پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / بشارت دادن / مسیحیت و اسلام / گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش دوم

گناه، کفاره و توبه در مسیحیت و اسلام. بخش دوم

ـ کفاره در کتابمقدس

کفاره یعنی تاوان و جریمۀ تخلف.در لغت نامۀ انگلیسی همان atonement می باشد.اگر این لغت را به سه کلمۀ at و one و ment تقسیم کنیم در واقع اینطور معنا می دهد که ” انجام عملی برای پرداخت و یا جبران یک عمل اشتباه در گذشته.” عمل اشتباه چه بود؟گناه انسان.جریمۀ آن چه بود؟مرگ انسان.اما خدای مهربان انسان درمانده و محکوم به فنا ،کسی که خود با دستهای خود یک چنین روزی را برای خود آورده بود را تنها نگذاشت.پس به انسان فرمان داد :” زیرا که جان جسد در خون است و من آن را بر مذبح به شما داده ام تا برای جانهای شما کفاره کند زیرا خون است که برای جان کفاره می کند.” ( از کتاب لاویان نوشتۀ موسی فصل ۱۷ ایۀ ۱۱ )خدا به موسی چند نکته مهم و اساسی را در این فرمایش تذکر می دهد :

۱- ” زیرا خون است که برای جان کفاره می کند ” در واقع خدا به انسان می گوید تو باید بدلیل گناه روزانه خود بمیری .زیرا مزد گناه مرگ است.
۲- ” تا برای جانهای شما کفاره کند” یعنی تنها خون است که جریمۀ گناه تو را می دهد
۳- “زیرا که جان جسد در خون است” یعنی من خون حیوان زنده را بجای خون تو که باید ریخته شود بتو می دهم.
لطفا به این نکتۀ اساسی و ریشه ای دقت بفرمایید که خدا برای پاکی گناه انسان از خود انسان استفاده نکرد.به انسان بگوید اگر گناه کردی خودت را بکش!خون خودت را بریز!در ثانی خود انسان قادر به پرداخت این جریمه نبود.شما برای پاک کردن لکه ای کثیف از پارچه ای کثیف استفاده نمی کنید، می کنید؟!انسان گناهکار چطور قادر بود تا تاوان گناه خود را بپردازد؟او باید بوسیلۀ رابطی این کار را انجام می داد.رابطی بین خود و گناه خود.آن رابط خون بود.خونِ حیوان قربانیِ گناه.خداوند به انسان برای درک این نیاز حیاتی او برای داشتن رابطۀ نزدیک با خدا توسط خون قربانی بعنوان پرداخت جریمۀ گناه انسان و خشنودی خدا در همان باغ عدن به انسان دو نشانه داد. ۱- آمدن مسیح موعود بعنوان پیروزمند بر شیطان و گناه .( پیدایش ۳ : ۱۵ ) ۲- پذیرفتن قربانی هابیل .( پیدایش ۴ : ۴ ) و خدا در ادامۀ طرح الهی خود این امر خود یعنی پاکی انسان را گسترش داده و بسیط ساخت تا او نیاز کفاره یا جریمه جان خود را بعنوان تنها راه ارتباط او که قدوس و پاک بود و انسان که ناپاک و آلوده بود مهیا نماید.همانطور که خدا به موسی فرمود :” تا برای جانهای شما کفاره کند.” چه؟خون.خون چه؟خون حیوان.حالا یا بره،بز ،گاو،کبوتر.درک ریشه ای این مطلب به شما کمک میکند تا در ادامۀ این مقاله ضعف قرآن را در خصوص گناه و کفارۀ آن درک کنید.در حقیقت خون حیوان قربانی رابطی بود بین گناه انسان که ناپاک بود و خدایی که پاک بود.شخص گناهکار حیوان را نزد کاهن میاورد کاهن دست خود را بر سر حیوان میگذاشت،دعا میکرد گناه شخص را بر حیوان می گذاشت آن وقت که حیوان قربانی می شد شخص از گناه خود پاک میگشت.
