یکشنبه , ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش پایانی و نتیجه گیری

گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش پایانی و نتیجه گیری

مو به مو ، چهره به چهره

عیسای مسیح با بیان این فرمایش بسیار واضح و روشن ماهیت و جنسیت گناه و پاک نگشتن از آن را هشدار داده است.” پس اگر چشم راست تو باعث گمراهی تو می شود آن را بیرون آور و دور انداز زیرا بهتر است عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا اینکه با تمام بدن به جهنم افکنده شوی.” ( متی ۵ : ۲۹ ) البته شما می دانید که منظور مسیح واقعاً کندن چشم و پا و دست نیست و اگر نه ساکنان دنیا تماما علیل می شدند!عیسای مسیح در واقع قصد دارد تا به ما اهمیت زیستن در گناه و عواقب آن را تذکر دهد.همچنین او این یادآوری را به ما نموده که :” از کسانی که جسم را می کشند ولی قادر به کشتن جان نیستند نترسید از کسی بترسید که قادر است جسم و جان ،هر دو را در دوزخ تباه سازد.” ( متی ۱۰ : ۲۸ )که در واقع نویسندۀ نامۀ عبرانیان همین فرمایش را اینگونه بیان میکند :” چه هولناک و مخوف است افتادن در دستهای خدای زنده .” (عبرانیان ۱۰ : ۳۱ ) و عاقبت آنانی که از گناهان خود توبه نکرده و به مسیح ایمان نیآوردند یا نمی آورند :” و اما تو ای کفرناحوم که سر به آسمان کشیده ای!به دوزخ سرنگون خواهی شد زیرا اگر معجزاتی که در تو انجام شد در سدوم انجام می شد آن شهر تا به امروز باقی می ماند.” ( متی ۱۱ : ۲۳ ) این چند نکته را قید نمودم تا یادآوریی باشد برای دوستان مسلمان ما که فکر نکنند خدای مسیحیت عروسک پشمالویی است که شبها آنها را به خواب آرام میبرد !!اگر مسیح پایه و اساس خود را بر دوستی و محبت بنا کرده است تنها بدلیل این است که :” نمیخواهد کسی نابود شود بلکه مایل است همه از گناهانشان توبه کنند.” ( دوم پطرس ۳ : ۹ )با گفتن این چند مطلب و یادآوری آن به اهمیت زیستن در گناه در مسیحیت پی بردیم.این خبر بد و موحشی است که میتوانست برای همیشه بار خود را بر شانه های ما بگذارد که گذاشته بود.اما خبر خوش این است، همان کسی که ما را از روز داوری و عدالت خدای زنده و قدوس و افتادن در دستهای او هشدار میدهد خود چون ناتوانی ما را برای پاک ماندن و آلوده نشدن در دنیای گناه آلود دید ، غمخوار ما شد ،با ما زیست.هرگز گناه نکرد.هرگز به گناه آلوده نشد.چون هرگز گناهی به او نسبت داده نشد پاک و بی عیب در زمان مناسب برای گناه ما در ناجوانمردانه ترین و ناعادلانه ترین دادگاه دوران خود محکوم به مرگ گردید.شکنجه شد.آزار دید.توهین شد.و وقتی که در درد و رنج خود به کمال رسید و جام پدر خود را تا جرعۀ آخر نوشید و ماموریت خود را تمام کرد و بر بالای صلیب جان خود را داد ،رستگاری و آزادی ما را از اسارت و بندگی زنجیرهای گناه به همراه آورد.زیرا او کفاره و جریمۀ ما را پرداخت کرده بود.زیرا ما قادر نبودیم که جریمۀ خود را بپردازیم.زیرا تمامی کار و زحمات ما به گناه آلوده بود.اما این تمام محبت خدا به ما نبود.بعد از اینکه عیسای مسیح بر بالای صلیب مرد ،دفن شد.روز سوم از مرگ قیام نمود.او با قیام خود از مرگ یکبار برای همیشه شادی و آرامش جاودانی را برای ما که همواره از مرگ می ترسیدیم به ارمغان آورد و فیض و محبت خدا را تکمیل نمود.او تماما بر شیطان پیروز شد.نیش زهر دار او را که ترس از مرگ بود کشید و راهی روشن برای تمام ما برای پذیرفتن شادمانۀ مرگ پر افتخار منور نمود.
اینجا شاید بپرسید که اصلا چه احتیاج بود کسی کشته شود تا ما از گناهان خود پاک گشته و شاد گردیم؟اجازه بدهید تا کمی به عقب برگردیم اگر که شما نه از راه ما بلکه از میان بُر ناگهان به ما رسیده اید!

