولسیان ۱ : ۱۸ )
باور کنید میتوان روزها و صفحه ها در خصوص سر بودن مسیح در کلیسا و صاحب بودن او نوشت.اما فکر می کنیم شما تا به اینجا تصویر بزرگی را روبروی خود دارید.پس لزومی نمی بینیم که شما را در زیر آیه ها دفن کنیم!! بلکه قصد ما این است که شما با دانش این که صاحب حقیقی کلیسا کیست شما را به مقایسه ای مو به مو ببریم!

کلیسای مسیح یا کلیسای برادر…؟

همانطور که می دانید خداوند از استعدادها و هدایای الهی و درونی هر ایمان داری در بدن خود ( کلیسا) استفاده می کند تا اهداف الهی خود را بر روی زمین اجرا نماید.از این رو همانطور که پولس رسول به روشنی در نامۀ اول قرنتیان ۱۲ :۲۸ – ۳۱ توضیح می دهد هر کس در کلیسای مسیح برای هدفی خوانده شده تا آن هدیۀ الهی و آن استعداد داده شده به او را برای پیشبرد ملکوت خود استفاده کند.
یکی از این هدایا ،هدیۀ رهبری و شبانی کلیسا در غیاب شبان اعظم کلیسا یعنی عیسای مسیح می باشد.آیه های فراوانی در کتابمقدس در خصوص رهبران و شبانان کلیسا نوشته شده است از همه مهمتر میتوان نامۀ حزقیال را اشاره کرد( حزقیال باب ۳۴ ). همچنین تذکرات فراوان و هشدارهای عیسای مسیح و رسولان در خصوص رهبران و شبانان را می توان به آن اشاره نمود.برای اینکه تصویر درستی بتوانیم بر مبنای کتابمقدس به شما بدهیم؛در اینجا قصد داریم تا توجه شما را به خطر عظیمی در کلیسای مسیح جلب نماییم.این خطر بسیار موذیانه ،پنهان و بسیار مخرب وارد رهبری کلیسا شده، پشت تریبون رفته،صاحب بودن کلیسا را غصب نموده و قدوسیت کلیسای مسیح را خدشه دار ساخته است! در طول تاریخ کلیسا از همان ابتدا ایمانداران حقیقی با شهامت روح القدس روبروی این خطر و این فساد به قیمت سوخته شدن بر روی هیزم تا گردن زده شدن به جرم کافر بودن ایستاده اند.و می دانم که باز هم خواهند ایستاد.
چه جان هاس (۱۳۷۱- ۱۴۵۱ ) و چه مارتین لوتر،زمانی که در برابر این فساد و این خطر ایستادند از طرف همان کلیسای پاپ ها ( نه کلیسای مسیح ) متهم به کافر بودن شده و فرمان قتل آنان صادر شد.
برای درک بیشتر این مالکیت نادرست و این فساد ِ متاسفانه موجودِ دیروز و امروز کلیسا ما قصد داریم تا به دو نوع مالکیت کلیسا بر طبق آیات کتابمقدس و فرمایشات خداوند و شبان اعظم کلیسا اشاره نماییم؛شاید برای شما که برای اولین بار با هدایت و فیض خدا پا به درون کلیسا می گذارید این قدرت تشخیص را به شما بدهد که فساد و قدرت طلبی کشیش کلیسای خودتان را به پای عیسای مسیح نگذارید بلکه بدانید و تشخیص دهید که در این کلیسای که شما وارد شده و می مانید چه کسی آن را صاحب است و تکلیف شما با آن چیست؟

نگاهی به کلیسا در پنج ستون اساسی
۱- فیض یا قانون
۲- خدمت یا وظیفه
۳- راه یا دین
۴- کلیسا یا ارگان سیاسی
۵- انجیل ِ مسیح یا انجیل ِبرادر…

