پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش سوم

گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش سوم

قرآن در بارۀ گناه ،کفاره ،توبه چه دارد بگوید؟

شوخی از کسی پرسید : بیت دوم این شعر چیست :” میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است “؟!
آرزوی من برای ملت مسلمان ایران این است که قرآن را بخوانند سپس ۳۹ کتاب عهد عتیق که شامل تمامی نوشتجات موسی و انبیاء یهود میباشد و همچنین ۲۷ کتاب انجیل و نامه های رسولان را از کتاب عهد جدید تا خود به نتیجه ایی برسند که آنها را در بهت و آه فرو میبرد.آنگاه در خواهند یافت که ایمان آنان بر چه مبنایی استوار بوده و بیت دوم شعر ایمان زرتشتی و یا اسلامی و یا بهایی و یا بی خدایی امروز آنان هزاران سال قبل از ایمان پدران آنها سرائیده شده بوده است!و آنها هیچ چیز جدید و تازه ای ندارند تا به نسل تازۀ امروز و فردای ایرانی نشان دهند.

در بالا دیدیم که کتب عهد عتیق بخصوص پیدایش به قلم موسی به شیوه ای کامل و با زبانی رسا و شرحی کامل در خصوص خلقت انسان توسط خدا،دادن قدرت و توانایی به او ،منع کردن او از درختهای ممنوعه،حضور شیطان،فریب خوردن آدم و حوا و سقوط آنان از بهشت و محکوم به مرگ شدن آن توسط خدا برای ما سخن گفته است.آنچه که این حقیر در این خطوط چند سعی نموده تا برای روشنی ذهن شما در راستای حقیقت نوشته و درج شدۀ کتابمقدس (تورات ( تقریبا ۲۰۰۰ سال قبل از قرآن) و انجیل (تقریبا ۶۰۰ سال قبل از قرآن ) ) گام بردارد تنها برای دادن نمایی به شما از دریچه ای بود که اکنون شما خواهید ایستاد و آن را خواهید دید.دریچه ای که پدران ما هزاران سال در کنار آن ایستاده بودند و با آن به بیرون نگاه میکردند.آنها در آن روزهای کهن به کجا می نگریستند ؟ بیاد ماجرایی افتادم:
” میگویند در یک بیمارستان سالمندان دو پیرمرد در یک اتاق بستری بودند. یکی از آنها تختی داشت در پایین پنجره ای که رو به بیرون بود.دیگری دورتر از پنجره.هر بار در حوالی صبح و یا غروب مرد پیری که نزدیک به پنجره بود بر می خاست خود را به لبۀ پنجره نزدیک میکرد و در حالی که به بیرون از آن خیره می شد برای هم اتاقی خود که بر روی تخت خود دراز کشیده و تکان نمی خورد اینگونه تعریف میکرد که :” چه صبح زیبایی ست!بچه ها با لباسهای زیبا در پارک قدم می زنند!عجب گل های زیبایی این پارک دارد!پرنده ها دانه جمع میکنند!چه بادکنک های رنگارنگی و …” او ادامه می داد به وصف گویا تمام نشدنی فضای بیرون.و آن دیگری از شنیدن تمام آن لذتی وافر و شوری عجیب عارضش می شد.به مرور زمان این مرد که دور از پنجره بود در دل خود این سوال را ایجاد کرد که :” چرا باید آن مرد از تمامی این مناظر زیبا لذت برده و او تنها وصف آن را بشنود؟ تخت او باید در کنار پنجره باشد!” اما اعتراض نکرد.تا اینکه شبی از سرفه های ممتد هم اتاقی خود از خواب بیدار شد.او باید بر می خواست و به پرستار خبر میداد.اما از جای خود تکان نخورد.سرفه های آن مرد به حالتی تشنج آمیز زیاد و زیادتر می شد.اما مرد از جایش تکان نخورد. حس کوری در ته وجود او خوشحال بود.آن شب به پایان رسید.صبح که مرد برخاست.تخت هم اتاقی او خالی بود. ملافه هایش کشیده شده بودند.هم اتاقی او آن شب فوت کرده بود. او بی درنگ از پرستار خواست تا تخت او را به کنار پنجره منتقل نمایند.پرستار قبول کرد و تخت آن مرد را به کنار پنجره منتقل کرد و رفت.به محض اینکه اتاق خالی شد.او بر تخت خود ایستاد و خود را به سمت پنجره بالا کشید.بالا و بالاتر.تا بتواند منظرۀ بیرون را ببیند.قلبش می تپید.شوقی عجیب او را پر کرده بود…بالاخره به بیرون نگاه کرد…دیواری یک دست سیاه و سیمانی روبروی پنجره بالا رفته بود!”
