دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶
خانه / مقالات تازه / کینه و نفرت یهود از مسیح و مسیحیت و نتایج آن

کینه و نفرت یهود از مسیح و مسیحیت و نتایج آن

کینه و نفرت یهود از مسیح و مسیحیت و نتایج آن

” یعنی با کمال تواضع و با اشکها و زحماتی که بوسیلۀ دسیسه های یهودیان برای من پیش میامد مانند یک غلام خداوند را خدمت کردم.”
( اعمال ۲۰: ۱۹ )

نوشتۀ: ح.گ

در این مقاله میخوانید:
مقدمه
دنیایی که در آن زندگی میکنیم!
مختصری بر تاریخ یهود
تاریخ تنفر و کینۀ یهود از مسیح
تاریخ تنفر و کینۀ یهود از مسیحیت
بازگشایی دو راز:
محمد- یهود
بره های سیاه و بزغاله های ابلق!

مقدمه

” پس خشم قائن بشدت افروخته شده سر خود را به زیر افکند. آنگاه خداوند به قائن گفت :” چرا خشمناک شدی و چرا سر خود را به زیر افکندی. اگر نیکویی میکردی آیا مقبول نمیشدی و اگر نیکویی نکردی گناه بر در کمین است و اشتیاق تو دارد اما تو بر وی مسلط شوی. ” ( پیدایش ۴: ۵-۶ ) قائن بر این خشم پیروز نشد و نهایتا برادر بیگناه خود را کشت.

***
یعقوب ( اسرائیل) در بستر بیماری دراز کشیده بود و گویی آخرین روزهای زندگی خودش را سپری میکرد. همۀ دوازده پسر او به همراه یوسف دور او جمع بودند. اسرائیل قوت خود را جمع کرد و گفت:” ای پسران یعقوب جمع بشوید و بشنوید و به پدر خود اسرائیل گوش گیرید.” و یعقوب آخرین وصیت خود را برای تک تک پسران خویش به زبان آورد. ابتدا رو به پسر اول خود روبین سخن گفت. و سپس دو پسر بعدی خود، شمعون و لاوی. اسرائیل رو به آنها وصیت کرد:” شمعون و لاوی برادرند. آلات ظلم شمشیرهای ایشان است. ای نفس من به مشورت ایشان داخل مشو و ای جلال من به محفل ایشان متحد مباش. زیرا در غضب خود مردم را کشتند و در خود رائی خویش گاوان را پی کردند. ملعون باد خشم ایشان که سخت بود و غضب ایشان زیرا که تند بود.”( پیدایش ۴۹: ۱- ۷) یعقوب از واقعۀ قتل عام کردن مردان روستای شکیم به وسیلۀ شمشیرهای شمعون و لاوی سخن میگفت.( پیدایش ۳۴ ) از لاوی ، نسل کاهنان اسرائیل آغاز شد.
***
” عیسی به ایشان گفت:” شما از پدر خود ابلیس میباشید و خواهشهای پدر خود را میخواهید به عمل آرید او از اول قاتل بود و در راستی ثابت نمیباشد از آنجهت که در او راستی نیست هر گاه به دروغ سخن میگوید از ذات خود میگوید.”
( یوحنا ۸: ۴۴ )
***
” وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار از آن رو که بیرون پیاله و بشقاب را پاک مینمایید و درون آنها مملو از جبر و ظلم است…و میگوید اگر در ایام پدران خود میبودیم در ریختن خون انبیاء با ایشان شریک نمیشدیم. پس بر خود شهادت میدهید که فرزندان قاتلان انبیاء هستید…لهذا الحال انبیاء و حکماء و کاتبان نزد شما میفرستم و بعضی را خواهید کشت و به دار خواهید کشید و بعضی را در کنایس خود تازیانه زده از شهر به شهر خواهید راند. تا همۀ خونهای صادقان که بر زمین ریخته شد بر شما وارد آید. از خون هابیل صدیق تا خون زکریا ابن برحیا که او را در میان هیکل و مذبح کشتید. هر آینه به شما میگویم که این همه بر این طایفه خواهد آمد.” ( متی ۲۳: ۲۵ و ۳۰- ۳۶ )

***
” در ساعت رئیس کهنه رخت خود را چاک زده گفت کفر گفت. دیگر ما را چه حاجت به شهود است. الحال کفرش را شنیدید. چه مصلحت میبینید. ایشان در جواب گفتند مستوجب قتل است. آنگاه آب دهان بر رویش انداخته او را طپانچه میزدند و بعضی سیلی زده میگفتند ای مسیح به ما نبوت کن کیست که ترا زده است.” ( متی ۲۶: ۶۵-۶۸ )
***
” اما روسای کهنه و مشایخ قوم را بر این ترغیب نمودند که برابا را بخواهند و عیسی را هلاک سازند. پس والی بدیشان متوجه شده گفت کدام یک از این دو نفر را میخواهید به جهت شما رها کنم گفتند برابا را. پیلاطس بدیشان گفت پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم جمیعا گفتند مصلوب شود.”
( متی۲۷: ۲۰- ۲۲ )
***
” در همان موقع هیرودیس پادشاه به شکنجه و آزار عده ایی از اعضا کلیسا پرداخت و یعقوب برادر یوحنا را به شمشیر کشت. و چون دید یهودیان از این کار خوششان آمد، قدم فراتر گذاشت و پطرس را هم دستگیر نمود…زیرا هیرودیس قصد داشت بعد از عید فصح او را تحویل قوم یهود بدهد.” ( اعمال ۱۲: ۱- ۴ )

***
” و چون روز شد یهودیان با یکدیگر عهد بسته بر خویشتن لعن کردند تا پولس را نکشند نخورند و نه نوشند. و آنانی که در بارۀ این هم قسم شدند زیاده از چهل نفر بودند. اینها نزد روسای کهنه و مشایخ رفته گفتند بر خویشتن لعنت سخت کردیم که تا پولس را نکشیم چیزی نچشیم. پس الان شما را اهل شوری مین‏باشی را اعلام کنید که او را نزد شما بیاورد که گویا اراده دارید در احوال او نیکوتر تحقیق نمائید و ما حاضر هستیم که قبل از رسیدنش او را بکشیم.”( اعمال ۲۳: ۱۲- ۱۵ )

۴- سه تذکر قبل از خواندن مقاله!
خوانندۀ عزیز! خیلی دوست دارم در روح محبت و آشتی این مقاله را بخوانید؛ مسیحیت راستین بر خلاف یهودیت راستین و اسلام راستین بر دشمنان و مخالفان خود کینه و ستیزه جویی نمیکند، دعای خیر میکند؛ نمیکشد و از بین نمیبرد، بلکه آنان را محبت میکند. ما از دشمنان خود آگاه هستیم اما دشمنی بر روی زمین نداریم که برای نابودی و شکست آن صف آرایی کنیم. و قصد نداریم دشمنی و ستیزه را با هیچ دین و فرقه ایی آغاز کنیم و یا به دنبال انتقام باشیم. به همین دلیل خیلی تمایل دارم که شما لطف فرموده سه مطلب را قبل از خواندن این مقاله در نظر داشته باشید:
۱- به دلیل حساس بودن این مقاله و روشن کردن موضع خودم بعنوان نویسندۀ این مقاله اجازه بدهید در همین آغاز بیان کنم که : خداوند و نجات دهندۀ من یک یهودی است و این باعث افتخار و سربلندی و عزت و شکوه و دلیل زیستن من است؛ دلیل حیات ازلی من بخاطر او. خدا را شکر برای عیسای مسیح، که از نظر انسانی، از مریم باکره متولد گشت، و مریم که از نسل داود بود و داود که از نسل یهودا و یهودا که یکی از دوازده فرزند یعقوب ( اسرائیل ) و یعقوب فرزند اسحاق و اسحاق فرزند ابراهیم و ابراهیم فرزند تارح و تارح فرزند ناحور و ناحور که نسل او به شیث پسر آدم منتهی میگردد.( لوقا ۳: ۲۳-۳۸ ) و همانطور که خود او فرمود:” نجات از جانب یهود است.” ( یوحنا ۴: ۲۲ ) تا به همین امروز این نجات فقط و فقط از جانب ایمان آوردن به این جوان یهودی بدست میاید! نه دنباله روی کردن از شریعت یهود، نه شریعت اسلام و نه هیچ دین و مذهب دیگر موجود دنیای امروز و فردا!
۲- عیسای مسیح را یهودیان مصلوب نکردند، بلکه گناه من و تو از جمله یهودیان او را مصلوب ساخت. عیسای خداوند در باغ جتسیمانی در حالی که سربازان معبد به سمت او یورش آورده تا او را بازداشت نمایند رو به پطرس که قصد داشت تا با شمشیر خود از مسیح دفاع کند( غیرت یک یهودی!) میفرماید:” آیا جامی را که پدر به من داده است ننوشم.” ( یوحنا ۱۸: ۱۱ ) این جام تلخ مرگ را پدر به مسیح داد نه شورای یهود که حکم مرگ او را صادر کرد؛ در واقع پدر این جام را قبلا به مسیح داده بود، قبل از پیدایش هستی. ما مسیحیان باید این را کاملا آگاه باشیم نه بر طبق گفته های این کشیش و آن کشیش ؛ این فرقه یا آن فرقه؛ بلکه بر طبق سندیت موجود و زندۀ کتابقمدس که عیسای مسیح برای گناهان تمام بشر باید مصلوب میشد و این مصلوب شدن بر طبق تمام پیشگویی های کتابمقدس باید توسط سران و رهبران و کاهنان دین و دیگر مردم اسرائیل به پیش برده میشد و توسط همکاری بیگانگان به مرحلۀ اجرا در میامد. خود عیسای مسیح در پیشگویی مرگ خود فرمود:” اکنون ما به اورشلیم میرویم و در آنجا پسر انسان به دست سران کاهنان و ملایان یهود تسلیم خواهد شد و آنان او را به مرگ محکوم کرده تحویل بیگانگان خواهند داد تا آنها او را استهزاء نموده تازیانه بزنند و مصلوب کنند.” ( متی ۲۰: ۱۸-۱۹ )
۳- این مقاله هرگز جنبۀ سیاسی ندارد و هرگز قصد ندارد تا خواسته و تفکر گروه خاصی را تامین، تغذیه، یا ارضاء سازد! جبهه گیری مذهبی یا فرقه‏ایی کرده، گروهی را سرکوب کند تا گروه دیگری را تقویت سازد. اظهارنظر سیاسی کرده و برنامه و تحلیل سیاسی و یا حتی روحانی تازه ایی را ارائه دهد. لیکن نوشته شده است تا یکبار دیگر به دنیای مسیحیت این یادآوری شود که باید مانند گوسفندان در میان گرگان، مانند مار هوشیار و مانند کبوتر بی آزار باشند.( متی ۱۰: ۱۶ )

