یکشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / گناه، کفاره و توبه در مسحیت و اسلام. بخش اول

گناه، کفاره و توبه در مسحیت و اسلام. بخش اول

گناه ، کفاره و توبه
جایی که قرآن حرفی برای گفتن ندارد.

از: حسن.گ

در این مقاله شما میخوانید:

۱- پیش گفتار
۲- گناه در کتابمقدس
۳- کفاره در کتابمقدس
۴- توبه در کتابمقدس
۵- گناه در قرآن
۶- کفاره در قرآن
۷- توبه در قرآن
۸- مو به مو ،چهره به چهره
۹- پایان سخن
پیش گفتار

ریشۀ تمام پلیدی ها گناه است.همانطور که ریشۀ تمام نیکی ها محبت است.گناه امروز انسان همان گناه انسان ابتدای خلقت است.شقاوت و پلیدی دیروز انسان اگر نابودی زمین را در طوفان عظیمی و یا باران آتش و خاکستر از آسمان به همراه آورد.ریا کاری و سنگدلی انسان امروز ،فحشا،اعتیاد مواد مخدر،سکس،سرکوب آزادی،اختناق مذهبیون را به همراه آورده است.اگر دیروز برادر برادری را بی رحمانه در اوج سیاهی گناه وجود خود کشت و جسدش را پنهان نمود.امروز با همان بی رحمی اما اینبار با ۱۵۹ ضربه الله اکبر بدنی را تکه تکه میکنند و یا بنام برقراری آزادی هزاران نفر را به خاک می فرستند.
سیاهی قلب انسان از روزی آغاز شد که قصد نمود تا بگوید :” من هستم!” در حقیقت او هیچ نیازی به این شورش نداشت چرا که ” او بود !” اما آن ” من هستم ِ” انسان آغازین به آن خاتمه نیافت زیرا سپس او اضافه نمود که ” من می خواهم!” چیزی نگذشت که اضافه نمود : ” من می گیرم!” بعد :”من می سازم ” کمی بعد ” من می آفرینم ” و من و من هایی که گویی پایان نمی یافت.من و من هایی که با خود ذره ذره تباهی و شرارت آدمی را افزون و افزون تر ساخت.آفریننده را تمامی فراموش کرد.دست رد به فیض جاودان و ازلی زد.پشت به شناخت ذات الهی او نمود. و روزی رسید که روبروی او ایستاد و با گستاخی و بیشرمی گفت:” دیگر تو را نمی خواهم “.و اینگونه شد که مخلوق شباهت خالق خود را تماما از دست داد.به راه خود رفت.و آنقدر دور شد که خانه را گم کرد.گرگ ها در روز بیرون زدند.راهزنان در شب قهقهه زدند. طوفان آغاز شد.یکی پس از دیگری.راهها را ویران ساخت.پناهگاه ها را فرو ریخت.امنیت را در هم کوبید.و خانه ها را به ویرانه ای تبدیل نمود.گویی هنوز خشم طوفان ها آرام نگرفته بودند که سپاه قساوت و سنگدلی قحطی ،سوار بر اسب هایی با سم هایی آهنین از پشت گردنه بر هر جایی که رد پای آدمی بود یورش بردند.سواران شان با شمشیرهای پولادین رگ و پی آرامش و شادی را بریدند.خون گناه آلود آدمی با شمشیر بی رحمانۀ سواران در هم آمیخت و هستی و خمار ترانه های مستانۀ پیاله های شرم آنان را به سوگواری ناتمام تبدیل نمود.خشکسالی سفره ها نبود که آدمی را مبهوت و متحیّر ساخته بود گیجی درک اینکه چه شد؟ چرا می شود؟ چه کنیم و چاره چیست بود که او را در بن بست قحطی افکارشان مسدود مینمود. هنوز شیهۀ خشک اسب های سواران قحطی تمام نشده بود و هنوز گرد و غبار سیاه سم هایشان فرو ننشسته بود که بالهای جذام و بیماری سایه های عمیق و تاریک خود را بر هستی انداخت و بر فراز کوچه ها و خیابانهای ساکنان گناه چرخیدن گرفت.چرا که او دیگر خونی را بر سر در خانه ها نمی دید از آنجا که آدمی اهمیت آن را تماما از یاد برده بود .پس مویه های نخست زاده گان درد بود که از هر خانه ای بر می خاست.شیون مرگ نخست زاده گان صلح بود که سقف خانه ها را می لرزاند.ناله های سرد و دلخراش قلبهای شکستۀ محبت بود.آن قلبهای نا مطیع.آن دل ناسپاس.آن زبان گستاخ.آن جان یاغی و شورش کننده بر علیۀ خالق .سپس آنگاه که از ناتوانی خود از ضعف و علیلی خود در مقابل این فوج عظیم مرگ به زانو در آمد و دریافت که او تنها ذره ایست در پهنای تمام هستی ،غباری ست پوچ ،توانی ست هیچ ،وجودی ست ناچیز ،سایه ایست ناتمام،شکلی ست ناقص تنها آنگاه بود که او آن صدا را شنید که از ابتدای آفرینش دنبال او می گشت و او را صدا میکرد : ” ای آدم کجا هستی ؟ “اما او دیگر نه نای آن را داشت که پاسخ دهد نه دیگر شرم و روی آن را.پس در سیاهی و تباهی گناه خود ماند.پس در تابش سرد آفتاب قلب خود تکیه به دیوار گناهان خود داد و در انتظار مرگ خود نشست.نشست.نشست.اما ناگهان روزی او همان صدا را شنید . صدایی گرم.صدایی نه در کوچه های خود بلکه صدایی در درون خود. صدایی که آرام بود.ستیز نمی کرد و فریاد نمی زد.شمشیر نمی کشید.نی خمیده را نمی شکست.فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نمی کرد. آن صدا به جستجوی او آمده بود.گویی قصد داشت تا تمامی آن درد ها و آن مصیبت های دوری از خانه را پایان دهد.راه را برای او باز کند .زخم هایش را التیام بخشد.حوله ای به کمر ببندد و پاهای خسته و کوبیدۀ او را بشوید.و آن بار سنگین و طاقت فرسایی که گویی از ازل بر دوش او بود را برداشته و قطرات نوشین آرامش و صلح را بر لبان خشک و دهان تشنۀ او بریزد و در گوش او نجوا کند که : ” من راه و راستی و حیات هستم ” و این است راهی که پایانش بازگشت دوباره است به همان منزلی که از آن گریختیم و پشت به خالق خود کرده بودیم.خالقی که اکنون در درگاه خانه منتظر ما ایستاده تا دست در دست برادر بزرگتر به منزل برگردیم.برادری که صدای جاودانی اش را در جان خود شنیده ایم صدایی که از روز خلقت به دنبال ما می گشت : ” ای آدم کجا هستی؟ ” و این صدا این بار پیامی دیگر را با خود داشت و دعوتی دیگر گویی فرصتی دیگر : “” توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است ”