هر وقت که به این داستان فکر میکنم به یاد زندگی خودم و باور و اعتقاد خودم و پدرانم می اندیشم که سالیان سال پنجره اشان رو به دیواری سیمانی و سرد و تاریک بود و آنها تمام وقت آن را می دیدند و به خیال خود زنده بودند و زندگی میکردند !تا به کی؟
همانطور که ما در نوشته های بالا از ریشۀ گناه شروع کردیم و به زمان پیدایش آدم رفتیم ،قصد داریم تا همین کار را با قرآن انجام دهیم و به زمان پیدایش آدم در قرآن برویم.
از دیدگاه مسیحیت گناه انسان همانطور که در بالا نوشتیم توسط آدم وارد زمین شد.همه گناه کردند پس مرگ همه را در گرفت.مرگ جسمانی و روحانی.قرآن نیز سعی کرده تا از خلقت آدم بنویسد.اما شما هرگز از مسیر آیه های قرآن و هماهنگی آنان و دلیل آمدن آیات آگاه نمی گردید تا کتابمقدس مسیحی را نخوانده باشید.این را بخاطر داشته باشید که در زمان محمد تمام انجیل یعنی مجموعۀ ۲۷ کتاب تماما جمع آوری شده و در اختیار کلیسا قرار داشت.همچنین در زمان محمد تمامی کنیسه های یهود در سراسر سرزمین عربستان و حومه از نسخ و طومار های جمع آوری شده و ضبط شده بهره می گرفتند و آن در کنیسه ها خوانده و درس می دادند.زبان نوشتار آن روز برای ۳۹ کتاب عهد عتیق به احتمال زیاد عبری و یا آرامی بوده و زبان کتب عهد جدید عبری و یا یونانی بوده است.آیا محمد از این زبانها یعنی عبرو و آرامی و یونانی باخبر بود؟خیر.دقیقا به همین دلیل است که اطلاعات قرآن در بارۀ تولد ،تعالیم،زندگی،مرگ و قیام مسیح و اعمال رسولان مسیح بعد از صعود او به آسمان تماما نه بر مبنای شواهد زنده و موثق نوشتجات انجیل و اسناد پدران کلیسای اولیه بوده بلکه بر مبنای شنیده های متفرّق محمد. از این رو نه تنها شما بلکه هر کس که تنها یکبار کتابمقدس مسیحی را خوانده و آن را با قرآن مقایسه کند در خواهد یافت که:
۱- آیه های قرآن مطلب تازه تری از آنچه در کتب مقدس مسیحی (تورات و انجیل ) وجود دارد ارائه نداده است.
۲ – سنت و فرهنگ قوم عرب و سنت داستانسرایی سینه به سینۀ آنان غریبا به چشم می خورد.از آنجا که در زمان حضور محمد قوم عرب به هیچ عنوان نوشته و یا سندیت قومی از وجود خود ،از تاریخچۀ خود،شریعت خود ،نداشتند.بر خلاف قوم یهود که ۲۰۰۰ سال تاریخ و سنت و شریعت را بر لوحه ها ثبت کرده داشتند.
۳- تمامی آیات قرآن مسیری تعمدی و زنجیره ای در راستای محکوم کردن ،به زیر سوال بردن ،خوار کردن ایمان و باورهای دیرینۀ ابتدا مسیحیت سپس یهود است
۴-عمدتا آیات قرآن در تلاش است تا خود را از نوشتجات منسجم و منظم کتابمقدس با بیان نکاتی از هم گسیخته و اما تکراری متمایز بداند.
