سه شنبه , ۴ مهر ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / یونس نبی، و آنچه که گفته نشده است!

یونس نبی، و آنچه که گفته نشده است!

یونس نبی، و انچه که گفته نشده است!

نوشتۀ: ح.گ

مقدمه

در کتاب خروج به روایت موسی در فصل ۳۴ خداوند اینگونه خود را به موسی معرفی مینماید: ” و خداوند پیش روی وی عبور کرده ندا در داد که یهوه یهوه خدای رحیم و رئوف و دیر خشم و کثیر احسان و وفا. نگاه دارندۀ رحمت برای هزاران و آمرزندۀ خطا و عصیان و گناه لکن گناه را هرگز بیسزا نخواهد گذاشت بلکه خطای پدران را بر پسران و پسران پسران ایشان تا پشت سیم و چهارم گرفت.” ( خروج ۳۴: ۶-۷ ) در مزمور ۸۹ میخوانیم: ” عدالت و انصاف اساس تخت تو است؛ رحمت و راستی پیش روی تو میخرامند.” ( آیۀ ۱۴ ) کروبیان، فرشتگان مقرب بارگاه الهی خدا، اینگونه از مقام او سرائیدند: ” قدوس قدوس قدوس یهوه صبایوت تمامی زمین از جلال او مملو است.” ( اشعیاء ۶: ۴)

 اکنون باید این سوال را از خودمان بپرسیم: چگونه خدایی که ما او را در کتابمقدس اینگونه میشناسیم؛ خدایی که عیسای مسیح از او سخن گفته و او را بر روی زمین در میان آدمیان ظاهر ساخت میتواند این شخصیت خود را که شامل قدوسیت و عدالت و رحمت میباشد را همزمان بر روی زمین اجرا نماید:

قدوسیت: یعنی خدا تماما پاک و تماما پرجلال است. و در او هیچ خلل یا کاستی یا نقصان نیست.

عدالت: یعنی خدا چون قدوس است، نمیتواند گناه را بی سزا و بی مجازات بگذارد. آن را داوری کرده و گناهکار را مجازات میکند.

رحمت: یعنی خدا چون رحیم نیز میباشد، در پی دل توبه کار و بازگشت انسان گناهکار از شرارت و خباثت خود است. بنابراین در رحمت خدا ما هم قدوسیت و هم عدالت خدا را با هم در کار میبینیم.

شاید سوال کنید که تمام آنچه در بالا گفته شد چه ربطی با ماجرای یونس نبی دارد؟

بسیاری از شما ماجرای یونس نبی را یا خوانده یا از آن شنیده اید. هیچ جای تردید نیست که قریب به اکثریت ما از زندگی و شرح حال زندگی یونس نبی و انچه از او در این کتاب که به نام او نوشته شده است میخوانیم را بعنوان یک ماجرای عدم اطاعت یک شخص از فرمان خدا فهمیده باشیم. خدا به یونس فرمود کاری را انجام بدهد، یونس از آن فرار کرد، اما مجبور شد در آخر آن را انجام بدهد. و نهایتا اینگونه نتیجه گیری میکنیم که اگر خداوند از ما چیزی را میخواهد که بر طبق کلام او انجام بدهیم، بهتر است که آن را انجام بدهیم و اگر نه برای خدا کاری ندارد که کاری کند که ما را مجبور به اطاعت از خود سازد. یعنی همان کاری که با یونس کرد. من شخصا با این اصل و این حقیقت هیچ اشکالی ندارم که باید مطیع فرمان خدا بود و نباید از آن گریخت بلکه آن را به کمال رساند.  اما آیا حقیقتا کتاب یونس نبی، نیت و قصد نویسنده در خصوص نوشتن شرح حال و ماجرای این نبی این بوده است؟

این مقاله قصد دارد تا از یک حقیقت الهی در پس ماجرای این نبی با شما گفتگو کند و شما را با آنچه که خدا حقیقتا از ثبت و نوشتن این ماجرا قصد داشته روبرو سازد. زیرا آنچه در پیام اصلی و مرکزی این کتاب برای خوانندگان خود پنهان شده، آن راز عظیم الهیست که همین امروز برای ما و درک ما از آنچه خدا برای دنیای امروز ما، سرزمین ما، شهر ما و زندگی ما در حال انجام دادن است سخن میگوید.