***
” توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است ”
این اولین جمله ای است که ما از عیسی مسیح در انجیل می خوانیم .
چرا توبه ؟ توبه از چه ؟ اهمیت آن در کجا بود ؟چرا مسیح و یحیای تعمید دهنده این پیغام مشترک را اعلام کردند ؟ …اما در انجیل جای دیگری نمی خوانیم که مسیح این پیغام را تکرار کند ، در عوض هر کسی که از او شفا می خواست،نمی گفت تو گناهکاری برو توبه کن.بلکه می گفت “گناها نت آمرزیده شد،برو دیگر گناه نکن.” عیسای مسیح چه هدفی را از این گفتۀ خود دنبال میکرد ؟…
همه چیز از ” گناه ” شروع شد . از نافرمانی انسان .پولس در نامه خود می نویسد که :” همه گناه کرده اند و از جلال خدا محرومند.” (نامۀ رومیان ۳ : ۲۳ )اما هر جا که گناه و نافرمانی بود تنبیه نیز بوده است.تنبیه و جریمۀ گناه را ” کفاره ” می گویند.(در ادامه بیشتر خواهید خواند )اما خدا به همراه جریمۀ گناه که کفاره باشد از او چیز دیگری هم خواست.خدا از انسان خواست تا او از گناه و کردۀ خود ” توبه ” کند.( در ادامه بیشتر خواهید خواند )توبه یعنی بازگشت.بازگشتی صد و هشتاد درجه به سمت راه درست! اگر تا الان به سمت شمال می رفتیم ،مسیرمان را تغییر داده و به سمت جنوب می رویم.نه اینکه نصف و نیمه راه را برویم دوباره برگردیم به همان مسیر اشتباه قبلی!اما خدا چه نیازی به همۀ این مراحل داشت،گناه.کفاره .توبه ،چرا؟چرا باید تمام این مراحل انجام می شد.پاسخ بسیار روشن ،برنده،قاطع و جدی ست. خداوند از همان ابتدا اعلان کرده بود که :” من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمائید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” (لاویان ۱۱ : ۴۴ )
امیدواریم که شما اهمیت این فرمان را درک کنید چرا که بدون آن فهم شناخت خدا غیر ممکن و ناقص است . در فرهنگ ایرانی و مسلمان ما چنین عباراتی غریب می نمایاند اما واقعیت این است که درک این حکم و فرمان خدا راهی پیش روی ما باز میکند که اولا : با قرار گرفتن در این راه به اهمیت مصلوب شدن مسیح و طرح الهی خدا برای کشته شدن مسیح و دلیل آن می رسیم.دوما به یمن آن شما با اعتراف و قبول مسیح به قلب خود تماما از گناهانتان پاک شده زیرا جریمۀ و یا کفارۀ گناه شما برای همیشه پرداخت شده ، توبۀ حقیقی از گناه نموده و دیگر میل به گناه نخواهید داشت ،اگر شما این دو شرط را دنبال کنید می بینید که شما در حال جلال دادن عظمت و قدوسیت و پاکی نام خدا در جامعۀ اطراف خود هستید.کاری که دیگر ادیان پدری ما سعی کردند و می کنند تا با خم و راست شدن روزانه ،روزه های سالیانه ،زیارت های قبور ،و بالاخره پیشانی را روی مهر لک انداختن به آن برسند اما هنوز در همان قبله مانده اند و از آن قدمی به سمت جلو نرفته اند.آنگاه که بواسطۀ این همزیستی با عیسای مسیح و پای سخن او نشستن و از او تعلیم گرفتن چهرۀ شما در نور جلال خدا درخشان گشت آنگاه شما در خواهید یافت که مسیح باید به جهان می آمد.مسیح باید بر صلیب می مرد.مسیح باید روز سوم از مرگ قیام میکرد.مسیح باید نزد خدا بر میگشت.و نهایتا مسیح باید روح القدس را برای یاری و پشتیبانی ایمانداران می فرستاد.اگر میل خدا باشد که شما این را با قلب و جان خود درک کنید.برای خودتان.در مسیر مطالعات و تحقیق خودتان،آنگاه در خواهید یافت و به این مکاشفۀ عظیم خواهید رسید که ادعای قرآن مبنی بر نمردن مسیح بر صلیب و نتیجتا قیام نکردن او از مرگ تماما پوچ و خالی از حقیقت بیان خود مسیح که قرآن او را پیامبر خدا ،متولد شده از روح القدس ،روح الله ،کلام الله نامیده و نقض همان خدایی میباشد که میگویند قرآن را وحی کرده است!

