یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش چهارم

گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش چهارم

کفاره در قرآن

” ووضعناعنک وزرک.الذی انقض ظهرک.” ترجمۀ فارسی :” و بار گرانت را از پشتت بر نداشتیم؟باری که بر پشت تو سنگینی میکرد؟” ( سورۀ الانشراح آیات دوم تا سوم )این بار سنگین که قرآن به آن اشاره می کند چیست؟باری که محمد بر پشت خود داشت و خدایِ قرآن می گوید که این بار را از شانه های محمد برخواهد داشت.بر طبق آیات قرآن و در جهت مقابله با اساس عقیدۀ مسیحیت در خصوص الوهیت مسیح ،بارها در بارۀ محمد بعنوان یک فرد عادی مثل دیگر مردم سخن گفته است.(بنی اسرائیل آیۀ ۹۳ و سورۀ کهف آیۀ ۱۱۰ )از نظر من این تنها موکدا به این جهت در قرآن آمد تا آیاتی باشد بر ضد ادعای الوهیت مسیح ،همانگونه که قرآن بارها در آیات خود تاکید کرده که مسیح تنها یک پیامبری مانند دیگر پیامبران بوده است.بگذریم از اینکه خود قرآن می نویسد که مریم مادر مسیح از روح القدس آبستن شد (سورۀ مریم آیات ۱۷ و ۲۲ ) در صورتی که هیچ پیامبری نه تنها تا ان زمان که تا زمان محمد از روح القدس متولد نشده بوده است و بگذریم از اینکه همین دو آیه آن بیان عیسای مسیح را در انجیل یوحنا صد درصد تائید میکند که فرمود :”کسی هرگز به آسمان بالا نرفت مگر آنکس که از آسمان پائین آمد،یعنی پسر انسان که جایش در آسمان است.” ( یوحنا ۳ : ۱۳ ) اما بیان قرآن اینکه محمد چون تمامی انسان ها فانی بود،درک آیۀ ورودی این بخش را برای ما آسان تر می سازد و در واقع پله ای می شود برای گفتگوی بعدی.اما قبل از اینکه به عمق درک معنای کفاره در قرآن بپردازیم اجازه بدهید تا کمی بیشتر در درک و معنای این ” بار گران ” توقف کنیم.این اولین آیه در قرآن نیست که از این بار گران سخن گفته است.در قرآن حتی وجود این بار گران را برای امت اسلام نیز دیده و آنها را دیده که باید این بار گران را با خود بکشند:

” هر کس کیفر کار خودش را می بیند و کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد.” (انعام ۱۶۴ )
” که هیچ کس بار گناه دیگری را بر ندارد .” ( النجم ۳۸ )
” بلکه بار گناه خود و بارهایی با بار خود بر گردن خواهند گذاشت.” (عنکبوت ۱۳ )
” هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نکشد.” (فاطر ۱۸ ) و عینا تکرار در سورۀ الزمر آیۀ ۷