۵- همواره در آیات خود برغم ادعای خود مبنی بر احترام و قبول ” اهل کتاب ” آنان را محکوم کرده و مستقیما به باور آنان حمله نموده و آنان را مستقیما کافر خطاب کرده است.
۶-زبان آیات قرآن برخلاف بکار بردن نامهای خداوند از قبیل ” رحمان –حلیم-مهربان-عادل-زیبا ” زبانی سخت و محکوم کننده است.
۷- قرآن بیشتر به ایمان و باورهای یهودی نزدیک است تا باورهای مسیحی .
۸- اسناد و گفته های قرآن در خصوص تعالیم مسیح ،الوهیت او،زندگی و مرگ و قیام مسیح از مرگ ،ثابت کنندۀ این اصل بسیار مهم و کلیدی ست که محمد هرگز کتابمقدس (تورات و انجیل ) را نخوانده است و از جزئیات در آن هیچ خبر نداشته است.
۹-اعتقادات قرآن و باورهای آن در خصوص مسیح و تعالیم او برگرفته از شاخه های گمراه مسیحی آن زمان از قبیل ناستیک و دیگر فرقه های گمراه و طرد شدۀ مسیحی بوده است نه آنچه در کنفرانس نیقیه به تایید اکثریت پدران و رهبران کلیسای دنیای آن روز رسیده بود.
۱۰- قرآن به موسی و کتاب او، مسیح و تعلیم او و دیگر انبیاء یهود اشارۀ کوتاهی میکند و مکررا آنها را پیامبران خدا لقب میدهد تا محمد از اینطریق بتواند رسالت خود را توجیح کند.نه اینکه آنان را تماما تایید نماید.
چرا این مطالب را مطرح میکنم ،زیرا با دانستن شرایط زمان حضور محمد ما میتوانیم مسیر ایه ها و سوره ها را در قرآن پیدا کنیم و آنها را سیب به سیب با کتابمقدس مقایسه کنیم.

گناه در قرآن

قرآن هرگز به ریشۀ گناه و آغاز آن اشاره نکرده است.در حقیقت اگر به آیاتی که در این خصوص نوشته شده دقت نمایید در خواهید یافت که گناه اولیه به گردن شیطان بوده است و این شیطان است که از قبل آماده میگردد تا دست ساخت گِلی خدا یعنی آدم را فریب دهد زیرا او از آتش بوده اما آدم از گِل و خدا از او خواسته بود تا برابر این موجود گِلی زانو بزند و او را سجده نماید.در همین جا باید سوال کنیم که چرا باید شیطان آدم را سجده میکرد؟آن هم آدمی که چند ساعت بعد فریب اولین حیلۀ شیطان را میخورد و هر چه را خدا دوشیده بود را با یک لگد می ریزد؟!!در ثانی سجده کردن تنها لایق خداست.تنها باید در برابر خدا زانو زد و او را ستایش کرد نه دست ساخت خدا را!مثل اینکه شما در برابر بتۀ گل سرخ بدلیل زیبایی آن زانو بزنید و بگویید من خدا را پرستش میکنم نه گل سرخ را!به احتمال زیاد اگر سی ان ان از بت پرستان عربستان در زمان محمد مصاحبه میکرد آنها هم همین را ادعا میکردند!

سورۀ بقره آیات ۳۴ تا ۳۷ میگوید(قرآن مورد استفادۀ من از ترجمۀ آقای عبدالمحمد آیتی – انتشارات سروش واحد احیای هنرهای اسلامی تهران-سال ۱۳۷۴ میباشد ):
“۳۴/و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید.سجده کردند جز ابلیس،که سر باز زد و برتری جست.و او از کافران بود.۳۵/و گفتیم ای آدم خود و زنت در بهشت جای گیرید.۳۶/پس شیطان آن دو را به خطا وا داشت و از بهشتی که در آن بودند بیرون راند.گفتیم: پایین روید ،برخی دشمن برخی دیگر و قرارگاه و جای برخورداری شما تا روز قیامت در زمین باشد.۳۷/آدم از پروردگارش کلمه ای چند فرا گرفت.پس خدا توبۀ او را بپذیرفت،زیرا توبه پذیر و مهربان است.”