و خدا سخن گفت :” از همۀ درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد.” ( پیدایش ۱۶-۱۷ ) انسان فرمان را شکست و گناه را مرتکب شد.او قانون را شکست.از سر زیاده خواهی خود چشمانش کور شد و مرگ را ندید.پس فرمان باید اجراء میشد.” خداوند خدا او را از باغ بیرون کرد.” (پیدایش ۳ : ۳۳ )اما قبل از آنکه او را از باغ بیرون کند از سر فیض و محبت خود به او امید بازگشت داد.کسی خواهد آمد و بر وسوسه گر برای همیشه پیروز خواهد شد.” او ” خواهد آمد و بار تو را خواهد کشید و تو را به نزد من برمیگرداند.اما قیمت آن بس سنگین است.وسوسه گر پاشنۀ ” او ” را می زند اما ” او “سر وسوسه گر را خواهد کوبید(پیدایش ۳ : ۱۵ )و قبل از اینکه خدا انسان را از باغ بیرون کند ،فرمان را اجرا کرد ؛پس خدا سخن گفت :”تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.” (پیدایش : ۱۹ ) مرگ وارد هستی شد.و انسان بدلیل ناپاکی از خدای پاک دور شد.خدا بود اما این انسان گناهکار بود که از او فاصله میگرفت.زمانی که این فاصله زیاد شد ،چیزی نگذشت که گناه تمام دنیا را پر کرد.” و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دایما محض شرار تست.” ( پیدایش ۶: ۵ ) اما همچنان سایۀ فیض و مهر خدا و شفقت او بر سر این انسان نا فرمان و یاغی بود پس خدا نوح را برگزید
تا یکی بار تمامی قوم را با خود بکشد:” اما نوح در نظر خداوند التفات یافت.” ( پیدایش ۶ : ۸ ) و او اولین انسانی بود از نسل آدم گناهکار که برای گناه خود و پرستش این فیض و مهر خدا با هدایت روح خدا قدم پیش گذاشت و :” نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمۀ پاک و از هر پرندۀ پاک گرفته قربانی های سوختنی بر مذبح گذرانید.” ( پیدایش ۸ : ۲۰ ) و قربانی و قربانی های گناه.تا اینکه روزی خدا پیام آینده را به روشنی و وضوح به جهانیان داد آن هم از طریق کسی که تا چندی پیش به همراه پدرانش در آنسوی بین النهرین بت ها را پرستش میکرد(یوشع ۲۴ : ۲ ) خداوند این پیام را به او داد نه بخاطر اینکه بر خلاف باور قرآن او دین حنفی را نداشت که نمی دانیم از کجا این را آورده است! بلکه تنها بدلیل فیض و مهر خدا و آن ایمانی که در قلب این مرد نود و نه ساله به خدای نادیده بود که در پی ایمان پدرانش میگشت و خدا از او خواست تا قدمی در این ایمان بردارد.بخاطر داشته باشید ،ایمان ،تنها ایمان نه عمل مذهبی و شریعت نه دین نه مراسم تنها ایمان او یعنی ایمان ابراهیم به خدای هابیل ،خدای شیث خدای انوش ،خدای خنوخ ،خدای لمک ،خدای نوح :” اکنون پسر خود را که یگانۀ تست و او را دوست می داری یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوهائیکه بتو نشان می دهم برای قربانی سوختنی بگذران .” ( پیدایش ۲۲ : ۲ )چرا ؟چرا قربانی؟چرا قرآن هرگز نخواسته این را به ما بگوید که دلیل این قربانی ها چه بود.همان قربانی هایی که مطمئن هستم اسماعیل نیز می داد.و آن را به قوم خود به ارث داده بود.این قربانی ها چه پیامی را با خود داشت؟ و آنجا که خدا به ابراهیم مستقیما پس از پیروزی در امتحان بزرگ او فرمود :” پسر یگانۀ خود را از من دریغ نداشتی .” ( پیدایش ۲۲ : ۱۲ ) چرا این برای ما در کتابمقدس مسیحی ثبت شده است تا امروز آن را بخوانیم ؟پس از ۳۴۰۰ سال ،گویی همین دیروز نوشته شده است.پس خدا ابراهیم را برگزید تا یکی بار تمامی قوم را بر خود بکشد.با اینکه ابراهیم اسماعیل را داشت و او دیگر چیز دیگری از خدا نمی خواست اما اگر چه برای ابراهیم کافی بود نه برای خدا پس اسحاق فرزند وعده پا به دنیا گذاشت.خدا بین دو برادر، اسحاق را برگزید تا طرح الهی خود را پیش برد.تا اینکه فرزندان یعقوب ،فرزندان اسحاق ،فرزندان ابراهیم بنا به طرح و وعدۀ الهی در سرزمین موعودی که هنوز به آنان داده نشده بود اتراق نمودند. خدا از میان دوازده فرزند یعقوب ،یوسف را برگزید تا نقشۀ الهی خود را پیش برد.او به مصر رفت.بابت زجر و عذاب و زندانی و شکنجه های او قومی از قحطی و مرگ و نابودی حتمی که از ثمرات گناه پدران آنها بود چیزی نمانده بود تا از روی نقشۀ روزگار محو شوند.اما خدا یوسف را برگزید تا یکی بار تمامی قوم را با خود بکشد.چون یوسف به پدرانش پیوست و دفن شد کارهای نیک او فراموش گردید و ظلم و ستم فراعن نسبت به این بیگانگان (قوم اسرائیل )بالا گرفت.