اجازه بدهید تا برگردیم به سوال آیۀ ورودی این بخش از سورۀ نشراح : ” و بار گرانت را از پشتت بر نداشتیم؟” آقای مولانا محمد علی در پاورقی این آیه قید کرده که این بار سنگین منظور خستگی پیامبر از اینکه مردم او را قبول نمی کردند بوده است.اما همین آقای مولانا محمد علی در پاورقی این آیه هیچ نظری نداشته است !” آنانی که از این رسول این پیامبر امی که نامش را در تورات و انجیل خود نوشته می یابند(بنده رد پایی که قرآن و مفسران آن در خصوص محمد در تورات و انجیل ادعا میکنند را دیده ،شما هم میتوانید ببینید ،من هرگز آن را هم اندازۀ کفش محمد ندیدم!)پیروی میکنند آن که به نیکی فرمان شان می دهد…و بار گران شان را از دوش شان بر می دارد و بند و زنجیر شان را می گشاید.” (اعراف ۱۵۷ )به نظر بنده و بر طبق آیه ها و نوشتجات کتابمقدس هر جا از ” بار ” سخن به میان آمده به مفهوم کوتاهی ،شرم،خطا،جرم ،و نهایتا گناه معنا داده است.یا محمد یک امی یعنی آدمی معمولی که دارای نیازهای طبیعی نه چندان دارای قدرت خارق العادۀ الهی و نه دارای اعجازهای فراوان (طبق آیات قرآن )بوده که او می توانسته خطا کند و عفو خدا شامل او شود ( ” خدایت عفو کند.چرا به آنان اذن ماندن دادی ؟ ” ( سورۀ توبه آیۀ ۴۳ )) که به مرور زمان به باری بر شانه های محمد تبدیل شده باشد و خدا آن را از او برداشته باشد یا اینکه محمد ابدا گناه و خطایی نکرده و معصوم است.آنوقت قرآن خودش خود را نقض میکند اگر معتقد است محمد انسانی امی بیش نبود.یا همۀ گردوها گردند یا نیستند.نمیتوانیم بگوییم همۀ گردوها گردند و گردویی را به ما نشان بدهند که بیضی و یا مربع باشد.اگر محمد بر طبق آیات قرآن فردی عادی بود و رسولی عادی از طرف خدا پس می توانسته گناه کرده باشد.کما اینکه ایشان از طرف خدا تشویق گشته تا از گناهان خود نزد او آمرزش بطلبد:” صبر کن که وعدۀ خدا حق است.برای گناهانت آمرزش بخواه.” (سورۀ مومن آیۀ ۵۵ ) اما این باری که پشت محمد بوده و باری که امت اسلام باید آن را بکشند ۶۰۰ سال قبل از آن توسط جوان نجار ناصری که از روح القدس بارور شده و تماما در ذات الهی با او یک بود به قیمت خون بیگناه او بیرحمانه در زجر و درد جانکاه صلیب یکبار و آن هم برای همیشه و برای تمام نسل های آن زمان و آینده برداشته شده بود. آنگاه که فرمود:” ای تمامی زحمتکشان و گران باران نزد من بیایید.” (متی ۱۱ : ۲۸ ) زمانی که عیسای مسیح رو به مردم عادی کرده و گویی این دعوتنامه را به آنان داد دقیقا می دانست که آن گناه روز اول آدم و حوا ،آن دوری از خدا،آن غلتیدن و فرو رفتن در ارضای نفس،آن میل به شرارت و لذت بردن از آن،از تاریکی جان بدلیل عدم حضور نور روح خدا در انسان، آغاز گشته است.آری عیسای مسیح می دانست تمامی دنیا در زیر این بار سنگین له گشته است.تمام آدمی در زیر سنگینی بار گناه در گِل و لجن فرو رفته است. او می دانست که شانه های انسان در زیر این بار سنگین از زمان آفرینش خم گشته ،بوده و مانده است.باری که قرآن از آن سخن میگوید نمی توانسته غیر از همین باری باشد که عیسای مسیح به آن اشاره می کند.یعنی بار گناه.بار سنگینی گناه.
برای یاری رساندن به این انسان گناهکار و برداشتن این بار سنگین او از شانه های او از طرف خدای مهربان و پر فیض در کتابمقدس خدا خون حیوان را داد.تا فدیه ای گردد برای گناهانشان.زیرا این تنها راهی بود که خدا را خشنود می ساخت.خون حیوان بر کفارۀ گناه انسان به انسان داده شد.اما قرآن برای همان گناه که آن بار را بر پشت محمد و امت او گذاشته تنها یک راه حل گذاشته : “هر کس باید بار خود را خود بکشد.” اما در آیات قرآن بنظر می رسد که خدا تنها بر بار سنگین محمد ترحمی کرده و آن را از پشت او برداشته (سورۀ نشراح آیۀ ۲ )و می بینیم که امت اسلام با این بار تنها مانده است!بعد می بینیم که برخلاف اینکه قرآن بارها و بارها تاکید کرده که هیچکس بار دیگری را نمی کشد بعد در سورۀ آل عمران آیۀ ۱۵۷ این را میخوانیم که :” بار گران شان را از دوش شان بر می دارد.”!!شما نباید این اختلاف نظرها و عدم هماهنگی را در آیات قرآن در خصوص سنگینی بار گناه انسان غیر عادی بدانید اگر دریافته باشید که :
۱- گناه انسان از همان ابتدا کمااینکه با هم دیدیم در قرآن روشن و پوست کنده نشده است و انسان مستقیما گناه روز اول را بعهده نگرفت.
۲-محمد باید برخلاف باور مسیحی زمان خود مبنی بر اینکه عیسای مسیح کفارۀ گناهان آدمی گشت ،عقیده ای تازه ارائه می داد!
۳-قرآن در پی ایجاد زمینه ای بود برای قانع کردن و تنها راه حل برداشتن این بار گناه از پشت امت اسلام از طریق انجام اعمال مذهبی+ جهاد بر علیۀ عاملان گذاشتن این بار!! ۴- محمد نمی توانست دلیلی قانع کننده برای خود بدلیل وجود گناه حتی پس از مرگ مسیح برای گناه انسان که هنوز در آدم می زیست ارائه دهد.هنوز در آن زمان با وجود مسیحیان در اطراف قبایل عرب ،بت پرستی و مرگ دختران جوان بیداد میکرد.سوال او این بود اگر مسیح برای گناهان انسان مرد ،پس چرا هنوز آن مسیحی گناه میکند ؟ و چرا هنوز گناه وجود دارد؟اما متاسفانه چون محمد هرگز نتوانست انجیل را بدلیل زبانی که نوشته شده بود یعنی عبری یا یونانی بخواند نتوانسته بود نبرد روحانی انسان قدیمی بردۀ گناه با انسان جدیدی که با خون مسیح آزاد شده و هنوز با طبیعت قدیمی گناه آلود خود مبارزه میکند را در یابد.یعنی همان نوشتۀ پولس رسول :” هر وقت میخواهم کاری نیکو انجام دهم فقط شرارت از من سر می زند.” (رومیان ۷ : ۲۱ )