همین مضمون مجددا در سورۀ اعراف آیات ۱۱ تا ۲۲ تکرار شده است:
“۱۱ /و شما را بیافریدیم و صورت بخشیدیم ،آنگاه به فرشتگان گفتیم : آدم را سجده کنید.همه جز ابلیس سجده کردند و ابلیس در شمار سجده کنندگان نبود.۱۲/خدا گفت :وقتی تو را به سجده فرمان دادم،چه چیز تو را از آن بازداشت؟گفت:من از او بهترم ،مرا از آتش آفریده ای و او را از گل.۱۳/گفت: از این مقام فرو شو.تو را چه رسد که در آن گردن کشی کنی؟بیرون رو که تو از خوارشدگانی.۱۴/گفت: مرا تا روز قیامت که زنده می شوند مهلت ده.۱۵/گفت: تو از مهلت یافتگانی.۱۶/گفت: حال که مرا نومید ساخته ای من هم ایشان را از راه راست تو منحرف میکنم.۱۸/گفت: از اینجا بیرون شو منفور مطرود.۱۹/ای آدم ،تو و همسرت در بهشت مکان گیرید.از هر جا که خواهید بخورید ولی به این درخت نزدیک مشوید که در شمار بر خویش ستم کنندگان خواهید شد.۲۰/و شیطان آن دو را وسوسه کرد.۲۲/ و آن دو را بفریفت و به پستی افکند.

همانطور که خواندید در قرآن آدم و حوا بدلیل اطاعت نکردن فرمان خدا :” از آن درخت نخورید ” به هیچ عنوان توبیخ نمی شوند.خدا آنها را به زمین میفرستد اما گویی آدم و حوا بدلیل نااطاعتی و شکستن قانون خدا نیست که تنبیه شده اند بلکه افتادن در دام وسوسۀ شیطان.شیطان عامل و فاعل گناه در قرآن میباشد و انسان فقط دنباله روی او.اما ما در کتابمقدس مسیحی میخوانیم که آدم و حوا به همان اندازه مقصر بودند که شیطان بود و همۀ آن سه از طرف خدا مجازات شدند.خدا ابتدا نرفت از شیطان گلایه کند که چرا آدم و حوا را فریب داده است!او از آدم و حوا پرسید که چرا فرمان او را اطاعت نکرده اند!جالب اینجاست که در قرآن میخوانیم :” شیطان گوید :خدا به شما وعده داد و وعدۀ او درست بود و من نیز به شما وعده دادم ولی وعدۀ خود خلاف کردم.و برایتان هیچ دلیلی و برهانی نیاوردم جز آنکه دعوتتان کردم شما نیز دعوت من اجابت کردید ؛پس مرا ملامت مکنید ،خود را ملامت کنید.نه من فریادرس شمایم ،نه شما فریادرس من .من از اینکه مرا پیش از این شریک خدا کرده بودید بیزارم.” ( ابراهیم ۲۲ )در این آیه شما شیطانی را میبینید که بسیار مودب و خداشناس و با شخصیت است !!گویی قرآن به کنه دشمنی شیطان با خدا پی نبرده باشد در یک گفتگوی چند جانبه سعی نموده تا دلیلی برای گناه انسان بیاورد.آنگاه چون مجددا نتوانسته ریشۀ اساسی گناه را بررسی نماید تماما آن را بر دوش انسان انداخته.اگر این آیه را باوری درست تصور نمائیم آنگاه باید ادعا کنیم که قرآن خود ،خود را نقض کرده است ،زیرا در آیات بالا خواندیم که این شیطان است که از خدا مهلت گرفته تا انسان را فریب دهد اما آنچه که در لابلای آیات قرآن جا افتاده است رودرویی صریح و مستقیم و اجرای حکم خدا بر هر سه عامل گناه انجام شده میباشد. ما در کتاب آفرینش به قلم موسی خواندیم که این شیطان بود که بعنوان وسوسه کننده حضور داشت.