پس آن از آب گرفته ،موسی ،از میان رفاه و تمول در گنج های کاخ سلطنتی پا به بیرون در کوچه های مصر گذاشت ،پا به درد و پریشانی و رفاه و آسایش خود را پشت سر نهاد . شیون و نالۀ برادر و خواهرهای در ستم خود را شنید.دلش به حال آنان سوخت.مهرش به جوش آمد.و در اوج این محبت و دلسوزی چهل سال در بیابان از هراس جان خود در کمین بود.تنها در کمین نبود بیشک در پی یافتن پاسخ سوالات خود بود.به وعدۀ خدا به پدرانش فکر میکرد.و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه خدا موسی را برگزید تا یکی بار تمامی قوم را با خود بکشد.و خدا فرمان داد و آن را گویی بر آسمان نوشت تا همۀ قوم ببینند:” من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمایید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” (لاویان ۱۲ : ۴۴ ) خدایا چگونه؟چگونه میتوانیم پاک باشیم؟ما گناه کرده ایم و از تو فاصله گرفته ایم.و خدا از سر مهر خود پاسخ داد :” جان جسد در خون است و من آن را بر مذبح به شما داده ام تا برای جانهای شما کفاره کند زیرا خون است که برای جان کفاره می کند.” ( لاویان ۱۷ : ۱۱ )بوی قربانیهای سوختنی بود که آسمان سرزمین موعود را پر کرده بود.سالها و قرن ها سپری شد.جوی خون قربانیها از میان بیابانها به میان کوچه و خیابانهای اورشلیم رسید.اما دریغا که انسان آنچه را میبایست در مرکز پرستش و توبۀ خود از گناهان خود در قربانیها بگذارد نگذاشت.او می بایست جان گناهکار خود را ،روح عصیانگر و یاغی خود را در حضور خدا قربانی میکرد تا پاک شود او می بایست خدا را در قلب خود پادشاه می دید تا خدا بر قلب او سروری نماید نه که تنها به قربانیها بیندیشد.این خون نبود که مکان پرستشی را مقدس می ساخت.این بخورها نبود که شخص را روحانی میکرد.این نمازها نبود.روزه ها نبود.تنها قلب انسان بود.توان و انرژی او .جسم و روح او.این آنچه بود که خدا از قوم خود میخواست نه خون بزها و گاوها.آنچه که در خون بزها و گاوها بود اما انسان بدلیل وجود گناه ،نگاه و درک روحانی خود را برای دیدن و فهم آن از دست داده بود.یادتان میاید،خدا انسان را از روح خود دمید و انسان نفس زنده گشت.انسان گناه کرد.روح از او خارج شد.اگر در ابتدا انسان با بودن روح روحانی بود و چشمانش به برهنه بودن همدیگر باز نشده نبود.اکنون نیز باید روح را دریافت مینمود تا به روحانیت و ارتباط و همزیستی اولیۀ خود با خدا جایی که در ابتدای آفرینش بود بازگردد.پس خدا توسط نبی سخن گفت :”در اندرون ایشان روح تازه خواهم نهاد و دل سنگی را از جسد ایشان دور کرده و دل گوشتی به ایشان خواهم بخشید.” (حزقیال ۱۱ : ۱۹ )اما این روح چگونه میتوانست بر همۀ مردم دنیا وارد شود؟اما این روح چگونه میتوانست در قلب تک تک انسانهای روی زمین قرار گیرد ،در عین حال که آن برتری و امتیاز انتخاب آزاد آدمی را که هدیه ای گرانبها از طرف خالق خود بود را نفی نکند اما انقلابی عظیم در جانها ایجاد کند؟چگونه؟چگونه خدا میتوانست این فرزند سراپا گناه آلود و خطاکار خود را با فکری آلوده ،با ظاهری آلوده ،نیتی آلوده از گناه را به حضور قدوس و پاک و خدشه ناپذیر خود راه دهد؟باید او را پاک میکرد.باید او را از تمامی آلودگی های او می شست.لباسی تازه و فاخر به تن او میکرد و به او این فرصت را میداد تا یکبار دیگر وفاداری و دوست داشتن او را به خود ثابت نماید.قربانیها نتوانسته بود.شریعت نتوانسته بود.مقررات دینی نتوانسته بود.اینجاست که قرآن هیچ حرفی برای گفتن ندارد از آنجا که راهی که قرآن برای پاکی از گناه انسان به امت خود پیشنهاد میکند معجونی ست از شریعت ،کمی روحانیت،ذره ای فروتنی مقدار زیادی از آمادۀ دفاع بودن از دین و رسول خود در حمله ای که به دیگران میکنند !! و مبارزه کردن با شریر و گناه از همان راه ” چشم بعوض چشم ،دندان بعوض دندان ” میباشد!!و خدا از طریق انبیاء اسرائیل وعده داد که :” شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود.” ( ارمیاء ۳۱ : ۳۳ ) یعنی روزی فرا خواهد رسید که انسان شریعت واقعی را دنبال خواهد نمود.شریعتی که نه انسان را در زنجیرهای محکومیت و نشان دادن گناه حبس کند بلکه آن روح و این شریعت درونی و احکامی که قلبا توامان با هم اجرا شوند رستگاری و قدوسیت را برای انسان ارمغان آورد ؛ و خدا وعده داد :” دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد .” ( حزقیال ۳۶ : ۲۷ )و یک روز انتظار به پایان رسید و تمامی وعده های خدا تحقق پذیرفت ،یعنی از آن روزی که مردی در بیابان فریاد زد : “راه خداوند را آماده سازید و مسیر او را راست گردانید.” ( متی ۲ : ۳ ) او یحیای تعمید دهنده بود.پیش قراول ؛وقتی مردم ” از یکدیگر پرسیدند :”یحیی مسیح موعود است یا نه ؟” او چنین جواب داد :” من شما را در آب تعمید می دهم اما کسی خواهد آمد که از من تواناتر است و من لایق نیستم که بند کفش او را باز کنم.او شما را با روح القدس و آتش تعمید خواهد داد.” ( لوقا ۳ : ۱۵-۱۶ ) و آن او روزی در میان مردم ایستاد و با زبان خود آمدن روز انجام وعده را اعلان نمود.روز نجات .روز رستگاری .روز پاکی از گناه وقتی رو به مردم خسته و لهیده در زیر بار گناه این مژده را سر داد که