۵- دنیایی که در آن زندگی میکنیم!
دنیای امروز دنیای عجیبی است! امروزه در کلیساهای مترقی و پیشرفتۀ دنیا در رسانه های ثروت زده و سیاسی، در بین متفکران روشنفکر و دانا بر همه چیز، هر گونه عقیده و نظری که بر ضد اسرائیل باشد بلافاصله محکوم شده و آن را ” ضد یهود ” لقب میدهند. همین چند سال پیش آقای مل گیبسون با ساختن فیلم ” شور و احساس مسیح ” انقلابی در بین امت یهود ایجاد کرد!همه بر ضد این فیلم صحبت کردند، غیر از دنیای اسلام!( آن هم به دلیل حماقت و کینه) خانوادۀ او با او مخالفت کرد و سران کاهنان و روسای یهود علنا او را ” ضد یهود ” خوانده و او را با هیتلر مقایسه کردند! گیبسون بدبخت! در مصاحبۀ تلویزیونی خود گفت:” من هیچ چیز از خودم اضافه نکردم. من فقط وقایع انجیل را به فیلم تبدیل کرده ام!” این وقایع انجیل تا به همین امروز پس از دو هزار سال هم برای یهود و هم برای اسلام خطرناک و ضد بشری است! یهودیان پس از واقعۀ جنگ جهانی دوم جو دنیا را طوری درست کرده اند که هر گونه فکر ضد یهود به هیتلر ربط داده میشود و بلافاصله آن را از ریشه محکوم میکنند. واقعۀ کشتار یهودیان، یکی از دردناکترین و اسفناکترین وقایع تاریخ بشری است و ننگی بر دامن تمام آن انسانهایی خواهد بود( از هر ایمان و از هر باور و هر عقیده ایی) که از آن حمایت کردند یا سکوت کردند. مگر خون عیسای مسیح و ندامت با اشک و نالۀ آنان، گناه آنان را پاک کند و بس. شاگردان به نزد عیسای مسیح آمدند و به او خبر دادند که پیلاطس تعداد زیادی از جلیلیان را در معبد قتل عام کرده است. پاسخ عیسای مسیح بسیار تکان دهنده است؛ ما هرگز قادر به درک پاسخ عیسای مسیح و نحوۀ برخورد او با این واقعه نخواهیم بود؛ اگر تصویر آسمانی و درست از اراده و اقتدار حاکم و مطلق یهوه بر تمام هستی و موجودات و اشیاء و هست و نیست نداشته باشیم. عیسای مسیح آن روز پاسخ میدهد:” آیا تصور میکنید این جلیلیان که دچار آن سرنوشت شدند از سایر جلیلیان خطاکار تر بودند؟ یقینا، خیر؛ اما بدانید اگر توبه نکنید همۀ شما مانند آنان نابود خواهید شد.” ( لوقا ۱۳: ۲- ۳ ). عیسای مسیح یک یهودی بود، جلیلیان همشهری های او بودند. یهودی بودند. آیا عیسی هیچ عاطفه و احساسی ندارد؟ حاشا! او خداوند محبت و بخشش و فیض و رحمت است. اما او چون خداست، او ورای ماجرا را میبیند. او از چاه یوسف شاهزادگی یوسف را دیده است! پس ورای وقایع جنگ جهانی دوم و قتل عام موحش و تکان دهندۀ یهودیان توسط فرد جنایتکاری مانند هیتلر باید اراده و نقشۀ مطلق خدا را برای ابتدا قوم یهود سپس برای تمام ساکنین دنیا دید. نوع و چگونگی وقایع نباید ما را مسحور خود سازد، بلکه عظمت اراده و قوت خدا برای اجرا کردن طرح الهی و آسمانی خود. از اینرو برای اینکه مسحور و مسخ این واقعه نگشته و تصویر عظیم الهی را از آن غفلت نکنیم اجازه بدهید تا با هم به تاریخچۀ کوتاهی نگاه کنیم. اجازه بدهید کمی با هم به تاریخ یهود نگاه کنیم و ببینیم که آیا در تاریخ یهود این اولین بار بود که آنها قتل عام میشدند؟ تبعید میشدند؟ یهودیان متفکر و سران کاهنان و روسای آنان در وقایع جنگ جهانی بی تفاوتی مسیحیت را محکوم میکنند؛ وقایع جنگهای صلیبی و کشتار یهودیان توسط صلیبیون را به گردن مسیحیت میاندازند اما وقایع روی داده در تاریخ خود را به گردن چه کسی خواهند انداخت؟

۶- مختصری بر تاریخ یهود

۱- از همان آغاز پیدایش اسرائیل شما وقایع تکان دهنده ایی را میخوانید که با شما از عدالت و داوری خدا بر علیۀ گناه و شورش بر ضد قدوسیت او از جانب قوم اسرائیل بوده است سخن میگوید. پولس رسول در رسالۀ اول قرنتیان باب ۱۰ آیات ۱- ۱۱ برای اینکه برای ما ایمانداران در مسیح درس عبرتی را بیان کند به سه نکته در خصوص گناهان اسرائیل درست زمانی که از مصر بیرون آمده بودند، قبل از اینکه وارد سرزمین موعود شوند اشاره میکند. یهودیان پولس را قبول ندارند و او را کافر میدانند و قصد کشتن او را کردند، اما تورات خود را که نمیتوانند رد کنند! ایاتی که پولس بیان میکند تماما گواه بر وقایع کتاب خروج و اعداد نوشتۀ خود موسی میباشد. پولس سه گناه را به قوم اسرائیل اختصاص میدهد: بت پرستی، گناهان جنسی و شکایت بر علیۀ خدا؛ پولس میگوید در واقعۀ پرستش گوسالۀ طلایی به دستور خدا قریب به بیست و سه هزار اسرائیلی قتل عام شد. در واقعه شورش بر علیۀ خدا سه قوم( قورح، داتان، ابیرام) زن و فرزند و اموال آنان به فرمان خدا توسط زمین تماما محو شدند.

۲- عهد عتیق پر از وقایع بی ایمانی و گناهان مکرر و تنبیهات مکرر خدا بر علیۀ اسرائیل است. شرارت و گناهان فرزندان یعقوب تا به جایی پیش میرود که به جدایی بین خود اسرائیلی ها ختم میشود، اسرائیل( منطقۀ جنوب) و یهودا( منطقۀ شمال) سرزمین داده شده از جانب خدا به آنان را بین خود تقسیم میکنند.( تقریبا ۹۲۰ سال قبل از میلاد مسیح) اما شرارت و ستیزه جویی بر علیۀ قدوسیت و پاکی یهوه هرگز پایان نپذیرفت. انبیاء آمدند، برای اسرائیل گریه کردند، دعا کردند، تهدید کردند، هشدار دادند، نصیحت کردند، التماس کردند که از راه گناه بازگشته، توبه کرده و قلب و جان و دل خود را به یهوه، همان خدایی که آنان را با قوت دست راست خود از اسارت مصریان خارج ساخت و به آنان سرزمینی داد که هرگز برای آن زحمتی نکشیده بودند، بدهند؛ اما آنان انبیاء را به زندان انداختند، آنان را کشتند. پس خدا آنان را تنبیه کرد. ابتدا پادشاهی اسرائیل توسط امپراطوری آشور سقوط میکند ( تقریبا بین سالهای ۷۴۰ تا ۷۲۲ قبل از میلاد ) و در سالهای ۵۹۷ قبل از میلاد اولین گروه تبعیدیان اسرائیلی به شهر بابل آغاز میشود. سپس در سالهای ۵۸۶ قبل از میلاد اورشلیم مرکز پادشاهی یهودا توسط نبوکدنصر سقوط کرده و معبد سلیمان خراب شده و آنها نیز به تبعید برده میشوند.

۳- بین سالهای ۳۳۶ تا ۳۲۳ بدلیل امپراطوری یونان زیر نظر اسکندر مقدونی، فرهنگ هلنیست در تمام شرق رواج یافت. این فرهنگ بلافاصله در بین یهود رشد کرد و تا سال ۱۷۵ قبل از میلاد فرهنگ و آداب و معاشرت این فرهنگ در بین یهودیان طرفداران بسیاری یافته و بسیاری بر اساس آن زیستند. ( این تماما بر خلاف میل و خواستۀ یهوه خدای اسرائیل بود.) همین تغییر فرهنگ یهودیان باعث ایجاد یک شورش در بین خود یهودیان گردید که به جنگهای چریکی شخصی بنام مکابث که پدرش کاهن معبد بود، انجامید. او سپاه بزرگی از غیرتمندان و جنگجویان اسرائیلی تهیه کرد، اورشلیم را از دست امپراطوری سلوسید پاک کرد و از سالهای ۱۶۷ تا ۶۳ قبل از میلاد در اسرائیل حکومت کرد. در این دوران یکبار دیگر قوانین شریعت اجرا شد. فرقه های فریسیان و صدوقیان بوجود آمد. هر چند اختلاف شدیدی بین خود رهبران شورشیان بود که آنها باید جنگیدن و تصرف تمام خاک اسرائیل و خارج ساختن آن را از دستان امپراطوری مصر و سلوسید ادامه دهند. در این دوران اختلافات شدیدی بین خود یهودیان هلنیستی و یهودیان دیگر بود و توطئه ها و قتل های متعددی از هر دو طرف صورت میگرفت که حکومت و قدرت مکابثیان را ضعیف و ضعیف تر میکرد.

۴- در سال ۶۳ قبل از میلاد امپراطوری روم در پی گشایش قلمرو خود در شرق وارد اورشلیم شد، هر چند امتیازات ویژه ایی به یهودیان داده شد، از قبیل دنبال کردن مراسم دینی خود، ایجاد شورای یهود در سراسر اسرائیل، آزادی مذهب؛ و دادن اختیار برای اجرای تمامی قوانین شریعت؛ حفظ معبد اورشلیم و پرستش در آن؛ تعیین کاهن اعظم از جانب خودشان، تعیین فرمانداران یهودی در بعضی از استانها؛ اما تمام این آزادیهای داده شده هرگز اسرائیل را از روم خشنود نساخت.

۵- پس از تولد عیسای خداوند و مصلوب شدن او در سالهای سال ۳۰ بعد از میلاد، تنش و شورش از جانب اسرائیلی ها بر علیۀ روم هر سال بیشتر و بیشتر شد تا جایی که در سالهای بین ۶۶ تا ۷۰ شورش عظیمی در اورشلیم روی داد که منجر به ورود ارتش روم به اورشلیم، سوزاندن و ویران کردن معبد اورشلیم گشت. تا سال ۷۳ بعد از میلاد آخرین شورش یهود با سرکوب کردن آنها در ایالت مسادا، پایان پذیرفت.

۶- بین سالهای ۱۱۵ تا ۱۱۷ اسرائیلی ها دومین شورش را بر علیۀ روم در سرزمینهای قبرس، لیبی، مصر، سوریه و عراق امروزی آغاز کردند بنام نبرد کیتوس. این شورش به کشتار صدها و هزاران یهودی و سرکوب آنان و تبعید و اخراج آنان از یونان و لیبی و باعث تاسیس فرماندهی جدید زیر نظر روم شد.

۷- در زمان امپراطوری روم هدرین سالهای ۱۳۱ تا ۱۳۶ شورشی بر علیۀ روم زیر نظر فرد یهودی بنام برکاخبا روی داد که به کشتار ۵۸۰ هزار یهودی منجر شد. هدرین نام یهودا را به سوریۀ فلسطین عوض کرد و کمر به قتل عام و براندازی یهود کرد.

۸- در سالهای ۳۵۱ تا ۳۵۲ یهودیان بر علیۀ امپراطوری کنستانتین غالیوس شورش کردند که سرکوب گشتند.

۹- بین سالهای ۵۵۵ تا ۵۷۲ دو شورش بزرگ از جانب یهودیان سامری بر علیۀ امپراطوری بیزانتس روم صورت گرفت که به کشتار آنان و ویران شدن چندین روستا و شهرهای آنان خاتمه یافت.

۱۰- در سالهای ۶۱۰ تا ۶۲۸ یهودیان با متحد شدن با پادشاهی ساسانیان در ایران بر علیۀ رومیها در دوران حکومت هرکلویوس وارد جنگ شدند. این شورش آنها منجر به نابودی اکثر یهودیان در سرزمین آنان شد که مهاجرت و ترک اسرائیل را در پی خود داشت، تاریخ شناسان این تبعید و ترک اسرائیلی ها از سرزمین خود را با دوران تبعید آنان توسط نبوکدنصر تقریبا به سالهای ۵۸۶ قبل از میلاد برابر میدانند! یعنی تقریبا واقعه ایی هزار سال بعد تکرار شد و همان اسرائیلی ها یکبار دیگر از تمام سرزمین خود رانده و تبعید شدند.

