سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟
سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن
نوشتۀ: ح.گ
ایمان مسیحی ما بر طبق سندیت کتابمقدس به ما این حقیقت را میدهد که : ” همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر میباشند.”( رومیان ۳: ۲۳ ) نه به دلیل اینکه گناهی از آنان سر میزند، بلکه اگر حتی کارهایش عالی و صنعت دست آنان بی نظیر و تمامی رفتارش به نظر پسندیده باشد، هنوز گناهکار هستند!( اشعیاء نبی ۶۴: ۶ ) زیرا کتابمقدس مسیحی ما به ما ثابت میکند که انسان گناهکار است و گناه میکند به دلیل ذات گناه آلود خود. به دلیل تولدی که از نسل خود آدم و حوا دارد، یعنی آدم و حوا که گناه کردند. به نظر من تفاوت عظیم و درۀ غیر قابل پر شدن و نزدیک شدن هم باوری مسیحیت و اسلام قطعا بر روی همین موضوع بنا شده است. گناه و اصلیت آن در مسیحیت مستقیما به عمل انسان و با انتخاب انسان انجام شده است. درست است که شیطان انسان را فریب داد، اما هم آدم و هم حوا حقیقت الهی را از قبل میدانستند و میدانستند که با خوردن از آن درخت خواهند مرد، اما خوردند! شیطان میوه را به دست حوا نداد، بلکه حوا میوه را چید؛ شیطان میوه را به آدم نداد، حوا میوه را به آدم داد. اما در قرآن اصلیت و اساس گناه هرگز به آن اشاره نشده و قرآن هیچ پاسخ درست و ریشه ایی به دل شریر انسان، فکر گناه آلود او، رفتار نفسانی او، شهوت اشباع نشدنی او، طغیان او بر علیۀ قدوسیت خدا، بی میل بودن به شنیدن حقیقت الهی و عدم اشتیاق و تشنه بودن به نیکی مطلق خدا نداده و شما هیچ دلیل درست و قانع کننده ایی در هیچ سوره ایی در قرآن که با پیام مرکزی و اصلی تمام قرآن نیز موزون و هماهنگ باشد پیدا نخواهید کرد. و وقتی که قرآن به این آغاز هرگز اشاره نکرده باشد، چگونه میتواند ریشه ایی برای آمرزش گناهان و چگونگی آن ببیند؟ چگونه میتواند به خوانندگان و ایمانداران خود توضیح دهد که چگونه گناهان آنها آمرزیده خواهد شد؟ جالب اینجاست که من شما را به سوره و آیاتی در قرآن میبرم که گویای این سوال است.
ماجرایی را در هر سه انجیل متی و مرقس و لوقا میخوانیم که عیسای مسیح در منزلی که در کفر ناحوم میباشد ساکن است.( متی ۹: ۱- ۸ و مرقس ۲: ۱- ۱۲ و لوقا ۵: ۱۷- ۲۶ ) طبق معمول وقتی مردم فهمیدند که او در منزل است به نزدش آمدند، طوری که کسی نمیتوانست از در منزل وارد شود. در این میان تعدادی، دوست بیمار خود را که در بستر بستری بود و نمیتوانست قدم بزند را برای شفا به نزد عیسای مسیح میاورند، نمیتوانند از در وارد شوند، پس بالای پشت بام رفته، سقف را برداشته و با طنابی، دوست فلج خود را با طنابهایی که داشتند از سقف پایین میاورند و او را روبروی عیسای مسیح پایین میاورند. آیۀ ۵ فصل دوم انجیل مرقس بلافاصله به ما میگوید که عیسای خداوند متوجۀ ماجرا شد و در شگفت ماند. پس میخوانیم:” عیسی چون ایمان ایشان را دید مفلوج را گفت:” ای فرزند گناهان تو آمرزیده شد.”( آیۀ ۵ ) حضاری که آنجا در میان مردم بودند، یعنی کاتبان، که مفسرین تورات و نوشتجات عهد عتیق بودند و به خوبی قوانین و شریعت موسی را میدانستند این را شنیده و بلافاصله پی به یک اعتراف بسیار عجیب و غیرعادی بردند. و با چشمان و گوشهای خود شاهد ماجرایی بودند که تاکنون هرگز با آن روبرو نشده بودند. مرد مفلوج که قاعدۀ باور یهود این بود که او به دلیل گناهان نیاکان یا خودش مفلوج شده است و او نیاز دارد تا شریعت و قوانین متعددی را انجام دهد بدون اینکه کاری انجام دهد از جهت عیسای مسیح ” گناهانش آمرزیده میشود”. دوستان باید دقت کنید که قوانین شریعت موسی برای آمرزش گناهان آنها نبود، بلکه برای پاک شدن جسم و لوازم و زمین و خانه و اموالشان. شریعت موسی برای آمرزش گناهان نبود برای پاک کردن جسمانی آنها برای اینکه خدا در میان آنها بود، لزومی بود. خدا در خیمۀ عبادت که در مرکز اردوگاه اسرائیل بود حضور داشت( در زمان سلیمان به بعد این کار را معبد اورشلیم انجام داد)پس باید آنها در حضور خدا پاک میبودند. آمرزش گناهان فقط و فقط متعلق به خدا بود. خدا آمرزندۀ گناهان بود نه قربانی ها و شریعت. دقیقا به همین دلیل بلافاصله از جانب کاتبان یهود میخوانیم:” لیکن بعضی از کاتبان که در آنجا نشسته بودند در دل خود تفکر نمودند. که چرا این شخص چنین کفر میگوید غیر از خدای واحد کیست که بتواند گناهان را بیامرزد.”( آیۀ ۷) اعتراض کاتبان در آن مجلس اعتراضی درست بود. اما نادرست بود زیرا هنوز عیسای مسیح را نشناخته بودند.
