یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / ادبیات مسیحی / زندگی روحانی یک مسیحی

زندگی روحانی یک مسیحی

یک زندگی روحانی در عیسای مسیح

درک و اساس آن

نوشته: ح.گ

برای درک درست از زندگی روحانی مسیحی این مقاله باید قادر باشد حداقل به یک سوال پاسخ واضح و روشن بدهد. سپس قادر باشد بر اساس آنچه یک زندگی روحانی در عیسای مسیح میباشد با خواننده خود سخن بگوید. سوالی که باید پاسخ بدهیم این است که:

الف- یک زندگی روحانی در عیسای مسیح چه نوع زندگی ایی نیست؟

یک زندگی روحانی مسیحی یک زندگی منفک شده و جدا شده از دنیا و مردم آن برای آلوده نشدن در فساد و گناه و شرارت دنیا نیست. غوطه خوردن در امور و مراسم و مناسک تکراری کلیسایی و فرقه ایی نیست. اجرای مراسم کلیسایی با آب و تاب و انجام یک امور خاص و رفتار خاص برای خشنودی خدا نیست. دانستن بیشتر و بیشتر امور و دانش مسیحی و کتابمقدسی نیست. خدمت مداوم و سفرهای مکرر بشارتی هم نیست. برخلاف قول بسیاری از دوستان پنطیکاست کریزماتیک مسیحی ما لمس و پرشدن و دایما :روح القدس، روح القدس گفتن و دایما هللویاه هللویاه گفتن هم نیست. این هم نیست که حالا ما تمامی اسرار روح القدس خدا و امور روحانی را کشف کرده ایم و همه چیز را دانسته ایم.

در ضمن زندگی روحانی مسیحی ایی این نیست که ما توانسته ایم بر جسم و خواهشهای جسم تماما غلبه کنیم. میدانم که این برای بسیاری از شما سوال ایجاد خواهد کرد اما حقیقت کلام مقدس این است که مادامی که ما در جسم هستیم و بر روی زمین هستیم ما در نطفه مرگ و گناه آبستن شده و بزرگ میشویم. ما تلاش میکنیم که یک زندگی روحانی مسیحی داشته باشیم لیکن موفقیت کامل این زندگی مسیحی در تمام ابعاد در این سمت زندگی زمینی به ما داده نشده است. به ما عطا شده است که در قدوسیت زندگی کنیم لیکن کمال قدوسیت به ما داده نمیشود مگر اینکه در حضور قدوس او بدن سماوی خود را دریافت کنیم.

پس زندگی روحانی مسیحی چیست؟ وقتی میگویم روحانی، منظور پر شده هدایت شده و تسلیم شده بدستان روح القدس است. اندیشیدن به اموری که در باره خداست از خداست و خداوند را جلال میدهد. نه یک روز و نه هفته و نه مسلما فقط یکشنبه ها، بلکه هر روز و هر آن. نفس کشیدن ما نشستن ما بیرون رفتن ما داخل شدن ما خوابیدن ما خوردن ما روابط ما تماما هدایت شده اشباع شده از روح مقدس خدا در ماست. یعنی در تمام روابط ما: رابطه با خدا، رابطه با خود و رابطه با مردم پر شده و هدایت شده از جانب روح القدس خداست. و ما میدانیم که روح القدس خدا برای تبدیل و تحول ما از چه ابزاری استفاده میکند؛ از قدرت، تغییرناپذیری و اقتدار کلام خداوند. با تعلیم دادن درست ما.

داستان زندگی روحانی مسیحی، داستان خود خداست. و زندگی روحانی مسیحی در حقیقت گویا و بازگو کننده داستان خدا در زندگی تک تک آنهاست. تا بواسطه این نحوه زندگی نهایتا جلال و بزرگی برای نام خدا و خداوند ما عیسای مسیح بر روی زبانها بیاید و پادشاهی آسمانی او در قلبها و دلهای مردم سراسر دنیا کاشته شده و رشد کرده و بارآور شده و مشتاقانه در پی بازگشت خداوند و پادشاه خود بوده تا آمده و همه چیز را بار دیگر به نظم درآورد.

زندگی روحانی بازگشت ما به آنچه خدای خالق در ابتدا از خلقت ما در نظر داشت میباشد. ما میدانیم این بازگشت تماما در این سوی حیات زمینی ما هرگز میسر نیست اما میسر است که در قدوسیت و روحانیت داده شده توسط خود خدا در ما بوسیله زیستن در یک نظم و دانش روحانی از کلام خداوند در زندگی انفرادی خود و در زندگی خود با کلیسای مسیح بطور موقت بدست بیاوریم و بصورت کامل و ازلی پس از مرگ آنگاه که خداوند همه چیز را بار دیگر تازه میسازد و ما بدن سماوی خود را دریافت خواهیم کرد. پس زیستن مقدس و داشتن زندگی پاک روحانی مسیحی نقشه و اراده خود خدا برای ما در ایمان مسیحی ما بوده است.