” روح خدا بر من است او مرا مسح کرده است تا به بینوایان مژده دهم.مرا فرستاده است تا آزادی اسیران و بینایی کوران و رهایی ستمدیدگان را اعلام کنم و سال فرخندۀ خداوند را اعلام نمایم.” ( لوقا ۴ : ۱۸-۱۹ ) و بالاخره وقتی این مژدۀ آسمانی را به همه گفت :” ای تمامی زحمتکشان و گرانباران نزد من بیائید و من به شما آرامی خواهم داد.” ( متی ۱۱ : ۲۸ ) که او همانی است که خدا برگزیده تا بار تمامی گناه نه تنها قوم بلکه دنیا را یکبار و آن هم برای همیشه بردارد تا دیگر نیازی به شخصی دیگر و یا راه دیگری بعد از او باقی نماند.اما آنچه که در طرح الهی خدا برای فرستادن مسیحای موعود برای پاکی از گناه انسان صورت گرفت اینگونه بود :
” اگر چه او از ازل دارای الوهیت بود ولی این را غنیمت نشمرد که برابری با خدا را به هر قیمتی حفظ کند،بلکه خود را از تمام مزایای آن محروم نموده به صورت یک غلام در آمد و شبیه انسان شد.چون او به شکل انسان در میان ما ظاهر گشت ،خود را پست تر ساخت و از روی اطاعت حاضر شد مرگ –حتی مرگ بر صلیب – را بپذیرد.” ( فیلیپیان ۲ : ۶-۸ ) هیچکس زیباتر و غنی تر از اشعیاء نبی سوال چرایِ ما را در این خصوص پاسخ نداده است! :
” او غم های ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود…بسبب تقصیرهای ما مجروح و بسبب گناهان ما کوفته گردید…هر یکی از ما براه خود برگشته بود و خداوند گناه جمیع ما را بر وی نهاد…هر چند هیچ ظلم نکرد و در دهان وی حیله ای نبود.اما خداوند را پسند آمد که او را مضروب نموده به دردها مبتلا سازد.چون جان او را قربانی گناه ساخت آنگاه ذریت خود را خواهد دید و عمر او دراز خواهد شد…و بندۀ عادل من به معرفت خود بسیاری را عادل خواهد گردانید زیرا که او گناهان ایشان را بر خویشتن حمل نمود…به جهت اینکه جان خود را به مرگ ریخت و از خطاکاران محسوب شد و گناهان بسیاری را بر خود گرفت و برای خطاکاران شفاعت نمود.” ( کتاب اشعیاء نبی ۵۳ :۴-۱۲ ) همینطور که در آیات بالا می بینید و می خوانید که چگونه نبی با هدایت روح خدا تقریبا ۷۰۰ سال قبل از آمدن عیسای مسیح ،پاکی کامل انسان گناهکار را در زندگی – مرگ و قیام پرشکوه او از دهان روح خدا بر روی جوهر آورده و آن را برای ما ثبت نموده است.با ترکیب این دو بخش از کتابمقدس یعنی فیلیپیان ۲ : ۶-۸ و اشعیاء ۵۳ شما فضاحت و شرارت گناه را می بینید.شما ناتوانی انسان را می بینید.مهر و فیض خدا را می بینید.عدالت خدا را.قدوسیت او را.کفاره و جریمۀ گناه که بدون هیچ شک و تردیدی می بایست پرداخت میگشت.قربانی را می بینید.اجراء فرمان را و نهایتا نتیجۀ تمام این طرح الهی که در این آیه ختم میگردد :” و گناهان بسیاری را بر خود گرفت و برای خطاکاران شفاعت نمود.” آیا تمامی طرح الهی خدا این نبود؟گناهکار از نطفۀ مادری خود بدنیا قدم می گزاریم تا خدا را بشناسیم او را پرستش نماییم.اما چون گناهکاریم نمیتوانیم .آنچه که شایستۀ خدا هست را نمیتوانیم به او تقدیم نماییم.زیرا باید ابتدا از گناهانمان پاک شویم.انسان به خودی خود نمیتواند.انسان نمیتواند بار گناه خود را با خود بکشد.هیچ کس نمیتواند. قرآن درست میگوید!هر کس باید بار گناه خود را بکشد!اما نمی توانیم.انگاری قصد داشته باشید تا از زمین آنقدر خود را به بالا بیاندازید تا بر روی پشت بام ساختمان ” پلاسکو ” بپرید ؛میتوانید؟میخواهید اما نمیتوانید! بله ما گناه کردیم و باید بار گناه خودمان را خودمان بکشیم ،اما قادر نیستیم ،ضعیفیم و خدا این را بخوبی میداند.او نمیگزارد که فرزندانش مثل موشی که در آن آسیاب خود میچرخد ،اسیر باشد . گاهی بدلیل گناهانمان ،گاهی بدلیل شریعت به دور خود بچرخیم.اگر گناهانمان می ایستد ،شریعت ما را بچرخاند!!اگر شریعت را دنبال کنیم،گناهانمان ما را بچرخاند!!