چه در بارۀ یونس نبی و موقعیت اسرائیل در ان زمان میدانیم؟

قبل از آغاز جا دارد که بیاد داشته باشیم که تن به این اندیشه ندهیم که ماجرای یونس نبی، فرار او، به دریا افتادن او، بلعیده شدن توسط ماهی بزرگ و سه روز و سه شب در دل ماهی بودن، از دل ماهی بیرون آمدن او را به بعنوان یک افسانه و داستان روحانی که از آن شبیه سازی کنیم( آله گوری) برداشت شود. چرا؟ زیرا عیسای خداوند دو بار از یونس نبی و واقعۀ زندگی او بعنوان یک سندیت زندگی خودش بکار میبرد.( متی ۱۲: ۳۸-۴۲ و ۱۶: ۴، سه روز و سه شب ماندن او در دل ماهی را بعنوان مرگ و رستاخیز خود از مرگ. و ماموریت او برای مردم شهر نینوا و توبۀ مردم این شهر را بعنوان عدم باور مردم اسرائیل در خصوص خداوندی و مسیح بودن او.) عیسای خداوند طوری از این دو ماجرا گفتگو میکند که هر دو یک حقیقت تاریخی و رویداد انجام شده بوده است و نه یک داستان.

برای اولین بار با نام یونس نبی در زمان چهاردهمین پادشاه اسرائیل(پادشاهی شمالی) یعنی یربعام دوم در کتاب دوم پادشاهان فصل چهارده آیۀ بیست و پنج برمیخوریم. اینگونه گفته شده که او فرزند شخصی بنام امتاء که اصلیت آن از قبیلۀ زبولون بوده است میباشد و زبولون فاصله ایی چندان با سامره پایتخت اسرائیل ندارد. در این ایات میخوانیم که یونس نبی بر طبق هدایت روح مقدس خدا پیشگویی خدا را برای سرزمین اسرائیل روایت کرده و آن به تحقق مینشیند. یعنی چه؟ او نبی خداوند بود. پیامبر خدا؛ از حیث لغوی یعنی: کسی که خدا با او گفتگو میکند.

اکنون سالهای قریب به هفتصد و نود و سه تا هفتصد و پنجاه و هشت قبل از میلاد مسیح میباشد. اسرائیل در آن زمان به دو پادشاهی تقسیم شده بود: پادشاهی شمالی که ده قبیلۀ اسرائیل را شامل خود کرده بود و پادشاهی جنوبی(یهودا) که دو قبیله را تحت حکومت خود داشت. لازم به تذکر است که در تمام روایات عهد عتیق در خصوص پادشاهانی که در اسرائیل به حکومت رسیدند، از زمان انشعاب و تقسیم شدن آن یعنی تقریبا در حوالی سالهای ۹۳۰ قبل از میلاد مسیح که با به حکومت یربعام پسر نباط در سامره آغاز شد تا زمان به اسارت رفتن و ویرانی تمام سرزمین شمالی که سال تقریبی ۷۳۲ قبل از میلاد روی داد( تمام اسرائیل، ده قبیلۀ شمالی به اسارت پادشاهی آشور سقوط کرد) یعنی به مدت تقریبی ۱۹۸ سال حتی یک پادشاه در اسرائیل حکومت نکرد که خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پرستش کرده و یا اصول شریعت موسی را دنبال کرده یا در پی جلال دادن قدوسیت و نام خدای زنده بوده باشد. شرارت و فساد و بیعدالتی در تمام پادشاهان اسرائیل وجود داشت و هرگز به پایان نرسید تا وقتی که خداوند بنا بر عدالت خود بر آنها داوری نمود.