اراده الهی خدا با خلقت انسانی که به شباهت او باشد این بود که انسان این شباهت و این شبیه با خدا بودن را در نه تنها در رابطه خود با خدا بلکه در رابطه خود با خود و دنیای اطراف خود با خود ببرد.

در نقشه الهی خداوند برای خلقت انسان این بود که انسان پرستنده خدا باشد. پرستنده دایمی و ازلی خدای خالق. این نقش انسان برای پرستش خدا از او ورای یک انسان که خداوند او را از خاک بسرشت و روح حیات در او دمید میساخت؛ او را کاهن خداوند میساخت: کسی که بطور مستقیم در ارتباط با خدا در تقدس و پاکی پرستش خدای خالق را بر روی تمام زمین در میان تمامی انسانها اجرا خواهد کرد. پس ما خلق شدیم که کاهنین خدا باشیم.

از اینرو او از زبان موسی خادم خود چنین میفرماید: «و اکنون اگر آواز مرا فی الحقیقته بشنوید و عهد مرا نگاه دارید همانا خزانه خاص من از جمیع قومها خواهید بود زیرا که تمامی جهان از آن من است. و شما برای من مملکت و امت مقدس خواهید بود.» ( خروج ۱۹ : ۵- ۶ ) و پطرس رسول این را در ایمان مسیحی به پیروان مسیح و کلیسای مسیح نسبت میدهد که: «شما قبیله برگزیده و کهانت ملوکانه و امت مقدس و قومی که ملک خاص خدا باشد هستید تا فضایل او را که شما را از ظلمت به نور عجیب خود خوانده است اعلام نمایید.» ( اول پطرس ۲ : ۹ )

یک زندگی روحانی مسیحی ایی به سه شناخت درست که بر اساس تعلیم مستقیم کتابمقدس میباشد نیاز دارد.

۱-خدا کیست؟

۲-انسان کیست؟

۳-چگونه میسر است؟

۱-خدا کیست؟

زندگی روحانی ما بدون شناخت درست از خدای ما تماما بی ثمر و بی نتیجه است. ما بعنوان ایمانداران مسیحی باور داریم که ما خدای حقیقی را هرگز نمیشناختیم و نمیشناسیم اگر این خدای حقیقی خود را به ما نمیشناسانید. و او خود را به ما واسطه عیسای مسیح، خدای جسم گرفته شناسانید. یوحنای رسول در خصوص عیسای مسیح چنین مینویسد: «خدا را هرگز کسی ندیده است پسر یگانه ایی که در آغوش پدر است همان او را ظاهر کرد.» ( یوحنا ۱ : ۱۸ ) وقتی فیلیپس یکی از شاگردان عیسای مسیح از او پرسید که پدر را به آنها نشان بدهد، عیسای مسیح به او پاسخ داد: «ای فیلیپس در این مدت با شما بوده ام آیا مرا نشناخته ایی کسی که مرا دید پدر را دیده است.» ( یوحنا ۱۴ : ۷- ۸ ) پولس رسول مینویسد: «و او صورت خدای نادیده است نخستزاده تمام آفریدگان.» ( کولسیان ۱ : ۱۵ )

پس شناخت عیسای مسیح شناخت خود خداست. و ما باور داریم آنانی که با حقیقت خدای حقیقی اشنا شده اند تمام زندگی آنها با حقیقت این خدای حقیقی آراسته و تزیین شده و به سمت جلو حرکت میکند. قوت شناخت این خدای حقیقی است که تمام جهان بینی و نگرش آنها را شکل میدهد. خدایی که خود را به ما توسط انسانهایی در طول تاریخ معرفی میکند و خود را به آن مخاطبین خود میشناساند و اجازه میدهد تا توسط انسانها شناخته شده، پرستش شده، اطاعت شده و ترس مقدس او را در دل داشته باشند. از اینرو بر طبق آنچه خود خدا برای مخاطبین خود از خود مکشوف ساخته است میتوانیم بگوییم:

۱-خدا روح است. از همان ابتدا در کتابمقدس میخوانیم که «و روح خدا سطح ابها را فرو گرفت.» (پیدایش ۱: ۲ ) یوحنای رسول مینویسد که: «خدا را هرگز کسی ندیده است.» ( یوحنا ۱ : ۱۸ الف). چرا این مهم است؟ زیرا اگر خدا روح است و نه جسم و ما که جسم هستیم چگونه میتوانیم با یک روح در گفتگو و رابطه باشیم؟ اگر خدا روح است پس لزوما ما نیز باید بواسطه روح با او گفتگو کرده و رابطه داشته باشیم. و آن روح به ما داده شده است، روح القدس خدا( بعنوان ایمانداران به عیسای مسیح.) مسلما روح خداوند یک مکان فیزیکی در ما ندارد! بلکه تمام فکر و اندیشه و احساس ما را پر کرده است و ما را بواسطه خود هدایت میکند که با خدایی که روح است رابطه ایی روحانی داشته باشیم.( رومیان ۸ :۵ – ۹ ) ما فقط بواسطه این روح خود خداست که میتوانیم خدا را آنطور که هست بشناسیم. پولس رسول در نوشته خود مینویسد: «اما خدا آنها را به روح خود بر ما مکشوف نموده است، زیرا که روح همه چیز حتی عمقهای خدا را نیز تفحص میکند. زیرا کیست از مردمان که امور انسان را بداند جز روح انسان که در وی میباشد. همچنین نیز امور خدا را هیچکس ندانسته است، جز روح خدا. لیکن ما روح جهان را نیافته ایم، بلکه آن روح که از خداست تا آنچه خدا با ما عطا فرموده است بدانیم.» ( اول قرنتیان ۲ : ۱۲- ۱۳ )

