یکشنبه , ۳۰ مهر ۱۳۹۶

کلیسا

کلیسا

معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده شده، همان خارج از دنیای گناه آلود که در زیر فرمان شیطان و گناه هست، با ایمان آوردن به عیسای مسیح به عنوان تنها نجات دهنده از گناه و آورندۀ رستگاری و آمرزش می باشد، جایی که شخص با افرادی که مانند او تنها به عیسای مسیح بعنوان تنها نجات دهنده ایمان آورده است، مشارکت داشته و دور هم جمع می شوند. در کتابمقدس کلیسا هرگز به ساختمان یا مکان فیزیکی تلقی نشده است. کلیسا ممکن است هرگز سیمای فیزیکی نداشته باشد( invisible (:
” شما ملتی مقدس و قوم خاص خدا هستید تا اعمال و صفات عالی خدایی که شما را از تاریکی به نور عجیب خود دعوت کرده است به همه اعلام نمائید.”
( اول پطرس ۲ : ۹ ) .
و ممکن است جمع خاصی را اشاره کند که آشکارا دور هم جمع می شوند( visible (:
” به کلیسای خدا که در شهر قرنتس است یعنی به همۀ آنانی که در اتحاد با مسیح عیسی مقدس خوانده شده اند و به مقام مقدس دعوت شده اند.”
( اول قرنتیان ۱ : ۲ ).

اما تنها یک چیز در هر دو شکل کلیسا غیر قابل تغییر و ثابت است. تنها ایمان به عیسای مسیح بعنوان صاحب و مالک کلیسا.
از همان ابتدای ورود عیسای مسیح به خدمت خود بر روی زمین کلیسا تشکیل شد. او تمام شاگردان را به دور خود جمع کرد و آنها را تعلیم داد. آنها دور هم خدا را پرستش می کردند. دعا میکردند.سرود پرستشی می خواندند. به فقرا و نیازمندان یاری می رسانند و با هم مشارکت داشتند. و به فرمان مسیح به ماموریتهایی می رفتند که او آنها را می فرستاد.
و این کلیسا پس از صعود عیسای مسیح به آسمان در اورشلیم به حیات خود ادامه داد. در این کلیسا مانند زمانی که استاد و نجات دهنده اشان با آنها بود، شاگردان دور هم جمع شدند و با هم مشارکت داشتند. شام خداوند را اجرا می کردند ، نو ایمانان را تعمید داده و خدا را با سرودهای حمد و مزامیر ستایش و پرستش می کردند و در محبت مسیح زندگی میکردند.
اعمال رسولان ۱ : ۱۲- ۱۴
اعمال رسولان ۲ : ۴۳- ۴۷

به همین دلیل در کتابمقدس کلیسا به بدن مسیح تشبیه شده است. که مسیح سر آن است.
افسسیان ۱ : ۲۲ – ۲۳
در نامۀ کولسیان می خوانیم که :” او سر و منشاء بدن یعنی کلیسا است.”
( کولسیان ۱ : ۱۸ ).

پس همانطور که تمام بدن ابتدا در سر شکل گرفته و خلق شده ، رشد کرده و از آن اطاعت میکند. تمام کلیسا نیز باید در عیسای مسیح که سر کلیسا است شکل گرفته، تازه شده، رشد کند و از او اطاعت نماید.

در اولین جزوه ما کمی در بارۀ زیستن در فیض در کلیسای مسیح سخن گفتیم. و شما در جزوۀ قبلی در خصوص روح القدس و نقش او خواندید. تلفیق این دو موضوع در کلیسای مسیح، کلیسایی سالم و تندرست را بار خواهد آورد.

کلیسای مسیح
کتابمقدس کلیسایی را از آن مسیح می داند که:

۱-   تمام انجیل و تمام کتابمقدس به عنوان تنها منبع اصلی و اساسی تعلیم ، موعظه شود نه هیچ کتاب دیگری.
۲-   الوهیت و انسانیت مسیح هر دو توامان و هماهنگ موعظه شود.
۳-   مژدۀ نجات توسط تنها ایمان و فیض عیسای مسیح نه اعمال انسانی ما موعظه شود.
۴-   به دلیل قیام مسیح از مرگ، قیامت مردگان و داوری الهی نیکان و بدان را موعظه کند.
۵-   در انتظار بازگشت عیسای مسیح باشد.