پس خدا به فرستاده خود موسی فرامینش را می دهد: آنانی که مرتکب گناهی میشوند، باید جریمه به خدا پرداخت کنند . این جریمۀ پرداخت شده بخاطر گناه باعث بخشیده شدن و پاک شدن گناه شخص از دید خدا می شود ، شخص گناهانش بخشیده شده زیر جزای گناه را به خدا ،در قربانی داده شده پرداخته است. ” و چون در هر کدام از اینها مجرم شد آنگاه به آن چیزی که در آن گناه کرده است اعتراف بنماید و قربانی جرم خود را برای گناهی که کرده است نزد خداوند بیاورد یعنی مادۀ از گلۀ بره یا بزی به جهت قربانی گناه و کاهن برای وی گناهش را کفاره خواهد کرد.” ( لاویان ۵ : ۵ ـ ۶ ) اگر شخص هر روز مرتکب گناهی می شد او باید هر روز قربانی گناه خود را میداد تا خدا را خشنود سازد.
سپس در پایان هر سال کاهن اعظم یک قربانی عمومی و کلی برای گناه قوم قربانی میکرد تا تمام گناه قوم را کفاره دهد . آن روز ، روز کفاره نامیده می شد .
-” و این برای شما فریضۀ دایمی خواهد بود تا برای بنی اسرائیل از تمامی گناهان ایشان یک مرتبه هر سال کفاره شود.” ( لاویان ۱۶ : ۳۴ ) ” و کاهن برای تمامی جماعت بنی اسرائیل کفاره نماید و ایشان آمرزیده خواهند شد .” ( کتاب اعداد نوشتۀ موسی ۱۵ : ۲۵ ) امیدوارم شما این را درک کرده باشید که هدف خدا از قربانی حیوان زبان بسته فقط کشتن آن نبود! بلکه تنها به انسان این را بیاموزاند که تاوان و جریمۀ گناه او سنگین است.و این که : ” این تو هستی که باید بجای ان حیوان قربانی بشوی اما من از سر فیض خودم دوست دارم تو را هدایت کنم پس به تو فرصتی دیگر می دهم تا بعد از پاک شدن از گناه خود به نزد من برگردی ،من با تو بمانم و تو را هدایت کنم و برکاتم را نصیب تو سازم و مجددا روح خود را در تو ساکن سازم پس از قربانی شدن این حیوان درس عبرت بگیر دیگر گناه نکن!”
بنظر میرسید که عمل کفارۀ شخص و قوم از دید خدا خشنود کننده بود . بود ، اما تا زمانی که قربانی ها و کفاره ها از هدف اصلی خود که خدا مد نظر داشت فاصله گرفتند . قربانی های گناه تکرار شدند . صبح و شب . اما گویی آدمی که آغشته به نفس گناه آلود بود، پیغام و راز الهی را از این عمل دریافت ننموده بود یعنی هدف اصلی خدا را از این عمل . یعنی این که دل و جان گناه آلود آدمی قرار بود پس از هر قربانی عوض شود ، میل به گناه ضعیف و ضعیف تر شود و انسان به سوی پاکی گام بردارد . اما انسان بار دیگر در انتخاب راه سعادت از میان فرامین خدا و گفته های او، راه انجام عقاید و باور خود را انتخاب کرد ؛ پس به مرور زمان خدا و چهرۀ واقعی او در خلال پرستش های قوم و قربانی های گناه ، کمرنگ و کمرنگ تر شد. تا اینکه روزی قربانی ها بود اما خدا در هدف قربانی ها نبود . شریعت بود اما آدمی شریعت را گویی زنجیری برای خود ساخته بود برای اسارت در آن نه رهایی به وسیله آن .سپس خدا برای بار اول از دهان سموئیل نبی این تجربۀ تلخ آدمی اما یک حقیقت را بیان نمود :