۲-خدا قدوس است. قدوس یعنی جدا شده. یعنی چه؟ یعنی در مرحله اول اینکه خدا تمام هستی را با کلام خود خلق کرد اما خودش در خلقت نبود. خدا خود را تماما از دست ساخت خود جدا کرد. پس خدا نه در درخت و نه در ماه و ستاره یا هر شیی میباشد. یا در جهت یا مکان خاص جغرافیایی. اما نه به این مفهوم که خدا جهان را خلق کرد و تماما خود را از خلقت خود جدا کرد، زیرا مقدس است، و اجازه داد تا خلقت و آفرینش او مسیر تحولی و رو به رشد خود را خود بخود دنبال کند. خیر! خدا از خلقت خود جداست اما بر هر آنچه ساخت تماما فرمان دارد و او بواسطه آنها نقشه و اراده خود را پیش میبرد. و حتی برگی بدون اراده او نه جوانه میزند و نه میریزد. خدا از خلقت خود جداست اما تمام حضور او در تمام خلقت او دیده میشود و غیرقابل انکار است.

خداوند قدوسیت خود را به قوم اسراییل در جدا کردن قوم از میان ناپاکی ها و شرارت های اعمال اقوام دیگر روی زمین نشان میدهد. به آنها شریعت و قوانینی را میدهد تا با انجام آن درک کنند که قدوسیت و پاک ماندن و جدا شدن از ناپاکی ها چیست؟ به آنها نمونه ایی در نخوردن حیوانات ناپاک را میدهد تا پاک ماندن و مقدس ماندن را به آنها نشان بدهد. او چنین به قوم فرمود: «خود را به آنها نجس مسازید مبادا از آنها ناپاک شوید. زیرا من یهوه خدای شما هستم پس خود را تقدیس نمایید و مقدس باشید زیرا من قدوس هستم.» ( لاویان ۱۱ : ۴۴ ) پیام اصلی خدا در نخوردن این حیوانات نیست، بلکه قدوسیت او. خدا به قوم فرمود او قدوس و جدا شده از ناپاکی هاست، پس قوم باید از نجاسات و ناپاکی ها خود را جدا کنند.

یکی از مسیحیان عصر حاضر بنام ویلیام درینیس در این خصوص مینویسد: «به قوت میتوان گفت که این شخصیت مرکزی خداست…به رغم اینکه خدا بطور منحصر بفردی قدوس میباشد، لیکن قدوسیت از او به سمت و بر روی تمام زمین پاشیده و شکفته میشود.»

۳-خدا صلح است. عبارت صلح در زبان عبری «شالوم» است. این در واقع همان «سلام» زبان فارسی خودمان است. ما روزانه شاید صدها بار به همدیگر سلام بگوییم اما از معنی و عمق همین عبارت کوچک هیچ خبری نداشته باشیم! خدا صلح را نیافرید یا ایجاد نکرد بلکه خود خدا، ماهیت خدا صلح است. خدا صلح است. و صلح از او در سراسر هستی و سراسر روابط او با خلقتش مستقیما پخش میشود.