۱۱- از سالهای ۷۰۰ به بعد، پس از ورود اسلام به صحنۀ تاریخ، شما شاهد دوران پیشرفت و ترقی یهود هستید( هر چند قرآن بارها بر ضد یهود سخن گفته است!) از این دوران به بعد شما هیچ شورش و قیام و جنگی بر علیۀ خلفای اسلامی از جانب یهودیان نمیبینید! آنها در دوران حکومت اسلام در صلح زندگی کردند. در کشورهای اسلامی رشد کردند و صاحب اقتصادی قوی و نفوذهای سیاسی چند شدند. مدارس آنها رشد کرد. بخصوص در اسپانیا در دوران حکومت اسلام در آنجا دوران طلایی یهود آغاز شد!

***
آنچه که در این یازده مورد سعی کردم تا بر طبق اسناد تاریخی بطور ساده برای شما قید کنم، تاریخچۀ شورش، قتل عام، کشتار و ستیزه جویی یهود در دوران متعدد بود. چه زمانی که آنان با پرستش گوسالۀ طلایی بر علیۀ خدا شورش کردند چه زمانی که بر علیۀ اشغالگران خود شورش کردند، با خود کشتار یهودیان را به همراه داشته است. این موارد را قید کردم که اولا با هم ببینیم که این قوم هرگز ارام نگرفت. و هرگز از گرفتن انتقام از دشمنان خود و کینه و ستیزه جویی غافل نماند که گویی بر میگردد به همان کینه و انتقامی که پسران یعقوب روبین و لاوی از ساکنین شکیم گرفتند.

۷- تاریخ تنفر و کینۀ یهود از مسیح

اما تاریخچۀ ستیزه جویی یهود از مسیح، بیش از جنگهای صلیبی و بیش از وقایع جنگ جهانی دوم است! و آنها نمیخواهند شما به این فکر کنید! البته آنچه در این واقعۀ موحش بر سر یهود آمد، این ستیزه و این نفرت را از مسیح و مسیحیت صدبرابر کرد و آنها را کمربسته و عهدبسته به سوگندها و پیمانها بر ضد مسیح و کلیسای او کرد. اما آنها زیرکانه طبق معمول از این دو واقعه بیشترین بهره برداری را برای پیشبرد افکار و استدلالات خود استفاده کرده و سعی میکنند تا با ایجاد گرد و غبار شدید و ازدحام فراوان شما ریشه و ماهیت اصلی این نفرت و کینه را نبینید! کمااینکه من که بعنوان یک تازه ایماندار به مسیح بودم، هرگز ندیده بودم تا اینکه با آقای هافمن و همسرش روبرو شدم!
کی بود؟ از کجا آغاز شد؟ برمیگردد به همان اولین روزهایی که عیسی از یحیی تعمید دهنده، در رود اردن تعمید گرفت، و با قوت روح پای خود را به شهر خود در جلیل گذاشت. آن روز مسیح خداوند پایش را در معبدی در ناصره گذاشت، به او لوحه ایی از اشعیاء نبی را دادند و او آن قسمت را باز کرد و خواند که:” روح خداوند بر من است…” در ادامۀ خواندن این پیشگویی نبی، عیسای جوان در بارۀ خود و سخنان تکان دهندۀ دیگری که او پس از خواندن لوحه فرمود، بلافاصله میخوانیم:” پس تمام اهل کنیسه چون این سخنان را شنیدند پر از خشم گشتند. و برخاسته او را از شهر بیرون کردند و بر قلۀ کوهی که قریۀ ایشان بر آن بنا شده بود بردند تا او را به زیر افکنند. ولی از میان ایشان گذشت و برفت.” ( لوقا ۴: ۱۷- ۳۰ ) و این آغاز نفرت و کینۀ یهود از شخصیت مسیح و تعالیم او بود، اما هرگز پایان آن نبود. این کینه و نفرت یهود از مسیح گسترش یافته و بیشتر میشد. بنظر من مردم ” بیمار و نیازمند به طبیب ” قلب خود را به مسیح میدادند، اما آنانی که خود را ” پرهیزکار ” میدانستند، سخنان و تعالیم مسیح را تحریکی بر علیۀ تمام باورهای خود، سنت خود، مذهب خود، و آیین و شریعت دین خود میدانستند. هر چند مسیح علنا عنوان کرده بود که او برای منسوخ کردن یا رد کردن شریعت موسی نیامده است، در واقع او فرمود تمام شریعت موسی حتی یک نقطۀ آن نباید حذف شود، او ادامه میدهد که او آمده تا شریعت داده شده از جانب خدا به موسی را تکمیل کند. و این تکمیل کردن شریعت برای سران و رهبران قوم هرگز قابل قبول نبود. از او ایراد گرفتند که چرا با گناهکاران غذا میخورد( متی ۹: ۱۱ ) چرا شاگردانش روزه نمیگیرند( متی ۹: ۱۴ ) به او لقب رئیس شیاطین را دادند( متی ۹: ۳۴ و ۱۲: ۲۴ ) او را برای شکستن یکی از مقدسترین روزهای یهود یعنی روز سبت مورد مواخذه قرار دادند( متی ۱۲: ۱-۸ ) بر علیۀ او توطئه کردند و خواستند تا او را در میان انبوه مردم رسوا کنند. یکبار با آوردن زنی که در عین عمل زنا گرفته شده بود( این خود جای سوال باید داشته باشد، چطور ممکن است شما زنی را در عین عمل زنا دستگیر کنی، مگر اینکه او را تعقیب کرده باشی و بدانی کجا میرود و نقشه ایی را در سر داشته باشی!) یکبار سعی کردند در ملاء عام او را در بارۀ مالیات به قیصر زیر سوال ببرند. خواستند او را با سوال در بارۀ آخرت امتحان کنند، در بارۀ ازدواج امتحان کنند، در بارۀ احکام خدا امتحان کنند. و نهایتا مجموعا سه بار در کتابمقدس به ما گفته شده است که مردم و رهبران یهود قصد کردند تا عیسی را پس از سخنان او سنگسار کنند. یکبار پس از خواندن لوحۀ اشعیاء در معبدی در ناصره بود که در بالا خواندیم و دو بار در انجیل یوحنا میخوانیم. بار دوم پس از اینکه عیسای مسیح خود را خدا میداند، و میفرماید که قبل از ابراهیم بوده است( یوحنا ۸: ۵۸-۵۹ ) و بار سوم وقتی خود و خدا را یکی میداند( یوحنا ۱۰: ۳۰)
خشم و کینۀ یهود از مسیح بخاطر کارهای خوب او نبود، معجزات او، طوری که خود خداوند میفرماید:” از جانب پدر خود بسیار کارهای نیک به شما نمودم به سبب کدام یک از آنها مرا سنگسار میکنید؟”( یوحنا ۱۰: ۳۲ ) یهودیان پاسخ میدهند که:” بسبب عمل نیک ترا سنگسار نمیکنیم بلکه به سبب کفر زیرا تو انسان هستی و خود را خدا میخوانی؟”( یوحنا ۱۰: ۳۳ ) و این حقیقتا ریشه و دلیل کینه و نفرت آنها از مسیح بود. وقتی شما همینطور در مسیر نوشتجات انجیل و شرح حال زندگی زمینی عیسای خداوند در بین قوم خودش پیش میروید، قابلمۀ این کینه و نفرت یهود را میبینید که گویی بیشتر و بیشتر به جوش آمده و جوش آمده و جوش آمده و در حال رسیدن به حالتی است که از تمام بالای قابلمه در حال کف کردن و سر رفتن است! کی سر رفت؟ وقتی عیسی چند روز قبل از مصلوب شدن، وارد معبد اورشلیم شد، و شلاقی درست کرد و با آن تمام بازاریان و آنانی که در حیاط معبد در حال خرید و فروش بودن را بیرون کرد و بساط آنها را به هم زد. خوب دقت کنید؟ مسیح در اینجا چند سالش بود؟ تقریبا سی سال. فکر میکنید چند سال بود که مردم در حیاط معبد خرید و فروش میکردند و اجناس میفروختند، شاید صدها سال قبل از تولد مسیح. آیا کسی از میان سران کاهنان و فریسیان دیندار یهودی که مسئول نظارت اجرای شریعت موسی در بین جامعۀ یهود بودند، این ایه را در اشعیاء و ارمیا ندیده بود که:” خانۀ من خانۀ عبادت است. لیکن شما آن را مغارۀ دزدان ساخته اید.”(اشعیاء ۵۶: ۷ و ارمیاء ۷: ۱۱ ) اگر دیده بودند پس چرا اجازه داده بودند تا مردم ساحت معبد خدا را آلوده کنند؟ اگر ندیده بودند پس چرا باید از کاری که مسیح آن روز در بازار کرد بسیار خشمگین و عصبانی میشدند؟ میدانید چرا عصبانی شدند؟ زیرا آنها به دنبال منفعت خودشان بودند نه اجرای کلام خدا! خبر مانند بمب در تمام اورشلیم پخش شد که عیسی کار و کاسبی بازاریان را در معبد به هم زده است! جالب اینجاست که رهبران کاهنان و روسای قوم یهود و بازاریان این عمل مسیح را دیدند اما این را ندیدند که همان روز او نابینایان و کوران را در همان معبد شفا داد( متی ۲۱: ۱۴ ) و فردای همان روز عیسای مسیح در همان معبدی که بازاریان را بیرون کرده بود، مردم را تعلیم داد( متی ۲۱: ۲۲) اما چون بساط بازاریان و صرافان طلا و کالاها به هم ریخته شده بود و کسی جرات نداشت تا در معبد اورشلیم داد و ستد کند بلافاصله میخوانیم که:” سران کاهنان و ملایان سعی میکردند که با کمک بزرگان شهر او را از بین ببرند.”( لوقا ۱۹: ۴۷) پس چه چیز سران و رهبران قوم را تحریک کرده بود؟ اینکه عیسی به خود اجازه داده بود تا برای اولین بار در تاریخ معبد اورشلیم بازاریان و کاسبان را با دستان خودش بیرون کند؟ یا اینکه تعلیم دادن و شفا دادن او؟ مسلما اینکه او بساط بازار را به هم زده بود. کلام میگوید عیسی این را به دلیل این انجام داد که آتش غیرت خانه‏ایی که به فرمان خدا ساخته شده بود در او شلعه ور بود؛ اما یهودیان این را از جانب او دشمنی بر علیۀ تمامی فواید و منافعی که ” بزرگان شهر ” ممکن بود در اقتصاد بازاریان و فروشندگان معبد داشته باشند و چه بسا چیزی نیز از طریق این ” بزرگان شهر ” عاید آنان میشد، میدانستند. و این ضربۀ آخر را برای کشتن و از بین بردن مسیح زد. کلام میگوید از این زمان رهبران کاهنان به دنبال فرصت بودند؛ و شیطان قبلا قلب یهودا اسخریوطی را برای این خیانت آماده کرده بود. هر سه انجیل متی و مرقس و لوقا با هم توافق دارند که وقتی یهودا اسخریوطی تصمیم گرفت به استاد خودش خیانت کرده و او را به دشمنان او بفروشد، او نزد سربازان روم نرفت، یا سربازان اسرائیلی؛ کلام میگوید او به نزد ” سران کاهنان ” رفت.( متی ۲۶: ۱۴ و مرقس ۱۴: ۱۰ و لوقا ۲۲: ۴ ) چرا سران کاهنان؟ زیرا آنها طراح و مدیر تمام برنامه‏های قوم و معبد بودند. آنها بودند که طرحی را به اجرا میگذاشتند. برای همین لوقا میگوید: ” سران کاهنان و ملایان در صدد بودند بهانه ایی پیدا نموده عیسی را به قتل برسانند.” ( لوقا ۲۲: ۲ ) متی مینویسد:” در همین وقت سران کاهنان و مشایخ قوم در قصر قیافا کاهن اعظم جمع شدند و مشورت کردند که چگونه عیسی را با حیله دستگیر کرده و به قتل برسانند. آنان گفتند: این کار نباید در ایام عید انجام گردد، مبادا آشوب و بلوایی در میان مردم ایجاد شود.” ( متی ۲۵: ۳- ۵ ) پس وقتی یهودا اسخریوطی به نزد آنها رفت:” ایشان بسیار خوشحال شدند و تعهد نمودند مبلغی پول به او بدهند.” ( مرقس ۱۴: ۱۱ و لوقا ۲۲: ۵) چرا باید خوشحال میشدند؟ زیرا آنها آن فرصت را پیدا کرده بودند که عیسی را برای همیشه از صحنۀ اسرائیل بردارند.
آن زمان فرا رسید و یک شب در باغ جتسمیانی عیسای مسیح را که یهودای اسخریوطی به او خیانت کرده بود را دستگیر کردند.
آنها ( سران کاهنان و کاهن اعظم و بزرگان قوم ) از پیش آمادۀ چنین شبی بودند.( متی ۲۶: ۵۷ ) چطور؟ یوحنا میگوید وقتی یهودا اسخریوطی نان را از مسیح گرفت و وقتی عیسی به او فرمود که این اوست که به او خیانت خواهد کرد. او بیرون رفت. یهودا اسخریوطی قطعا میدانست که مسیح و شاگردان او بر طبق رسم این سه سال، پس از خوردن شام فصح به باغ زیتون خواهند رفت. پس او وقتی اتاق بالا را ترک کرد، صدرصد به نزد سران کاهنان رفت و به آنها گفت که آن شبی که او استاد خودش را به آنها تسلیم میکند، امشب است. پس سران کاهنان آمادۀ رسیدن مسیح و شاگردان او به بالای باغ زیتون بودند. اما کاهن اعظم در خانۀ خود منتظر آنها بود!
آنچه که در این دادگاه ناعادلانه برای ما بسیار حائز اهمیت است ، نبوغ و استعداد آنها در پیچاندن و عوض کردن حقیقت بر علیۀ یک نفر بود. کسی که نه مسلح بود، نه از خودش دفاع کرده بود، نه قطره ایی خون از دماغ کسی ریخته بود، نه گناهی مرتکب شده بود( یوحنا ۱۰: ۳۱ ) ظرافت موحش و ترسناک آنان در گرفتن انتقام خود از این جوان سی ساله که مانند بره ایی با پای خود به سلاخ خانه آمده بود بسیار حیرت انگیز است! من بر طبق وقایع ثبت شدۀ انجیل این رفتار و شیوۀ اعمال یهود را برای شما بازگو میکنم:

شبانه او را محاکمه کردند.
شاهدان دروغی بر علیۀ او تهیه کردند.( متی ۲۶: ۶۰ )
قبل از اینکه محکومیت عیسای مسیح مسجل شود، او را زدند، بر او تف انداختند و به او توهین کردند.( متی ۲۶: ۶۷ )
آنقدر پول خیانت به عیسای مسیح ناپاک و فاسد بود، که همان کسانی که آن را به یهودا پرداخته بودند تا به دلیل کینه و نفرت آنها از مسیح او را به آنها بفروشد، بعد از اینکه یهودا پشیمان شد و خواست آن پول را به آنها برگرداند، آن را از خود یهودا پس نگرفتند!( متی ۲۷: ۳- ۴ )
نوع مرگی که شورای یهود و کاهنان برای کافرین شریعت موسی تعیین میکردند، سنگسار کردن بود. نوع مرگی که دولت روم برای اخلالگران بر علیۀ قیصر و پادشاهی او تعیین میکرد، مصلوب کردن بود. کاهنان اسرائیل و شورای یهود برای اینکه شهرت و آوازۀ عیسای مسیح را در سراسر اسرائیل و دنیای آن روز در بین تمام یهودیان برای همیشه از بین ببرند؛ تصمیم گرفتند تا با توطئه ایی اجازۀ مرگ بر صلیب را از دولت روم بگیرند تا بدین گونه بر طبق کتابمقدس هر کس بر دار شود، لعنت میگردد؛ عیسای مسیح را منفور و لعنت شده به مردم نشان بدهند!
شورای یهود حکم کفر را به مسیح داد زیرا مسیح خود را پسر خدا خواند. و او را محکوم به مرگ کرد. اما وقتی به نزد فرمانده روم رفتند تا فرمان مصلوب شدن را از جانب فرماندار رومی بگیرند، به دروغ به او اتهام خیانت به قیصر را زدند و ادعا کردند که مسیح میگوید پادشاه اسرائیل است. و خیانت بر علیۀ حکومت قیصر مرگی جز مصلوب کردن به همراه نداشت!( لوقا ۲۳: ۱- ۲ )
حتی خود پیلاطس میدانست که یهودیان به دلیل حسد عیسی را به او تسلیم کرده اند.( متی ۲۷: ۱۸ )
بر طبق شریعت یهود، دزد و قاتل و راهزن باید به مجازات و تنبیه خود برسد؛ به دلیل اوج کینه و نفرت آنها از مسیح، وقتی آنها فرصت داشتند تا بین مسیح که فرماندار روم آن را کاملا بیگناه یافته بود، و دزدی که قرار بود آن روز مصلوب شود، یکی را انتخاب کنند، این رهبران و کاهنان اسرائیل بودند که مردم را تحریک کردند تا آنها آزادی آن دزد را فریاد بزنند و مصلوب کردن مسیح را.( مرقس ۱۵: ۱۱ )
رهبران قوم و کاهنان به دلیل کینه و نفرت، وقتی فرماندار روم قصد آزاد کردن مسیح را داشت، او را دوست قیصر ندانستند! تا او را مجبور کنند تا نظر خودش را عوض کند!( یوحنا ۱۹: ۱۲ )
به دلیل اوج کینه و نفرت قوم اسرائیل از عیسای مسیح، آنها حتی خون عیسای مسیح را بر خودشان و بر فرزندان خودشان گرفتند!( متی ۲۷: ۲۴-۲۵ )
آنها در اصرار و پافشاری مرگ مسیح را فریاد زدند. کلام میگوید:” اما آنان در تقاضای خود پافشاری کردند و فریاد زدند که عیسی باید به صلیب میخکوب شود. فریادهای آنان غالب آمد و پیلاطس حکمی را که آنان میخواستند صادر کرد.” ( لوقا ۲۳: ۲۳-۲۴ )

خشم یهود از عیسای مسیح حتی در زمان کشته شدن او زمانی بیشتر شلعه ور شد که پیلاطس تصمیم گرفت تا بر بالای صلیب بنویسد،” عیسای ناصری پادشاه یهود “، هر چند سران کاهنان یهود مخالفت کرده و این را توهینی به خود و اسرائیل دانستند، اما پیلاطس این کار را انجام داد.( یوحنا ۱۹: ۱۹- ۲۲ )
یهودیان از اینکه زیر سلطۀ روم باشند متنفر بودند. آنها روم را دشمن خود دانسته و مردم آنان را ناپاک و اجنبی میدانستند. سرنگونی حکومت روم، توسط آن پادشاهی مسیح که آنها انتظار آن را میکشیدند( تا به همین امروز منتظر آن هستند!) آرزو و تمام امید آنها بود. اما وقتی سران کاهنان قصد محکوم کردن و گرفتن انتقام از عیسای مسیح را داشتند بخصوص وقتی پیلاطس به آنها گفت:” آیا میخواهید پادشاه شما را مصلوب کنم؟” سران کاهنان جواب دادند:” ما پادشاهی جز قیصر نداریم.”!( یوحنا ۱۹: ۱۵-۱۶ )
وقتی عیسای مسیح بر صلیب جان میداد، همین سران کاهنان، مجریان شریعت موسی بودند که او را مسخره کرده و با کلمات توهین آمیز و مسخره کننده ، به کسی که بعد از خوردن شلاقهای فراوان رومیها و شکنجه های آنان، آخرین نفسهای زندگی خود را میکشید، سعی کردند عذاب و درد او را بیشتر کنند و با طعنه و ریشخند الوهیت و خدایی او را له کرده و به او گفتند:” اگر پسر خدا هستی از صلیب فرود بیا…دیگران را نجات داد اما نمیتواند خود را برهاند.”( متی ۲۷: ۴۱ )

بعد از اینکه از مرگ عیسای مسیح بر صلیب مطمئن شدند، به دلیل نفرتی که از مسیح داشتند، آنقدر باهوش و زیرک بودند که برای مطمئن شدن از شاگردان او و اینکه کار خاصی انجام ندهند و بقول خودشان جسد عیسی دزدیده نشود، از فرماندار خواستند تا قبر عیسی را مهر و موم کنند و جلوی آن نگهبان بگذارند.( ۲۷: ۶۲- ۶۶ )

۱۶- حتی وقتی عیسای مسیح از مرگ قیام کرد، به سربازان نگهبان پول دادند، یعنی باج دادند، و در واقع آنها را برای گفتن بزرگترین دروغ دنیا خریدند، تا دروغی که تا به همین امروز آن را تکرار کرده و آن را به خورد فرزندان خود میدهند را تکرار کنند!( ۲۸: ۱۱- ۱۵ )

این شانزده مورد خلاصه ایی بود از آنچه رهبران و روسای دین با ذکاوت و خلاقیت خود به دلیل اوج کینه و نفرت خود بر علیۀ بیگناه ترین انسانی که تاکنون و تا به ابد پا بر روی زمین گذاشته است، به اجرا درآوردند بود.
اما اکنون خواهیم دید، که این نفرت و خشم و ستیزه جویی از مسیح و تعالیم او، با مصلوب کردن او برای یهودیان تمام نشد. بلکه با آغاز گسترش مسیحیت جوان در اسرائیل و دنیای آن روز، خشم و کینۀ آنان به مسیح و تعالیم او ادامه یافت و شدت عمیقتری یافت.

۸- تاریخ کینه و تنفر یهود از مسیحیت

در نامۀ اعمال رسولان باب چهارم آیۀ اول میخوانیم: این واقعه پس از بشارت دادن پطرس و یوحنا به عیسای مسیح قیام کرده از مرگ و پیام انجیل او در معبد اورشلیم میباشد( همان معبدی که همین چند وقت پیش عیسای مسیح بازاریان و کاسبان و فروشندگان آن را با شلاق از آن بیرون کرده بود!):” و چون ایشان با قوم سخن میگفتند کهنه و سردار سپاه هیکل و صدوقیان بر سر ایشان تاختند. چونکه مضطرب بودند از اینکه ایشان قوم را تعلیم میدادند و در عیسی به قیامت از مردگان اعلام مینمودند.” آنانی که بر پطرس و یوحنا ریخته و آنها را بازداشت کردند، همانهایی بودند که بر سر عیسی مسیح ریختند و او را مصلوب ساختند؛ اما گویی ریختن خون بیگناه ترین انسان هنوز آنها را قانع نکرده بود. آنها از پطرس و یوحنا نفرت نداشتند، آنها از نام عیسای مسیح نفرت داشتند. از انجیل او. از تعالیم او. خود خداوند جایی میفرماید:” جهان نمیتواند شما را دشمن دارد و لیکن مرا دشمن میدارد زیرا که من بر آن شهادت میدهم که اعمالش بد است.” ( یوحنا ۷: ۷ ) حس کینه و انتقام از مسیح و مسیحیت در یهود آنقدر شدید بود که با ترس و رعب و وحشت در دل شاگردان همراه بود و شاگردان مسیح از یهودیان میترسیدند( یوحنا ۲۰: ۱۹ )
اما به رغم تمام این کینه ها و نفرت از عیسای مسیح و راه او، مسیحیت جوان هر روز در سراسر اسرائیل و دنیای آن روز در حال رشد و گسترش بود. به رغم تمام این دشمنی ها و فشارها، چه از جانب کینه و نفرت دنیای بت پرست و گناهکار آن دوران، و چه از جانب یهودیان خداپرست و دارای شریعت آسمانی، کلیسای مسیح مانند آتشی بر دشت خشک جانها میسوخت و به یمن بادهای وزان و تند روح القدس این آتش پیش میرفت و دلها را تسخیر خود میساخت.
اما هر چه این آتش بیشتر و بیشتر دلها را تسخیر میساخت، یهود و سران کاهنان و کارگزاران شریعت، بیشتر و بیشتر به از بین بردن و ریشه کن کردن این ” طریقت تازه ” عزم جزم میکردند و آنها این را با تمام شیوه های زیرکانه و موزیانۀ خود اجرا میکردند. اکنون با هم به رفتار یهود و سران کاهنان در مقابل مسیحیت جوان نگاه میکنیم. و لطفا در نظر داشته باشید که تمامی روایات نامۀ اعمال به نقل از شاهدان زنده و یا خود نویسنده که در بطن آن بوده است به قلم آمده است:

برای اینکه بتوانند صدای استیفان را که با دانش و غیرت فراوان در همه جا میگشت و نام مسیح را بشارت میداد خفه کنند، شاهدانی دروغین برای او درست کردند تا بگویند آنها شنیدند که او ” به موسی و خدا سخن کفرآمیز میگفت.”( اعمال ۶: ۱۱) وقتی سخنان استیفان را شنیدند، کینه و نفرت آنها بجوش آمد. کلام مینویسد:” چون اینرا شنیدند دلریش شده بر وی دندانهای خود را فشردند.”( اعمال ۷: ۵۴) دندان بر هم فشردن نشانۀ کینه و خشم بیش از حد است. لطفا خوب دقت کنید به برخورد و عکس العمل آنها پس از شنیدن شهادت استیفان:” آنگاه به آواز بلند فریاد برکشیدند و گوشهای خود را گرفته به یک دل بر او حمله کردند. و از شهر بیرون کشیده سنگسارش کردند.” ( اعمال ۷: ۵۷ )
این اوج کینه و گرفتن انتقام و سرکوب ایمانداران به مسیح بود که شائول طرسوسی را بر آن داشت تا از اورشلیم تا به سوریه مسافتی تقریبی دویست کیلومتر را روزها و شبها طی کند. تا مسیحیان آنجا را گرفته، و برای محاکمه کردن در شورای یهود به اورشلیم بیاورد. خود او بعدا اعتراف میکند که:” و این طریقت را تا به قتل مزاحم میبودم به نوعی که مردان و زنان را بند نهاده به زندان میانداختم.”( اعمال ۲۲: ۴ )
اما همین که این قاتل و آزار دهندۀ مسیحیان قلب خود را به مسیح داد، کینه و انتقام یهود را بر علیۀ خود برانگیخت. وقتی پولس در دمشق شهری که رفته بود تا ایمانداران به مسیح را در آنجا دستگیر کرده و برای محاکمه به شورای یهود بیاورد، برای مسیح بشارت داد و مردم را به انجیل دعوت نمود؛ یهودیان شورا کردند که او را بکشند. کلام میگوید:” و شبانه روز به دروازه ها پاسبانی مینمودند تا او را بکشند.”( اعمال ۹: ۲۳-۲۴ ) اگر شاگردان شبانه او را با سبدی از دیوار شهر فراری نمیداند، چه بسا مسیحیت هرگز پولس رسول را نداشت.
وقتی هیرودیس پادشاه دست خود را بسوی یعقوب برادر یوحنا دراز کرد و او را به شمشیر کشت، کلام میگوید:” و چون دید( هیرودیس) که یهود را پسند افتاد بر آن افزوده پطرس را نیز گرفتار کرد.” ( اعمال ۱۲: ۱-۲)
وقتی پولس رسول و برنابا در شهر انطاکیه پس از موعظه و بشارت مورد استقبال فراوانی از یهودیان و بیگانگان قرار گرفتند، کلام میگوید:” ولی چون یهود ازدحام خلق را دیدند از حسد پر گشتند و کفر گفته با سخنان پولس مخالفت کردند.” ( اعمال ۱۳: ۴۵ ) سپس همین افراد دست به توطئه بر علیۀ پولس و برنابا میزنند.” اما یهودیان چند زن دیندار و متشخص و اکابر شهر را بشورانیدند و ایشان را به زحمت رسانیدن بر پولس و برنابا تحریض نموده ایشان را از حدود خود بیرون کردند.” ( اعمال ۱۳: ۵۰ )
وقتی پولس و برنابا در قونیه موعظه کرده و جمعی کثیر از یهود و یونانی ایمان آوردند. کلام مینویسد:” لیکن یهودیان بی ایمان دلهای امتها را اغوا نمودند و با برادران بداندیش ساختند.” و این بداندیشی به ” افتضاح کردن ” رسولان و دست دراز کردن برای اقدام به ” سنگسار کردن ” آنان انجامید. طوری که رسولان برای نجات جان خویش از آن شهر گریخته و به لستره آمدند( اعمال ۱۴: ۱- ۶ )
اما وقتی آنها به لستره رفتند، یهودیان از شهرهای انطاکیه و قونیه به آن شهر آمدند( فاصلۀ تقریبی بین انطاکیه و لستره تقریبا ۱۷۰ و تا دربه تقریبا ۴۰۰ کیلومتر است و فاصلۀ تقریبی بین قونیه و لستره ۴۰ کیلومتر و با دربه تقریبا ۱۵۰ کیلومتر است! لطفا وسایل نقل و انتقال آن دوران که اکثرا پای پیاده و یا با اسب و قاطر بوده و مدت زمان آن را نیز در نظر داشته باشید!) کلام میگوید:” اما یهودیان از انطاکیه و قونیه آمده مردم را با خود متحد ساختند و پولس را سنگسار کرده و از شهر بیرون کشیدند و پنداشتند که مرده است.” ( اعمال ۱۴: ۱۹-۲۰ )
وقتی پولس و سیلاس به شهر تسالونیکی رسیدند و داخل معبد یهود شده و در بارۀ صلیب مسیح سخن گفتند بسیاری را جذب خود ساختند اما این مورد خشنودی دیگر یهودیان نگردید از اینرو آنها یکبار دیگر توطئه را بر علیۀ پولس و سیلاس در آن شهر آغاز کردند و همان اتهامی را به انها زدند که به همان اتهام اجازه مصلوب کردن عیسای مسیح را از پیلاطس گرفتند! یعنی به حاکم شهر گفتند این شاگردان پادشاهی فردی بنام مسیح را بر ضد قیصر بشارت میدهند!کلام میگوید:” اما یهودیان بی ایمان حسد برده چند نفر اشرار از بازاریها را برداشته خلق را جمع کرده شهر را به شورش آوردند…” ( اعمال ۱۷: ۱- ۷ )
وقتی شاگردان پولس و سیلاس را از شورش مردم که توسط یهودیان بر علیۀ آنها برانگیخته بود یکبار دیگر فراری داده و آنها را به شهر بیریه فرستادند؛ یهودیان فهمیدند که آنها به بیریه رفتند پس آنها نیز به دنبال آنها رفتند! کلام میگوید:” لیکن چون یهودیان تسالونیکی فهمیدند که پولس در بیریه نیز به کلام موعظه میکند در آنجا هم رفته خلق را شورانیدند.” و شاگردان یکبار دیگر پولس و سیلاس را از آن شهر فراری دادند!( اعمال ۱۷: ۱۳ )
وقتی پولس در قرنتس بود به یهودیان شهادت داد که عیسی مسیح است. اما کلام میگوید:” ایشان مخالفت نموده کفر میگفتند.” ( اعمال ۱۸: ۶ )
یکسال و نیم از این ماجرا گذشت و وقتی فرماندار یونان عوض شد و این فرماندار که گویی دوستدار یهود بود پس یهودیان بر علیۀ پولس رسول یکبار دیگر توطئه کردند. کلام میگوید:” یهودیان یکدل شده بر سر پولس تاخته او را پیش مسند حاکم بردند. و گفتند این شخص مردم را اغوا میکند که خدا را بر خلاف شریعت عبادت کنند.” و وقتی غالیون برای محاکمه کردن پولس قانع نشد و او را آزاد ساخت. کلام میگوید:” و همه سوستانیس رئیس کهنه را گرفته او را در مقابل مسند والی بزدند.”! ( اعمال ۱۸: ۱۲- ۱۷ )
ما باید شورش افسس را از نزدیک نگاه کنیم! لوقا هیچ در بارۀ ماهیت و ایمان این دیمیتریوس زرگر به ما نمیگوید: آیا یک یهودی بود یا نه؟ شک من در این است که جالب اینجاست که او از پولس و تعالیم او ” در تمام آسیا ” بخوبی خبر داشت! او میگوید:” در تمام آسیا این پولس خلق بسیاری را اغوا نموده منحرف ساخته است و میگوید اینهایی که به دستها ساخته میشوند خدایان نیستند.” ( اعمال ۱۹: ۲۶ ) احتمال زیاد او به واقعه ایی که در شهر لستره که بخشی از استان آسیا بود اشاره میکند و وقتی مردم ان شهر قصد کردند تا پولس و برنابا را پرستش کنند و آنها مانع از این کار آنها شدند و در همین شهر بود که یهودیان از شهرهای انطاکیه و قونیه آمدند و پولس را سنگسار کردند( اعمال ۱۴: ۱۱- ۹) من توطئۀ یهود را پشت شورش افسس بر علیۀ پولس رسول میدانم.
وقتی پولس به همراه شاگردان دیگر قصد مسافرت به سوریه را کرد یهودیان در کمین او بودند.( اعمال ۲۰: ۳ )
وقتی یهودیان پولس را در معبد اورشلیم دیدند، قوم را به شورش در آوردند، دست دراز کرده او را بازداشت کردند، تمام شهر را بر علیۀ او و تعالیم او شورانیدند. لوقا میگوید:” پس تمامی شهر به حرکت آمد و خلق ازدحام کرده پولس را گرفتند و از هیکل بیرون کشیدند و فی الفور درها را بستند و چون قصد قتل او میکردند خبر به مین باشی سپاه رسیده که تمامی اورشلیم بشورش آمده است. او بی درنگ سپاه و یوزباشیها را برداشته بر سر ایشان تاخت پس ایشان به مجرد دیدن مین باشی و سپاهیان از زدن پولس دست برداشتند.” ( اعمال ۲۱: ۲۷- ۳۲)
وقتی پولس در حالی که دستگیر شده و دستهایش بسته شده بود و در بارۀ مکاشفۀ خودش با عیسای مسیح با جماعتی که او را در معبد اورشلیم بازداشت کرده و قصد کشتن او را داشتند سخن میگفت. وقتی به جایی رسید که گفت:” او به من گفت روانه شو زیرا که من ترا بسوی امتهای دور دست میفرستم.” لوقا میگوید:” پس تا این سخن بدو گوش گرفتند آنگاه آواز خود را بلند کرده گفتند چنین شخصی را از روی زمین بردار که زنده ماندن او جایز نیست. و چون غوغا نموده و جامه های خود را افشانده خاک به هوا میریختند.” ( اعمال ۲۲: ۲۲- ۲۳ )
وقتی پولس در برابر همان حنانیا، کاهن اعظم، که روزی عیسای مسیح را بدلیل کفر گفتن فرمان مرگش را صادر کرده بود، ایستاد و از ” ضمیر صالح ” خود سخن گفت، همین کاهن فرمان داد تا به دهانش سیلی بزنند.( اعمال ۲۳: ۲) همانطور که در عین همین دادگاه ناعادلانه به صورت عیسای مسیح سیلی زدند.( یوحنا ۱۸: ۲۲- ۲۳ ) کینه و خشم شورای یهود به پولس آنقدر زیاد بود که چون اختلاف بین آنها بوجود آمد، مین باشی در هراس افتاد که مبادا آنها ” پولس را بدرند ” پس او را به قلعه بردند.( اعمال ۲۳: ۱۰ )
پولس رسول در زندان روم بود. اما گویی یک روز زنده ماندن او برای یهود غیرقابل تحمل و باور بود. از آنجایی که لوقا مینویسد:” و چون روز شد یهودیان با یکدیگر عهد بسته بر خویشتن لعن کردند تا پولس را نکشند نخورند و نه نوشند. و آنانی که در بارۀ این هم قسم شدند زیاده از چهل نفر بودند.” اما خوب دقت کنید به دسیسه ایی که برای کشتن پولس میریزند:” اینها نزد روسای کهنه و مشایخ رفته گفتند بر خویشتن لعنت سخت کردیم که تا پولس را نکشیم چیزی نچشیم. پس الان شما را اهل شوری مین باشی را اعلام کنید که او را نزد شما بیاورد که گویا اراده دارید در احوال او نیکوتر تحقیق نمائید و ما حاضر هستیم که قبل از رسیدنش او را بکشیم.”( اعمال ۲۳: ۱۲- ۱۵ )
پولس را از اورشلیم به قیصریه میبرند. تا در آنجا محاکمه شود. حنانیا، کاهن اعظم وقت به همراه مشایخ پس از یک سفر ۵ روزه از اورشلیم به قیصریه رفتند تا پولس را محاکمه کنند. حکمی که آنها بر علیه پولس عنوان کردند. میتواند تا خود همین روز از جانب یهودیان بر مسیحیان زده شود:” زیرا که این شخص مفسد و فتنه انگیز یافتیم در میان همۀ یهودیان ساکن ربع مسکون و از پیشوایان بدعت نصاری.”( اعمال ۲۴: ۱- ۵ )
یهودیان بر فرماندهان شهر تاثیر بسزای داشتند تا جایی که هم فلیکس و هم فستوس قصد داشتند با به زندان انداختن پولس ، رضایت یهودیان را جلب کنند. ( اعمال ۲۴: ۲۷ و ۹ )
یکبار دیگر توطئۀ قتل پولس را ریختند:” سران کاهنان و رهبران یهود اتهامات و دعاوی خود را بر علیۀ پولس به اطلاع او رسانیدند و از فستوس تقاضا کردند که به آنان لطفی نماید و پولس را به اورشلیم بفرستد. آنان در کمین بودند تا او را بین راه به قتل برسانند.” ( اعمال ۲۵: ۲-۳ )
در نامۀ دوم قرنتیان پولس رسول اینگونه از آزار و شکنجۀ یهود سخن میگوید:” یهودیان مرا پنج بار و هر بار سی و نه ضربه شلاق زدند.” در ادامه میگوید:” در مسافرتهای زیاد خود، با خطر سیل و راهزنان رو به رو بودم و از دست یهودیان و غیر یهودیان و دوستان دروغین در شهر و بیابان و دریا با مرگ مواجه شدم.” ( دوم قرنتیان ۱۰: ۲۴ و ۲۶ )