شرح حال یونس نبی در زمان حیات او

بر طبق روایت و اسناد موجود در زمان یربعام دوم( زمانی که یونس نبی میزیست) اسرائیل یکی از موفق ترین و پر برکت ترین دوران حکومتی خود را پس از داود و سلیمان نبی داشته است. در آن زمان اسرائیل هنوز دشمن و تهدید کنندۀ خاصی نداشت. لیکن شرح حال روحانی این سرزمین و این حکومت بر طبق روایت آیات کتابمقدس بسیار وخیم و فساد آلود بوده است. درست در همین کتاب، دوم پادشاهان فصل ۱۴ ایۀ ۲۴ و ۲۵ قبل از اینکه از یونس نبی بخوانیم، میخوانیم که: “و در سال پانزدهم امصیاء بن یواش پادشاه یهودا یربعام بن یهواش پادشاه اسرائیل در سامره آغاز به سلطنت نمود و چهل و یک سال پادشاهی کرد. و انچه در نظر خداوند ناپسند بود بعمل آورده از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود اجتناب ننمود.”

و وقتی کلام خداوند در خصوص حکومت یربعام دوم میفرماید: “ از تمامی گناهان یربعام بن نباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود اجتناب ننمود.” منظور و نیت آن، اوج شرارت و فساد حکومتی، مدنی و اخلاقی در سراسر سرزمین اسرائیل بوده که تقریبا ۱۹۸ سال پیش توسط این فرد در اسرائیل آغاز و تثبیت شد و تمامی پادشاهان شمالی طرز فکر و باور و ارمانهای فاسد او را دنبال کردند. لطفا دقت کنید به این نکتۀ بسیار مهم: درست در همین زمان است که یونس نبی از طرف خدا پیشگویی کرده و به وقوع پیوسته و در این زمان است که یربعام دوم این پادشاه فساد اسرائیل به مدت چهل و یک سال حکومت میکند؟

شاید یونس نبی در این سالها سکوت کرده بود و ما هیچ هشدار یا اخطاری از جانب او به فساد و شرارت سرزمین اسرائیل که در آن میزیست نمیخوانیم اما جالب توجه است که عاموس نبی درست در همین زمان یربعام دوم نبوت کرد یعنی به احتمال قوی او همزمان با یونس نبی بوده است. در کتاب عاموس نبی فصل ۲ ایات ۶ تا ۱۳ و ۵ آیۀ ۱۲ و فصل ۷ آیات ۱۰ تا ۱۷ میخوانیم که چگونه عاموس نبی یربعام پادشاه و حکومت او را به زیر انتقاد گرفته و از شرارت و فساد او و سرزمین اسرائیل سخن میگوید. از خودمان باید سوال کنیم، در این زمان که عاموس نبی جان خود را به خطر انداخته و از شرارت اسرائیل و حکومت آن سخن میگفت، یونس نبی کجا بود؟ چرا ما از یونس نبی چنین هشدارهای به اسرائیل که در فساد و شرارت بسر میبرد را نخوانده ایم و یا کسی از آن ننوشته است؟ گمان من این است که او هرگز از آن سخن نگفت و او هیچ هشدار یا اخطاری به اسرائیل نداد هر چند فساد و شرارت و گناه در تمام اسرائیل وجود داشت.

پیش نمایی بر انگیزۀ روی دررویی خدا با یونس نبی

به نظر من ماجرای یونس نبی و فرستادن او به شهر فاسد و گناهکار نینوا( یک سرزمین غیراسرائیلی و بقولنا کافر از دید اسرائیلی ها) در راستای همین حقیقت سکوت یونس نبی در برابر فساد و شرارت سرزمین خود بود. خداوند قصد کرد تا به یونس نبی درسی را در بارۀ شخصیت خود بدهد در بارۀ آینده و نقشۀ خود در بارۀ اسرائیل گناهکار که غرق در بت پرستی و بیعدالتی بسر میبرد. یونس نبی و افرادی مانند او به نظر میرسد که برکات و صلح و سعادت سرزمین اسرائیل را مبنی بر درست بودن و بیگناه بودن و خدایی بودن خود میدانستند. اما خداوند چنین فکر نمیکرد. یونس نبی یک اسرائیلی میهن پرست بود. اسرائیل را دوست میداشت و چه بسا حاضر بود حتی برای آن جان خودش را نیز بدهد. اما اسرائیل در فساد بود. در شرارت و گناه و بیعدالتی بود. یونس نبی این را نمیدید. خدا قصد کرد تا چشمان او را به حقیقت الهی خود با فرستادن او به یک ماموریت باز کند. و درپایان سفر خود و آنچه قصد داشت تا از آن نتیجه گیری نماید، به یونس نبی بفهماند که خداوند در پی اجرای داوری بر قوم برگزیدۀ خود است. در حال داوری کردن فساد و بیعدالتی تقریبا ۲۰۰ سالۀ این پادشاهی شمالی.( صبر خداوند چه صبر عظیمی است!) و در این سفر یونس نبی به نینوا و آنچه خدا در مقابل عکس العمل این شهر که با خبر ویرانی شهر خود در چهل روز از دهان یونس نبی میشنوند، و شفقت و رحمتی که بر این شهر انجام میدهد به رغم فساد و گناهان آنها، خداوند به یونس نبی این پیام را میرساند که به اسرائیل برگرد و با آنها از فساد و شرارت انها سخن بگو و به آنها بگو اگر آنها توبه نکنند( مانند مردم کافر شهر نینوا که توبه کردند) بر آنها داوری خواهم کرد بر طبق آنچه به بندۀ خود موسی فرموده بود.( کتاب تثنیه باب ۲۸ )