فیض یا قانون

۱- در کلیسای مسیح: حضور فیض خدا در رهبری و در روابط بین اعضاء به چشم می خورد ؛از آنجایی که صاحب این کلیسا عیسای مسیح است و کشیش کلیسا مانند دیگر اعضاء از خادمین خداوند می باشد ،زیرا او می داند ،آنکس که می خواهد بزرگ گردد باید خوار شود؛پس رنگ پوست شبان این کلیسا با رنگ پوست اعضاء هر دو آفتاب خورده،و دستهای هر دوی آنها دستهایی کار کرده و زحمت کشیده می باشد.در این کلیسا احترام گذاشتن به نظرات و عقاید همدیگر،محکوم نکردن،اتهام نزدن، و رشد و باروری در فضایی کاملا باز و قابل تنفس ،با نور و تغذیۀ سالم روحانی حاکم است.در این کلیسا بدلیل فیض خدا رهبر و اعضاء شکرگزار هستند برای زندگی و مرگ خود.شکرگزار هستند برای مورچه و برای عقرب!برای کرگدن و برای پروانه!برای هر نوع و هر جنسیتی از اعضای کلیسا!

در کلیسای برادر…: حضور آیات و قوانین را می بینید،صاحب این کلیسا با خود قوانین و آیه های کتابمقدس را می آورد که به شما نشان دهد که باید مطیع کشیش کلیسا بود .او به عقاید شما و مخالفت شما گوش می دهد تا نشان دهد که کلیسای او محلی آزاد است اما در عین واحد در ذهن خود آیه ها را برای شما در ذهن خود ردیف می کند تا شما را به عقاید خودش قانع نماید.در واقع حرفهای شما از گوش راست تو می رود از گوش چپ بیرون!همه حرف می زنند ،اما تنها یک حرف مورد تایید قرار میگیرد :کشیش و آنهایی که دستهای کشیش را میبوسند!…در این کلیسا محکوم کردن به بی ایمانی مخالفان،اعلام کردن ِ نبودن نور الهی در دل مشکوکان،اتهام گناهکار بودن سخت سران،ایراد گرفتن از نحوۀ زندگی دیگران ،به فراوانی به چشم می خورد.و نهایتا رکود و پوسیدگی در فضایی کاملا بسته و غیر قابل تنفس بدون نور حقیقت الهی ،فیض بی پایان ،و حضور روح القدس حاکم است.

خدمت یا وظیفه

۱- در کلیسای مسیح : تمام تلاش ها و فعالیت ها برای جلال دادن نام صاحب کلیساست.در این کلیسا همه خادم هستند.خدمت کردن بخشی از تمرین روزانۀ روحانی آنهاست.همه با هم بدون اینکه کسی امتیازی بگیرد بدن مسیح را (کلیسا ) رشد می دهند.کشیش این کلیسا در روزهای نیاز، اول خودش آستین را بالا می زند.از چیدن صندلی ها ،تا تمیز کردن دستشویی ،گرد گیری ،جارو زدن ،شستن ظرفها و تمیز کردن آشپزخانه.از این رو برای تازه وارد تشخیص کشیش کلیسا در یک نگاه بسیار سخت است زیرا او آستین هایش را بالا زده و در حال تمیز کردن کف آشپزخانه است.تمام این کارها با شور و اشتیاق و شکرگزاری انجام می گردد.خدمت کردن در تمامی ابعاد ،چه خدماتی چه تعلیماتی چه بشارتی همه و همه بخشی از شیرازۀ اصلی و تنفس روزانۀ این کلیسا ،از جمله کشیش و تمامی اعضای آن می باشد.آنها این را انجام می دهند زیرا در زیر فیض و محبت الهی هستند و انجام آن را دوست دارند.و از انجام آن هرگز خسته نمی شوند.