۹- بازگشایی دو راز پنهان!

ما با هم به عمق خشم و ستیزه جویی یهود، سران کاهنان و مشایخ یهود یعنی کارگزاران دین، هم بر ضد خود مسیح و هم بر ضد مسیحیت جوان دیدیم. اکنون از شما سوال میکنم: شما تمام این جزئیات را بر طبق شواهد زندۀ کتابمقدس خواندید؛ به آن فکر کردید، بر آن تعمق کردید، آیا بنظر شما، با پایان یافتن انجیل و نامۀ اعمال رسولان، و با توجه به رشد کلیسای مسیح در سراسر دنیای آن روز، بخصوص روم؛ رشد سریع و شگفت انگیز آن؛ دسیسه و خشم و دشمنی یهود، سران و مشایخ یهود، کمربستگان به قتل پولس، غیرتمندان یهود، آیا شما فکر میکنید تمام این خودستیزی و کینه و نفرت از نام مسیح توسط یهود، با توجه به اینکه آنها میدیدند چگونه روز به روز از هر سرزمین و هر نژاد و هر مردمی به مسیح ایمان میاورند، ان هم در شهرهای روم، روم اشغالگر، روم ناپاک و نجس! به پایان رسید؟ اگر چهل نفر قسم خوردند که نه نانی بخورند و نه آبی بنوشند تا پولس را نکشند، آرام نخواهند گرفت؛ و با توجه به اینکه میدانیم، اگر بر طبق سنت و شریعت موسی، اگر کسی نزد خدا نذری کند باید آن را برآورده کند و اگر نه خود گناهکار محسوب خواهد شد؛ پس نباید بعید دانست که یهودیان تا به روم دنبال پولس رفتند، او را تعقیب کردند، و بارها و بارها نقشۀ قتل او را ریختند. و به خودستیزی و گرفتن انتقام از تمام ایمانداران به مسیح دست زدند. این خشم و ستیزه جویی یهود از مسیح و مسیحیت ما را به آشکار سازی یک واقعه ایی که تا به همین امروز نامعلوم مانده است هدایت میکند. هدایت روح مقدس خدا را در این خصوص برای خود و شما برای درک آن خواهانم.
( میگویند حوالی سالهای ۵۷ بعد از میلاد بوده که پولس برای دیدار کلیسای اورشلیم به آنجا میرود. اما در این دیدار پولس از معبد اورشلیم بلافاصله مورد شناسایی یهودیانی که در به در به دنبال او بودند تا او را از پا به در بیاورند قرار گرفته و بلافاصله بر سر او ریخته و او را بازداشت میکنند. پس از اینکه سربازان روم، پولس را تقریبا از کشته شدن در بارگاه معبد نجات میدهند؛ او به مدت دو سال در زندان تحت مراقبت میماند. پس از آن پولس را محاکمه میکنند و او درخواست محاکمه شدن توسط قیصر را میدهد؛ این باعث میشود تا او را به روم منتقل کنند. حوالی سالهای ۵۹- ۶۰ بعد از میلاد پولس وارد روم میشود. او را در منزلی در روم زندانی کرده و تحت مراقبت سربازان رومی قرار میدهند. تقریبا به مدت پنج سال چون تبعۀ روم بود، به او اجازه داده شده بود تا زیر نظر دولت روم، به خارج از روم سفر کند، دوستانش را ملاقات کند، اما باید به روم به خانه ایی که برای او بعنوان زندان تعیین کرده بودند برمیگشت. تاریخ میگوید آخرین روزهای زندگی پولس رسول بسیار سخت گذشت. حوالی سالهای ۶۴- ۶۵ بعد از میلاد واقعۀ عظیمی در شهر روم روی داد. در پی این واقعه امپراطوری روم دست به انتقام شدید از تمام مسیحیان در امپراطوری روم میزند. ما میدانیم که پولس در همین سالها در زندان حبس شد، آخرین نامۀ خود را به شاگرد خود تیموتائوس نوشت، و چندی بعد از زندان بیرون آورده شد و به فرمان امپراطور نرون محاکمه گشت و سرش از تنش جدا شد. همچنین یکی دیگر از دلیران پرتوان و شاهد زندۀ مسیح، پطرس رسول، در همین سال مصلوب شد. گویی سران کاهنان یهود و بزرگان قوم عاقبت به آرزو و خواستۀ دیرینۀ خود رسیده باشند.)