حقیقت این پیش نمایی و درستی شخصیت و مقام خدا در قدوسیت و عدالت و رحمت او در برخورد با گناه و شرارت را ما هم در آیندۀ نینوا و امپراطوری آشور و هم پادشاهی اسرائیل میبینیم. هر دوی آنها به دلیل ادامه دادن به زیستن در گناه و فساد در آینده ایی نه چندان دور از جانب خدا داوری شدند. اسرائیل در سال ۷۳۲ قبل از میلاد تماما به اسارت امپراطوری آشور رفت و نینوا در سال ۶۱۲ قبل از میلاد تماما توسط امپراطوری بابل سرنگون شد.

درسی از یونس نبی برای ما

آنچه خداوند توسط زندگی یونس نبی برای ایندگان ثبت کرده است تا بخوانند و از آن درس عبرت بگیرند، همانطور که پولس رسول در رسالۀ خود مینویسد که :” زیرا همۀ چیزهائیکه از قبل مکتوب شد برای تعلیم ما نوشته شد تا به صبر و تسلی کتاب امیدوار باشیم،” ( رومیان ۱۵: ۴) میتواند بسیار غنی هم در تعلیم کلیسایی ما باشد و هم در برخورد با فساد و شرارت همان سرزمینی که در آن متولد شده ایم و به آن غیرت و محبت خاصی داریم.

خیلی از کشیشان و معلمین کتابمقدس مسیحی فارسی زبان وقتی دربارۀ ایران میخواهند صحبت کنند، انگاری یک مدینۀ فاضله، یک جایگاه فرهنگ و تمدن، یک مرکز فهم و شعور و اخلاق، یک سرزمین خدا نظر کرده و کتابمقدس از آن سخن گفته و وعدۀ آینده را داده و پیروزی و شفا و ازادی را دربارۀ او و از او سخن میگویند. بندرت شما از دهان این مجریان برنامه های ماهواره ایی میشنوید که از شرارت و فساد و خونریزیهای این سرزمین و اینکه چگونه این مردم بتهایی را میپرستند که حتی روح آنها نیز خبر ندارد، سخن بگویند. من کاملا همراه با آنانی هستم که برکت و سلامتی را برای ایران و ایرانی میطلبند، اما این از راه اعتراف به گناهان و فساد و خونهایی که بر دست ماست آغاز میشود. از اعتراف به اینکه به مدت نه فقط از زمان ۱۳۵۷ شمسی بلکه از هزاران سال این سرزمین در خرافات و بت پرستی و بیعدالتی و فساد و فحشا، رباخواری و فتنه بسر برده است(این شرح حال سرزمین اسرائیل بود در زمان یونس نبی).

ما دو راه داریم، یا از این حقیقت فرار کنیم و هرگز از آن حرف نزنیم، آن را جارو کنیم و زیر فرش بزنیم؛ یا اینکه نه، با محبت و دلسوزی و فیض خداوند از آن سخن بگوییم، نه برای محکوم کردن مردم یا یک حکومت، نه اینکه تمام این ناهنجاریها و فساد اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی را به گردن حکومت بیندازیم، بلکه به دلهای خودمان، فردانفرد، نگاه بیاندازیم و بفهمیم که ما حقیقتا گناهکار هستیم و اگر هنوز خداوند عدالت خودش را بر ما نریخته و اجرا نکرده است، به این دلیل نیست که ایران را فراموش کرده و یا بقولنا ما آدمهای خوب و با فرهنگ هستیم، بلکه در صبری الهی منتظر بازگشت و توبۀ ماست. تمام ایران. تمام مردم. اسرائیل چنین نکرد، تمام سرزمین نابود شد و به اسارت رفت. نینوا نکرد، نابود شد. ما نیز عاقبتی جز این نداریم. نه فقط ایران، بلکه هر سرزمین دیگری بر روی زمین: از آمریکا گرفته تا روسیه و انگلستان و چین و عربستان و …