-” بنابر این برای خاندان عیلی قسم خوردم که گناه خاندان عیلی به قربانی و هدیه تا به ابد کفاره نخواهد شد . ” ( اول سمو ئیل ۳ : ۱۴ ) سپس خود سموئیل با هدایت روح خدا و با دیدن اعمال گناه آلود قوم به رغم قربانی ها و شریعت گفت :” آیا خداوند به قربانی ها سوختنی و ذبایح خشنود است یا با اطاعت فرمان خداوند اینک اطاعت از قربانی ها و گوش گرفتن از پیه قوچ ها نیکو تر است.زیرا که تمرّد مثل گناه جادوگری است و گردن کشی مثل بت پرستی و ترافیم است.” ( اول سموئیل ۱۵ : ۲۲- ۲۳ ) و خدا مجددا تکرار نمود :-” زیرا که رحمت را پسند کردم و نه قربانی را و معرفت خدا را بیشتر از قربانی های سوختنی.” ( هوشع ۶ : ۶ ) و دوباره تاکید نمود : -” من از عیدهای شما نفرت و کراهت دارم و عطر محفل های مقدس شما را استشمام نخواهم کرد و اگر چه قربانی های سوختنی و هدایای آردی خود را برای من بگذرانید آن را قبول نخواهم کرد و ذبایح سلامتی پرواری های شما را منظور نخواهم داشت .آهنگ سرودهای خود را از من دور کن زیرا نغمۀ بر بطهای ترا گوش نخواهم کرد.( عاموس ۵ : ۲۱-۲۳ )
آیا برای شما طنین این آیه ها تازه نیست گویی برای امروز ماست نه؟از شما می پرسم آیا تصور شما این است که با نمازها و روزه ها و خیرات و صدقات و زیارات میتوانید درون گناه آلود خود را پاک کنید؟اگر اسرائیلی ها به مدت هزاران سال توانستند شما هم می توانید؟!اگر می توانستند که دیگر این آیات در کتابمقدس برای امروز ما ثبت نمی گردید!اما آیا این خدا بود که از نقشۀ خود عدول میکرد؟قربانی را خود او گذاشته بود حالا می گوید که دیگر از آن نفرت دارد!اگر خوب دقت کرده باشید بالاتر توضیح دادیم دلیل قربانی کشتن حیوان زبان بسته نبود. انگیزۀ اصلی نهفته در خون و کشته شدن قربانی بود.انسان باید نه به خون و نه به مراسم آن تمرکز میکرد او باید به پیام کفاره گوش میکرد.او باید به چشم های حیوان بیگناهی که برای بار آخر صاحب خود را نگاه میکرد و کارد تیز و سرد بر گلویش پایین می آمد نگاه میکرد به صدای زجه های مرگ او، و درس عبرت میگرفت و گناه را تکرار نمی کرد و یا برایش دیگر عادی نمی شد.اما دوباره انسان به راه خود رفت.مثل همان روزی که به راه خودش رفت و تصمیم گرفت که از درخت بچیند و بخورد به رغم اینکه خدا به او گفته بود که نخورد.اینجا هم برغم اینکه خدا به او امر کرده بود که من خون حیوان را برای جانهای شما برای کفارۀ گناهان شما می دهم با اینکه بسیار واضح و روشن و جدی به او فرموده بود که :” خود را به آنها (گناهان )نجس مسازید مبادا از آنها ناپاک شوید زیرا من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمائید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.” ( کتاب لاویان ۱۱ : ۴۴ ) اما انسان مجددا این فرمان را مثل همان فرمان ” از آن درخت مخور ” خُرد گرفت و بیشتر در گناه خود غلتید.