ابتدا ببینیم که گناه چه بود ؟ سپس ببینیم که کفاره چیست ؟ و توبه چه نقشی در آن دارد و تمام این مراحل چه رابطه ای بین ما و خدا ایجاد می کند ؟آنگاه می توانیم هدف مسیح را از آمرزش گناهان انسان درک کنیم و این جملۀ پولس رسول را آویزۀ گوش جان خود کنیم که گفت:
” اما خدا محبت خود را نسبت به ما کاملا ثابت کرده است زیرا در آن هنگام که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح بخاطر ما مُرد.” (رومیان ۵ : ۸ )

۱ ـ گناه در کتابمقدس

گناه یعنی آنچه که به هدف مورد نظر نرسیده ، برخورد نکرده و د ور از آنچه که مد نظر و غایت مطلوب بوده قرار گرفته است .
لطفا این را به خاطر داشته باشید که گناه ،گناه است و میزان و مقدار آن نیز گناه است.صغیره و کبیرۀ گناه همان اندازه خدا را خشنود نمی سازد که اندیشۀ گناه آلودی که هرگز فرصت بروز پیدا نمی کند تا صغیره و کبیره بودن آن معلوم گردد!قتل و زنا همان اندازه در دید خدا گناه محسوب میگردد که کینه ورزی و نگاه شهوت آلود به جنس مخالف داشتن(متی ۵ : ۲۲ و ۲۸ )دزدی و بت پرستی همان اندازه در دید خدا گناه محسوب میگردد که در ساعت محل کار خودت کار نکنی و عاشق ثروت و نفس و ارضای آن باشی(لوقا ۱۶ : ۱۰ و متی ۶ : ۲۱ )منکر خدا بودن و بی عدالتی همان اندازه در دید خدا گناه محسوب میگردد که ریا کاری و تظاهر در خداپرستی و قضاوت و فضولی در رفتار دیگران کردن(متی ۶ : ۵ و ۷ : ۱ و ۲ ) من با اشک و نالۀ خود برای ملت ایران می گویم که ای کاش ملت مسلمان و خداپرست ما این را درک میکرد!
بحث گناه یکی از جنجال برانگیز ترین بحث دنیای امروز است . انسان امروز به هیچ عنوان دوست ندارد که در مورد این عبارت فکر کند یا با آن روبرو شود .بخصوص ما مسلمان ها اگر از ما بپرسند آیا قبول داری که تاکنون گناه کرده ای و میزان عدالت خدا را رعایت نکرده ای هر چند که در این فرضاً چهل سال نمازت را ترک نکرده باشی!و به مقدار ۲۴۸۲۰۰ بار نماز خوانده باشی باز در درون خودت تخم گناه را رشد می دادی ؟هیچ بعید نیست سوال ما از آنها به جدالی پایان ناپذیر روبرو گردد!من در عمری که بین خانواده ای مسلمان زندگی کرده و در جامعۀ اسلامی بزرگ شده ام دیدم و شنیدم و فهمیدم که گناه کردن و میزان پاکی خدا را شکستن امری ست کاملا طبیعی به همان اندازه که بلافاصله هر صبح و ظهر و شب وضو می گرفتیم و به نماز می ایستادیم!انگار نه انگار همین چند ساعت پیش نزدیک بود دل و جگر بقال محل را که پولمان را کم داده است در بیاوریم ! یا بر سر زن خانه (!)برای اینکه سبزی خوردن را سر سفره نیاورده بود داد و هوار کشیدیم!یا در دلمان از این مردک کافر که ریش هایش را با تیغ زده و لباس مرتب پوشیده تنفر داریم!یا از این زنیکۀ پتیاره که در خیابان می خندد!یا فحش و لعنت به قصاب محل که چربی گوشت خورشتی را زیاد گذاشته است !همسایۀ کناری که ملاحظۀ هیچ کس و هیچ چیز را نمی کند!… ما همۀ این کارها را کردیم و می کنیم و دست آخر با گفتن یک ” استغفر الله ” سر و ته نیت پلید خودمان را هم آوردیم ،وضو گرفتیم و روبروی خدا ایستادیم و گفتیم :” بسم الله الرحمن الرحیم ” .مگر نه اینکه خدا انسان را چون ساحت و منظر خود آفرید و قرآن نیز این را تایید کرده است، پس اگر خدا رحمان و رحیم است ،ما هم باید رحمان و رحیم باشیم.این میزان ما نیست میزان خدا برای ماست.ما او را نیافریدیم او ما را آفرید.اما در عوض کینه و پلیدی را در قلب خودمان پروراندیم اما با چهره ای مذهبی به کوچه و خیابان آمدیم و یا بر صندلی های ریاست تکیه زدیم و بر امت اسلام رهبری کردیم.می دانید چرا؟زیرا ما معنای گناه را درک نکردیم.زیرا قرآن هرگز این غدۀ سرطانی فساد را برای ما با نیشدر پاره نکرده است.در عوض به ما گفت:ما انسانیم و جایز الخطا!تنها پیامبران از معصومینند!!با این ادعا دست و پای ما را برای بهانۀ گناه و وسوسه و شرارت نفس و همچنین راه فرار از قبول ضعف و میل خود انسان را به گناه و قبول و پذیرش آن را برای همیشه باز گذاشت.دردناک ترین موضوع در خصوص نگاه قرآن به گناه زمانی ست که گناه و شرارت آدمی را به صغیره و کبیره تقسیم نمود و به امت خود میگوید:” ان تجتنبواکبائر ما تنهون عنه نکفرعنکم سیاتکم ” (النساء ۳۱ ) یعنی :” اگر از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده اند اجتناب کنید ،از دیگر گناهانتان در می گذریم .” و آنها هنوز منتظرند تا از ” دیگر گناهانشان ” در گذشته شود.آیا شده است؟ داود نبی با اشکهای خود به این پرسش پاسخ می دهد :” من به معصیت خود اعتراف می کنم و گناهم همیشه در نظر من است.بتو و بتو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده ام تا در کلام خود مصدق گردی و در داوری خویش مزکی شوی اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن گردید.”