پس همانطور که دیدیم قرآن راهی برای کفارۀ گناه آدمی به ما نشان نمی دهد.همانطور که دیدیم قرآن راه پاکی از گناهان را انجام اعمال مذهبی مانند قوم یهود و مبارزه و جهاد بر علیۀ طاغوت و گناه می داند.کمااینکه امروز ما این را تماما در این قرن دو هزار پس از گذشت ۱۴۰۰ سال با گوشت و پوست خودمان هر دوی آن را دیده و شاهد بوده ایم.اما حقیقت تلخی که این دوستان مسلمان ما نمی خواهند تن به آن دهند این است که گناه آدمی نه در بیرون که در درون قلب آدمی ست.ریشۀ درخت گناه همسایه نیست که دیوارهای ما را فرو ریزانده، ریشۀ گناه خودمان ،در باغچۀ خانۀ خودمان است که ریشه دوانیده و دیوارهای خانۀ ما را فرو می ریزاند. این را دشمنی خونین و کهنۀ شیعه و سنی و وهابی به روشنی به ما ثابت نموده است.مزید بر این همچنین قرآن هرگز به ما پاسخ نداده است که :” چرا پر کاهی را که در چشم برادرت هست را می بینی ولی در فکر چوب بزرگی که در چشم خود داری نیستی؟” و یا نباید از آنان پرسید که چرا :” شما از نعنا و شوید و زیره ده یک می دهید اما مهمترین احکام شریعت را که عدالت و رحمت و صداقت است را نادیده گرفته اید؟” و چرا “شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک می کنید در حالیکه درون آن از ظلم و نا پرهیزی پر است؟ ” و آیا نباید با چشمانی اشکبار و متأسّف به آنان این را گفت که “ظاهرا مردمانی درستکار ولی در باطن پر از ریا کاری و شرارت هستید.” (انجیل متی فصل ۲۳ آیات ۲۳ تا ۲۸ )
توبه در قرآن