وقتی جدعون از روبرو فرشته خداوند را دید، ترسی مخوف بر او غالب شد زیرا گمان برد هر آینه خواهد مرد. پس جدعون گفت: «ای خداوند یهوه چونکه فرشته خداوند را روبرو دیدم. خداوند وی را گفت: «سلامتی(به زبان عبری=شالوم) بر تو باد؛ مترس نخواهی مرد.» پس جدعون در آنجا برای خداوند مذبحی بنا کرد و آن را یهوه شالوم نامید.» ( داوران ۶: ۲۲- ۲۴ ) در کتاب اشعیاء نبی میخوانیم که خداوند یهوه، «دل ثابت را در سلامتی(شالوم) کامل نگاه خواهی داشت، زیرا که بر تو توکل دارد.» ( اشعیاء ۲۶ : ۳ ) دانیال نبی از رویایی که دیده بود بشدت هراسان شده بود پس میخوانیم: «پس شبیه انسانی بار دیگر مرا لمس نموده تقویت داد و گفت ای مرد بسیار محبوب مترس سلام (شالوم)بر تو باد و دلیر و قوی باش، چون این را به من گفت تقویت یافتن و گفتم ای ای آقایم بگو زیرا که مرا قوت دادی.» ( دانیال ۱۰ : ۱۹ )  زکریا پدر یحیی تعمید دهنده در خصوص عیسای مسیح چنین نبوت کرد: « تا ساکنان در ظلمت و ظل موت را نور دهد و پایهای ما را بطریق سلامتی( یونانی= ایرینی؛ عبری= شالوم)هدایت نماید.» ( لوقا ۱: ۷۹ )و درست ساعتی قبل از مصلوب شدن خود بر بالای صلیب( خوب دقت کن!) رو به شاگردان خود چنین فرمود: «سلامتی (یونانی= ایرینی، عبری= شالوم) برای شما میگذارم سلامتی خود را به شما میدهم، نه چنانکه جهان میدهد من بشما میدهم، دل شما مضطرب و هراسان نباشد.» ( یوحنا ۱۴: ۲۷ ) به آنها فرمود: «بدین چیزها بشما تکلم کردم تا در من سلامتی داشته باشید.» ( یوحنا ۱۶: ۳۳ )

پولس رسول در خصوص صلح خدا یا خدای صلح چنین به ایمانداران مینویسد:« و سلامتی خدا که فوق از تمامی عقل است دلها و ذهنهای شما را در عیسی مسیح نگاه خواهد داشت.» ( فیلیپیان ۴ : ۷ )

و این شالوم یا صلح در تمام ابعاد خلقت او و در رابطه او با انسان و هستی خود به چشم خورده و دیده میشود. پلانتیگا یکی دیگر از فیلسوفان معاصر مسیحی میگوید: «در کتابمقدس، صلح (شالوم به زبان عبری)به مفهوم شکوفایی جهانیست، کاملیت و شادابی.» و عکس این اصل نیز صادق است که عدم صلح، عقیم بودن، نقصان، ترس کاذب، وحشت، ناآرامی، اضطراب، کدورت و رخوت را بار خواهد آورد.

۴-خدا پادشاه است. و نه فقط یک پادشاه بلکه پادشاه پادشاهان. پولس رسول در باره این پادشاه چنین مینویسد: «و در زمانی که او معین کرده، آن یکتا حکمران متبارک که پادشاه پادشاهان و خداوند خداوندان است این را ظاهر خواهد ساخت. به آن یکتا وجودی که فناناپذیر است و در نوری ساکن میباشد که محال است کسی به آن نزدیک گردد و هیچکس هرگز او را ندیده و نمیتواند ببیند، عزت و قدرت جاودان باد، آمین.» ( اول تیموتی ۶ : ۱۵ – ۱۶ )

باور چنین حقیقتی در باره خدای ما تمام قدرتهای انسانی و منیت و اقتدارهای انسانی را از ما میگیرد. این همان مرگی بود که توسط شیطان آدم و حوا به این فریب خوردند. اینکه خواستند مانند خدا شوند( پیدایش ۳ : ۵ ). این همان سم کشنده ایی بود که از قرن شانزده میلادی با آغاز عصر صنعت و تکنولوژی در رگ آدم فناپذیر زمینی تزریق شد. اینکه او همه چیز را اکنون میداند و من همه چیز است.

۲-انسان کیست؟

برای درک انسان باید به چند نکته اساسی که تماما با هم در ارتباط هستند اشاره کنیم.

۱-او یک موجود خلق شده است نه موجود تکامل یافته ایی که به انسان تبدیل شده باشد.( نظریه داروین). او نبود و در عین واحد بنا به اراده خالق خود وجود آمد. ما میدانیم که او در ذهن و اندیشه خدا بوده حتی قبل از آفرینش هستی. زیرا پولس رسول میگوید که «چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم.»( افسسیان ۱ : ۴ ) و آنگاه که زمان خلق شدن انسان در آن زمان معین الهی فرا رسید او انسان را در راستای آفرینش هستی خلق کرد. کلام خداوند میگوید او انسان را از خاک زمین بسرشت سپس در او روح حیات را دمید( پیدایش ۲ : ۷ ) در ضمن به ما گفته شده است که در همین روز خدا از همین خاک تمام حیوانات روی زمین را بسرشت.(پیدایش ۲ : ۱۹ ) اما توفیر عظیم خلقت انسان با حیوان در این بود که وقتی خدا دست به آفرینش انسان زد او فرمود: «آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم…پس خدا آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید.» ( پیدایش ۱ : ۲۶ – ۲۷ ) او هرگز نگفت که حیوانات را بصورت ما و شبیه ما بسازیم! این از اهمیت وجود انسان سخن میگوید. مزمور نویس میگوید: «او را از فرشتگان اندکی کمتر ساختی، تاج جلال و اکرام را بر سر او گذاردی. او را بر کارهای دست خودت مسلط نمودی و همه چیز را زیر پای وی نهادی.» ( مزمور ۸ : ۵ – ۶ ) و این چه زمانی خود را نشان میدهد. زمانی که خداوند نجات دهنده را به روی زمین میفرستد. او میاید تا برای همین انسان جان خود را فدا کند. به همین دلیل نجات دهنده چنین میفرماید: «زیرا خدا جهانیان را آنقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد.» ( یوحنا ۳ : ۱۶ )