اشکال کجا بود ؟ صدها سال از فرامین خدا به موسی گذشته بود اما مردم گوئی همان مردم بودند با همان میل و اشتیاق به گناه و گویی حتی کفاره ها نمی توانست این آدمی را که بر طبق اعتراف خود خدا نهادش از کودکی میل به گناه داشت را عوض کند(پیدایش ۸ :۲۱ ) اشکال کجا بود؟ در اطاعت نکردن حقیقی از آنچه که خدا از آنان خواسته بود،از آنچه که خدا به آنان گفته بود ،در بالا دیدیم که خدا نیازی به خون قربانی نداشت کمااینکه در اشعیاء آن را با حدت تاکید مینماید :” کسی که گاوی ذبح نماید مثل قاتل انسان است و کسی که گوسفندی ذبح کند مثل شخصی است که گردن سگ را بشکند…ایشان راههای خود را اختیار کرده اند و جان ایشان از رجاسات خودشان مسرور است.پس من نیز مصیبت های ایشان را اختیار خواهم کرد و ترس های ایشان را بر ایشان عارض خوام گردانید زیرا چون خواندم کسی جواب نداد و چون تکلم نمودم ایشان نشنیدند بلکه آنچه را که در نظر من ناپسند بود به عمل آوردند و آنچه را که نخواستم اختیار کردند.” ( اشعیاء ۶۶ : ۲-۴ )و ما در سطور بالا خواندیم که چرا این درست است ، آدمی مدام در انتخابش خدا را نادیده می گرفت و خدای فیض بخش مدام در پی یادآوری این نکته به انسان بود که بدون لحظه ای حضور او در زندگی انسان آدمیت به قهقراء نابودی می رود و راه سعادت میتواند برای همیشه بسته شود.لطفا این را بخاطر داشته باشید که خدا نقشۀ خود را برای پاکی انسان عوض نمی کرد.یا اینکه او شکست نمی خورد پس مجبور بود که طرح کاملتری را برای کمک به انسان ارائه دهد.در واقع قانون الهی تغییر نکرد.گناه ،گناه بود و مجازات گناه مرگ بود.پرداخت کفارۀ گناه تنها راه نشان دادن انسان گناهکار برای ندامت او بود.اما چیزی که در این اثنا در حال تغییر بود اوضاع وخیم و درون گناه آلود انسان گناهکار بود که هر روز بدتر و بدتر میشد.میکرب گناه تمام قلب و جان او را فرا گرفته و او را تماما نابود میساخت.مانند فرد معتاد به الکل و یا مواد مخدر که میداند با ادامه دادن به مصرف آنها هر روز به مرگ نزدیکتر میگردد ،چه بسا امروز روز آخر او باشد اما باز بدلیل اسارت او در اعتیاد خود به مصرف آنها ادامه می دهد زیرا از خود قدرتی برای مقابله ندارد.گناه انسان همین بود.اوضاع وخیم گناه و تاثیر موحش آن بر قلب و جان قوم اسرائیل و زیستن این مردم در آن به حد اعلاء خود رسیده بود.پس خدا یکبار دیگر به جستجوی انسان امد تا او را در خطای او پیدا کند و با او سخن گوید و او گفت.

۳ ـ توبه در کتابمقدس

توبه یعنی کاملاً تغییر جهت دادن . یعنی تا حالا اگر به سوی شمال حرکت میکردیم اکنون به سمت جنوب حرکت می کنیم .