شباهت غریبی را بین این بیان یحیی در رود اردن به آنانی که برای اعتراف گناهان خود آمده و غسل پاکی از گناه از او میگرفتند ،یعنی :” پس اعمالی شایستۀ توبه باشد انجام دهید.” با این آیۀ قرآن می بینیم :” و انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحاثم اهتدی ” ( سورۀ طه آیۀ ۸۲ ) معنای فارسی آن :” هر کس که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند و به راه هدایت بیفتد ،میآمرزمش “اما وقتی یحیای تعمید دهنده در رود اردن فریاد زد :” پس اعمالی را که شایستۀ توبه باشد انجام دهید.” (متی ۳ : ۸ ) در ادامۀ آن گفته بود :”من شما را با آب تعمید میدهم و این تعمید نشانۀ توبۀ شماست.ولی کسی که بعد از من می آید از من تواناتر است و من لایق نیستم که حتی کفش های او را بردارم .او شما را با روح القدس و آتش تعمید خواهد داد.” (متی ۳ : ۱۱-۱۲ ) در واقع یحیی اعلام می نمود که :” هر چند من شما را با آب تعمید می دهم تا شما از گناهان خود پاک شوید اما تا چند روز دیگر این آب معنا و مفهوم خود را برای تعمید و پاکی شما از گناهان به معنای بزرگتر و عمیق تری عوض میکند.” و وقتی که او به عیسای مسیح اشاره نمود و گفت:” نگاه کنید این است آن برۀ خدا که گناه جهان را بر میدارد.” (یوحنا ۱ : ۲۹ ) در واقع پیشگویی خود را خود به مردم تایید نمود و آن را مهر زد.که دیگر این آب نیست که گناه شما را پاک میکند.اما در قرآن هر چند شما بارها و بارها میخوانید که خدا ” آمرزندۀ ” گناهان است.اوست آن ” توبه پذیر مهربان “.اما هرگز به ما نگفته است که این آمرزش و این بخشش گناه آدمی چگونه و چسان میسر است اگر آدمی از گناه اولیۀ خود هنوز پاک نشده است!.هنوز آن جرم و شرارت اولیۀ متهم به گناه که کاملا واضح و برای هر کسی مبرهن است بی پاسخ مانده ،او تنبیه نشده و عدالت در بارۀ او اجرا نشده دادگاه رای محکومیت را صادر نکرده هر چند جرم را شناخته و تشخیص داده اما در ناباوری و بهت می بینیم که روز بعد متهم آزاد در خیابانها می چرخد!!اگر این گناه مجازات نگردیده چگونه گناهان بعدی مجازات خواهد شد؟برای اینکه بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم باید ببینم که از دید قران این توبه پذیر و آمرزنده کیست؟قاضی این دادگاه چه کسی ست؟

