پنج شنبه , ۲ آذر ۱۳۹۶
خانه / دفاعیات مسیحی / گناه چیست؟ و عمق ویران کننده آن

گناه چیست؟ و عمق ویران کننده آن

گناه چیست؟

بر اساس کتاب تضمین ایمان مسیحی ( ص.۲۰۶-۲۰۸)

نوشته الوین پلنتینگا

ترجمه: ح.گ

گناه چیست؟ هر چه هست، هم  عمیقا شگفت آور است و هم عمیقا زیرکانه…اولین تعریف گناه کردن چنین است که: انجام دادن آنچه که نادرست است، آنچه که بر ضد اراده خداست. آن چه که یک شخص گناهکار مسئول آن است. او مجرم است و مستلزم عتاب و گلایه. لیکن این آن زمانی است که او تشخیص بدهد آنچه که انجام داده گناه است، یا اینکه به انجام آنچه که کرده است مجرم خوانده شود. در کنار این، همچنین یک موقعیت یا حالتی است که به آن در گناه بودن مینامند، حالتی که ما آدمیان، آن را از زمان تولد، خود را در آن پیدا میکنیم. باور سنتی ایمان مسیحی این حالت  گناه اولیه نامیده میشود. برخلاف شباهت به عمل گناهکارانه ایی که من انجام میدهم، گناه اولیه نباید اینگونه تدریس داده شود که من به عملی مجرم خوانده شده ام( گناه اولیه لزوما مجرمیت اولیه نیست)، تا کنون در این وضعیت وخیمی که در آن متولد شده ام، هستی و موجدیت من در حیطه تسلط و رام کردن من نیست و به من نیز بستگی ندارد. ( در هر واقعه ایی مجرمیتهای متعددی وجود دارد لیکن گناهان اولیه متعددی وجود ندارد.)

گناه اولیه در دو جایگاه خود را بروز میدهد: عقلانی و خواسته ایی (یا اراده)؛ و آن  هم فکری و هم احساسی میباشد.

در یک طرف قضیه، طوری عمل میکند که گویی کور است، به گونه ایی ناپایدار، کسل کننده، حماقت وار. این یک محدودیت عقلانی است که در ابتدا شخص گناهکار خود را از دریافت شناخت مناسب و جامع خدا و زیبایی او، جلال او، و محبت او محروم میسازد؛ همچنین او را از شناخت آنچه که بهای دوست داشتن را دارد و آنچه که بهای متنفر بودن را دارد محروم میسازد، به دنبال چه برویم و از چه اجتناب ورزیم. بنابر این هم دانش واقعیت و هم دانش ارزش را به خطر می اندازد.

لیکن گناه همچنین و احتمالا بیش از هر چیز یک اختلال یا خرابی احساسی است. احساسات ما نامیزان است، به سمتی نادرست در حرکت است؛ ما بر چیزی نادرست هم عشق میورزیم و هم از آن نفرت داریم. به عوض اینکه ابتدا در پی جستن ملکوت خدا باشیم، به آن سمتی تمایل دارم که در آن جلال و شکوه خودم بالا برده شده و بزرگ میشود، تمام تلاش من به آن سمتی روی میدهد که نما و ظاهری خوب بدست بیاورم. به عوض اینکه خدا را بیشتر از هر چیز دیگر محبت کنم و همسایه خود را مانند خود محبت نمایم، به آن سمت تمایل دارم که خودم را ورای هر چیز دیگر بیشتر دوست داشته و به راستی که، هم از خدا متنفر هستم و هم از همسایه خود. بخش بزرگ این تنفر و دشمنی از غرور سرچشمه میگیرد، آن گناه قدیمی، از نیت سرچشمه گرفته شده خود بزرگ بینی.

