سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶

گناه، کفاره و توبه

گناه ، کفاره و توبه

گناه

معنای کلمۀ گناه یعنی: به هدف نزدن. به دنبال هدف نرفتن. غفلت کردن از هدف.
کتاب پیدایش می گوید خدا همه چیز را کامل و نیک آفرید. و خدا از آن خشنود بود.
” و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود.” ( پیدایش ۱ ایۀ ۳۱)
پس اگر همه چیز نیکو بود، گناه نمی توانست در ابتدا در خلقت خدا وجود داشته باشد. پس کی گناه وارد خلقت شد؟
خدا مبرا و پاک از وسوسۀ گناه انسان بود. پس گناه چگونه آغاز شد؟ کتابمقدس می نویسد:
یعقوب ۱: ۱۳-۱۵
خدا آدم و حوا را خلق کرد. به آنها فرمان داد که از همۀ آن چیز که او خلق کرده است بهره برده و استفاده کنند. اما به آنها فرمانی داد که آنها باید از آن اطاعت میکردند.
” و خداوند خدا آدم را امر فرمود گفت از همۀ درختان بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مُرد.” ( پیدایش ۲ آیۀ ۱۶ و ۱۷)

فیض و بخشش خدا این بود که انسان از همۀ درختان بی ممانعت بخورد. اما فرمان و حکم خدا این بود که او نباید هرگز از آن دو درخت بخورد.( هدف )
پس اگر آدم از آن دو درخت می خورد، به هدف نزده بود. غلفت کرده بود. یعنی ” گناه ” مرتکب شده بود.
یوحنا می نویسد:
” هر که گناه کند قانون خدا را میشکند زیرا گناه چیزی جزء شکستن قانون خدا نیست.” ( اول یوحنا ۳ : ۴).
اما خدا مزد و جریمۀ گناه را چه قرار داده بود؟ ” هر آینه خواهی مُرد ” یعنی ” مرگ “.
در واقع خدا به انسان گفت اگر فرمان مرا اطاعت نکنی، گناه کرده ای و اگر گناه کنی جریمۀ گناه تو مرگ تست. این مرگ دو نوع بود:

۱- مرگ روحانی
۲- مرگ جسمانی

۱- مرگ روحانی
این مرگ همان دوری ابدی از خدا و در حضور او نبودن است. می بینیم بلافاصله پس از اینکه آدم و حوا فرمان خدا را اطاعت نکرده ، از آن دو درخت ممنوعه خوردند، از خدا دور شدند و خدا آنها را از بهشت بیرون کرد( پیدایش ۳ : ۳۴)
کتابمقدس دوری از خدا را سرچشمۀ تمام شرارت و پلیدی و تاریکی در انسان می بیند. در هر مقام و هر قوم و هر نژاد. همه.

افسسیان ۲ : ۱ – ۳

این مرگ روحانی بلافاصله بر زندگی انسان وارد شد اما به مرگ ابدی روحانی تمام نشد. خدا انسان را در این مرگ روحانی تنها رها نکرد تا برای همیشه بمیرد. بلکه به او فرصت داد. جلوتر این را می خوانیم.