۲- این شباهت به خدا با نااطاعتی از فرمان خداوند توسط آدم و حوا مخدوش میشود. این نااطلاعتی از فرمان خدا گناه نام دارد. آنچه که از آدم و حوا خواسته شد و آنچه آدم و حوا آن را انجام ندادند. ثمره این نااطاعتی آنقدر وخیم و ویران کننده بود که تاکنون ما در ویرانی آن بسر میبریم. آدم و حوا که تا این زمان در حضور خدا بسر میبردند در قدوسیت خدا زندگی میکردند در صلح و نظم خداوند بسر میبردند و دارای قدرت داده شده به آنها در حکومت کردن بر تمامی آفرینش خداوند بودند، ناگهان بدلیل نااطاعتی از فرمان خداوند، از حضور خداوند طرد شدند( پیدایش ۳ : ۲۴ ) سکونت روح خداوند را در خود از دست دادند( پیدایش ۶ : ۳ ) در ناپاکی و شرارت غوطه خوردند( پیدایش ۴ : ۸ ) صلح و ارامش خداوند را از دست دادند ( پیدایش ۳ : ۸ ) و حکومت آنها بر آفرینش با رنج و درد عجین گشت( پیدایش ۳ : ۱۷ )

۳-ما اسیر جسم گشتیم. جسم نه تنها به مفهوم فیزیکی آن بلکه به مفهوم معنوی و روحانی آن نیز. اسیر خواسته های خود. منیت خود. اشتیاق و لذتهای خود. آمال و ارزوهای خود. هیچکدام اینها به خودی خود هیچ ضرری ندارد اما چون همه اینها به گناه آلوده شده است همه اینها بر ضد قدوسیت خداوند عمل میکند. و ما را از داشتن یک زندگی روحانی مانع میگردد.

۴-از زمان سقوط انسان در نااطاعتی از فرمان خداوند به بعد انسان در نطفه گناه بارور شد. او دیگر در شباهت با خداوند نبود( پیدایش ۵ : ۱- ۳ ) بلکه در ذات و اندرون خود گناهکار گشت. این حقیقت غیرقابل اغماض بارها و بارها در طول کتابمقدس نه تنها بیان شده است بلکه با خواندن داستان انسانهایی که در طول کتابمقدس ظاهر شده و وقایعی که ما شاهد آن هستیم این حقیقت را با تمام وجود خود لمس میکنیم که انسان ذاتا گناهکار است و افکار او جسمانی و تماما فاسد است. او برضد و برعلیه پادشاهی خدا بر انسان و بر هستی است. پولس رسول این را اینچنین بسط میدهد که: «همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر میباشند.» (رومیان ۳ : ۲۳)، «لهذا همچنانکه بواسطه یک آدم گناه داخل جهان گردید و به گناه موت و به اینگونه موت بر همه مردم طاری گشت از آنجا که همه گناه کردند.»( رومیان ۵ : ۱۲ )، «کسی عادل نیست یکی هم نی. کسی فهیم نیست کسی طالب خدا نیست. همه گمراه و جمیعا باطل گردیده اند نیکوکاری نیست یکی هم نی.»( رومیان ۳ : ۱۰- ۱۲ ).

پلانتیگا یکی از فیلوسفان معاصر ما چنین در خصوص تاثیر گناه میگوید: «گناه یک سرزنش و توهین به شخصیت خداست.» ویین گوردون چنین میگوید: «گناه هر نوع سقوط و نقصان هماهنگ شدن با قانون اخلاقی خداست چه در عمل چه در رفتار و چه در ذات خود.» گناه نابود کننده صلح یا شالوم خداوند بود و ما هنوز تاثیر آن را نه تنها در انسان و زندگی او بلکه بر تمام طبیعت و هستی شاهد هستیم. زیرا با نااطاعتی انسان از فرمان خدا تمامی نظم و هماهنگی در انسان و در طبیعت ویران گشت. و حقیقت این است مادامی که ما هنوز در جسم هستیم و بر روی زمین این تاثیر غیرقابل پاک شدن یا از بین بردن است.