در کلیسای برادر…: تمام تلاش ها و فعالیت ها برای بزرگ کردن و مورد توجه قرار دادن کشیش این کلیساست.در این کلیسا از آنجایی که صاحب آن نه مسیح بلکه برادر …است،کارها و خدمات انجام شده برای خشنودی او انجام می گردد. اعضاء دُم خود را برای او تکان می دهند،از او ،از نگاه و صدای او تشویق را می طلبند .صاحب این کلیسا آنها را تشنۀ ” مرسی ” و ” دستتون درد نکنه ” و ” عجب کاری کردی ” خودش می گذارد.اینها نه برای تشویق کردن آن عضو بلکه یادآوری به آن عضو است که ” تو این کار را برای من خوب انجام دادی!” می باشد.انجام این اعمال نه بعنوان خدمت روزانه مسیحی و اصلی آنها بلکه بعنوان وظیفه دین (!!) مسیحی آنها به حساب می آید.جملاتی از قبیل ” وظیفۀ من این است که بگویم…”- “وظیفۀ من است که بیایم ” – ” این وظیفۀ من است که این کار را بکنم.” ” این وظیفۀ من است که این را تدریس بدهم.” – ” این وظیفۀ من است که هر یکشنبه از شما بخواهم که…” به فراوانی در این کلیسا استفاده شده و به گوش می رسد.

راه یا دین

۱- در کلیسای مسیح : به هیچ عنوان اصول و مقررات متعصب و خشک را نمی بینید.قانون و شریعت دینی در میان اعمال و تعالیم هرگز جا نگرفته و در لابلای آنها نمی خزد.بیاد دارید؟در این کلیسا فیض خدا حاکم است.و هر جا که فیض خدا حاکم است شریعت دینی جای زیستن ندارد.در این کلیسا هرگز شیوۀ خاصی از پرستش،شیوۀ خاصی از اجراء یادگار های خداوند ( تعمید و شام آخر )،شیوۀ خاصی از تدریس ،شیوۀ خاصی از طرز فکر،شیوۀ خاصی از مراسم پرستشی ( موزیک ؛سرودها ،هدایا ) وجود ندارد.این نه به این معناست که در این کلیسا هرج و مرج حاکم است و هر کس هر چه دل تنگ او می خواهد می گوید و انجام می دهد!نه !بر عکس !نظمی که در این کلیسای مسیح حاکم است تماما روحانی و غیر قابل شکستن و ندیده گرفتن است.اعضاء این کلیسا در گشایش روح و آزادی در آن خدا را پرستش می کنند.هرگز قانون و اصل در این کلیسا حاکم نمی گردد.که با انجام ندادن آن ،احساس گناهکار بودن در آنها ایجاد گردد.آنها تمام تعالیم کتابمقدس را با هدایت روح خداوند و حضور فیض الهی او در فضای روحانی این کلیسا دنبال می کنند و کشیش این کلیسا آنها را تشویق می کند که هرگز تعالیم خدا را بعنوان قانون و اصل شریعت دین اجرا نکنید.او به آنها تعلیم می دهد که آنها در راه تازه ای از شناخت خدا در مسیح قرار گرفته اند در این راه آنها تغییر یافتن و تبدیل شدن را خود باید تجربه کنند نه اینکه کشیش به آنها تزریق نماید!بنابر این در این کلیسا تمامی تعالیم خداوند مو به مو اجرا شده ،پرستش خالصانه و روحانی ،تعمید پر معنا و شام آخر زنده و لمس شدنی می گردد.تدریس در چارچوب حضور روح القدس و نهایتا سرودها و هدایا تماما برای جلال دادن صاحب کلیسا یعنی عیسای مسیح انجام می گردد.