۲- مرگ جسمانی
این مرگ بلافاصله در زندگی انسان وارد شد.
” زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.” ( پیدایش ۳ : ۱۹)
برای همین است که ما جسماً مریض می شویم و می میریم. گناه وارد جسم انسان شد. و آن را نابود ساخت. بیماری ها، کسالت و مریضی ها، نقص عضو انسان تنها و فقط به این دلیل نیست که چون گناه کار هستیم نصیب ما می شوند. بلکه به این دلیل است که ما گناه کار در آدم بدنیا آمدیم نصیب ما می گردد.
سوال: اگر آدم و حوا گناه کردند چرا به حساب ما نوشته شده است؟ و ما گناهکار شده ایم؟
وقتی خدا اولین آدم را خلق کرد کلام می گوید، خدا فرمود:” آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم.”( پیدایش ۱ : ۲۶). اما پس از گناه و مرگ روحانی و جسمانی انسان، وقتی آنها فرزندی بدنیا آوردند، فرزند آنها دیگر شبیه و مانند خدا نبود! کلام می گوید:” و آدم صد و سی سال به زیست پس پسری به شبیه و به صورت خود آورد.” ( پیدایش ۵ : ۳). پس فرزند آدم شبیه آدم بود. و فرزند آدم از طریق آدم از نطفۀ گناه بدنیا آمد.
یک مثال:
اگر پدر بزرگ شما نبود، شما امروز اینجا نبودید! وقتی پدر بزرگ شما بدنیا آمد شما در او بدنیا آمدید تا او بعدا شما را از طریق پدر یا مادر شما، شما را به دنیا آورد. حالا اگر پدر بزرگ شما در جنگی کشته می شد، شما نیز با پدر بزرگ خودتان در آن جنگ کشته می شدید و شما هرگز بدنیا نمی آمدید! شما از حیث نژاد و رگۀ خونی به پدر بزرگتان رفته اید.
ما نیز وقتی آدم بدنیا آمد در آدم بدنیا آمدیم و وقتی آدم گناه کرد ما با او گناه کردیم!
رومیان ۵: ۱۲
پس بنابر این همه ما گناهکاریم و همۀ ما مستحق همان مرگی که خدا برای آدم تعیین کرده بود.
مزمور ۱۴ : ۲ و ۳
اشعیاء نبی ۶۴: ۶
رومیان ۳: ۱۰ – ۱۸
رومیان ۳ : ۲۳
پس هر کس که از نطفۀ انسانی بدنیا می آید گناهکار است. نه به این دلیل که گناه کرده است! بلکه به این دلیل که از نطفۀ آدم گناهکار بدنیا آمده است.
تنها یکنفر در هستی کاملا بیگناه بود و آن عیسای مسیح است. از این رو عیسای مسیح از نطفۀ معمولی انسان بدنیا نیامد. بلکه نطفۀ او از روح القدس ( روح پاک خدا ) بود که در دختری باکره بنام مریم فرو آمد و او را باردار شد تا کاملا پاک و بی عیب و بیگناه باشد.

* لطفا این آیه را حفظ کنید:
رومیان ۳: ۲۳

کفاره

عبارت کفاره یعنی: تاوان تخلف ، بهای جریمه.
انسان فرمان خدا را شکست. انسان گناه کرد. جریمۀ گناه مرگ بود. اما خدا به دلیل فیض و محبت خودش بهایی را برای پرداخت این جریمه گذاشت تا انسان آن را بپردازد تا با پرداخت آن از گناه خود نزد خدا پاک شود. کتابمقدس این بهایی را که انسان برای پرداخت جریمۀ گناه به خدا می پردازد را ” کفاره ” می گویید.
از آنجایی که خدا به انسان گفته بود:” هر آینه خواهی مُرد.”؛ پس انسان باید برای گناه خود میمرد. یعنی جان او گرفته می شد. یعنی خون او ریخته می شد. اما خدا از سر فیض و رحمت خود به انسان فرصت داد تا انسان با پرداخت این بها یا کفاره از مرگ روحانی زنده شود تا بوسیلۀ زنده شدن مرگ روحانی پس از مرگ جسمانی که قطعا بر او پیش خواهد آمد او دوباره زنده شده و تا ابد با خدا و نزد او زنده بماند یعنی بازگشت به همان روزهای نخستین خلقت تا قبل از اینکه انسان گناه را مرتکب شود.
اما خدا چگونه این فرصت را به انسان داد؟ خدا به انسان قربانی حیوانات را داد. اولین کسی که برای خدا قربانی آورد هابیل پسر آدم بود.
” و هابیل نیز از نخست زاده گان گلۀ خویش و پیه آنها هدیه آورد و خداوند هابیل و هدیۀ او را منظور داشت.” ( پیدایش ۴: ۴)
با منظور داشتن قربانی هابیل خدا به انسان نشان داد که خون حیوان قربانی ، بجای خون انسان ،برای جریمۀ گناه یا کفاره باید داده شود.