۵-نوشتجات عهد جدید با ما از سه تاثیر ویران کننده گناه در انسان و هستی سخن میگوید. نه اینکه عهد عتیق از آن نگفته باشد، عهد عتیق با بیان روند زندگی قوم اسراییل، اقوام دیگر، پادشاهان اسراییل و یهودا و آنچه که بر این قوم پیش آمد دقیقا از تاثیر گناه سخن گفته اند، لیکن عهد جدید با آمدن عیسای مسیح و آنچه او از اسرار الهی با پیروان خود سخن گفت؛ با مرگ و رستاخیز و صعود او به آسمان، فرستادن روح القدس و هدایت او بر آنها مکشوف ساخت انها این تاثیر ویران کننده گناه را بطور عینی در سه مورد بطور برجسته شهادت دادند: مرگ جسمانی و روحانی- خشم و غضب الهی-لعنت خدا.  

۱-مرگ. نه تنها مرگ جسمانی بلکه مرگ روحانی. پولس رسول مینویسد: «ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید.» ( افسسیان ۲ : ۵ ) این بینهایت حایز اهمیت است که بدانیم انسان در یک مرگ روحانی و دور از خدا بسر میبرد. ما از خود هیچ ابتکار و خوبی ایی و یا حسنی نداریم که خدا به ما نگاه کند و بگوید شما نیک محسوب میشوید. ما در خطاهای خود مرده ایم. هیچ قدرت یا عملی برای رهایی و نجات خود نمیتوانیم انجام بدهیم. آدم مرده تکان نمیخورد! اهمیت این مرده بودن ما در خطاها و شرارتهایمان زمانی خود را نشان میدهد که ما از فیض خدا برای نجات ما سخن میگوییم.

۲- خشم. این عصبانی شدن پدر و مادر ما از دست ما نیست که بگویند برو تو اتاقت و بیرون نیا! این عصبانیت و خشم خالق هستی است که با کلام خود ستارگان و سیاره ها را خلق کرد. گفت و شد. سخن گفت و نیستی به هستی مبدل شد. او نیازی ندارد حتی انگشتی بلند کرده یا اشاره کند تا خورشید را ذوب کند او فرمان میدهد و خورشید مانند روغنی در ماهی تابه آب میشود!

ما از خدا نااطاعتی کردیم و هنوز هم میکنیم. قدوسیت خدا را خدشه دار کرده ایم. به او توهین کرده ایم. خودمان را بیشتر از او دوست داشته و به خودمان بیشتر از او توجه کرده و خودمان را بیشتر از او جلال و بزرگی میدهیم. ترس او را در دل نداریم. دست ساخت خدا را بیشتر از خود خدا دوست داریم. پولس رسول میگوید: «زیرا غضب خدا از آسمان مکشوف میشود به هر بیدینی و ناراستی مردمانی که راستی را در ناراستی باز میدارند.» ( رومیان ۱ : ۱۸ ). این را باور ندارید به تمام حکومتهای مذهبی دنیا چه در دوران حکومت کلیسای روم بر دنیا چه از ۱۴۰۰ سال پیش در حکومت اسلام، و نه تنها حکومتهای مذهبی بلکه به دنیای اطراف خود و روابط خود نظر کنیم تا مشاهده کنیم چگونه ما با دروغ و کذب و فریب و ریا راستی را نپذیرفته آن را رد کرده و یا آن را به ناراستی آلوده کرده ایم.

۳-لعنت. لطفا این را به سادگی نخوانید. لعنت خداوند یک ویرانی مطلق است. وقتی او لعنت میکند مرگ و تباهی و ویرانی گناه قدرت گرفته و حکومت دایمی و نابود کننده را آغاز میکند. وقتی خدا لعنت میکند یعنی خود را اراده قدوس و رحیم و پر از شفقت خود را از میان برداشته و اجازه میدهد تا تاثیر گناه که این لعنت را با خود به همراه آورده است قدرت گرفته و گسترده شود. تا پوچی مطلق و بیهودگی نه تنها در انسان بلکه بر تمام هستی گسترده شود و درد بکشد. دقیقا به همین دلیل است که پولس رسول میگوید: «زیرا خلقت مطیع بطالت شد نه به اراده خود بلکه بخاطر او که آن را مطیع گردانید.» ( رومیان ۸ : ۲۰ )

دقیقا به همین دلیل است که بر طبق نقشه الهی چون انسان اسیر مرگ و در زیر خشم و لعنت خدا بود کسی باید هر سه مورد را بر خود تحمل میکرد تا قادر باشد عدالت خدا در خصوص مجازات کردن گناه ثابت و اجرا کند. این کسی نمیتوانست باشد جز خود خدا. انسان گناهکار نمیتوانست برای انسان گناهکار دیگر قدوسیت و صلح را بیاورد. اما خدا میتوانست. پس خود خدا باید جسم میگرفت و در میان انسانها میامد مانند انسانها میگشت تا بتواند مرگ و خشم و لعنت را بر خود بگیرد. اما گفتیم خدا روح است. پس باید جسم میگرفت و ما در مسیح این جسم گرفتن را میبینیم. نامش بود عمانوییل: خدا با ما.

عیسای مسیح به روی زمین آمد که هر سه مورد و هر سه مجازات گناه را بر خود گرفته و به جای ما مجازات را پرداخت نماید.