راز اول:
چرا اسلام آنقدر سریع رشد کرد؟
محمد تقریبا حوالی سالهای ۵۱۲- ۵۱۴ بعد از میلاد مسیح بدنیا آمد. در سن جوانی بنا به پیشنهاد عموی خود که پرده دار بتخانۀ کعبه بود و با توجه به اینکه محمد نه پدر و نه مادر و نه برادر یا خواهری داشت سعی کرد بقول خودمان او را سر و سامان دهد. عموی محمد او را به کار تجارت کالا وارد کرده بود و محمد در این زمان از سفرهای تجاری و خرید و فروش کالا خبر داشت. پس عموی محمد او را به خدیجه زنی تقریبا چهل ساله اما بسیار متمول و پولدار که در تجارت کالا بسیار معروف بود، آشنا کرده، خدیجه محمد را به شوهری خود میگیرد. بسیاری معتقد هستند که خدیجه همسر محمد یا از قبایل یهود بوده یا اینکه بستگانش از قبایل متمول یهود عربستان بوده است. در دوران محمد مسیحیت دارای یک امپراطوری بود، اساسنامۀ واحد در سراسر کلیساها داشت، و کلیسا در سراسر امپراطوری روم رشد کرده و آیین مسیحیت در سراسر این سرزمینها تعلیم داده میشد. اما یهودیان در سراسر دنیای آن روز پخش بودند. بخصوص در میان قبایل عرب. زیستن اسرائیلیان با اعراب برای اولین بار نبود که روی میداد. رابطۀ بین اسحاق و اسماعیل در دوران پیری هرگز به ما گفته نشده است، اما میدانیم که آنها با هم پدر خود ابراهیم را دفن کردند( پیدایش ۲۵: ۹ ) و میدانیم که برادر یعقوب، عیسو ، دختر اسماعیل بسمه را به زنی خود گرفت( پیدایش ۳۶: ۳ ) اما در کتابمقدس بارها یهوه از زبان انبیاء اسرائیل فرمان داده بود که اسرائیل نباید با قبایل بت پرست اعراب هیچ نزدیکی و مشارکتی داشته باشد. وقتی در سالهای ۶۱۰- ۶۲۸ هرکلیوس به دنبال شورش های مداوم یهودیان، قتل عام عظمیی در اسرائیل صورت داد و این باعث شد تا تمام اسرائیلیان از سرزمین خود فرار کنند، آنها یکبار دیگر به فرمان خدا گوش نکردند که به نزد اعراب نروند و با آنها هیچ مشارکتی نداشته باشند؛ بلکه بر عکس به دلیل بی ایمانی آنها به میان قبایل عرب رفته و با آنها زندگی کردند. کتابمقدس خاندان عرب و اوج فساد و بت پرستی آنها را با بکار بدن عبارت ” چادرهای قیدار ” استفاده میکند.( قیدار یکی از دوازده پسر اسماعیل بود. پیدایش ۲۵: ۱۳ ) مزمور نویس میگوید:” وای بر من که در ماشک ماوا گزیده ام و در خیمه های قیدار ساکن شده ام.” ( مزمور ۱۲۰: ۵ ) به رغم تمام این هشدارها باز یهودیان به میان این قبایل رفته و با آنان ساکن شدند. شاید بعضی از شماها بگویید انگار هنوز طعم اسارت و تحت تسلط دیگران بودن را نچشیده ام و نفسم از جای گرم در میاید! دوستان عزیز! یادمان بیاید که عیسای مسیح درست در همین زمان در اسرائیل بدنیا آمد، آیا او هرگز سعی کرد تا اسرائیل را بر علیۀ روم بشوراند؟ تعلیماتی بر ضد روم بدهد؟ مگر او یک اسرائیلی نبود؟ مگر او و خانوادۀ او و سرزمین او تحت تسلط روم نبود؟ اما میبینیم که شیوۀ شکست دادن دشمن در تعلیم مسیح تماما با یهود فرق میکند. عیسای مسیح همان امپراطوری روم را با محبت و صبر و فروتنی و تسلیم ارادۀ پدر آسمانی شدن، بدون اینکه شورش یا خونریزی یا قیامی صورت بدهد در سال ۳۵۲ بعد از میلاد تسخیر کرد. و یهودیان این را نمیتوانستند درک کنند. همانطور که دیدیم آنها در طول تاریخ خود بارها و بارها بنا به دلایل متعدد شورش کردند و این باعث شد تا نهایتا یکبار دیگر از تمام سرزمینی که روزی یهوه به آنها داده بود خارج شوند و مجددا به دلیل بی ایمانی بین بت پرستان و قبایلی که هرگز یهوه را نمی پرستیدند رفته و زندگی کنند. یهوه قبلا از زبان موسی به آنان هشدار داده بود که:” لیکن اگر دل تو برگردد و اطاعت ننمایی و فریفته شده خدایان غیر را سجده و عبادت نمایی پس امروز به شما اطلاع میدهم که البته هلاک خواهید شد و در زمینی که از اردن عبور میکنید تا در آن داخل شده تصرف نمایید عمر طویل نخواهید داشت.” ( تثنیه ۳۰: ۱۷- ۱۸ ) آنها به عیسای مسیح ایمان نیاوردند و به زیستن در بی ایمانی در سرزمین داده شده به آنها از جانب خدا ادامه دادند از اینرو آنچه خدا در کتب عهد عتیق خودشان به آنها هشدار داده بود بر آنها اجرا گشت.
از اینرو در زمان محمد قبایل متعدد یهود در بین قبایل عرب زندگی میکردند که دارای ثروت و قدرت بسیاری در اقتصاد مکه و بت خانۀ آن بودند! هر چند آنها در میان قبایل عرب ثروت و قدرت داشتند اما سرزمین وعده را نداشتند. سرزمینی که روزی پدران آنها در آن حکومت کردند. اکنون از آن دور بودند و این به اوج کینه و نفرت و ستیزه جویی آنان به روم که مسیحیت را دین رسمی خود قبول کرده بود مزید ساخته بود. دشمنان یهود تاکنون نه تنها از بین نرفته بودند که روز به روز در تمام دنیا گسترش می‏یافتند! دیدیم که یهود دو دشمن خونین داشت و انتقام و نابودی آنها امید آنها: روم و مسیحیت. هر روز بقای امپراطوری روم که آنان را از خانه و سرزمین آنها بیرون کرده بود، تمام شورشهای آنان را نابود کرده بود، و اکنون مسیحی شده بود برای یهود به منزلۀ خفت و خواری بود. به منزلۀ شکست بزرگ. و باید این را درک کنیم که آنها هرگز نمیتوانستند ببینند آن مسیح که روزی پدران آنها او را مصلوب کرده بودند و شاگردان او را تا به قصد کشتار و قتل عام دنبال کرده بودند، اکنون یک امپراطوری را به نام خود دارد! آزار و شکنجۀ آنها برای همیشه به پایان رسیده است و آنها اکنون قدرت یک امپراطوری را با خود دارند.
پس وقتی محمد از غار حرا برگشت و رویای خود را در میان گذاشت و خبر ناگهان بین قبایل عرب و یهود پخش شد، یهودیان متفکر و باهوش ناگهان نور عظیمی را دیدند که توسط آن میتوانستند برای ابد انتقام خود را از مسیح و روم بگیرند. بیاد داشته باشید که یهودیان در انتظار نبی دیگری نبودند تا از میان قوم اسرائیل بیاید تا آنان را رهبری کرده و نجات دهد، بلکه منتظر آمدن مسیح بودند تا آمده و روم را نابود کرده و قدرت و افتخار و پادشاهی را یکبار دیگر آن هم برای ابد به اسرائیل برگرداند. پس وقتی محمد ادعای رسالت کرد، برای یهودیان این هیچ ارزشی نداشت، زیرا آنها میدانستند، که محمد یک پیامبر برای یهود نمیتواند باشد، بدلیل اینکه او یک یهودی نبود که موسی به قوم وعده داده بود که از میان برادران او کسی را مانند او برای قوم او خواهد فرستاد.( تثنیه ۱۸: ۱۵ ) اما هر چند محمد نمیتوانست نبی اسرائیل باشد او میتوانست نبی عرب باشد! فرزند اسماعیل و از نسل او که اکنون خدا با او سخن گفته است تا برای ملت عرب نجات دهنده باشد! و بدینگونه آنها در ادعای پیامبری محمد، تماما فرصت بزرگی برای انتقام دیدند! هم بر علیۀ روم، هم بر علیۀ مسیحیت و هم بر علیۀ گسترش مسیحیت در دنیا! تاریخ میگوید، این قبایل ثروتمند یهود بودند که بلافاصله از محمد حمایت و پشتیبانی کردند! و رسالت او را برای دنیای بت پرست عرب درست دانستند! یهودیان متفکر بلافاصله دست به کار شده و نه تنها در تحریر قرآن به محمد کمک کردند و از تاریخ یهود با او سخن گفته و آن را در میان گذاشتند تا او آنها را در قرآن وارد کند، بلکه آنها از حیث مالی او را تشویق کردند. این ثروتمندان یهودی مدینه بودند که از او خواستند تا او به مدینه رفته و رهبری اقوام مدینه از جمله قبایل آنها را بعهده بگیرد! محمد به مدینه رفت، و یهودیان مدینه با عزم و ارادۀ بسیار از باور محمد بعنوان پیامبر دفاع کردند. با هم عهد بستند. به او گفتند که نسل او از اسماعیل فرزند ابراهیم است. و به او گفتند که آنها برادر خونی از یک پدر هستند. باور او را بعنوان پیامبر عرب تایید کردند و او را تشویق کردند که در آن استوار و پایدار بایستد. به او کمک کردند و نقل قولها و روایات عهد عتیق را با او در میان گذاشتند و با او از تاریخ ابراهیم و آنچه بر او و پسر او اسماعیل گذشت در میان گذاشتند. آنها الوهیت مسیح را هجو دانسته بودند، قرآن همین را نوشت. آنها مرگ و رستاخیز مسیح را تماما رد کرده بودند، قرآن نیز همین را نوشت. آنها مسیح را بعنوان تنها نجات دهنده رد کرده بودند، قرآن نیز همین را نوشت. هر آنچه یهود از الهیات اساسی و بنیادین مسیحیت تنفر و بیزار بود را با نفوذ خود به محمد گفته و محمد آن را در قرآن ثبت کرد! هر چند پس از به قدرت رسیدن محمد، و اختلافات بین او و قبایل یهود شعله ور شد و این دو را به جنگهایی متعدد بر علیۀ همدیگر واداشت، اما تاریخ اسلام نشان نمیدهد که یهودیان در زیر سلطۀ حکام اسلامی برای مدتی طولانی مورد آزار و شکنجه قرار گرفته باشند. آنها همواره راهی را پیدا کردند که در سرزمینهایی که اسلام حکومت میکند، رشد کنند، نفوذ کنند، تکثیر شوند، و پرستش خود را به طور آزادانه داشته باشند!
تاریخ به ما نشان داده است که یهود و اسلام همواره منافع مشترک داشته و نظرات و باورهایی مشترک در خصوص خدا و پرستش و نحوۀ مقبول شدن در نزد خدا داشته اند. یهودیان همواره با خلفای اسلامی از نزدیک همکاری کرده و در اموری بسیار با هم مشورت کرده اند. در قرآن از موسی بیش از هر پیامبر دیگری سخن گفته شده است و نام اسرائیل بیش از ۴۰ بار در قرآن آمده و بارها در احادیث نقل شده است. مفسران زیادی دین اسلام را شاخه ایی از یهودیت میدانند. زیرا در بسیاری از جهات اساسی با هم شباهت دارند.
جالب اینجاست که بدانید: یهودیان مسلمانان را جز کسانی میدانند که وارد بهشت خدا خواهند شد و نه مسیحیان! از اینرو آنها در طول تاریخ همواره خود را به مسلمانان بیشتر از مسیحیان نزدیک کرده اند. یهودیان به مسلمانان لقب فرزندان ابراهیم را میدهند. یهودیان مسلمانان را شامل آن هفت فرمان خدا به نوح میدانند: یعنی:
۱- بت نپرستید
۲- قتل نکنید
۳- دزدی نکنید
۴- زنا نکنید
۵- نام خدا را به سهل بکار نبرید.
۶- گوشت حیوان زنده را نخورید.
۷- از قانون اطاعت کنید.
بر طبق شریعت یهود، مسلمانان به دلیل اینکه این هفت قانون را رعایت میکنند، وارد بهشت خواهند شد. هر چند بارها و بارها در قرآن، بر ضد یهود آیاتی چند را پیدا میکنیم، اما هیچکدام از این آیات قرآن، یهود را مانع نشد که حمایت و بکار گرفتن شمشیر اسلام را برای پیشروی خواسته های خود و گرفتن انتقام از مسیحیت استفاده نکنند! کافیست به تاریخ نگاه کنید و تاریخچۀ یهود و رشد آنها را پس از ورود اسلام به صحنۀ تاریخ مشاهده کنید که چگونه آنها رشد صعودی داشته اند! بعد از قدرت گیری اسلام در کشورهای آن زمان، شما دیگر هرگز شورش و طغیان را از جانب یهود نمیبینید! گویی آنها در زیر پرچم اسلام به هر آنچه که میخواستند دست پیدا کرده بودند. به تاریخ نگاه کنید و از سالی که اسلام وارد صحنۀ تاریخ شده و گسترش آن در امپراطوری روم. نگاه کنید به دوران طلایی تاریخ یهود در اسپانیا، نه در زمانی که مسیحیان اسپانیا را در دست خود داشتند بلکه زمانی که اسلام بخش زیادی از اسپانیا را تسخیر کرد! یهودیان در کشورهای اسلامی بود که به ثروت و قدرت دست یافتند و همان ثروت و قدرت را با خود به اسرائیل وارد ساختند. زیرا وقتی به اساس دین یهود و اسلام نگاه میکنید شباهتی غریب بین هر دوی آنها پیدا میکنید:
هم یهودیان و هم مسلمانان معتقد هستند که خدا واحد است و نمیتواند تثلیث باشد.
هم یهودیان و هم مسلمانان معتقد نیستند که مسیح برای گناهان بشر مرد.
هم یهودیان و هم مسلمانان به الوهیت عیسای مسیح معتقد نیستند.
قرآن میگوید انجیل را قبول دارد، اما کدام انجیل؟! آن انجیلی که الوهیت مسیح و مرگ و قیام او را بشارت میدهد را هم یهود و هم اسلام هر دو آن را نوشته شدۀ انسان دانسته و دروغ میدانند!
هنوز پس از گذشت هزاران سال یهودیان و مسلمانان هر دو فرزندان ذکور خود را در زمان معین خود ختنه میکنند.
هم یهودیان و هم مسلمانان به تکثیر فرزند برای تولید مثل و گسترش آیین خود باور دارند و آن را بسیار اساسی و حیاتی میدانند. به همین دلیل:
هم یهودیان و هم مسلمانان هر دو به ازدواج دختران و پسران خود به سنین پایین اعتقاد دارند.
هم یهودیان و هم مسلمانان فرزندان خود را از زمان تولد یهودی و مسلمان میخوانند.
هم یهودیان و هم مسلمانان به خوردن غذای حلال و معین و مشخص و تعیین شده توسط رهبران دین و شریعت مبادرت میکنند و هرگز غذایی دیگر نمیخورند.
هم یهودیان و هم مسلمانان به انجام شریعت و مراعات کردن برای خشنودی خدا و رسیدن به بهشت معتقد هستند.
هم یهودیان و هم مسلمانان نفوذ و بکارگیری اقتصاد و قدرت و سیاست را به هر شیوه و به هر میزان و به هر قیمت را حق مسلم خود میدانند و از آن به هر نحوی برای فواید خود استفاده میکنند.
هم یهودیان و هم مسلمانان معتقد هستند که باید از دشمن انتقام گرفت و آن کس که به مال و ناموس تو تجاوز میکند تو نیز باید چنین کنی.

راز دوم:
۳- بره های سیاه و بزهای ابلق!