دیدیم که گناه از یک نافرمانی، وارد ذات آدمی شد . خدای قدوس و عادل به دلیل این گناه آدم را تنبیه نمود و آدمی از نزد او دور شد ؛ زیرا خدا پاک بود و آدم دیگر آلوده شده بود. اما خدا بنا بر ذات فیض بخش خود بر آن شد تا آدمی را پاک سازد پس شریعت را به آدم داد تا انسان بواسطۀ آن گناه را تشخیص داده و دیگر مرتکب به آن نگردد و همچنین راهی برای پاک شدن از گناه .کفارۀ گناهان را به انسان داد.برای هر گناهی جریمه ایست که باید پرداخته شود.آن جریمه خون است.یعنی حیات.اما چون از سر فیض و مهر خود مخلوق خود را دوست داشت و همانطور که او را از ابتدا محبت نموده بود قصد داشت تا به آخر محبت نماید.پس قربانی حیوانات و خون آنان را بجای خون خود انسان به او داد.اما پیام اساسی قربانی حیوانات بازگشت از گناهان بود.که انسان بفهمد که تاوان گناه سنگین است.او نمی تواند دزدی کند ،قتل کند،زنا کند ،دروغ بگوید،خدا را لعنت کند ،بت پرست باشد و انتظار داشته باشد تا مخلوقی که او را خلق کرده ، ساکت بماند و اقدامی برای اصلاح این خرابی نکند.پس او کفاره را برگزید تا به این طریق آدمی به دنبال آن باشد تا گناهان خود را ساده نگیرد بلکه بداند که باید جزایی برای آن بدهد . اما به مرور زمان انسان بجای اینکه از کفاره ها و قربانی ها تغییر بنیادی در خود ایجاد کند ، آنها را فقط تکرار کرد بی آنکه بازگشتی به نیکی در او حاصل شود . پس خدا به انسان راه قربانی حقیقی را نشان داد . یعنی توبه . در حقیقت در خون قربانی توبه نهفته بود.اگر انسان گناه کار به خون قربانی و دلیل آن فکر میکرد و آن را درک مینمود و زمان بیشتری را صرف فهم و دلایل آن می نمود و زمان بیشتری برای نیازهای روحانی خود قرار میداد تا بدلیل مرگ آن حیوان به مرگ خود بیندیشد آنگاه او همزمان با قربانی گناه از گناه خود توبه میکرد و بر آن می شد تا آن میل را در خود نابود سازد تا مجددا مرتکب آن نگردد.
شاید تنها شخصی که با تمام پوست و گوشت و استخوان خود این راه را فهمید و در آن قرار گرفت ، داود نبی بود . داود برگزیده خدا بود ؛مردی موافق دل خدا بود ( اول سموئیل ۱۳ : ۱۴ )کسی که خدا او را پسر خود خواند و خود را پدر او ( اول تواریخ ۱۷ : ۱۳ ) چوپان دوازده ساله ای که مسح شد برای پادشاهی بر اسرائیل(اول سموئیل ۱۶ : ۱۱-۱۳ ) اما پس از گناهی که مرتکب شد با اینکه می دانست نباید گناه کند و انجام داد ، وجدان گناه کارش او را رها نکرد.هر چند تقریبا یک سال طول کشید تا با حقیقت درون گناه آلود خود توسط ناتان نبی که پیام خدا را برای او آورده بود رودررو گردد ، اما به محض اینکه ناتان نبی انگشتش را به سوی او دراز کرد و او گفت : ” تو آن مرد هستی.” داود بدون هیچ تامل و درنگی ،بدون هیچ عذر و بهانه ای ،بدون اینکه سعی کند تا گناه خود را به گردن کس دیگری بیاندازد(کاری که آدم و حوا کردند! و کاری که خیلی از ماها امروز می کنیم!) و آسمان و زمین را سوگند یاد کند که او بی گناهست ،به زانو در آمده به ناتان نبی گفت : “به خدا گناه کرده ام ” (دوم سموئیل ۱۲ : ۱۳ ) در واقع او می گوید که گناه او در واقع اول به خدا بوده، بعد به خودش . و این کاملاً درست است . بعدها او در مزمور خود می نویسد که: ” زیرا که من به معصیت خود اعتراف می کنم و گناهم همیشه در نظر من است.به تو و به تو گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده ام تا در کلام خود مصدق گردی و در داوری خویش مزکی شوی.