تقسیم بندی در کلیسا
کلیسا از چندین بخش تشکیل شده است:
الف- کشیشان
ب- خادمین
پ- اعضاء
تمام این اعضاء باید در هماهنگی و توازن با هم خدمت کنند. در جزوۀ روح القدس شما در بارۀ هدایای روح القدس آگاه شدید. آن هدایا را روح مقدس خدا به کلیسای خود می دهد تا این اعضاء با هم در میزان درست و اصولی کتابمقدس در کنار هم تنفس کنند.
اول قرنتیان ۱۲ : ۲۶ – ۲۷

کلیسا مکان تعلیم گرفتن و افزودن دانش مسیحی نیست. بقولنا کلیسا موسسه تعلیم در بارۀ مسیحیت نیست. کلیسا ارگان سیاسی و حمایت از جناح و فرقه و حزب خاص سیاسی نمیتواند باشد. کلیسا تنها به معنای جمع شدن ایمانداران مسیح دور هم، دعا کردن، پرستش کردن، نیازها و از خواست های همدیگر آگاه شدن، در پی بر طرف کردن خواسته یا نیاز برادر یا خواهر مسیحی برآمدن است و بس. رشد مسیحی ایماندار در مطالعۀ روزمرۀ کتابمقدس و حضور دائمی و رفاقت با روح القدس در زندگی یک مسیحی شکل گرفته و بارآور می شود. نه تنها در روز یکشنبه بلکه از دوشنبه تا شنبه!

بر خلاف باور کلیسای کاتولیک عیسای مسیح کلیسا را متعلق به یکنفر ندانست.
متی ۱۶ : ۱۳ – ۱۹
در اینجا تنها مسیح قصد داشت تا قدرت و بنای کلیسا را بر الوهیت و خدایی خود بگذارد نه بر پطرس! الوهیت و خدایی او که او را مبرا از هر قدرت و پیامبر انسانی قرار داد، او را به صلیب برد و مورد لعن و نفرین یهود قرار داد. در حقیقت مسیح فرمود که کلیسای او تنها بر اصل استوار الوهیت او و خدا بودن او بنا شده است. تا کلیسا( اعضاء نه ساختمان!) این را درک نکرده باشد، دروازهای آن توسط شیطان فرو ریخته می شود؛ اگر آن را درک کرده باشد، حتی دروازهای شیطان نیز قادر به نابودی ایمان کلیسا نیست( اعضاء نه ساختمان!).
او ، عیسای مسیح همچنین رهبریت و مرکزیت را به یک کلیسا یا به یک فرد خاصی نداد؛ بلکه خود را صاحب و مالک آن نامید:
متی ۲۳ : ۸ – ۱۰
یوحنا ۱۷ : ۵-۶

مشخصات

کشیشان یا رهبران کلیسا
اول پطرس ۵ : ۱- ۳
اول تیموتائوس ۳ : ۱- ۷

خادمین کلیسا
اول پطرس ۵ : ۵ -۶
اول تیموتی ۲: ۸- ۱۳

اعضاء کلیسا
اول تسالونیکیان ۵ : ۱۲- ۱۸

کار عمدۀ کلیسا

۱-   پرستش خدا در عیسای مسیح ( کولسیان ۱: ۱۲ )
۲-   جمع آوری هدایا برای رفع نیازمندی کلیسا( دوم قرنتیان ۹ : ۶- ۱۱ )
۳-   مشارکت و غمخواری تمام اعضاء از همدیگر ( غلاطیان ۶ : ۱- ۶ )
۴-   بر آورده کردن نیاز روحانی دیگران ( اعمال ۶ : ۱- ۶ )
۵-   شاگرد سازی ( متی ۲۸ : ۱۹ و اول تیموتی ۲ : ۲ )
۶-   رهبر سازی ( متی ۴ : ۱۹ )
پرسش و پاسخ

۱-   کلیسا یعنی چه؟
۲-   نمونه کلیسای مسیح را بیان کنید؟
۳-   کلیسا از چه کسانی تشکیل شده است؟
۴-   یک کشیش چه کسی باید باشد؟
۵-   یک خادم چه کسی باید باشد؟
۶-   یک عضو باید چه کسی باشد؟
۷-   سه کار عمدۀ کلیسا را شرح دهید؟
۸-   آیۀ زیر ار حفظ کنید:
متی ۱۶: ۸

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

روز پنطیکاست: روز نزول روح القدس و انچه که هست و آنچه که نیست.

پنطیکاست: آنچه که هست و آنچه که نیست! نگاهی به نامۀ اعمال رسولان باب ۲ ...