( از مزامیر داود ۵۱ : ۳-۵ ) سلیمان با درماندگی پاسخ می دهد :” و در بارۀ امور بنی آدم در دل خود گفتم این واقع می شود تا خدا ایشان را بیازماید و تا خود ایشان بفهمند که مثل بهایم میباشند.” ( از کتاب جامعه نوشتۀ سلیمان ۳ : ۱۸ ) خداوند در اشعیاء فریاد می زند و پاسخ می دهد :”تمامی سر بیمار است و تمامی دل مریض.از کف پا تا به سر در آن تندرستی نیست بلکه جراحت و کوفتگی و زخم متعفن که نه بخیه شده و نه بسته گشته و نه با روغن التیام شده است.” (اشعیاء ۱ : ۶ ) ارمیاء در اشک خود مویه کرده و پاسخ می دهد :” زانرو که به خداوند گناه ورزیده ایم برای سلامتی انتظار کشیدیم اما هیچ خبر حاصل نشد و برای زمان شفا و اینک آشفتگی پدید آمد.” (کتاب ارمیاء ۸ : ۱۵ )خداوند در حزقیال پاسخ را با سوالی تازه می دهد :” این اشخاص بت های خویش را در دل های خود جای دادند و سنگ مصادم گناه خویش را پیش روی خود نهادند پس آیا ایشان از من مسئلت نمایند.” ( کتاب حزقیال ۱۴ : ۳ )و نهایتا نویسندۀ عبرانیان که آن مکاشفۀ الهی در عیسای مسیح برای او مسجل شده پاسخ می دهد :” زیرا خون گاوها و بزها هرگز نمی تواند گناهان را بر طرف نماید.”(عبرانیان ۱۰ : ۴ ) و شما بجای این قربانی حیوانات که در سنت و شریعت یهود بوده امروز در سنت اسلامی خود ،نمازها و روزه و دعاها و زیارت ها و صدقه ها را بگذارید.و این سوال را از خود مجددا بپرسید که آیا این اعمال شریعت می تواند گناهان شما را بر طرف نماید؟کافیست به اطراف خود نگاه کنید و در چشم های همسایۀ کناری خود تا پاسخ را در یابید.
و اما دنیای پیشرفتۀ امروز چه دارد در بارۀ گناه بگوید:
به خیال دنیای امروز آنچه که دیروز گناه اسمش بود امروز عادت نامش است ، اگر بت پرستی دیروز گناه محسوب می شد، عصر جدید و انسان عصر جدید معتقد است که بت پرستی ،امروزه همینطور که هنوز رواج دارد عادت و سنت و فرهنگ مردم سرزمینی است :” پس چرا آنها باید مزاحم و یا مخالف داشته باشند ، اجازه بدهید مراسم فرهنگی خود را دنبال کنند “. انسان عصر جدید معتقد است عبارت گناه قدیمی شده است زیرا آنچه که از دید خداوند ناپسند و زشت بود ( خدایی که انسان امروزی وجود ش را علامت سئوال می گذارد ) امروزه از دید انسان کاملاً در حیطۀ حق انسانی !بجا و پسندیده است. اگر عملی از دید ملتی زشت است این عمل در دید ملتی دیگر درست است، پس گناه مفهومی ندارد. از اینرو ریشه ها و پیام اساسی قدوس ماندن انسان به راحتی زیر پا گذاشته می شود، در عوض هر روز گفتگویی تازه در خصوص میل و اختیار انسان در استفاده کردن و لذت بردن از هر چیزی و به هر دلیلی قانونی خوانده شده تا جائیکه خود قانون نمی تواند از افراط و فساد اخلاقی انسان گناه آلود جلوگیری کند!متاسفانه برای فرزندان ” احترام به پدر و مادر ” شرطی شده است. ” دروغ گفتن ” به زمان و شرایط بستگی دارد.” قتل ” دفاع کردن از خود و دلیل روانی نامیده می شود.” زنا ” ارضای شهوت طبیعی انسان خوانده میشود.” دزدی کردن ” دلیلش فقر و فشار طبقات اجتماعی است و … خود بخوان تا به نهایتش…آنچه را که انسان پیشرفتۀ امروز در پی ایجاد سرزمینهای صلح و دوستی با امضاء کردن قراردادهای صلح و موافقت نامه ها میباشد علنا نشان داده است که به دلیل ذات و درون گناه آلود انسان پایدار نیست.قراردادهای صلح را روبروی دوربین تلویزیون پاره می کنند،گلوی هر معترضی را در درون کشور خود فشار می دهند و هر گونه شناخت آزادانۀ خدا را کفر و بی دینی و حمله به رسول می دانند.چرا؟چرا آنها نمی توانند حقیقت را ببینند؟پولس رسول تقریبا دوهزار سال پیش با هدایت روح خدا جواب داده است:” غضب خدا از آسمان بر هر گونه گناه و شرارت مردمی نازل می شود که زندگی شرارت آمیزشان مانع شناسایی حقیقت است.