او بود که به حوا دروغ گفت آنگاه این زن بود که از درخت منظری جذاب و دلربا برای خود ساخت ،آنگاه درست دراز کرد و میوه را چید و خورد و آدم هم انگار اصلا اهل تعارف نبود ، میوه را گرفت و خورد!!دلیل بنده برای پافشاری به گناه و شکستن قانون خدا از طرف انسان نه از طرف شیطان زیرا او دشمن پاکی خدا بود قبل از اینکه آدم و حوا خلق شوند،تنها به این دلیل است که اگر این را درک نکنیم نمی توانیم نیاز آدمی را برای درک درست و ریشه ای آنچه پولس رسول می گوید:” همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصرند .” و یا :” گناه توسط یکنفر به جهالت آمد ،همه گناه کردند پس مرگ همه را در بر گرفت.” را درک کنیم.در ضمن کدام قاضی دادگاه متهمی را عفو میکند اگر او اعتراف به خطای خود نکرده باشد و درخواست عفو نکرده باشد؟!کدام دعایی برآورده میگردد اگر دعایی نباشد؟کدام گیاهی ریشه میزند اگر تخمی در دل زمین نمیرد؟کدام خانه ای نوسازی میگردد اگر به کهنگی و فرسودگی خانه پی نبرده باشند و آن را خطرناک ندیده باشند؟!کدام بیماری حاضر است ساعتها در زیر تیغ جراحی برود اگر قبول نکرده باشد که بیماری او خطرناک و به قیمت جانش تمام خواهد شد؟ اگر قرآن وحی الهی ست چرا نااطاعتی و کراهت انسان را که تماما بر خلاف قدوسیت و پاکی خدا ( که قرآن ادعا میکند آن را می داند!) و شورشی بر علیۀ فرمان خدا بود را در زیر نور نمی گذارد تا بر ملاء گردد؟چرا این بخش تاریک انسان هرگز در قرآن افشاء نمی گردد؟چرا به گناه آدم و حوا بسیار ساده و عادی نگاه شده است؟ چرا در واقع این خداست که در قرآن تمامی گلایه ها و ضعف و کوتاهی و شرارت انسان را به عهدۀ خود میگیرد و گویی خدای قرآن خود را در صف جلو قرار می دهد تا سپر بلای وسوسه ها و گناه و خودخواهی انسان گردد.آیه های زیر را خود بخوانید و خود نتیجه گیری کنید:

” اگر خدا می خواست با هم قتال نمی کردند.” ( بقره ۲۵۳ )
” خدا هر که را خواهد گمراه می کند و هر که را خواهد به راه راست اندازد.” (انعام ۳۹ )
” اگر می خواست همۀ شما را هدایت میکرد.” ( انعام ۱۴۹ )
” آگاه باشید آن نیک و بد که به ایشان رسد از خداست ولی بیشترین شان نمی دانند.” ( اعراف ۱۳۱ )
“هر کس را بخواهی بدان گمراه می کنی و هر کس را بخواهی هدایت.” ( اعراف ۱۵۵ )
” و ما آنان را وسوسه کردیم.” ( اعراف ۱۶۳ )
” گفت: امروز شما را سرزنش نباید کرد؛خدا شما را میبخشاید.” (یوسف ۹۲ )
” آنکه خدا گمراهش کند هیچ راهی برای او نخواهی یافت.” ( النساء ۱۴۳ )
“پس هر که را بخواهد می آمرزد و هر که را بخواهد عذاب میکند.” (بقره ۲۸۴ و آل عمران ۱۲۹ )

لطفا به این نکته توجه بفرمائید که قرآن مجازات گناه و گناهکاران را بارها نوشته و بیرحمانه به آنان حمله نموده است اما هرگز این را روشن ننموده که ریشۀ این تباهی و گناه در کجا بوده است.از آنجا که ریشۀ آن را نمی دانسته و یا می دانسته و آن را نپذیرفته است نتوانسته راه رهایی آن را به امت خود بگوید.