در کلیسای برادر…: کشیش این کلیسا دین پدری خود را با خود به شیوه ای نامرئی بدون اینکه خودش بداند در میان تعالیم و طرز تفکر خود آورده است! او از تمامی تعالیم کتابمقدس چماقی درست کرده و با آن بر سر همۀ کسانی می زند که با نتیجه گیری و افکار او مخالف هستند.او از راه جاودانی مسیح بسیار پرت شده و دین تازۀ خود را تبلیغ می کند!!پس برای اینکه بتواند اعضاء را در کنترل خود در آورد ،مجموعه ای از قوانین و اصولی به ظاهر نه دینی را در شیوۀ اداره کردن کلیسای خود ثبت نموده است.و به خورد آنها می دهد تا آن را اجرا کنند.آنها به نظر می رسد که شورا تشکیل داده اند (شورایی که در آن زن ها نمی توانند باشند !!) زیرا مشایخ این شورا برای خشنودی و به کرسی نشاندن نظرات برادر … تصمیم گیری می کند! از این رو در کلیسای برادر …شیوۀ پرستش باید مورد قبول او باشد.شام خداوند و تعمید بر اساس فرقۀ پشتیبان کنندۀ او ( بابتیست ،پرسبتری،متدیست،پنطیکاست ،کاتولیک…) انجام می گردد.نه کمتر و نه بیشتر ،باید مو به موی آن اجرا گردد.انجام کوچکترین خلاف این اصول و مقررات ثبت شده در کلیسای برادر… طرد ایماندار،زیر سوال بردن او ،سلب کردن مسئولیت و زیر چشمی پاییدن او را به همراه دارد!!در این کلیسا زن ها و مردها کاملا از هم جدا هستند!زیرا ” این حوا بود که اول گناه کرد” !!!در این کلیسا مرد سر زن است،پس زن در غیاب مرد خود با کسی حرف نمی زند و نمی خندد!هدایا باید یک ده داده شود اگر نه ممکن است موتور ماشین شما بسوزد؟!تعمید باید حتما اینجوری باشد!شام آخر حتما باید آن جوری اجرا گردد!دعاها حتما باید اینطوری خوانده شود!نهایتا این طوری باید تو رختخواب بروی و آن طوری باید دنداهایت را مسواک بزنی و لب به شراب نزنی و لب به سیگار نزنی و فلان نوع موسیقی را گوش ندهی ،فلان فیلم را نبینی و در آخر اینکه سبیل داشته باشی یا نه ؟ موهایت را بلند نکنی !ریش نگذاری !این نوع لباس بپوشید و گاهاً حتی در بارۀ رنگ اتاق هایت هم ایه می آورند که چه رنگی بهتر است!!اسفناک این است که کلیسای برادر …با گستاخی و بی شرمی ادعا می کند که کلیسایی آزاد و در راه مسیح است.در حالی که همۀ اعضاء آن در اسارت زنجیرهای شریعت دین تازه قرار دارند.

کلیسا یا ارگان سیاسی

۱- در کلیسای مسیح: این کلیسا هرگز سعی نمیکند تا به دام ” آیا باید به قیصر مالیات بدهیم؟ ” بیافتد.در این کلیسا هرگز مسایل و نتایج های سیاسی دنیای بیرون مطرح نمی گردد.در این کلیسا تنها و تنها راه نجات مسیح و فرصت وارد شدن همه به این راه موعظه میگردد.برای دشمنان دعا می شود.و برای اوضاع سرزمین ها .کشیش این کلیسا هرگز مردم را نمی شوراند بر علیۀ ” روم ” بلکه به آنها می گوید که :” مال قیصر را به قیصر و مال خدا را به خدا بدهید.” این کلیسا در آرزوی تغییر رژیم کشوری نیست ؛این کلیسا روز و شب در دعای ایمان آوردن تمامی آن کشور به عیسای مسیح، از رهبران آن کشور تا قاتلان آن می باشد.این کلیسا می داند که تمامی خلقت روزی به پایان می رسد و آسمانی تازه و زمینی تازه در آسمان بنا می گردد ،پس روز و شب تلاش می کند تا پیام این حیات جاودان را بدون سانسور کردن،اضافه کردن و نتایج سیاسی گرفتن از آن بشارت دهد تا به همه این فرصت داده شود.او برای کشورهای در ستم اشک می ریزد و برای کشور خود نیز.از دعا کردن خسته نمی گردد ؛زیرا این کلیسا ایمان دارد که اگر خدا دعای فرزندان یعقوب را پس از چهارصد سال پاسخ داد و آنها را از اسارت مصر ازاد ساخت؛همچنین دعای آنها را بی پاسخ نخواهد گذاشت.زیرا تمامی وقت و زمان در دست اوست.