اکنون توجه کنید به ماجرایی در قرآن. بعد از جنگ اُحُد است. و سپاه اسلام شکست سنگینی از گروه مقابل میخورد. شکستی که برای محمد و فرماندهان او غیرقابل باور بود. محمد در سورۀ آل عمران آیات ۱۳۳ به بعد در این خصوص سخن گفته است و جالب است که بارها و بارها در این ایات که در خصوص شکست سپاه اسلام است به آمرزش گناهان اشاره شده است. به نظر میرسد که محمد شکست سپاه اسلام را در اُحُد به دلیل گناهان آنها میبیند. و میگوید که مسلمانان برای گناهان خود باید از نزد الله آمرزش گناهان خود را طالب باشند. در آیۀ ۱۳۳ میخوانیم:” بر یکدیگر پیش گیرید برای آمرزش پروردگار خویش و رسیدن به آن بهشت.” و نهایتا محمد به یک نتیجۀ بزرگ در این خصوص میرسد. در آیۀ ۱۳۵ میخوانیم:” و آن کسان که چون مرتکب کاری زشت شوند یا به خود ستمی کنند، خدا را یاد میکنند و برای گناهان خویش آمرزش میخواهند و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد؟” لطفا دقت کنید به این دو جمله که پشت سر هم آمده است: “برای گناهان خویش آمرزش میخواهند.” و این جمله که:” و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد؟” اگر طلب آمرزشی وجود دارد، گویای وجود گناه است. نیاز به یک آمرزش گناهان در امت اسلام وجود دارد.زیرا امت اسلام گناهکار است. هیچکس نمیتواند این آمرزش را بیاورد. به همین دلیل است که در سورۀ فتح آیۀ ۲ چنین میخوانیم که الله به محمد میگوید:” تا خدا گناه تو را آنچه پیش از این بوده و آنچه پس از این باشد برای تو بیامرزد.” اگر آمرزش گناهانی از جانب الله قید شده است، باید گناهی بوده باشد. و قرآن علنا ناتوانی انسان را در آمرزش گناهان خود قید میکند.” کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد؟” قرآن حقیقت کتابمقدس را اعتراف کرده است. اکنون این نوشتۀ سورۀ آل عمران را با آیۀ ۷ فصل دوم مرقس که کاتبان یهودی میگویند کنار هم بگذارید:” غیر از خدای واحد کیست که بتواند گناهان را بیامرزد.” برگردیم به ماجرای در کفرناحوم!