۱- ” ومن یغفر الذنوب الا الله ” ترجمۀ فارسی :” کیست جزء خدا که گناهان را بیامرزد؟” ( سورۀ آل عمران آیۀ ۱۳۵ – زمر آیۀ ۵۳ –مومن آیۀ ۳-شوری آیۀ ۲۵ )
۲-” و الملایکه … یستغفرون لمن فی الارض ” ترجمۀ فارسی :” و فرشتگان …برای ساکنان زمین آمرزش می طلبند.” (سورۀ شوری آیۀ ۵ )
۳- ” استغفرلهم الرسول لوجد” ترجمۀ فارسی :” و پیامبر بر ایشان آمرزش خواسته بود.”(سورۀ نساء آیۀ ۶۴ )
بنده قضاوت را در اختیار شما میگذارم.آیا چه کسی توقع دارد که متهم گناهکار ما در این دادگاهی که سه قاضی با سه شخصیت متفاوت ریاست را بعهده دارند عدالت در بارۀ او اجرا گردد؟آیا اصلا اجرا میگردد یا اینکه در بلاتکلیفی آزاد شده تا برود و سعی کند تا خوب باشد!!آخر چگونه پیامبر می توانسته آمرزندۀ گناه دیگری باشد زمانی که ” خدا توبۀ پیامبر و مهاجرین و انصار را که در آن ساعت عسرت همراه او بودند…پذیرفت .” (توبه آیۀ ۱۱۷ ) و زمانی که ” تا خدا گناه تو را از آنچه پیش از این بوده و آنچه پس از این باشد برای تو بیامرزد.” (فتح آیۀ ۲ ) چگونه پیامبر می توانسته آمرزندۀ گناه باشد ؟آخر عدالت این خدا کجاست؟قرآن بارها تکرار نموده که خدا توبه پذیر است اما هرگز نگفته به چه قیمتی؟قرآن بارها گفته که خدا مهربان است اما نگفته است چرا؟قرآن بارها نوشته که خدا آمرزنده است اما نگفته کی؟قرآن بارها نوشته است که از کارهای گناه جلوگیری کنید اما نگفته است چگونه؟دقیقا به دلیل همین بلا تکلیفی در قرآن در بارۀ شناخت ریشه ای گناه ،آمرزش آن و توبه از آن است که ذهن انسان گناه آلود نتوانست طرح الهی خدا را در خون عیسای مسیح درک نماید ،دیوارهای اسارت اولی را خراب کرد اما دیواری بعدی و بعدی و دیوار و دیوارهای ناتمام و بن بست…
اگر قرآن نمی خواست به خون مسیح برای آمرزش گناهان ایمان بیاورد باید راهی تازه بر خلاف راهی که عیسای مسیح فرموده بود که :” من راه و راستی و حیات هستم ” به مردم همزبان خود ارائه دهد.اما آنچه که ما پس از مطالعۀ قرآن در خصوص این راه می خوانیم در این خلاصه میگردد که ” شریعت دین اسلام را کامل انجام دهید و مسلمانان خوبی باش ” اما وقتی که از قرآن می پرسی که چطوری من می توانم مطمئن باشم که تمامی تکلیفم را درست انجام داده ام به شما میگویند که ۱- ” توبۀ شما زمانی کاملا پذیرفته می گردد که از دین و رسول دفاع کنی و برای آن بجنگی ” ۲- ” در روز داوری کسی که ترازویش سنگین تر است رستگار است.”!اما گویی دوستان مسلمان ما تاریخ و حقیقت ۶۰۰ سال قبل از خود را تماما فراموش کرده و یا اینکه از آن سر در نیاورده اند ،کما اینکه امروز هم هنوز سر در نیاورده اند! یعنی ” شما چقدر دیر فهم و در قبول کردن گفته های انبیاء کند ذهن هستید.آیا نمی باید که مسیح قبل از ورود به جلال خود همین طور رنج ببیند؟ “…این است آنچه نوشته شده که مسیح باید عذاب مرگ را ببیند و در روز سوم دوباره زنده شود و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ ملت ها اعلام گردد.” (انجیل لوقا ۲۴ : ۲۶ و ۴۵-۴۷ )
توبه از گناه در اسلام به کار و عمل انسان وابسته است.در ثانی همینطور که دیدیم شخص ممکن است توبه کند اما او مطمئن نخواهد بود که توبه اش پذیرفته شده یا نه؟نمازش را میخواند اما مطمئن نیست که قبول شده یا نه ؟روزه میگیرد اما آیا درست است؟غسل میکند اما آیا تمیز است؟به حج می رود اما آیا مقبول است؟بقولنا مدام این دوستان ما روی نوک پاهایشان راه می روند!و مراقب هستند تا دل این خدایی که گوشهایش سنگین و چشمهایش کم سو هست را نشکنند!توبه در اسلام توبه ای قلبی نیست بلکه توبه ای به همراه عمل شریعت :
۱- ” اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند ،از آنها دست بردارید.” ( توبه آیۀ ۵ )
۲- “پس اگر توبه کردند و نماز به جای آوردند و زکات دادند برادران دینی شما هستند.” ( توبه آیۀ ۱۱ )
۳- ” ای کسانی که ایمان آورده اید چون خواهید که با پیامبر نجوا کنید پیش از نجوا کردنتان صدقه بدهید.این برای شما بهتر و پاکیزه تر است…آیا ترسیدید پیش از نجوا کردن صدقه ها بدهید؟ حال که صدقه نداده اید و خدا هم توبۀ شما را پذیرفته است پس نماز بگزارید و زکات بدهید و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید.” ( مجادله آیۀ ۱۳ )
۴- ” سپس پروردگار تو برای کسانی که پس از آن رنجها که دیدند مهاجرت کردند و به جهاد رفتند و پای فشردند ،آمرزنده و مهربان است.” ( نحل آیۀ ۱۱۰ )

جا دارد یک یکبار دیگر این سوال را تکرار کنیم که چرا توبه در اسلام تکلیفش معلوم نیست؟چرا اطمینان بخشش توبه وجود ندارد؟زیرا گناه در اسلام تکلیفش معلوم نگشته است. جریمۀ گناه اولی انسان هرگز پرداخت نشده است.در عوض انسان گناهکار در اسلام بجای قربانی کردن نفس خود و مردن در گناه خود ، شمشیر به دست گرفت تا گناه دیگران را نابود سازد درست در زمانی که خود در گناه می زیست و هنوز مطمئن نبود که گناهان خودش آیا آمرزیده شده یا نه ؟داشت گناهکاری دیگر را به نزد خدایش میکشاند تا گناهش آمرزیده شود؟!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...