مرگ: « زیرا اگر در حالی که دشمن بودیم به وساطت مرگ پسرش با خدا صلح داده شدیم.» ( رومیان ۵ : ۱۰ )

خشم: «پس چقدر بیشتر الان که به خون او عادل شمرده شدیم بوسیله او از غضب نجات خواهیم یافت.» ( رومیان ۵ : ۹ )

لعنت: «مسیح ما را لعنت شریعت فدا کرد چونکه در راه ما لعنت شد چنانکه مکتوب است ملعونست هر که بر دار آویخته شود.» ( غلاطیان ۳ : ۱۳ )

عزیزان! گناه توهین کردن به شالوم خداوند است. به نظم و هماهنگی مطلق خداوند بر تمام هستی. گناه بر ضد روح پاک خداوند بر ضد قدوسیت خدا بر ضد صلح خدا و بر ضد حکومت مطلق خدا بر هستی میباشد. همه چیز را از مسیری که باید باشد خارج میکند و به ویرانی و تباه و خودخواهی و غرور و منیت و دروغ و ریا و مرگ و رخوت و فساد سوق میدهد. و انسان با تمام قدرت و ابتکار و خلاقیتش قادر به پایان دادن به آن نیست. مادامی که ما بر روی زمین هستیم تاثیر گناه با تمام گستردگی آن بر تمام هستی وجود دارد مگر اینکه خود خداوند بار دیگر آسمان و زمینی تازه را خلق کرده و بار دیگر همه چیز را به نظم الهی خود درآورد. این دقیقا آن امید زنده ما ایمانداران مسیحی میباشد که بی صبرانه منتظر آن روز هستیم و میدانیم او چنین خواهد کرد.

۳-چگونه میسر است؟

اکنون که دانستم خدا کیست و همچین دانستیم ما بعنوان انسان چه کسی هستیم باید از خودمان این را بپرسیم پس چگونه میتوانیم یک زندگی روحانی مسیحی داشته باشیم؟ آیا میتوانیم؟

زندگی روحانی با زندگی در شریعت دینی و قوانین مذهبی میسر نیست

اگر دلیل فیض و رحمت خدای قدوس ما نبود میسر شدن چنین هدفی غیرممکن بود. از اینرو خود خدا که از زمان قبل وعده نجات را داده بود خود این وعده را در طول تاریخ حفظ نمود تا اینکه عیسای مسیح از مریم باکره جسم گرفت. تا این زمان خداوند به قوم خود شریعت را داده بود تا بدینگونه بتوانند قدوسیت خدا را در آن زندگی کنند و نمونه ایی برای اقوام دیگر باشند.

اما مجددا بدلیل ذات و اندیشه گناهکار انسان این شریعت خدا فقط به حرف و اعمال مذهبی و رفتارهای دینی مبدل شد. به قوانین اضافه شده انسانی به شریعت خدا و ایجاد کردن دیوار و زنجیر و اسارت برای مردم. متاسفانه شریعت به جای اینکه آزادی را برای انسان به همراه بیاورد بدلیل ذات گناهکار انسان لعنت عدم مقدس زیستن، زنجیر و اسارت را برای انسان به همراه آورد.

از اینرو خود خدا بدلیل فیض خود تنها فرزند روحانی خود عیسای مسیح را بر طبق وعده ایی که داده بود فرستاد تا آن حکومت و پادشاهی خدا را بر فکر و جان و روح انسان بار دیگر احیاء نماید. تا به انسان گناهکار آن امید از دست رفته و ویران شده را بدهد. امید بازگشت به یک زندگی پر از روح با خدایی که روح است. زیستن در تقدس در صلح پایدار و بار دیگر آن قدرت و اقتداری که خدا به انسان داد را به او برگرداند. عیسای مسیح با مرگ خود و رستاخیز خود این را بر روی زمین بوجود نیاورد بلکه با مرگ و رستاخیز خود این وعده عظیم خدا را که روزی او نظم اولین خود را بر هستی خود بوجود خواهد آورد را نشان داد و وعده داد و به ما امید آن را داد که مادامی که بر روی زمین و در جسم هستیم به سوی آن امید پیش برویم و بسوی آن فردا حرکت کنیم. هر روز امید بازگشت پادشاه خود را داشته باشیم و بسوی بازگشت حکومت ازلی او پیش برویم.

این گویای این نیست که به خلوتگاه های خود برویم و منتظر مرگ یا بازگشت خداوند باشیم بلکه به ما فرمان داده شده تا در یک زندگی روحانی بسر ببرم و هر روزه جلال و عظمت را برای خدای خود بیاوریم. از همین رو برای داشتن یک زندگی روحانی مسیحی باید آگاه بوده و بدانیم و بر آن باور داشته و آن را تعلیم بدهیم که:

۱-ما با فیض خدا نجات یافتیم. (افسسیان ۲ : ۸- ۱۰ ) ما در فیض خدا خواهیم ماند. در فیض خدا زندگی خواهیم کرد و در فیض خدا خواهیم مرد و در فیض خدا با خدای خود ملاقات خواهیم کرد. چرا بر این تاکید میکنم؟ زیرا هر قانون دینی و مذهبی و شرعی که این فیض خدا را کم رنگ کند در واقع توانایی و قدرت انسان را برای پاک زیستن بالا برده است. ( به همین دلیل بزرگ است که من با انجیل شفا و سلامتی و موفقیت تماما مخالف هستم.)