پایان سخن

ریشۀ تمام پلیدی ها گناه است.همانطور که ریشۀ تمام نیکی ها محبت است.گناه امروز انسان همان گناه انسان ابتدای خلقت است.شقاوت و پلیدی دیروز انسان اگر نابودی زمین را در طوفان عظیمی و یا باران آتش و خاکستر از آسمان به همراه آورد.سنگدلی و نادانی انسان امروز در جهت تسلیم نشدن به طرح کامل و الهی رستگاری انسان در آن کسی که آمد تا بار تمامی دنیا را بر شانه های خود حمل نماید ،فرو غلتیدن و اضمحلال روحانیت و گندیدگی و آفات ثمرات دست انسان را به همراه آورده است.آمار روز افزون طلاق ،قتل ،تجاوز جنسی به کودکان ،ناچیز شماری ارزش والدین ،برده داری پیشرفته ،خفقان و خودکامگی سبوعانۀ مذهبیون ، جان ناسیراب و گداخته شده در فساد و شرارت آدمی ،نهی و تمسخر کردن وجود خدا ،لکه دار و بدنام کردن نام خدا ،فروش محبت !معاوضۀ بخشش !تمام این وقایع تنها از یک چیز سخن میگوید و تنها یک چیز :” همه گناه کرده اند و از جلال خدا محرومند.” ” همه ” در واقع یعنی تمام بشریت در این کره و کرات دیگر!!
قرآن چه راه حلی برای این معضل به ما ارائه می دهد؟سران حکومت های اسلامی در سراسر دنیا چقدر مانع نرسیدن به این فساد شده اند؟کدام سرزمینی است که مبادیان اسلام پا در آن نگذاشته باشند و تحجّر و تعصب را با خود نبرده باشند .اگر قرآن ادعا میکند که این اسماعیل بود که برای قربانی با ابراهیم بر بالای کوه موریا رفت.اگر قرآن معتقد است که خدا و ایمان واقعی از ابراهیم به اسماعیل داده سده پس آنها برتر و دین برتر از تمامی دنیا هستند .بسیار خب!خدا در وعدۀ خود به ابراهیم در بارۀ فرزندش می گوید :”و از ذریت تو جمیع امت های زمین برکت خواهند یافت .”