سپس مرقس به ما میگوید که وقتی کاتبان در مجلس به گفتۀ مسیح چنین اعتراضی کردند، اعتراضی که علنی نبود بلکه در دلهای خود کرده بودند. پس میخوانیم:” در ساعت عیسی در روح خود ادراک نموده که با خود چنین فکر میکنند بدیشان گفت:” از بهر چه این خیالات را بخاطر خود راه میدهید. کدام سهل تر است مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد یا گفتن برخیز و بستر خود را برداشته بخرام. لیکن تا بدانید که پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست؛” مفلوج را گفت:” ترا میگویم برخیز و بستر خود را برداشته به خانۀ خود برو.”( ایات ۸- ۱۱ ) در انجیل لوقا میخوانیم که ” و حیرت همه را فرو گرفت و خدا را تمجید مینمودند و خوف بر ایشان مستولی شده، گفتند:” امروز چیزهای عجیب دیدیم.” ( لوقا ۵: ۲۶) البته که باید حیرت کنند! البته که چیزهای عجیبی دیده بودند! برای اولین بار در تاریخ اسرائیل جوانی در میانشان ایستاده بود و میخرامید که فرمان داد و گناهان مرد مفلوجی آمرزیده شد و به دلیل فیض خدا شفا یافت و برخاست و تشک خودش را زد زیر بغل خودش و سوت زنان رفت! لطفا تمرکز کنید به آیۀ :” لیکن تا بدانید که پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست.” تمام راز مسیحیت در این آیه نهفته است. این همان رازیست که در برابر چشمان مسلمانان بسته مانده است و خدا هنوز برای آنها روشن نساخته، کمااینکه برای محمد آن را آشکار نساخته بود، به دلیل عدم ایمان او و پیروان او به خداوندی عیسای مسیح. این همان راز آمدن عیسای مسیح بر روی زمین است. در اشعیاء میخوانیم:” من هستم که بخاطر خود خطایای ترا محو ساختم و گناهان ترا به یاد نخواهم آورد.” ( اشعیاء نبی ۴۳: ۲۵ ) اکنون این ایه را کنار فرمایش عیسای مسیح در مرقس بگذارید:” پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست.” آمرزش گناهان توسط عیسای مسیح نقشه و حرف و شعار پیروان او نبود. ساختۀ ذهن آنها نبود. حقیقت الهی طرح خدا با فرستادن مسیح به روی زمین در میان ما بود. در همین کتاب اشعیاء نبی فصل ۵۳ میخوانیم:” جان خود را به مرگ ریخت و از خطاکاران محسوب شد و گناهان بسیاری را بر خود گرفت و برای خطاکاران شفاعت نمود.” ( ایۀ ۱۲ ) این یک استدلال درست منطقی است. فقط خدا آمرزندۀ گناهان است. عیسای مسیح گناهان را آمرزید. پس عیسای مسیح خداست. قرآن همواره از این استدلال و حقیقت الهی شخصیت مسیح فرار کرده یا آن را اتهامی به مسیحیان و یا آن را کفر دانسته است. اما عیسای مسیح در این واقعه علنا به ما میگوید که او خداوند بر روی زمین است. او خداست: پس او میتواند گناهان را بیامرزد. پطرس و رسولان در برای شورای یهود چنین اعتراف کردند:” خدای پدران ما آن عیسی را برخیزانید که شما به صلیب کشیده کشتید. او را خدا بر دست راست خود بالا برده سرور و نجات دهنده ساخت تا اسرائیل را توبه و آمرزش گناهان بدهد.” ( اعمال رسولان ۵: ۳۱) این همان حقیقتی بود که یحیای تعمید دهنده که راه را برای مسیح مهیا میکرد به آن اعتراف کرده بود:” برۀ خدا که گناه جهان را برمیدارد.”( یوحنا ۱: ۲۹)
اگر گناه آدم و حوا نقطۀ عطف جدایی انسان از خدا بود. عیسای مسیح نقطۀ عطف این اتحاد با خداست. اگر گناه آدم، قهر و خشم خدا را بر انسان و هستی ریخت، در مسیح آشتی و صلح با خدا را داریم. در مسیح و ایمان به او فقط پاک شدن اشیاء و لوازم و جسم را نداریم، بلکه در آمرزش گناهان ما در مسیح، قدوسیت او را در خود داریم. فیض خدا در آمرزش گناهان ما در مسیح برای همۀ مردم دنیا مهیاست از جمله مسلمانان دنیا:” زیرا اگر به خطای یک شخص بسیار مُردند چه قدر زیاده فیض خدا و آن بخششی که به فیض یک انسان یعنی عیسای مسیح است برای بسیاری افزون گردید.”( رومیان ۵: ۱۵ )
دعای قلبی من برای آنان که این آمرزش گناهان را در ایمان به مسیح هنوز دریافت نکرده اند این است که امروز نقطۀ عطف زندگی آنان باشد. روزی باشد که به عیسای مسیح تفکر کنند. عیسای مسیح، خدای متجسم بر روی زمین که نه تنها چنین ادعا نمود، بلکه تماما به غایت خود بیش از آنکه ما بتوانیم آن را درک و هضم کنیم خدایی خودش را به ما ثابت نمود. او خود را آمرزندۀ گناهان انسان خطاب نمود. شاهدین بسیاری به این قوت و اقتدار او شهادت داده و از آن به حیرت افتادند. همۀ ما گناهکار هستیم این یک حقیقت الهی است. همۀ ما در مسیح گناهانمان آمرزیده خواهد شد نیز یک حقیقت الهیست که به همان اندازه و همان میزان معتبر و قابل اعتبار است. این آمرزش امروز از آن تست. آغوش مسیح خداوند به روی تو باز است. صلح او در انتظار تست. او هدیۀ غیرقابل توصیف خدای آسمان و زمین و خالق هستی بخش به انسان خاکی است، از آن تست، امروز او را قبول کن این هدیه را دریافت کن.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

خدای مُرده آزاد نمیکند

خدای مُرده آزاد نمیکند! نوشتۀ: ح.گ عنکبوت شکار خود را یکباره نمیخورد. فرسایش زمین و ...