لاویان ۱۷: ۱۱

در نامۀ عبرانیان می خوانیم که:
” و در واقع بر طبق شریعت تقریبا همه چیز با خون پاک می شود و بدون ریختن خون، آمرزش گناهان وجود ندارد.” ( عبرانیان ۹ : ۲۲ )
واژۀ خون تقریبا ۴۵۰ بار در کتابمقدس تکرار شده است. بدون ریختن خون حیوان گناه انسان پاک نمی شد. برای همین قوم اسرائیل روز معینی داشتند بنام ” روز کفاره “. در این روز کاهن اعظم ، یک برۀ کاملا بی عیب و بی نقص را انتخاب میکرد. دست خود را بر روی آن بره می گذاشت. تمام گناهان قوم اسرائیل را بر روی آن بره می ریخت، سپس بره را قربانی می کرد. بدین شیوه، سالی یکبار تمام گناه قوم توسط آن قربانی پاک می شد. زیرا جریمه پرداخت شده بود.( لاویان ۱۶). اما آنها در طول سال نیز هر گاه گناهی مرتکب می شدند با حیوانی برای قربانی کردن به معبد می رفتند و کاهن آن حیوان که می توانست یک ، گاو یا گوسفند یا بز و یا حتی کبوتر باشد ( بنابه استطاعت شخص) را می گرفت و آن را برای کفارۀ گناهان آن فرد قربانی می کرد.
عیسای مسیح برای ما آن برۀ بی عیب و بی گناه بود که تمام گناهان ما را بر خود گرفت و برای کفاره و جریمۀ گناهان ما و پرداخت آن به خدا، یک بار و برای همیشه قربانی شد. در واقع هیچ دلیل دیگری برای تولد و آمدن عیسای مسیح به دنیا نبود مگر اینکه بر بالای صلیب برای گناهان ما مصلوب گشته و جریمۀ گناهان ما را پرداخت نماید. پس قربانی شدن مسیح اتفاقی نبود.

۱- اولا وعدۀ آمدن عیسای مسیح و قربانی شدن او از همان ابتدای آفرینش بلافاصله پس از گناه آدم و حوا داده شده بود. و خدا قید کرده بود که پسری خواهد آمد و بر گناه و مرگ پیروز می شود، اما خود او نیز میمیرد.

پیدایش ۳: ۱۵

وقتی یحیی تعمید دهنده عیسای مسیح را دید که از آنجا عبور میکند رو به او گفت:” نگاه کنید این است آن برۀ خدا که گناهان جهان را بر میدارد.”(یوحنا ۱: ۲۹).
۲- دوما زمان آن رسیده بود که خود خدا برای پاکی انسان اقدام کند و خودش جریمۀ گناه انسان را بپردازد و او را از مرگ ابدی روحانی نجات دهد.زیرا خون حیوانات سمبُلی برای خون عیسای مسیح بود که باید می آمد و برای کفارۀ گناهان دنیا قربانی میشد. و خون حیوانات قادر نبود تا گناهان روزانه و بیشمار انسان را پاک سازد.
عبرانیان ۷: ۲۷
عبرانیان ۹: ۱۲-۱۴

۳- تنها کسی که میتوانست تمام گناهان بشر را پاک کند، خود خدا بود. زیرا همه گناه کرده بودند و هیچکس لیاقت آن را نداشت که ادعای پاکی و بی گناهی کند. آن بره که در روز کفاره برای گناه تمام قوم قربانی می شد می بایست کاملا بی عیب و بی نقص می بود. انسان دیگری لیاقت این را نداشت تا گناه انسان را پاک کند، پس خود خدا باید از مقام خدایی خودش پایین می آمد، به صورت انسان جسم می گرفت. در بین انسان برای مدت کوتاهی می زیست و سپس در زمان مناسب برای تمام گناهان بشر قربانی می شد.
یوحنا ۳: ۱۶-۱۷
فیلیپیان ۲: ۶ – ۱۱
بنابر این چون عیسای مسیح برای گناهان ما بر بالای صلیب مُرد. دفن شد و روز سوم قیام کرد و ما را یکبار برای همیشه از مرگ روحانی ابدی و دوری ابدی از خدا نجات داد و ما با ایمان به او وارد حیات جاودان می گردیم، میتوانیم با قدرت با پطرس شاگرد عیسای مسیح هم آواز شویم و بگوییم که:
” در هیچکس دیگر رستگاری نیست و در زیر آسمان هیچ نامی جز نام عیسی به مردم عطا نشده است تا بوسیلۀ آن نجات یابیم.” ( اعمال ۴ : ۱۲)