در کلیسای برادر…: کشیش این کلیسا و وابستگان به او بسیار موذیانه منافع ارگان های سیاسی و همچنین درون تشنه و انتقام گیر خود را با توهین و جانبداری کردن از جناح های سیاسی سیراب می سازند و متاسفانه و دردناک این است این گونه طرز فکر را وارد تعالیم کلیسای خود می کنند.در این کلیسای برادر…ریشۀ فساد کشور و آدمی فراموش شده که از انسان اولیه آمده است.در میان موعظه ها و از پشت تریبون خود با بی رحمی و قساوت سر دشمنان خود را ،مصلوب کنندگان را ( آنانی را که عیسای خداوند بخشید) در زیر پاهای خود له می کنند.رگ های گردن خود را باد می اندازند!حدقۀ چشمان خود را فراخ می کنند!کینۀ شتری آنها آبش را از لب های زهر آلود آنها به اطراف می پاشاند!سپس که خشم شان فروکش کرد و انتقام خود را گرفتند ،اشاره به تابلوی پشت سر خود می کنند و با نگاهی ریاکارانه موعظه میکنند که :” خدا محبت است.”؟!

انجیل ِ مسیح یا انجیل ِ برادر…

در کلیسای مسیح:نویسندۀ نامۀ عبرانیان با هدایت روح مقدس خدا به مطلبی اشاره می کند که رکن تغییر ناپذیر و جاودانی مسیحیت است.او در نوشتۀ خود می نویسد:” عیسی مسیح امروز همان است که دیروز بوده و تا ابد هم خواهد بود.” سپس نویسنده از این حقیقت تغییر ناپذیر و عوض نشدنی بهره گرفته و بر اساس آن ادامه می دهد که :” نگذارید تعالیم عجیب و گوناگون شما را از راه راست منحرف سازد.” در ادامه نویسنده طوری نوشتۀ هدایت شدۀ روحانی خود را جلاء می دهد که گویی جملۀ آغازین خود را با بهترین و کامل ترین بیان تکمیل می نماید:” روح انسان با فیض خدا تقویت می شود ،نه با قواعد مربوط به غذاها ،زیرا کسانی که از این قواعد پیروی کرده اند سودی نبرده اند.” ( عبرانیان ۱۳ : ۸-۹ ) کلیسای مسیح این یگانگی و تغییر ناپذیر بودن مسیح را چه در دیروز و چه امروز و چه فردا تماما درک نموده ،زیرا همانطور که بالاتر دیدیم این کلیسا فیض تغییر ناپذیر خدا را چشیده و در آن زندگی میکند ،بنابراین چشمان خود را بر این پاهای استوار و صدای استوار و تعالیم استوار متمرکز ساخته و پا به پای او گام بر می دارد.این کلیسا بخوبی می داند قوانین شریعت برای انسان آمد نه انسان برای قوانین و می داند که دوست داشتن خدا با تمام قلب و جان و محبت کردن همسایه تمام شریعت است.او انجیل نجات بخش مسیح را قیچی نمی کند ،پاره نمی کند که آن را بخیه بزند!آن را بر طبق حال مزاجی و روحی خود تفسیر نمی کند!این کلیسا پیام نجات بخش و پر فیض عیسای مسیح را نه برای به بهشت آوردن دیگران آن را میفروشد!نه برای به جهنم فرستادن نپذیرند گان آن شلاق بدست می گیرد!زیرا او می داند که او تنها پاشندۀ بذر است و رشد و باروری و برداشت محصول از آن خداست.زیرا او می داند که او باید به عنوان کلیسای مسیح بماند و تنفس کند و انجیل فیض بخش مسیح را تا روز بازگشت عیسای مسیح بشارت دهد.آنهم طوری که :” با کسی ستیزه نمی کند و فریاد نمی زند ،و کسی صدای او را در کوچه ها نخواهد شنید.نی خمیده را نخواهد شکست ،و فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نخواهد کرد و خواهد کوشید تا عدالت پیروز شود و او مایۀ امید ملتها خواهد بود.” ( متی ۱۲ : ۱۸- ۲۱ )