( پیدایش ۳۱ : ۱۸ )کدام ایرانی میتواند به ما بگوید وقتی اعراب به ایران ریختند این برکات نصیب آنها شد؟!در این بیست و هشت سال حکومت قرآن ،حکومت آنانی که خود را نسل اسماعیل میدانند چه؟ چه کسی پر از برکت و سعادت شده است؟!اگر روزی این بیماری قدرت و اختناق در کلیسای مسیح بود اما به یمن خون پاک او و شفاعت او از کلیسای خود که دروازه های جهنم نمیتواند آن را ببندد کلیسا بر علیۀ تحجر و تعصب خود قیام نمود و خود ،خود را توبیخ و اصلاح نمود.زیرا ما معتقد هستیم :” تمام کتابمقدس از الهام خداست و برای تعلیم حقیقت ،سرزنش خطا،اصلاح معایب و پرورش ما در نیکی مطلق مفید است تا مرد خدا برای هر کار نیکو کاملا آماده و مجهز باشد.” ( دوم تیموتائوس ۳ : ۱۶-۱۷ ) در تمام طول تاریخ کلیسا و رشد مسیحیت هرگز به گناه یکوری نگاه نشده است!کلیسا رک و پوست کنده و گستاخ از آن سخن گفته است .همانطور که پولس تازه ایماندار به مسیح ،پطرس شاگرد دیرینۀ مسیح را توبیخ کرد .(غلاطیان ۲ : ۱۱- ۱۶ )اما قرآن هرگز به ریشۀ گناه اشاره نکرده است،هرگز به مسئولیت انسان در خصوص گناه خود سخن نگفته ،هرگز مجازات انسان گناهکار را از همان روز نخستین به ما گوشزد نکرده است اما در عوض صدایشان را بلند میکنند و خود را فرزندان ابراهیم میدانند و دین خود را برتر از همۀ ادیان قبلی خود.آنها اسحاق را از نقشۀ الهی خط میزنند و اسماعیل را با ابراهیم به بالای کوه موریا میبرند!اما آیا هرگز به شما گفتند چرا ابراهیم بالای کوه رفته بود؟گیریم اسماعیل بود که داشت قربانی میشد اما چرا؟چرا باید اسماعیل قربانی میشد؟قربانی ابراهیم تقدیم قربانی گناه به خدا بود.چرا؟چرا باید ابراهیم عزیزترین فرزند خود را می کشت؟پاسخ ساده است اما نه در نگاه قرآن و قرآن نمیخواهد آن را ببیند.قربانی ابراهیم قربانی گناه بود.این عمل جدیت گناه را به ما ثابت میکند و پرداخت جریمۀ گناه که باید انجام می شده است.اگر ابراهیم باید پسر خود را قربانی میکرد ،ابراهیم راه دیگری نداشت !ابراهیم خودش نتوانسته بود بدهی خود را به خدا بپردازد از اینرو بالای آن کوه بود ،پس ابراهیم باری بر دوش خود داشت و خدا آن بار را از شانۀ ابراهیم با قربانی کردن فرزند خود و بعدا آن قوچ برداشت.یعنی همان دلیلی که باید نطفۀ مسیح بسته می شد ،بدنیا میامد ،قربانی میشد .آنها کافیست تا کمی به ریشۀ دلیل قربانی کردن ابراهیم بیاندیشند قبل از اینکه ادعای میراث کنند!آنها از قربانی کردن ابراهیم به قربانی شدن عیسای مسیح خواهند رسید ،جایی که قرآن نمیخواهد آن را بپذیرد.جایی که قرآن قبول ندارد که مسیح بار تمامی دنیا را با مرگ خود برداشت و آن عمل ابراهیم را بر بالای کوه موریا آنگاه که کارد او بین گلوی اسحاق و آسمان خاکستری ایستاد کامل کرد.اگر محمد میتوانست دلیل قربانی ابراهیم را درک کند که همان دلیل پرداخت جریمۀ گناه به خدا بود آنوقت میتوانست این آیه را نیز درک کند که : ” ما هنوز گناهکار بودیم مسیح بخاطر ما مرد. ”

ـ ” توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است ” این عبارت فصل تازه ای از ارتباط انسان با خدا برای ما می گشاید . صفحه ای نوین از ارتباط خدا با انسان گناهکار . توبه از گناه یعنی مردن با مسیح در گناه و زنده شدن با مسیح به زندگی جدید: یعنی جلال و عظمت و بزرگی به خدا دادن ، یعنی خدا پادشاه قلب تو شدن و این مجانی بدست نیامد اما مجانی به انسان داده شد.قیمت عظیم و پربهایی که خدا برای ایجاد این رابطۀ خود با انسان گناهکار پرداخت بسیار سنگین بود.آیا خدا راه دیگری نداشت به غیر از قربانی کردن و ریختن خون برای آمرزش گناه آدمی یعنی قربانی کردن عیسای مسیح جوان سی و سه ساله ای که کاملا بیگناه زیست و از هر حیث پاک بود؟یعنی همان سوال قرآن که گویی نتوانسته این پدیده را براحتی هضم نماید و همچنین امروزه امت مسلمان .آیا خدا راه دیگری نداشت برای پاک کردن گناه انسان؟مسلما خداوند و دانش او محدود نیست.او مدبّر و متفکر و بانی راه است.اما وقتی سخن از عدالت و پاکی خدا در میان است راهها بسیار محدود میگردد.مثل خانۀ شما.اگر من بخواهم از یک شهر به شهر شما بیایم راههای متفاوتی برای رسیدن به شهر شما دارم.وقتی به شهر شما رسیدم راههای متفاوتی دارم تا به خیابان شما برسم.از خیابان شما گاهاً راه هایی چند پیدا میشود به کوچۀ شما.اما از کوچۀ شما تنها یک راه است که به منزل شما میرسد و تنها یک در هست که به من اجازه میدهد که وارد شوم.