اینک در معصیت سرشته شدم و مادرم در گناه به من آبستن گردید.” ( مزمور ۵۱ : ۳-۵ ) فکر می کنید تا آن روز داود چند بار برای گناهان خود قربانی کرده بود؟چند بار نمازهای روزانۀ خود را خوانده بود؟چند بار نیمه های شب برخاسته و نزد خدا به دعا ایستاده بود؟فکر می کنید تا چقدر او در تلاش بوده تا عهد خود را به خدا برآورده و در اعمال مذهبی خود پاک بماند؟بی شک هر روز.هر شب.هر لحظه.پس چرا او نتوانسته بود باز از این گناه عظیم خود و غلتیدن در آن خودداری کند؟چرا شریعت و اعمال مذهبی او نتوانسته بود مانعی برای انجام این عمل ننگین او شود؟این سوال را من امروز از تو ای مسلمان که فکر میکنی با انجام نماز و روزه و اعمال مذهبی توانسته ای گناه را نابود کنی میپرسم؟اگر داود نتوانست تو هم نمی توانی.اگر داود نتوانست هیچ کس نمی تواند.دقیقا به همین دلیل ،این داود است که بخوبی پیغام اصلی، اما پوشیده در پشت قربانی های تقدیمی به خدا را عمیقاً دریافت. او دریافت که هدف خدا از خواستن قربانی برای هر گناه انجام شده در واقع کشتن حیوان بی زبان ! نبود ، بلکه نشان دادن اینکه خدا از انسان بازگشتی قلبی و عمیق به نیکی می خواهد .از اینرو خود او در مزمور خود مینویسد:” زیرا قربانی را دوست نداشتی و الا می دادم.قربانی سوختنی را پسند نکردی.قربانی های خدا روح شکسته است.خدایا دل شکسته و کوبیده را خوار نخواهی شمرد.” ( مزمور ۵۱ : ۱۶ ـ ۱۷ ) پس پیغام پوشیده خدا در پشت قربانی ها معلوم شد او از انسان توبه ای حقیقی و بازگشت به نیکی میخواست توبه و بازگشت از اعمال گناه آلود و دیگر تکرار نکردن آن. خدا نیازمند خون گاوها و بزها نبود خدا در انتظار بازگشت و توبه از اعمال زشت بود . داود در ادامه جنگ روحانی خود با گناهان خود در آیات زیر به روشنی به ما می گوید که چه جان و دلی خدا را خشنود می سازد .همچین داود به ما میگوید زمانی که او گناه خود را قلبا نزد خدا اعتراف نمی کند و با آن زندگی میکند چه تاریکی روحانی ای او را فرا می گیرد.به یاد داشته باشید که این فرد یک نبی است.بقول ما یک پیامبر.اگر یک پیامبر در مقابل گناه خود یک چنین ضعفی دارد ،او که تمامی شریعت و قوانین مذهبی را می دانسته پس دیگر تکلیف ما کاملا روشن است! داود می نویسد :” هنگامی که خاموش می بودم استخوان هایم پوسیده می شد.از نعره ای که تمامی روز می زدم.چونکه خاموش می بودم استخوان هایم پوسیده می بود .رطوبتم به خشکی تابستانی مبدل گردید.به گناه خود نزد تو اعتراف کردم و جرم خود را مخفی نداشتم.گفتم عصیان خود را نزد خداوند اقرار می کنم .پس تو آلایش گناهم را عفو کردی.”(مزمور ۳۲ : ۳ـ ۵ )
در داود خدایی را می بینیم که از گناه متنفر است و آن را هرگز نمی بخشد و از تنبیه گناهکار هرگز کوتاهی نمی کند ،هر چند اگر یک برگزیده باشد.یک پیامبر. داود این را می دانست که او گناه کرده بود . پس باید کفاره گناهش را به خدا میداد اما او نیز در یافته بود که خون گاوها و بزها و شریعت نمی تواند گناهش را نزد خدا پاک و بی رنگ کند. پس توبه کرد. توبه ای با تمام جان خود . او دوستدار خدا بود . او نیازمند رابطه اش با خدای مهربان بود. پس با گریه و زاری توبه اش را به خدا اعلام کرد ، خدا از دل داود با خبر بود . از عملش خشنود نبود اما او خدائی مهربان و پر فیض است پس داود را بخشید . و به او فرصت داد تا صداقت و قلب توبه کار خود را به خدا ثابت کند و داود آن را به خدا ثابت کرد .