* لطفا این آیه را حفظ کنید:
یوحنا ۳: ۱۶

توبه

کلمۀ توبه یعنی: بازگشت. بازگشتی تقریبا صد و هشتاد درجه. قبلا به سمت شمال می رفتید الان به سمت جنوب می روید.
کلمۀ توبه همواره به صورت امری در کتابمقدس بکار رفته است. امر به توبه. ” توبه کنید ” را بارها شما خواهید دید. این به ما نشان می دهد که کس دیگری نمیتواند برای گناهان شما توبه کند غیر از خودتان!
وقتی عیسای مسیح از یحیی تعمید گرفت و بعد از چهل روز ماموریت خود را برای پاک کردن گناهان ما با مرگ خود بر روی صلیب آغاز کرد اولین جمله ای که او بکار برد و به مردم اطراف خود فرمود این بود که:
” توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.” ( متی ۱: ۱۷).
توبه از گناهان اساس و ریشۀ مسیحیت است. زمانی که شخص از گناه خود توبه کرده و بازگشت میکند در واقع از مرگ ابدی روحانی خود بازگشت کرده و زنده می ماند.
دوم پطرس ۳: ۹
لطفا بخاطر داشته باشید که در شرارت زیستن و در اسارت نفس بودن؛ بدی کردن به خدا است. پس توبه از گناه باید به خدا باشد.
مزمور ۵۱: ۳-۴
توبه از گناه تنها برای ایمان آوردن به مسیح نیست. اما از آنجایی که هنوز جسمانی هستیم و هنوز نطفۀ گناه در ما وجود دارد، گناه می کنیم و شرارت میورزیم. بنابر این توبه از گناه نزد خدا باید روزانه و مداوم باشد. اما تفاوت عظیم این است که قبل از آمدن عیسای مسیح، انسان نزد خدا از گناه خود توبه میکرد، اما اکنون در نام مسیح نزد خدا به گناه خود اعتراف کرده و توبه میکند. قدرت نام مسیح میتواند برای گناهان ما شفاعت و بخشش نزد خدا بطلبد و گناهان ما را یکبار دیگر پاک کند.
اول یوحنا ۲: ۱-۲
توبه از گناه نباید فقط زبانی و یک حرف و ادعا باشد بلکه باید در زندگی ما عمل کرده و دیگر تن به وسوسه و گناه ندهیم. هر روز و روز به روز. تا زمانی که دیگر هرگز میل به گناه در ما وجود نداشته باشد.
یحیی تعمید دهنده به قوم می گفت:
” پس اعمالی را که شایستۀ توبه باشد انجام دهید.” ( متی ۳ : ۸).

ایمان به عیسای مسیح، بعنوان کسی که گناه ما را با خون خود، که کفاره و جریمۀ ما بود از ما پاک کرد، به ما این قدرت را می دهد که دیگر نه برای نفس و ارضاء نفس خود زندگی کنیم؛ بلکه با مسیح و در مسیح، برای خدا در پاکی و قدوسیت بسر بریم. یعنی تنها شیوۀ زیستنی که مقبول خدای زنده و قدوس که خالق ما می باشد خواهد بود.
رومیان ۶: ۱- ۱۱

لطفا این آیه را حفظ کنید:
لوقا ۱۳: ۳

پرسش و پاسخ

۱- هر کدام از معنای گناه، کفاره و توبه را در یک جمله بیان کنید.
۲- گناه چگونه آغاز می شود؟
۳- چرا کتابمقدس میگوید همه ما گناهکاریم؟
۴- چرا خدا برای کفارۀ گناهان انسان قربانی حیوان را خواست؟
۵- روز کفاره چه روزی بود؟
۶- چرا تنها عیسای مسیح لایق این بود تا برای گناهان تمام بشر قربانی شده و کفارۀ آن را به خدا بپردازد؟
۷- اولین قدم ایمان به عیسای مسیح چیست؟
۸- شما اگر گناه کنید به چه کسی گناه کرده اید؟
۹- چرا انسان حتی بعد از ایمان به مسیح هنوز گناه میکند؟
۱۰- اگر پس از ایمان به مسیح باز هم گناه کنیم چه باید بکنیم؟

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

کلیسا

کلیسا معنای لغوی کلیسا ” از خارج خوانده شده ” است. منظور از خارج خوانده ...