در زندگی یونس نبی، ما این را میاموزیم که ما، ایرانیها، ممکن است فساد امریکا وفرهنگ غرب را در نمازهای روز جمعۀ خود روضه بخوانیم و به خورد مردم بدهیم که از آن دوری کنیم اما از فساد و شرارت سرزمین خودمان حتی هیچ نگوییم.( کاری که یونس نبی در بارۀ اسرائیل کرد) چه بسا در این گردهماییها ما از خطرات فرهنگ غرب و شرق که دین اسلام را تهدید میکند صحبت کنیم، از مضرات فرهنگ غرب، از فساد جنسی، و غیره اما هرگز از قتل ها، سانسورها، از ایجاد ترس و ارعاب، از صیغه ها، از رباخواریها، از دزدیهای اقتصادی در بالا و در بین مردم هرگز صحبت نکنیم. چقدر زیبا و کامل عیسای خداوند در موعظۀ طلایی سرکوه خود فرمود، که چه بسا ممکن است ما یک تیر چراغ برق را که در چشمان فاسد ما هست را نبینیم اما یک ذره خاشاک را در چشم نفر روبرویی خود از صد کیلومتری ببینیم! سپس او میفرماید:” ای ریاکار اول چوب را از چشم خود بیرون کن آنگاه نیک خواهی دید تا خس را از چشم برادرت بیرون کنی.” ( متی ۷: ۱- ۵)

دوست عزیز

این دگرگونی از فردا یا آینده ایی دور آغاز نمیشود بلکه از همین امروز. امروز من و شما باید به گناهان خود اعتراف کنیم و باور کنیم که تاکنون قادر نبوده ایم تا از بار سنگین این گناهان در خودمان، در خانوادۀ خود، در فرهنگ خود، در سرزمین خود رهایی پیدا کنیم. دین پدری ما تاکنون قادر نبوده است چنین کند و ما هنوز در زیر لعنت و نابودی گناهان نه تنها پدران و نیاکان خود بلکه خودمان هستیم. اگر این حقیقت بر شما مسجل شده و شما با دلیل و برهان و باور قلبی به آن رسیده اید، من فکر میکنم شما از رهایی و نجات الهی دور نیستید! زیرا ابتدا از شکستن آغاز میشود تا بنایی ساخته شود. امروز به گناهان خود اعتراف کن و امروز باور کن که عیسای مسیح، بر روی زمین آمد تا گناهان جهان را، از جمله خود شما را، خود مرا، یکبار و برای همیشه بر بالای صلیب داوری کند. ما قادر نبودیم و نیستیم که راهی برای آمرزش گناهان خود پیدا کنیم، سعی کردیم اما هنوز در آن تاریکی و گویی لعنت گناه بسر میبردیم. با ایمان قلبی به عیسای خداوند این لعنت گناه از روی ما برداشته شد، و او که لعنت گناهان گذشته، حال و آینده را بر خود گرفت، ما را شایسته میسازد، به شایستگی خودش، که با خدای نادیده یک رابطه مستقیم و فردانفرد داشته باشیم.

دوست عزیز

تنها و تنها در عیسای مسیح و ایمان آوردن قلبی به او بعنوان خداوند و نجات دهندۀ شما میباشد که قدوسیت و عدالت و رحمت خدا با هم پاسخ داده شده و به کمال میرسد. آن را بطلب و آن را امروز به قلب و زندگی خود و عزیزان خود بخوان!

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ایلی ایلی لما سبقتنی؟ خدایا، خدایا، چرا مرا ترک نمودی؟

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟” انتظار رهایی در اوج مرگ حالت شما چگونه است ...