و چون راه رهایی ای که موجود بود را نپذیرفت و سعی بر آن نمود که خود بانی راه دیگری باشد پس تماما در حقیقتی که بیان شده بود و حقیقتی که بود ،و نه به حقیقت پیام اصلی عیسای مسیح مبنی بر ” پسر انسان در روی زمین قدرت و اختیار آمرزیدن گناهان را دارد.” (لوقا ۵ : ۲۴ ) که به خود او ،به تمام وجود او ، دست رد زدند .پس به دور خود چرخیدن گرفتند!چرخ و چرخ تا اینکه گناه و راه رهایی از آن به میدان های جنگ با کفار و گناهکاران ختم شد.گفتند اگر ما نمی توانیم از گناهانم پاک شویم دلیل آن گناه دیگران است.پس خون گناهکاران را بریزید ” که این است پاداش کافران ” ( بقره ۱۹۱ ) ” تا دیگر فتنه ای نباشد .” ( بقره ۱۹۳ ) و ” با آنان نبرد کنید تا دیگر فتنه ای نباشد .” (انفال ۳۹ ) و کار به جایی رسید که آمرزش از گناهان ایمان آورند گان خود را در میدانهای جنگ دیدند و کشته شدن زیرا :” اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید آمرزش و رحمت خدا از آنچه در این جهان گرد می آورید بهتر است.” ( آل عمران ۱۵۷ ) آنگاه که سواران خود را به چهار سو تازاندند تا این پیام آمرزش گناهان را به سرزمین ها ارائه دهند!! بعوض بشارت کلام آمرزش و پاکی از گناهان و نشان دادن رحمت الهی، تیغ شمشیرهای خود را به خون منتظران رحمت الهی آغشتند.چیزی نگذشت که پیام آور آمرزش اسماعیلی به دنیا حسادت نمود و بنای آزار و اذیت فرزندان نمود.و روزی رسید که مبارزان با گناه و تباهی خود به گناه و تباهی مبدل گشتند.هیهات که شکنجه شده شکنجه گر شد و غارت شده ،غارت گر.آه که حاکم بودن چه شهوت انگیز است!آه که مگر تشنگی و زیاده خواهی انسان نخستین نبود که او را به مرگ کشانید؟مگر میل به قدرت او نبود که ضعف و ناتوانی خود را در مقابل طوفان های خزنده ،سواران قحطی ،بالهای جذام با چشم خود دید و به آن لرزید؟پس چرا بجای آنکه تسلیم طرح الهی خالق در فرستندۀ آمرزنده و آن برۀ بی عیب که باید گناه جهانیان را بر می داشت شوند ،راهی دیگر آغاز کردند که هنوز بانی آن در بستر مرگ از آتش تب می سوخت که آیه های نغز خود را تماما فراموش کرده و برای تصاحب قدرت و حکومت روبروی هم صف آرایی نمودند؟پس چه بر سر گناه اولیۀ آدم آمد؟
چه بر سر گناه اولیۀ آدم در قرآن آمد؟گناه بر پشت اعمال و مذاهب و قوانین دین اسلام نشست و پایین نیامد.همان گونه که به مدت ۱۵۰۰ سال پشت قوم اسرائیل سوار بود و پایین نیامد.نه با ۶۰۰ قانون تقریبی مذهبی یهود.نه با قربانی گناه.نه با نمازها و نه با روزه ها و نه با هر شنبه به کنیسه رفتن.پس آیا دلیل اینکه مادرم و مردم شهر من به مصیبت ها و ستمها ی بخت سیاه خود اشک می ریختند این بود ، آنی که مصیبت ها و ستمها را بر آنها وارد میکرد کسی نبود جزء گناهان اعتراف نشدۀ خودشان نزد خدا یا گناهکارانی با گناهان اعتراف نشده نزد خدا ! یا شاید مادرم هرگز نتوانسته بود تا خود را ببخشد زیرا بخشش را نیاموخته بود.زیرا نمی دانست بخشش به همراه گناه و خطای دیگران به خود و یا دیگری ست و او هرگز نمی توانسته خود و یا دیگری را ببخشد اگر نمی دانسته که گناه چیست؟که آن را ببخشد!