تفکر ما چنین است که تمام خوبیهای دنیا را بدون هیچ بهایی بدست آوریم، طوری که تو چیزی را داری که من نمیتوانم داشته باشم و میخواهم داشته باشم. میخواهم از تو سرشناس تر باشم، به همین دلیل هر وقت تو عملی خوب و ارزشمند انجام میدهی من آن را ضرب و شتم به خودم تلقی میکنم. شاید بخواهم ثروتمند شوم. آنچه که به حساب میاید آن اندازه ایی که پول دارم نیست، این را بطور قطعی سخن میگویم؛ آنچه که به حساب میاید این است که آیا بیشتر از تو دارم یا نه، یا از مردم دیگر، یا هر شخص دیگری. لیکن بعد از این تو و مردم دیگر مانع رسیدن به آمال و خواسته های من هستند؛ بدینگونه به جایی میرسم که میتوانم از تو خشمگین شده و متنفر شوم. و خود خدا نیز، منبع تمامیت من، او نیز میتواند یک تهدید قلمداد شود. در غرور و منیت اقتدار شخصی و خودکفا بودن خود، میتوانم با حضور کسی مقاومت کرده و خشمگین شوم که هر نفس من در مقایسه با او مانند یک سیب زمینی کوچک است. از اینرو از او نیز متنفر میشوم. میخواهم مقتدر و مستقل باشم، پاسخگو به هیچکس نباشم. به احتمال قوی این عمیق ترین ریشه حالت گناه است.

خرابی اینجا خرابی احساسی است و نه عقلانی.  احساسات ما مختل گشته است؛ دیگر به آن شیوه ایی که خدا در ابتدای آفرینش آن را برای بشریت خلق کرده بود که عمل نماید عمل نمیکند. یک شکست و خرابی در انجام عمل درست است، یک احساس مختل و ویران، یک نوع دیوانگی اراده. در چنین شرایطی، ما میدانیم( به نوعی و به اندازه ایی) چه چیزی را باید دوست داشت( چه چیزی بطور عینی دوست داشتنی است)، لیکن ناگهان از آن چیزی که باید دوست داشت رو بر گردانده و چیز دیگری را دوست میداریم. ( همانطور یکی از ترانه های معروف میگوید: قلب من فکر خودش را دارد.) ما میدانیم( تا به اندازه ایی) چه چیزی درست است، لیکن خودمان را در کشش چیزی میبینیم که نادرست است؛ میدانیم که باید خدا را محبت کنیم و همسایه خود را نیز، لیکن ما ترجیح میدهیم که چنین نکنیم. البته این یک سوال قدیمی را بر میانگیزاند، سوالی که به زمان سقراط برمیگردد: آیا براستی کسی میتواند امری نادرست انجام بدهد و بداند که این نادرست است و انجام آن نیز؟ اگر او بداند که این امر درست است، چگونه میتواند به رغم آن امر نادرست را انجام بدهد؟ پاسخ آن به سادگی خودش کفایت میکند: او میداند که چه چیزی درست است، لیکن ترجیح میدهد که عمل نادرست را انجام دهد.  سقراط قادر به دیدن سقوط احساسی نبود، بر خلاف جهل و نقصان عقلانی. در غیاب سقوط روحانی، چه بسا، به احتمال بسیار زیاد، من نمیتوانم خوبی را ببینم در عوض ترجیح میدهم پلیدی را انجام بدهم، هر چند میدانم که پلید است. متاسفانه، به هر دلیلی، ما قادر به درک و در نظر گرفتن چنین سقوط احساسی نیستیم؛ لاکن گناه، حقیقتا یک سقوط احساسی است. به دلیل چنین خرابی احساسی، من تمایل داشته و در پی آن چیزی هستم که میدانم و اعتقاد دارم که پلید است.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟
یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم.
در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود!
روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/
هیاهوی جماعت که به گوش آمد/
خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/
انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/
اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/
ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/
اما ماندم و پا بر نکشیدم/
حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/
گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./
من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود.
باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و مصرف مواد مخدر. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب.
من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم.
ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده و بقولنا گناهکار محسوب میشدند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت و گناه را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام تاریکی وجود من بدلیل تاریکی سنگین گناه در زندگی من است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از شخص گناهکار آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم.
داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند.
و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

استدعا میکنم!

استدعا میکنم! جایی که کلمات به پایان می رسند… نوشتۀ: ح گ اولین بار زمانی ...