خدا آنان را مجازات می کند و این کار بر حق است زیرا آنچه آدمیان در بارۀ خدا می توانند بدانند بر آنها آشکار است زیرا خدا آن را در پیش چشمان ایشان قرار داده است.از زمان آفرینش دنیا صفات نادیدنی او یعنی قدرت ازلی و الوهیت او در چیزهائیکه او آفریده است به روشنی مشاهده می شود و از این رو آنها ابدا عذری ندارند.اگر چه آنها خدا را شناختند ولی آنطوری که شایستۀ او است از او تکریم و تشکر نکردند.در عوض افکارشان کاملا پوچ گشته و عقل ناقص آنها تیره شده است.در حالیکه ادعای حکمت می کنند نشان می دهند که نادان هستند…به این جهت خدا ایشان را با شهوات و هوس های خودشان در نا پاکی واگذاشت…لذا خدا آدمیان را تسلیم شهوات ننگین خودشان کرده است.” ( از نامۀ پولس به رومیان ۱ : ۱۸- ۲۶ )و می بینیم آنجا که معیارهای روحانی و اصالت خدا زیر پا گذاشته می شود یعنی آنچه که به نیکی و سعادت می انجامد، سیاهی و تباهی پا می گذارد و سپاه شرارت به حدود قدوسیت خدا پیشروی می کند .
چرا؟چرا این همه میل به کجروی و دور شدن از پاکی و قدوسیت خدا؟چرا تا به بحث وسوسه و خطا و ارضای میل درون می رسیم می بینیم که نام آورترین ، با خدا ترین ،روحانی ترین انسان روی هستی پاهایش می لرزد و دیر یا زود در پرتگاه آن فرو میغلتد؟آیا کسی هست که مستثنی این ضعف باشد؟آیا انسانی هست که بتواند به ما نشان دهد که توانسته با ریاضت و تدبیر و مراقبت و مذهبی بودن و چهره ای روحانی داشتن و یا حتی روحانی بودن در مقابل گناه و وسوسۀ آن موفق گردد؟چرا هر چه انسان سعی نموده تا خدا را با کارهای خوب خود خشنود کند ،با کارهای مذهبی خود ،از او فاصله گرفته است؟پولس رسول به ما پاسخ می دهد:” پس چه؟آیا ما یهودیان (شما بگذارید مسلمانان )از غیر یهودیان وضع بهتری داریم؟ابدا،پیش از این نشان دادیم که یهودیان و غیر یهودیان همه اسیر گناه هستند.چنانکه کتابمقدس می فرماید: ”
” حتی یکنفر نیست که کاملا نیک باشد.
” کسی نیست که بفهمد و یا جویای خدا باشد.
” همۀ آدمیان از خدا رو گردانیده اند،
” همگی از راه راست منحرف شده اند
” حتی یکنفر نیکوکار نیست.
” گلویشان مثل قبر روباز است،
زبانشان را برای فریب دادن بکار می برند ”
” و از لبهایشان سخنانی مهلک مانند زهر مار جاری ست
” دهانشان پر از دشنام های زننده است،
” و پاهایشان برای خونریزی تندرو است
” به هر جا که می روند ویرانی و بدبختی بجا می گذارند
” و راه صلح و سلامتی را نشناخته اند.
“خدا ترسی بنظر ایشان نمی رسد.” (نامۀ پولس رسول به ایمانداران روم فصل ۳ آیه های ۹ تا ۱۸ )
آیا خوب دقت کردید به اینکه پولس رسول قصد دارد بگوید که همه ،حتی یکنفر ،همگی،به هر وسیله گناه کرده و یا می کنند.کسی که این را نوشته یعنی پولس رسول،خود روزی یک یهودی پایبند شریعت موسی بود.بسیار متعصب و غیرتی.او به هر عملی مذهبی دست زده بود تا گناه نکند،آدم خوبی باشد،اصول دینی خود را تماما انجام دهد،خدا را راضی کند ؛من ایمان دارم که اگر او در سال ۱۳۵۷ در بهبوبۀ تعویض قدرت در ایران حضور داشت بیشک فرماندهی حزب الله را به بعهدۀ او می گذاشتند و خود او با دست خود تیر خلاص را به زندانیان سیاسی مخالف اسلام میزد!!تعصب ،غیرت و خشونت او در اجرای اصول مذهبی و دینی یهود و اجرای مو به مو آن شیوۀ تنفس او بود!او دشمن مسیح بود !آیا نمی بینید که در پرتو نور مسیح چه بر سرش آمده است؟خود او با زبانی الکن و نادم به شاگرد خود اعتراف میکند که :” این سخن درست است و کاملا قابل قبول که مسیح عیسی به جهان آمد تا گناهکاران را نجات بخشد و گناهکاری بزرگتر از من هم نیست.” (نامۀ اول تیموتائوس ۱ : ۱۵ )
خدا چه دارد تا به مردم گناهکار بگوید؟اولا فراموش نکنید که خدا هیچ مسئول گناه من و تو نیست.من و تو مسئول گناهان خودمان هستیم و نه هیچ کس دیگر.تنها چیزی که خدا برای ما روشن و واضح کرده است این است که:” من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمائید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” (لاویان ۱۱ : ۴۴ ) ما نمیتوانیم این میکرب گناه را تشخیص دهیم اگر از آن نمی دانیم ؛که چگونه آغاز شده و ریشه های آن در کجاست؟
اکنون اجازه بدهید ببینیم چگونه گناه آغاز شد و ریشۀ آن در چیست ؟
همانطور که گفتیم ، گناه ، به هدف نزدن است ( تیراندازی را در نظر بگیرید ) .حالاتی که ما به هدف نمی زنیم را می توان موارد زیر دانست:

الف- تمرکز نداشتن به هدف
ب -آمادگی نداشتن برای زدن به هدف
پ- نشناختن هدف

اجازه بدهید به نمونه ای زنده بپردازیم :
” پس خداوند خدا آدم را گرفت و او را در باغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت :” از همۀ درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد.”
( از کتاب پیدایش نوشتۀ موسی ۲ : ۱۵ ـ ۱۷)
هدف خدا در این آیات برای آ دم و حوا کاملاً روشن بود .آدم و حوا حتی از عواقب انجام ندادن این فرمان نیز آگاه بودند. هیچ عذر یا بهانه ای برای آنها نبود که از فرمان خدا نااطاعتی نمایند . اما چندی گذشت و آنها هدف را فراموش کردند ، و تمرکز خود را از آن از دست دادند ، آنها آمادگی رسیدن به هدف خدا را داشتند،آنها به صورت خدا خلق شده بودند(پیدایش ۱ : ۲۶ ) ،روح حیات در آنها دمیده شده بود(پیدایش ۲ : ۷ ) و همچنین هدف را شناخته بودند ” از میوه این دو درخت نخورید “. پس درست زمانی که نگاه و توجه خود را از هدف خدا بنا بر پاسخ دادن به نیاز درون و پاسخ به شهوت جان و زیاده خواهی ،برداشتند(پیدایش ۳ : ۶ )، خطا انجام شد و وقتی که خطا انجام شد عواقب آن دامن گیر خود آنها شد . گناه صورت گرفت . حضور خدا در زندگی آنها خدشه دار شد ،صورت خدا در جانشان تاریک گشت ،روح حیات از آنان خارج شد (زیرا دیگر آنها پاک نبودند) از خدا فاصله گرفتند و در حاصل گناه خود تباهی خود را به چشم دیدند.عاقبت شوم این هوس آنها بسیار سهمناک بود ،انجام این گناه نه تنها در خود آنها تاثیر گذاشت ،بلکه در فرزندان آنها نیز تاثیرگذار شد و قائن پسر آنان، برادر خود را کشت .زیرا فرزندان آدم و حوا دیگر از صورت خدای پاک نبودند بلکه از صورت گناه آلود پدرشان آدم بودند.(پیدایش ۵ :۳ )پس گناه وارد زمین شد. پس بر طبق آنچه که در کتاب تورات میخوانیم گناه از آدم و حوا آ غاز شد و ریشۀ آن در نافرمانی آنها بود . در شکستن قانون خدا .
“هر که گناه کند قانون خدا را میشکند زیرا گناه چیزی جز شکستن قانون نیست.” (اول یوحنا ۳ : ۴ )
اما ممکن است بعضی ها بگویند این آدم و حوا نبودند که نافرمانی کردند بلکه آنها توسط مار ( سمبل شیطان ) که آنها را فریب داد به گناه مرتکب شدند .( پیدایش ۳ : ۱ ـ ۵ ) اکنون خوب دقت کنید به آیه ای که بلا فاصله بعد از آیه ۵ این فصل می آید :
” و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر دانش افزا پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد.” (پیدایش ۳ : ۶ )
مار ( شیطان ) تنها به حوا گفته بود که آنها اشتباه میکنند ،آنها می توانند از آن میوه درخت ممنوعه نیز بخورند زیر ا می توانند مانند خدا شوند .مار ( شیطان ) در واقع ثمره خوردن از میوه آن درخت را گفته بود ، نه در بارۀ ” دلپذیری “-” طعم خوش ” داشتن آن،و حوا هر چند خود می دانست اگر از ان بخورد هر اینه میمیرد،اما وقتی که از میوۀ درخت در درون خود چهره ای زیبا و فریبنده ساخت،مبادرت به چیدن آن کرد.به همین دلیل یعقوب در رسالۀ خود می نویسد :” کسی که گرفتار وسوسه می شود نباید بگوید :” خداوند مرا به وسوسه انداخته است.” چون خداوند از بدی مبرا است و کسی را به وسوسه نمی اندازد.انسان وقتی دچار وسوسه می شود که مجذوب و فریفتۀ شهوات خود باشد.در نتیجه ،شهوت آبستن می شود و گناه را تولید می کند و وقتی گناه کاملا رشد کرد باعث مرگ می شود.” (یعقوب ۱ : ۱۳-۱۴ ) دقیقا به همین دلیل ،این مار نبود که میوه را چید و به حوا داد ،این حوا بود که بعد از نتیجه گیری خود میوه را با دست های خود چید و خورد و همچنین چید و به همسرش داد . مار گناه نبود! شیطان گناه نبود!گناه در انسان نطفه بست.زیرا رحم او بواسطۀ خواهش چشم و ارضای دل آمادۀ آن گشته بود.ببینید ! ” شهوت جنسی ” گناه نیست اگر آن را در راه ارضای نیاز همسر خود و گرم نگاه داشتن کانون خانواده بنابر فرمان خدا استفاده کنی!همین شهوت جنسی گناه محسوب میشود که ۱- تمام فکر و ذکر تو متمرکز به آن و لذت بردن از آن گردد و خدا را فراموش کنی۲- از آن در خارج از اصل ازدواج با جنس مخالف خود استفاده نمایید. یک مثال دیگر !داشتن چاقویی بزرگ و تیز در آشپزخانه گناه نیست.کسی تو را محکوم نمیکند اگر با آن گوشت ریز میکنی!سبزی خرد میکنی !گناه در چاقو نیست!اما اگر از آن استفاده کنی برای کشتن انسانی ،آنگاه وسیله ایست برای ارتکاب گناه و تو بدلیل عملی که با آن انجام داده ای محکوم هستی ! داشتن چشم و پا و زبان گناه نیست .گناه در این اعضا نیست!اما اگر از چشم برای شهوت رانی از پا برای شتاب در انتقام و از زبان برای بدگویی و دشنام استفاده کنی آنوقت بقول عیسای مسیح بهتر است که آنها را نداشته باشی و به بهشت بروی تا آنها را داشته باشی و به جهنم! اما آیا ضعف انسان با فرو غلتیدن در وسوسه گویای ناقص بودن خلقت انسان توسط خداست؟