براستی چه کسی در قرآن مسئولیت ارضای نفس انسان را باید به گردن بگیرد؟ خودِ آدم و حوا ؟یا خدا چون آنها را خلق کرده بود و مسئول آنان بود؟بقره ۳۷ می گوید آدم توبه کرد و خدا توبه پذیر است.اگر توبه ای انجام شده است باید گناهی نیز انجام شده باشد که توبه از آن شود.آن گناه در قرآن چیست که آدم از آن توبه کرده است؟چرا شما فقط به تعداد انگشت های دست مستقیما کلمۀ گناه را بسیار عریان ،رک و پوست کنده و با تمام کراهت آن در قرآن نمی بینید؟چرا انسان در هیچ جای قرآن بابت گناه و خطای خود مسئول نیست ؟اگر هست چگونه آن را نشان داده است ؟ چرا خدا باید قربانی مهر و رحمت خودش در قرآن بشود بی آنکه آدم خم به ابرو بیاورد و پا جلو بگذارد و بگوید :” من گناهکارم .” ؟ در عوض در تمامی پهنای ۶۶ کتابمقدس مسیحی بیش از ۵۰۰ بار مستقیما از گناه بدون اینکه از آن حاشیه ای بروند بسیار صریح و واضح و گستاخ سخن گفته شده است؟زبانی رسا و آتشین!آیه های زیر را خود بخوانید و خود نتیجه گیری کنید:

” از این جهت از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه می نمایم .” ( ایوب ۴۲ : ۶ )
” و مادرم در گناه به من آبستن گردید .” (مزمور ۵۱ : ۵ )
” تمامی سر بیمار و تمامی دل مریض .از کف پا تا به سر در آن تندرستی نیست بلکه جراحت و کوفتگی و زخم متعفن که نه بخیه شده و نه بسته گشته و نه با روغن التیام شده است.” (اشعیاء ۱ : ۶ )
” اینک به سبب گفتنت که گناه نکرده ام بر تو داوری خواهم نمود.” (ارمیاء ۲ : ۳۵ )
و زبان ساده و روستائیه شمعون پسر یونا :” ای خداوند از من دور شو زیرا مردی گناه کارم.” (انجیل لوقا ۵ : ۸ )
و اینگونه بود چون گناه انسان مستقیما و عریان در قرآن از آن سخن گفته نشد.گناه،گناه ماند. پنجه هایش همچنان زهر دار.دندانش همچنان تیز.و نعره اش همچنان گوش خراش و رعب انگیز.سوال:
اگر آدم در نوشتۀ پیدایش بر مبنای قرآن مسئول گناه خود نشد و آن را تماما بر عهده نگرفت و بلافاصله توبه ای کرد و خدا هم بلافاصله قبول کرد ،پس چطور باید از عایشه همسر محمد که بر روی شتری نشست و با غیض و انتقام به جنگ علی نایب محمد( بر اساس ادعای شیعه ) رفت ایراد گرفت؟!چرا باید از منافقان ایراد گرفت؟!اگر خدا اینقدر سریع آن گناه بزرگ انسان را بخشید ، گناه این افراد را نخواهد بخشید؟! اگر نه و اینها مستحق آتش مهیب دوزخ هستند ،پس همان جایی که اینها می روند نیاکان ما یعنی آدم و حوا باید می رفتند!یعنی ما که از نسل آنها هستیم.اگر آنها توبه کردند و اینها نه ؛باید عجله نکرده و کمی صبر کرد شاید خدا در آن دنیا زمانی که داشت ترازوی خود را برای آنان میزان میکرد وزنه ای را به سود آنان در کفه می گذاشت که هیچکدام از آنان منتظر آن نبودند !مگر نه اینکه اوست داور دلها ؟مگر نه اوست که از دل آدمی خبر دارد ؟پس چه کسی تکلیف را می داند ؟اما اگر تکلیف گناه آدم در قرآن روشن نیست پس چطور تکلیف امت اسلام روشن خواهد بود؟چه کسی میخواهد سنگ اول را بزند؟!همۀ این سوالات از امری غیر قابل انکار سخن می گویند. از باری سنگین.همان باری که قرآن به آن اشاره کرده است.که بر دوش همۀ امت مسلمان بوده و هست.همانی باری که بر دوش محمد بود.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...