وقتی از عدالت و قدوسیت خدا سخن به میان میاید تنها یک راه و تنها یک راه موجود است.عدالت خدا دلیل آن میگردد که گناه مجازات شود و قدوسیت خدا دلیل آن میگردد که گناه پاک شود.راه دیگری وجود ندارد و این را خود خدا هم خوب میداند!مثل اینکه من به بازار بروم و آنچه که خودم دوست دارم بخرم نه آنچه مادرم از من خواسته است!او از من لیمو خواسته من آبلیمو بخرم!از من ماست خواسته من شیر بگیرم!بنظر میرسد که من خرید را درست انجام داده ام.بله!اما فرمان مادرم را اجراء نکردم!فرمان خدا روشن است.مجازات گناه مرگ است و باید جریمۀ آن پرداخته شود.خدا از همان ابتدا بین قائن و هابیل و هدایای تقدیمی آنها به او ،هدیۀ هابیل را پذیرفت که گوشت قربانی بود در واقع خدا با پذیرفتن گوشت حیوان قربانی به انسان نشانه ای داد برای تقدیم قربانی برای پاک شدن از گناه.یعنی یک واسطه. واسطه ای به غیر از خود انسان و تلاش انسان برای پاک کردن گناه خود.خدا در واقع با خشنود شدن از قربانی گناه که از همان ابتدای آفرینش از طرف او تایید گشت به انسان نشان داده بود که او نمیتواند گناهان خود را پاک کند.باید یک کفاره باشد.باید یک توبۀ حقیقی بواسطۀ خون آن قربانی باشد تازه آنزمان است که تمام این مراحل مقبول و مورد تایید او قرار خواهد گرفت.سپس خدا به انسان شریعت را داد تا انسان با آن گناه را تشخیص داده و گناه نکند.لطفا بیاد داشته باشید ما آنچه خدا در ایام قدیم برای پاکی گناه انسان انجام داده بود را نادیده نمیگیریم اما میدانیم بر حسب حقیقت کتابمقدس آنچه خدا در قدیم برای رهایی انسان از گناه انجام داد تماما سایه ای از طرح نهایی و کامل او برای فرستادن عیسای مسیح برای قربانی نهایی گناهان بشر بود و :” وقتی زمان معین فرا رسید خدا فرزند خود را که از یک زن و در قید شریعت متولد شده بود فرستاد تا آزادی کسانی را که در قید شریعت بودند فراهم سازد.” ( غلاطیان ۴ : ۴-۵ ) چرا؟ ” زیرا خون گاوها و بزها هرگز نمیتواند گناهان را بر طرف نماید.” ( عبرانیان ۱۰ : ۴ ) اما چرا خون ؟ ” زیرا خون است که برای جان کفاره میکند ” ( لاویان ۱۷ : ۱۱ )چرا مسیح؟ زیرا ” مسیح کاملا بیگناه بود.”
( دوم قرنتیان ۵ : ۲۱ ) چرا خون مسیح ؟ زیرا ” خون او وجدان ما را از اعمال بیهوده پاک خواهد کرد تا ما بتوانیم خدای زنده را عبادت و خدمت کنیم.” ( عبرانیان ۹ : ۱۴ ) اکنون ” او واسطۀ یک پیمان تازه است تا کسانی که از طرف خدا خوانده شده اند برکات جاودانی را که خدا وعده فرموده است دریافت کنند.این کار عملی است،زیرا مرگ او وسیلۀ آزادی و آمرزش از خطایائی است که مردم در زمان پیمان اول مرتکب شده بودند.” ( عبرانیان ۹ : ۱۵ ) آیا مگر مرگ او لازم بود؟بی هیچ شکی !چرا که :” خدا در ایام قدیم در اوقات بسیار و به راههای مختلف به وسیلۀ پیامبران با پدران ما تکلم فرمود ولی در این روزهای آخر به وسیلۀ پسر خود با ما سخن گفته است.خدا این پسر را وارث کل کائنات گردانیده و به وسیلۀ او همۀ عالم هستی را آفریده است.آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست و کائنات را با کلام پر قدرت خود نگهمیدارد و پس از آن که آدمیان را از گناهانشان پاک گردانید در عالم بالا در دست راست حضرت اعلی نشست.” ( عبرانیان ۱ : ۱- ۳ )و اما نتیجۀ این تدبیر الهی خدا از کشته شدن جوان بیگناه سی و سه سالۀ ناصری ،عیسای ملقب به مسیح را به روشنی دریافته ایم زیرا میدانیم :” آن آدمی که در پیش بودیم با مسیح بر روی صلیب او کشته شد تا نفس گناهکار نابود گردد و دیگر بردگان گناه نباشیم.” (رومیان ۶ : ۶ )یعنی :” دیگر نباید گناه بر بدنهای فانی ما حکومت نماید.” ( رومیان ۶ : ۱۲ ) و ” از راه اتحاد با مسیح و بوسیلۀ خون او است که ما رهایی یافتیم و گناهان ما بخشیده شد. ” (افسسیان ۱ : ۷ )از اینرو ما ایمانداران به عیسای مسیح با درک درست گناهکار بودن خود،ناتوانی خود از پاک شدن از آن ، قبول
عیسای مسیح بعنوان نجات دهندۀ خود و کفارۀ گناهان ما همواره از خود این را می پرسیم که :” آیا نمیدانید بدن شما معبد روح القدس است که خداوند به شما بخشیده است و در شما ساکن است؟علاوه بر این شما دیگر صاحب بدن خود نیستید ،زیرا با قیمت گزافی خریده شده اید .پس بدنهای خود را برای جلال خدا بکار ببرید.” ( اول قرنتیان ۶ : ۱۹-۲۰ )آیا این مگر همان کامل شدن فرمان عظیم خدا به قوم خود در ایام قدیم نیست که :” خود را تقدیس نمائید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” (لاویان ۱۳ : ۴۴ )

دوست عزیز!