هرگز!این تماما از کامل بودن خلقت انسان با ما سخن می گوید . زن کاملا اختیار و توانایی داشت که به مار بگوید نه اما نگفت ؛و مرد نیز کاملا اختیار و توانایی داشت تا به زن بگوید نه و آن میوه را نخورد اما نکرد.بخاطر داشته باشید خدا آدم را خلق نکرد که عروسک و اسباب بازی دست او باشد و خود را با او در روزهایی که در آسمان کاری ندارد سرگرم کند!!آنها کاملا مختار بودند تا آنچه را که خدا از سر فیض به آنان داده بود یعنی مشارکت با او را ،از آن لذت ببرند و یا سوء استفاده کنند!او آنقدر خدایی مهربان و پر فیض و بخشنده ای بود که حاضر شد تا دست ساخت او آن موجودی که روزی هیچ بود ، گِل بود، روبروی او قد علم کند و به او بگوید که تو نیستی !مثل اینکه شما صد تومن عیدی به بچۀ خودتان بدهید و به او بگویید که با آن پول او تنها باید هر چه که شما به او می گویید بخرد!اگر شما این را به او بگویید او که دیگر صاحب پول خودش نیست!شما عیدی را می دادید و اجازه می دادید که بچه ها هر طوری که می خواهند آن را خرج کنند.اگر به حرف های قبلی شما گوش میکردند آن پول را پس انداز میکردند شما به آنان آفرین می گفتید ،یا اینکه همۀ آن پول را خرج میکردند شما باز هم به آنان لبخند می زدید.پول مال آنها بود نه ؟ دقیقا خلق انسان و دادن قدرت به او و آزادی از طرف خدا به همین منوال بود.
از خودتان بپرسید که خدا آن وقت که مار داشت حوا را اغوا میکرد و حوا داشت آدم را قانع میکرد ،کجا بود؟او بود اما داشت کاملا به حوا اجازه می داد تا به آن نحوی که خود تصمیم دارد عمل کند هر چند عواقب آن دردناک بود ،اما او از سر فیض خود این اجازه را داد تا او آنچه را در دل دارد انتخاب کند ،خدا تمام دل آنها را می خواست اگر دلشان در شهوت جانشان می سوزد چرا باید خدا خود را به زور به آنان تحمیل می نمود؟او باید اجازه می داد تا انسان راه خود را انتخاب نماید ،در عوض همانطور که به انسان گفته بود او تاوان و جریمۀ انتخاب و عواقب آن را پس خواهد داد. اینجا جا دارد برای تائید گفتۀ خودم از فرمایش خداوندمان عیسای مسیح استفاده کنم که فرمودند:” زیرا خدا پسر خود را به جهان نفرستاد که جهانیان را محکوم نماید بلکه تا آنان را نجات بخشد.هر کس به او ایمان بیاورد محکوم نمی شود اما کسی که به او ایمان نیاورد در محکومیت باقی می ماند زیرا به اسم پسر یگانۀ خدا ایمان نیاورده است.حکم محکومیت این است که نور به جهان آمد ولی مردم به علت اعمال شرارت آمیز خود تاریکی را بر نور ترجیح دادند.” ( انجیل یوحنا ۳ : ۱۷-۱۹ ) ترجیح دادن تاریکی بر نور امروز انسان همان ترجیح دادن خوردن آن درخت توسط آدم و حوا است. آنها با اینکه می دانستند خوردن از این دو درخت مرگ را برایشان به همراه می آورد، از رفتن به سوی آن ممانعت نورزیدند.در این زمان آن دو درخت کاملاً بی حصار و آزاد در باغ عدن قرار داشتند.چرا؟ مگر خدا نمی توانست آن دو درخت را از حیطۀ وجود انسان دور سازد و برای آن نگهبانانی قرار دهد ،کما اینکه بعدا برای درخت حیات این را امر کرد.(پیدایش ۳ : ۳۴ ) زیرا آنوقت دیگر آدم نبود که به گناه و وسوسه افتاده بود بلکه خود خدا!اگر آدم و حوا قدرت تصمیم و انتخاب نداشتند پس چگونه است که وقتی نااطاعتی می کنند باید تنبیه شوند!خب آدم و حوا به او می گفتند خداوندا ما اصلا نفهمیدیم چه اتفاق افتاد ،فقط دیدیم که میوه در دهن مان است و لختیم!!ما بیگناهیم ،این ما نبودیم که تصمیم گرفتیم که می خواهیم آن میوه را از آن درخت ممنوعه بخوریم ،تو که به ما قدرت انتخاب ندادی همیشه تو به ما می گویی که چه کنیم و چه نکنیم!پس ما بیگناهیم!… پس خدا اگاه بود که احتمال خوردن از آن دو درخت از طرف آنها می رود، اما مانع از آن نشد با تمام عواقب شومی که ممکن بود از آن حاصل شود. زیرا بهتر بود آدمی در سایۀ آزادمنشی و حریت بارور شود تا در زیر نخ های کنترل و فشار و تلقین.زیرا اولی خداگونه است و دومی شیطانی. در اولی فریب نیست چنانکه در دومی .در اولی شناخت حقیقی ست در دومی تظاهر روحانی .در اولی پرستش قلبی ست در دومی ریاکاری .به همین دلیل وقتی که آدم و حوا از آن درخت خوردند آنها در واقع در مسیر آزادی پاسخ دادن به وسوسۀ خود ، خود را فریب دادند نه خدا را .