در کلیسای برادر…: ” خوان کارلوس اورتیز ” در کتاب خود ” شاگرد ” که توسط آقای فریدون اسحق به فارسی ترجمه شده است در بخش سوم کتاب در بارۀ انجیلی سخن می گوید که بسیار جالب توجه است !او می نویسد:” انجیل جدیدی که ما برای خود ساخته ایم چیزی است که من آن را انجیل پنجم می نامم…من آن را انجیل ” حضرات مبشّرین ” می نامم.انجیل حضرات مبشرین در واقع دست چینی است از آیات برگزیده از چهار انجیل دیگر.ما همۀ آن آیاتی را که خوشمان می آید و در آنها به ما وعدۀ چیزهای خوب داده شده دستچین می کنیم.آیات مثل یوحنا ۳ : ۱۶ و ۵ : ۲۴ و غیره ( ما اضافه می کنیم: متی ۲۳ : ۲۳ ب.افسسیان ۵ : ۲۲ .اول قرنتیان ۱۴ : ۳۴ .اول تیموتی ۲ : ۱۴ ).و از این آیه ها یک سیستم الهیاتی مخصوصی برای خودمان درست می کنیم ،در حالی که آن آیه هایی را که حاوی خواسته های عیسای مسیح از ما می باشند ،کنار می گذاریم.” ( کتاب شاگرد.صفحات ۷ و ۸ )
دوستان عزیز مراقب گوشهای روحانی خود باشید!امروز در اطراف ما و در بعضی از کلیسا ها هستند برادرانی که انجیل ” خودشان ” را موعظه می کنند.آنها هر آنچه را که از کتابمقدس خوششان بیاید و می توانند شما را قانع کنند، استفاده می کنند.در این کلیسا و با این کشیش هر گاه شما برخلاف نظرات او سخن می گویید او این ایات از پیش تعیین شده را که از انجیل خود اوست(!!) برای شما باز میکند و میخواند.شما هرگز نمی توانی خودت را،ایمان خودت را در انجیل حضرات برادران ببینی اگر عینک آنها را به چشم نداری.فقط هم عینک آنها!!وقتی آنها قصد دارند که ایات و نوشتجات کتابمقدس را به شما تعلیم دهند و یا سوالاتتان را پاسخ گویند.شما را با ایات می بپیچانند ،و آنقدر از آیه ها شما را پر میکنند که شما سوال خودتان را فراموش می کنید! در انجیل برادر…فیض و بخشش و رحم الهی هرگز به چشم نمیخورد.تنها فرو نشاندن تشنگی خودخواهانه و مذهب گرایانۀ اوست.آنها طوری شما را از انجیل خود تعلیم می دهند که چشمان روحانی شما تماما به دیدن وسعت و پهنا و عمق کلام مقدس و انجیل خداوند و نجات دهنده مان عیسای مسیح تار و تار و تارتر، تا اینکه روزی کور می گردد.و روزی خواهید دید ،غذایی که می خوردید نه از ” مراتع سرسبز و مرغزارهای نیکوی کلام مقدس ” بلکه از توبره ای که به دهانتان بسته اند بوده است!و نگاه آنها به ما و شما که تازه قلب خود را به مسیح داده ایم و مانند آنها چهل سال در ایمان نیستیم جزء همین نیست ! چون ما درک نمی کنیم.فهم روحانی نداریم.نور الهی در دل نداریم…تمام اینها نه از تفسیر انجیل مسیح بلکه تفسیری است از انجیل برادر… .