اما آیا انسان راه خدا را که به این روشنی برای او گسترده شده بود دنبال کرد ؟یعنی کوچک نگرفتن گناهانشان.پرداخت جریمه و یا کفاره که از طرف شریعت موسی تعیین شده بود که هر کس میبایست به کاهن برای آمرزش گناهان خود می پرداخت و توبۀ حقیقی و باطنی را محور و اصل بازگشت از گناه قرار میداد. زمان گذشت و متاسفانه به غیر از تعداد اندکی که در راه خدا گام می زدند و میراث داود را دنبال کرده، یعنی در توبه ای حقیقی از گناه می زیستند و از گناه متنفّر بودند ، انسانهای بی شمار دیگری از زیستن در گناه همچنان لذت بردند . قربانی گناه را تقدیم کردند اما بعد از آن دوباره به فکر گناه آلود و دل گناه آلود خود ادامه دادند.گویی در واقع اسیر آن بودند.زندانی آن.محکوم شدۀ آن.حقیقت این بود که بودند!از آنجا که آنها به دلیل گناه اولیۀ نیاکانشان یعنی آدم و حوا و نااطاعتی آنها آنجا بودند.روح خدا از آنها خارج شده بود.آنها زنجیر شده گان گناه خود بودند.اما خدا سعی داشت تا به این انسان گناه آلود راهی برای بازگشتش به نزد او بدهد.بازگشتی توبه کار.اما دردناک این بود که انسان گناه کار در توبۀ خود نیز ریا و تظاهر را وارد کرد .
ما قبل از اینکه در اینجا از آخرین و کامل ترین طرح الهی خدا برای پاکی گناه انسان و راهی که با ایمان به آن هر انسان گناهکاری فرزند خدا خوانده میشود و توان غریبی می یابد تا همیشه و هر روزه بر گناه و اذناب آن در روح و جان خود به دفاع برخیزد ،سخن گوئیم.جای آن دارد تا ببینیم که قرآن ابتدا چه نگاهی به گناه و کفاره و توبه از آن دارد،و چه حرفی دارد برای ایمانداران به خود برای رهایی از وسوسه های کشنده و روزانۀ گناه و ارواح شریر آسمانی و سپاه تاریکی دارد که بزند.سپس ببینیم که این دو ایمان یعنی اسلام و مسیحیت چه طرحی برای رهایی از زنجیرهای اسارت گناه به ایمانداران خود ارائه داده اند.
اما قبل از اینکه به بخش بعدی گفتگوی خود برویم لطفا این را در نظر داشته باشید که ضعف و ناتوانی قوم اسرائیل در دنبال نکردن و اطاعت نکردن ار خدا مختص به آن قوم نبود و نه اینکه بقیۀ قوم ها بهتر از او بودند و یا او بهتر از بقیه بود و یا اینکه سر تاسف برای اسرائیل تکان دهیم ،کاری که قرآن کرده است.در قرآن از قوم اسرائیل بعنوان قومی سخن میاید که خدا را اذیت کرده اند و حرف او را گوش نکرده اند.همینطور که جلوتر شما گناه و کفاره و توبه را در قرآن می بینید همچنین یکبار دیگر به همان گفتۀ عمیق و صدرصد درست پولس رسول می رسیم که گفت :” همه گناه کرده اند و از جلال خدا محرومند.” قوم اسحاق گناهکارتر از قوم اسماعیل نبود و قوم اسماعیل بی گناه تر از قوم اسحاق نه!همان اندازه که دیروز هر دو به نجات دهنده و پرداخت کنندۀ جریمۀ گناه خود نیاز دارند تا ایمان بیاورند ،امروز نیز.اگر دیروز گناهکار بودند.امروز نیز.چرا؟پاسخ کاملا روشن و ممیز است .کلام خداوند می گوید:” زیرا چون خواندم کسی جواب نداد و چون تکلم نمودم ایشان نشنیدند بلکه آنچه را که در نظر من ناپسند بود به عمل آوردند و آنچه را که نخواستم اختیار کردند.” ( اشعیاء ۶۶ : ۲-۴ )

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس مسیحی و قرآن

کیست آمرزندۀ گناهان؟ سوالی مشترک در کتابمقدس و قرآن نوشتۀ: ح.گ ایمان مسیحی ما بر ...