بر مبنای کتابمقدس و حقیقت آن که تماما از الهام روح خدا نوشته شده ،ما گناهکاریم.پدران ما در ایام قدیم نشان داده اند که نتوانسته اند از بار سنگین این گناه رهایی یابند و دیدیم که قرآن نیز به آن واقف است که ما باری بر شانه های خود داریم کما اینکه محمد داشت.ضعف و ناتوانی اسلام در راه نشان دادن این گناه و راه علاج آن و برداشتن این بار سنگین را با هم دیدیم.آیات قرآن را با هم خواندیم همچنین آیات کتابمقدس را. اکنون این با شماست که انتخاب کنید.
عیسای مسیح با اینکه کاملا از عاقبت انسان گناهکار که چه خواهد بود و دوری از خدا چه را نصیب این انسان می سازد آگاه بود اما با نشان دادن میل و اشتیاق و محبت خدا برای آن گوسفند گمشده نه آن نود و نه گوسفندی که متزکی هستند ،حاضر نگشت هرگز خود را و عقیدۀ خود را بر انسان گناهکار تحمیل نماید و نخواهد نمود.مسیح امروز همانی ست که دیروز بود و همانی ست که فردا خواهد بود.بر مبنای کتابمقدس دانستیم که انتهای راه گناه چیست اما انسان کاملا این اختیار را دارد تا بهشت را از جهنم و یا برعکس برگزیند.سخن ما نمیتواند سخنی غیر از سخن موسی به قوم اسرائیل قبل از ورود آنان به سرزمین موعود باشد:” امروز آسمان و زمین را بر شما شاهد می آورم که حیات و موت و برکت و لعنت را پیش روی تو گذاشتم پس حیات را برگزین تا تو با ذریتت زنده بمانی.” (تثنیه ۳۰ : ۱۹ ) و عیسای مسیح این را تماما برای ما روشن نمود که دیگر شک و شبه ای برای انتخاب ما نباشد :” زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد تا هر که به او ایمان بیاورد هلاک نگردد بلکه صاحب حیات جاودان شود.” ( یوحنا ۳ : ۱۶-۱۸ )

دوست عزیز!

اگر اکنون با خواندن این مقاله و تفکر بر درون خود و عدالت خدا را شاهد خود گرفتن و گذشتۀ خود و پدران خود را روبروی خود قرار دادن با هدایت روح مقدس خدا به این نتیجه رسیده اید که میخواهید عیسای مسیح را بعنوان نجات دهندۀ خود بپذیرید، دوست دارم به شما مژدۀ خوشی بدهم.امروز روز نجات است .و فرشتگان در آسمان منتظر اعتراف شما هستند تا به شادمانی و سرور بپردازند.شما احتیاج ندارید هیچ کار خاصی انجام دهید و یا مراسم خاصی را دنبال کنید.کافیست تا لحظه ای در سکوت چشمان خود را ببندید و قلبا اینگونه دعا کنید که :
” خدایا من گناهکارم و من نتوانستم و نمیتوانم از بار سنگین گناهان خودم و نیاکانم که بر پشت من سنگینی مینماید با انجام اعمال شریعت و راههایی دیگر رهایی یابم.من دریافته ام که مجازات من در حضور تو مرگ است اما دانسته ام که تو پر فیض و مهربان هستی و عیسای مسیح را برای من فرستادی تا برای گناهان من بر بالای صلیب قربانی شود تا جریمۀ گناه من به تو پرداخت شود.من امروز قلبم را باز میکنم و این قربانی پاک را می پذیرم.من میخواهم تا عیسای مسیح به قلب و جان من وارد شود و مرا انسانی نو بسازد.او که پس از مرگ بر صلیب روز سوم قیام نمود و راه حیات جاودان و بهشت را برای من تماما باز نمود و ترس از مرگ را برای همیشه از من گرفت.”

دوست عزیز!هموطن!رفیق!
با این دعای ساده شما امروز حیات جاودان را دریافت نمودید.بخاطر داشته باشید این پایان راه شما در زیستن در پاکی نیست که آغاز آن است.سفری طولانی در پیش دارید تا از خاک به خورشید تبدیل گردید.به او اعتماد کنید.جوانه بزنید.در او رشد کنید.بارور شوید.سایه افکن شوید.و سر بر آسمان خدای عظیم را جلال دهید که فیض عظیمش را نصیب شما گردانیده است.به امید آن روز و به امید دیدار شما در بهشت در حضور خدای عادل و قدوس.آمین

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...