سوالی از شما

می توانستیم بسیاری دیگر از تفاوتهای این دو کلیسا بنویسیم اما ما اشاره به اساسی ترین و ریشه ای ترین تفاوت های این دو کلیسا نمودیم.اکنون این با شماست که نوشتۀ ما را با تعالیم کتابمقدس مقایسه نموده و در یابید که هر آنچه نوشتیم بر اساس تعالیم خود خداوند و در چهارچوب کتابمقدس مطرح شده بود.سپس پس از اینکه این دو را با هم مقایسه نمودید وقت آن میرسد که از خود سوال کنید که :
شما به کدام کلیسا می روید؟کلیسای مسیح یا کلیسای برادر…سپس با دعا و روشن بینی بر طبق تعلیم روح مقدس خدا از کتابمقدس و در نظر داشتن فیض الهی او و هدایت روح ؛ تصمیم خود را بگیرید که چه باید کنید؟
آیا از تعلیم خودت نگرانی؟که پس چه کسی باید تو را تعلیم دهد؟مگر نمی دانی که عیسای مسیح روح القدس را به ما داده است و یکی از کارهای عظیم روح القدس در غیاب خداوند ما تعلیم ماست.او در انجیل به قلم یوحنا می فرماید:” همه از خدا تعلیم خواهند یافت .” ( یوحنا ۶ : ۴۵ ) و شاگرد و نویسندۀ این انجیل همچنین سالها بعد همین را تکرار می کند که :” و اما شما نیازی ندارید که کسی شما را تعلیم دهد،زیرا روح القدس که مسیح به شما داده است در شما زندگی می کند.روح خدا در هر مورد به شما تعلیم می دهد و تعالیم او بر حق است و در آن ناراستی نیست.پس همانطور که روح به شما تعلیم می دهد در مسیح بمانید.” ( اول یوحنا ۲ : ۲۷ ) آیا ما قصد داریم که بگوییم به دانشگاهها و مدارس الهیاتی مسیحی که بر چهارچوب کتابمقدس و انجیل مسیح ( نه انجیل خودشان ) استوار است نباید بروید.هرگز!آیا نباید از کشیشان و رهبران خود تعلیم بگیرید،هرگز!باید به تعالیم آنها شک کنید،هرگز!ما می گوییم،شما در مسیح و در روح مقدس خدا از اسارت دین و مذهب و قوانین ازاد شده اید ،دوباره اسیر آن نشوید!پرواز روحانی شما باید از خاک به خورشید باشد،خود را در قفس نگذارید!خون مسیح شما را پاک و ازاد ساخته است ،از این فیض الهی سرشار شوید و هر روز با پیروزمندی زندگی کنید نه در نا باوری !تعلیم و رشد روحانی خودتان را وابسته به دهان کشیش و معلم خود ندانید ،روح خدا آماده است که در مسیح شما را از صحت و سقم تعالیمی که می گیرید آگاه سازد.( اعمال ۱۷ : ۱۱ ) این دقیقا همان نوشتۀ مزمور نویس می باشد که :

” ترا حکمت خواهم آموخت و به راهی که باید رفت ارشاد خواهم نمود و ترا به چشم خود که بر تست نصیحت خواهم فرمود ،مثل اسب و قاطر بی فهم مباشید که آنها را برای بستن بدهنه و لگام زینت می دهند و الا نزدیک تو نخواهم آمد.”
( مزمور ۳۲ : ۸-۹ )

خاتمه
ما در قدرت روح مقدس خدا و هدایت او ،امروز اعلام می کنیم که با نوشتن این نامه بر شیطان حیله گر دشمن حقیقی کلیسای مسیح که قصد بدنام کردن کلیسا را در سر داشته و دارد و خواهد داشت،ضربه ای هولناک وارد کرده ایم.با ما در موج عظیم روشن گرایی روح القدس و نور عیسای مسیح و اجرای کامل و بی نقص کتابمقدس در این عصر همراه شوید.هر جا که هستید در هر مقامی که هستید و در حال انجام هر نوع خدمتی در کلیسای محلی خود هستید ،به پیش روید و پوسیده گی و شریعت دینی و قوانین آن را به قوّت خود روح مقدس خدا ،از کلیسای مسیح بتارانید.فیض الهی را از بیرون ،از پشت درهای بستۀ کلیسای خود به درون کلیسای مسیح راه دهید و خانه را برای ورود صاحب آن آماده نمایید.وقت اندک است و آمدنش حتمی.بیدار باش.

در محبت بی پایان آسمانی خدای پدر، فیض بیکران خدای پسر و شجاعت و دلیری روح القدس برای بیان مژدۀ فیض بخش نجات الهی به سراسر عالم

کلیسای ایرانیان فیض

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

بشارت دادن به سیاق خدای زنده

باب سلیقۀ مردم مسیح را بشارت ندهیم (۲) ستون های اساسی پیام نجات مسیح یک ...