” فریب نخورید ،هیچ کس نمی تواند خدا را فریب دهد زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد .مثلا اگر کسی بذر در کشتزار هوی و هوس خویش بکارد از آن خرمن مرگ را درو خواهد کرد و اگر در کشتزار روح خدا بکارد از روح حیات جاودانی را درو خواهد کرد.” (غلاطیان ۶ : ۷ -۸ ) شما فکر می کنید آدم و حوا چه بذری را کاشتند؟بذر هوی و هوس…چه باید درو می کردند؟…درست است!مرگ. نکته اساسی که در این جا توجه ما را به خود جلب می کند ، این است که ؛ گناه و نافرمانی انسان بلافاصله مورد داوری خدا قرار گرفت و به تعویق نیافتاد . خدا بلافاصله قانون صادر شده را اجرا کرد .قانون چه بود ؟ به یاد دارید؟ ” اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد.” ( پیدایش ۲ : ۱۷ ) و خدا نه تنها در اینجا یعنی در کتاب پیدایش این را فرمان داد بلکه شما آن را در سراسر کتب و نوشتجات انبیاء و رسولان می خوانید و خدا نه تنها این قانون را برای آدم و حوا اجرا کرد بلکه او در سراسر کتب و نوشتجات انبیاء و رسولان بانیان گناه و شروران و فاسدان را به مرگ محکوم نموده و مستقیما تنبیه کرده است.از این رو ما می خوانیم که : ” اینک همۀ جانها از آن منند چنانکه جان پدر است همچنین جان پسر نیز هر دوی آنها از آن من میباشند.هر کسی که گناه ورزد او خواهد مرد.” (حزقیال ۱۸ : ۴ ) و پولس رسول تقریبا هشتصد سال بعد همین را در رسالۀ خود تکرار می کند :” زیرا مزدی که گناه می دهد موت است.” ( رومیان ۶ : ۲۳ )آیا آدم و حوا با دانش به اینکه می دانستند خواهند مرد از آن میوه خوردند ؟البته!آیا با این حال خوردند چون می دانستند خواهند مرد؟پاسخ به این سوال برای ما روشن نیست.تنها حقیقتی که برای ما روشن است این است که خدا به آنها قانون را داده بود و آنها باید آن را اجرا میکردند و آنها آن را اجرا نکردند پس باید بابت شکستن قانون تنبیه می شدند و شدند.” به زن گفت الم و حمل ترا بسیار افزون گردانم با الم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد.و به آدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد.خار و خس نیز برایت خواهد رویانید و سبزهای صحرا را خواهی خورد و به عرق پیشانی ات نان خواهی خورد تا حینی که به خاک راجع کردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.” ( پیدایش ۳ : ۱۶ – ۱۹ ) و گناه مانند میکربی بر جان و روح انسان وارد شد.ساحت و روح خدا در او مکدر شد و او از خدا فاصله گرفت.در لذت خود غرق شد و در شهوت نفس خود کور.و گناه تماما وارد زمین گشت.” و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دایما محض شرارتست.” (پیدایش ۶ : ۵ ) و پولس رسول می نویسد :” گناه بوسیلۀ یک انسان به جهان وارد شد و این گناه مرگ را به همراه آورد.در نتیجه چون همه گناه کردند مرگ همه را در بر گرفت.” (رومیان ۵ : ۱۲ )
خیلی ها می پرسند منظور کتاب از ” مرگ ” چیست؟آیا امروز اگر کسی گناه کند آنا می میرد؟ و یا باید بلافاصله اتفاقی برای او بیافتد؟نه لزوما اما تحقیقا چنین خواهد شد. اما مرگی که خدا در قانون الهی خود قرار نهاد و آن را به انسان گفته بود در واقع دو نوع مرگ بود: ۱- مرگ جسمانی ۲- مرگ روحانی .
مرگ جسمانی بلافاصله روی داد و انسان که تا آن زمان از خاک سرشته شده بود اما به قوت روح خدا در او که بنا بود تا به ابد زندگی کند ،با شکستن قانون خدا و نااطاعتی از او ،روح خدا اقامت دائمی خود را از بدن انسان ترک کرد .” و خداوند گفت روح من در انسان دائما داوری نخواهد کرد.” ( پیدایش ۶ : ۳ ) نتیجتا جسم انسان بدون روح تنها ماده ای بیش نبود پس مرگ و فنا بر انسان وارد شد او مرد و به خاک باز گشت .آیا می گوئیم اگر انسان آن گناه را انجام نمی داد ما نمی مردیم ؟یقینا . اما مرگ روحانی انسان در واقع از زمانی به اجرا در آمد که روح خدا بواسطۀ گناه انسان از او خارج شد.چرا؟زیرا همانطور که می دانید خدا مقدس است ،همچنین است روح او.تقدس و ناپاکی نمی توانند با هم زندگی کنند.مرگ روحانی انسان بود که شرارت را به زمین آورد زیرا در قلب او دیگر خدا نبود و به این دلیل بود که تمامی هستی تاثیر بردۀ این گناه گشت ،سوانح طبیعی،بیماری ها ،مرگ و میر که تمامی آن تا به امروز ادامه دارد.لطفا به این نکته دقت بفرمایید که آنچه که انسان امروز در محیط اطراف خود می بیند با تمامی فساد و سیاهی در واقع ثمرۀ همان گناه اولیۀ آدم است.پس آیا خدا انسان را ترک کرد؟و او را تنها بر روی زمین رها نمود؟در ادامه میبینیم که خدای پرفیض و مهربان حتی در اوج گناه انسان به دنبال او آمد و به او امید بازگشت داد.این ما را به قسمت دوم گفتگوی ما می برد تا ببینیم که خدا برای این معضل آدمی چه کرد .

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

شراب تازه، کوروش کبیر و من

شراب تازۀ خدا ، کوروش کبیر و تو! نوشتۀ : ح گ بهار است و ...