پس از یازده سال در ایمان به عیسای مسیح، و شنیدن موعظه ها و خواندن کتابهای و دیدن شبکه های مسیحی، هرگز سر در نیاورده ام که چرا کلیسا از اسرائیل دفاع میکند؟ از کدام اسرائیل ما دفاع میکنیم؟ برای کدام اسرائیل دعا میکنیم؟ و چرا؟ آیا برای اسرائیل دعا میکنیم تا پادشاه خود، عیسای ناصری را پس از دو هزار سال که از مصلوب کردن او میگذرد ایمان بیاورد، یا برای اسرائیلی دعا میکنیم که تا به همین امروز معتقدند که مسیح یک کافر ضد یهود بود، که از مادری که توسط سربازان رومی مورد تجاوز قرار گرفت بدنیا آمد، و آخر هم روزی مرد و جسدش را شاگردان مخفی کردند؟ و تا به همین امروز کمر به نابودی مسیحیت بسته اند؟ در طرف دیگر این قضیه از خودمان میپرسیم : اکنون به مدت چندین سال است که به نظر میرسد نفرت و کینه ایی عظیم در جبهۀ اسلام از اسرائیل است، و اما جماعت اسلام به مراتب بیشتر از یهودیان اسرائیل میباشد، پس چرا هنوز آنها نتوانستند اسرائیل را صدمه ایی بزنند و یا بقول خود ” از روی زمین محو کنند؟” پاسخ آنچه در دنیای امروز از جانب یهود و رابطۀ آنها با مسیحیان و مسلمانان میگذرد در ماجرای حقیقی و زندۀ یعقوب بر من مکاشفه شده است. و بارز شده است که اسرائیلی ها بدلیل نفرت و ستیزه جویی خود در مرحلۀ اول از مسیحیان و مرحلۀ دوم استفادۀ مطلق از مسلمانان در حال اجرای عین همان کاری هستند که یعقوب بر علیۀ لابان پدر زن خود کرد. اجازه بدهید تا با هم نگاهی به این ماجرا داشته باشیم:

پیدایش ۳۰: ۳۲ – ۴۳
در این ماجرا برای اینکه یعقوب بتواند انتقام خود را از لابان پدر زن خود بگیرد، با او وارد یک معامله میشود، در ضمن یعقوب قبلا نقشه کشیده بود که پس از پایان یافتن طرح خود و به نتیجه رسیدن نقشۀ خود از دست لابان فرار کند. او به لابان میگوید که او بعنوان مزد خود به میان گلۀ او میرود و تمام بره های سیاه و بزغاله های ابلق را جدا میکند. سپس به لابان میگوید پس از مدتی اگر آمدی و در میان گله های من بزهای سیاه و بزهای ابلق ندیدی بدان که من از گلۀ تو دزدیده ام. لابان موافقت میکند و یعقوب بره های سیاه و بزغاله های ابلق را از گلۀ لابان بعنوان مزد خود جدا میکند. اما همانطور که با نیرنگ برکت و نخست زادگی را از عیسو دزدید، اینجا نیز یکبار دیگر با نیرنگ قصد میکند تا ثروت خود را قبل از اینکه از نزد لابان برود چند برابر کند. پس یعقوب چند شاخۀ سبز سپیدار و بادام و چنار را برداشته و روی پوست آنها خط خطی میکند تا سفید آن معلوم شود. سپس وقتی گله برای خوردن آب به آبشخور نزدیک میشد، و بزها و میش های قوی جفت گیری میکردند، او این چوبها را در آب میانداخت بره هایی که از آنها حاصل میشد یا راه راه بودند یا اینکه خال خالی بودند اما در ضمن همۀ آنها قوی و سالم بودند. یعقوب این بره ها را از گله جدا کرده و در میان گله ایی جداگانه به دور از گلۀ لابان نگهداری میکرد. اما وقتی گوسفندان ضعیف جفتگیری میکردند او این چوبها را به میان آب نمیانداخت تا اگر جفت گیری میکنند بره های ضعیف مال لابان شود. کلام خداوند میگوید:” به این ترتیب یعقوب بسیار ثروتمند شد. او صاحب گله های بسیار شد و بردگان و شتران و الاغهای بسیار داشت.” ( پیدایش ۳۰: ۴۳ )
سران یهود از این الگوی یعقوب برای بدست آوردن قدرت، ثروت و گشایش و همچنین گرفتن انتقام از مسیحیت استفاده کرده اند! بره های سیاه مسیحیان هستند، بزهای ابلق مسلمانان. آنچه در اروپا در حال روی دادن است باید گواه زنده برای تک تک ما باشد. با هجوم مسلمانان و رشد مسلمانان در کشورهای اروپایی، اسرائیل در حال گرفتن انتقام از مسیحیت در اروپا میباشد. کدام کشورها بیشترین سقوط را در مسیحیت و بیشترین رشد اسلام را دارند؟ فرانسه، آلمان، انگلستان، دانمارک، هلند، اسپانیا، پرتقال؛ اینها دقیقا همان کشورهایی هستند که یهودیان را در برهه ایی از تاریخ از کشورهای خود خارج کردند و چه در دوران امپراطوری روم چه در زمان جنگهای صلیبی و چه در زمان جنگ جهانی دوم یهودیان بسیاری در آن مورد حمله و کشتار قرار گرفتند! اکنون همان کشورهای توسط هجوم مسلمانان افراطی، نه یهودیان افراطی!! اشغال شده است. مثل اینکه اسحاق برادر تند مزاج و عصبی خود اسماعیل را به جنگ دشمنان خود بفرستد و خودش در منزل بنشیند! اسماعیل در این جنگ زخمی میشود، تحلیل میرود، اما نتایج این جنگ تماما به نفع اسحاق زمینی است! آنچه در دنیای مسیحیت در حال روی دادن است گویای ضعیف شدن آنها و تحلیل رفتن آنها میباشد. اما کشورهای اسلامی خودشان اسیر و بانی ویرانی خودشان هستند و هیچ لزومی به دخالت کشوری دیگری نیست! اما در خصوص امریکا چه؟ امریکا از همان آغاز از یهودیان حمایت و دفاع کرد. امروز بیش از ۶ میلیون نفر یعنی تقریبا بیشتر از جمعیت یهود در خود اسرائیل در آمریکا بسر میبرند! اما با این حال پس از گذشت جنگ جهانی دوم و واقعۀ قتل عام کردن یهودیان در اروپا و هجوم آنها به آمریکا، از آن زمان تاکنون، به رشد کلیسا و آن فعالیت های مسیحی در ارگانهای دولتی و ملی و مدارس و دانشگاهها نگاه کنید. در این کشور هر سال مسیحیت جبهه های عظیمی را از دست میدهد. من دلیل تمام این عدول رشد مسیحیت در آمریکا را یهودیان نمیدانم، زیرا ما در زمان آخر بسر میبریم و این آنچه خواهد بود که خواهیم دید؛ اما رشدی چنین سریع و صعودی در کشور آمریکا و قدرت گیری و نفوذ یهودیان در سراسر سیستم دولتی و اقتصادی این کشور و عقب نشینی و از دست دادن جبهه های موثر بشارت و تعالیم مسیحی در مدارس را من بدون هیچ شک و تردیدی نتیجۀ فعالیتهای شبانه روزی یهودیان در این سرزمین میدانم. کلیساها برای اسرائیل دعا میکنند اما آنها بر ضد مسیحیت در این سرزمین در حال ریختن دسیسه های طولانی خود هستند! یهودیان آنطور که از اروپا انتقام گرفتند از آمریکا هرگز نخواهند گرفت، اما تلاش برای رشد اسلام در آمریکا به دنبالۀ تضعیف کلیسا در این کشور میباشد و این به نفع یهود است. اما آنها هرگز آمریکا را مانند اروپا به دست مسلمانان افراطی نخواهند سپرد! زیرا آنها تمام آمریکا را میخواهند. اختلافات دامنه دار دنیای اسلام با دنیای مسیحیت، هدف و خشنودی اسرائیل را با خود خواهد داشت. زیرا از نابودی این دو، این آنها هستند که قدرت مطلق دنیا را تحت کنترل خود در خواهند آورد! اسرائیل مسلمان را تشویق میکند که رشد کرده و دین خود را تبلیغ کنند. در تمام کشورهای مسیحی این یهودیان هستند که دائما از اینکه هر گونه تعلیم مسیحی در مراکز تحصیلی و عمومی بیان شود اعتراض میکنند و در این اعتراض مسلمانان و دیگر ادیان را نیز با خود همراه میسازند! آنها در کشورهای اسلامی زیرکانه بر علیۀ رشد مسیحیت فعالیت میکنند و تمام تلاش آنها این است که یک کشور اسلامی هرگز به مسیح ایمان نیاورده و همواره مسلمان بماند. کاری که با ایران کردند! یا با ترکیه! با افغانستان و پاکستان. زیرا کنترل مسلمانانی که با یهودیان در بسیاری جهات آیین و شریعتی مشترک دارند به مراتب آسان تر از مسیحیانی است که شریعت را در خون مسیح کامل شده دانسته و همه را بواسطۀ فیض مسیح مقبول خدا میدانند!

خاتمه

من کمی گفتم، این با شماست تا تحقیقات گستردۀ خودتان را داشته باشید. و من به شما قول میدهم که از حیرت آنچه که استخراج کرده و خواهید فهمید در آه و شگفتی خواهید ماند. کمااینکه من ماندم!
آنچه من در این چند صفحه بر طبق آنچه بر من مکشوف شده بود، بیان کردم، قبلا انجام شده است، و امروز هنوز در حال انجام است! این یک زنگ هشدار برای همۀ ما باید باشد، تا اطراف خود را بشناسیم. نبرد خود را بدانیم. دشمن خود را، تا بتوانیم با عزم و روشن بینی روحانی دقیق پیروزی را از یهوه نسی طالب شویم. این نوشته شد تا من و شما زیستن مسیحی را جدی بگیریم، بشارت انجیل مسیح را جدی بگیریم، فعالیت در کلیسا را جدی بگیریم، اتحاد با برادران و مسیحیان در سراسر دنیا را جدی بگیریم، دعا برای دیگر ایمانداران را جدی بگیریم، و دعا برای بازگشت عیسای مسیح را هر روز جدی و جدی تر بگیریم.
این مقاله هرگز قصد این را نداشت تا دشمنی و ستیز را بر علیۀ گروهی برانگیزاند، بلکه به شما بگوید این مسلمانان نیستند که فقط به مسیح نیاز دارند بلکه یهودیان در مرحلۀ اول به پادشاه خود نیاز دارند! این فقط مسلمانان نیستند که باید توبه کرده و از گناهان خود نزد مسیح آمرزش بطلبند بلکه یهودیان نیز باید دست از خصومت و جفا رساندن به مسیح دست بردارند. دعا کنیم تا همان نوری که چشمان شائول طرسوسی را در راه دمشق باز کرد، همان نور امروز، چشمان برادران و خواهران یهودی ما و مسلمان ما و دیگر ادیان گمراه این دنیا را باز کرده و آنها به نزد نجات دهندۀ خود آمده و حیات ابدی را دریافت نمایند.
اگر بر طبق کلام مقدس مصیبت و پریشانی و همچنین عزت و شرف ابتدا بر یهود خواهد بود سپس بر ما؛ آیا این نباید اهمیت این مقاله را برای درک درست خدمت ما در دو جبهۀ یهود و مسلمان نشان دهد. ما مسیحیانی هستیم که از اسلام به عیسای مسیح آمده ایم. مسلمانان به همان اندازه در اسارت تاریکی و در قلمرو شیطان هستند و در خطر هلاکت ابدی که یهودیان هستند، به همان اندازه دیگر ادیانی که رسالت و پیام جلجتا را نپذیرفتند و آیین خود را برتر دانستند. قلب پر از محبت مسیحی باید برای تمام گمشدگان بتپد اول برای یهود، سپس برای مسلمان، و دیگر ادیان. تا به این اندازه امروز قلب و جان من برای یهود و اسرائیل تا به این حد تند و سریع نزده است! خداوندم در جسم یک یهودی بود( هر چند او متعلق به هیچ نژاد و قبیله و ملت خاصی نیست) و در سرزمینی زندگی کرد که هنوز در درد و پریشانی بسر میبرد. بیایید برای اسرائیل زمینی و آنانی که هنوز از خشم و کینه به عیسی ناصری، دلها و افکار آنها را شیطان تصاحب کرده است، دعا کنیم تا قبلهایشان باز شده و نجات دهندۀ خود را دریابند؛ سپس برای مسلمانان دعا کنیم که دست از کینه و خشم از برادران خونی خود برداشته و قلب خود را باز کرده و به مسیح عیسی نجات دهندۀ خود ایمان بیاورند.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

اخرین سخنان قبل از مرگ

آخرین سخنان قبل از مرگ ( نگاهی به نامۀ پولس رسول به تیموتائوس . رسالۀ ...