۲- ما وقتی به مسیح خداوند ایمان آوردیم و در نام او تعمید گرفتیم در حقیقت در گناه مردیم. یعنی در شریعت خداوند.( رومیان ۶ : ۱- ۱۴ ) ما در شریعت خدا به کمال رسیده ایم. زیرا شریعت قادر به آزاد کردن ما از اسارت جسم ما در شهوات و نفس گناه نبود. شریعت فقط گناهکار بودن و ضعیف بودن ما را به ما نشان میداد.  در خواسته گناه آلود خود مردیم. در شهوات نفس خود مردیم. در هر آنچه من و منیت را بالا برده و خدا و جلال او را پایین میاورد مردیم و در مسیح زده گشتیم، همانطور که او از مرگ رستاخیز نمود و دیگر هرگز نخواهد مرد ما نیز در گناه مردیم و به یک حیات تازه در مسیح زنده گشتیم که هرگز نخواهد مرد بلکه هر روز نوین و نوین تر شده و هر روز بیشتر و بیشتر به شباهت مسیح در خواهد آمد. این همان شباهت اولیه ما به خدا بود که ما پس از گناه از دست دادیم و در مسیح آن را باز خواهیم یافت.

۳-ما در گناه مردیم اما هنوز در جسم هستیم. هنوز در محدودیتهای جسمانی خود هستیم. میخواهیم و باید مقدس زندگی کنیم اما بافت شخصیتی ما که از نطفه گناهکار بدنیا آمده ایم ما را دایما بر ضد قدوسیت خدا برمیانگیزاند. باید به آن واقف باشیم. پیروزی بر جسم و خواهشهای آن به ما داده شده است اما جسم و خواهشهای جسم مادامی که در جسم هستیم ادامه خواهد یافت.

۴- ما در پی یک نظم روحانی باید باشیم. یک نظم انفرادی و یک نظم گروهی( کلیسایی). باید در مسیر درک بیشتر کلام مقدس خدا پیش برویم. در هدایت بیشتر روح القدس خدا. باید یک زندگی دعاگویانه و ستایش گویانه خدا را داشته باشیم. باید با قدرت روح خداوند در تقدس و پاکی و بر ضد خواهشهای نفس پیش برویم. در مسیح این قدرت به ما داده شده است. در ضمن باید در بدن مسیح، کلیسا، وصل بوده و رشد کنیم. باید در دستهای خداوند برای خدمت به کلیسا و پیشبرد ملکوت خدا و انجیل او باشیم.

۵-بدانیم که ما در یک نبرد روحانی با نیروهای پلید آسمانی هستیم. کلام خداوند میگوید ما در نبرد با تمام روش ها و طرفندهای شیطان و نیروهای تاریکی هستیم و برای این نبرد کلام خداوند ما را مسلح ساخته است. ( افسسیان ۶ : ۱۱)

۶- ما آماده این هستیم که برای ایمان خود بایستیم برای ایمان خود جفا ببینیم و برای ایمان خود جان خود را فدا کنیم. ما به دنبال کسی حرکت میکنیم که برای رهایی ما در اندوه و ماتم فراوان فرو رفت و برای ما راه مرگ را طی کرد. ( اول پطرس ۲ : ۲۰ – ۲۱ )

۷- ما خدای خود را در یک ترس مقدس و پر از خضوع و احترام باید پرستش کنیم. ( عبرانیان ۱۲ : ۲۸ )

ایماندار عزیز مسیحی!

من و تو از تاریکی به نور و از مرگ به حیات و از جسمانیت به روحانیت آورده شده ایم و همه آن به دلیل فیض عظیم خدا در عیسای مسیح بوده است. ما خوانده شده ایم که مانند فرزندان نور زندگی کنیم. ما خوانده شده ایم که نور و نمک این جهان باشیم. ما خوانده شده ایم که خبر خوش نجات عیسای مسیح و پادشاهی بی زوال خداوند را به سراسر دنیا ببریم و با دیگران از این خدای خود که روح است که قدوس است که صلح است که پادشاه پادشاهان است سخن بگوییم. از نجات دهنده خود از کار عظیم او از انجیل پرفیض او.

ما دیگر در شریعت و در جسم نیستیم بلکه ما مسح شده در خداوند و پر شده از روح خداوند هستیم. پس باید مانند یکی از آن زندگی کنیم. ما با زیستن در یک زندگی روحانی در پی پاداش زمینی نیستیم. مسلما خداوند ما را  و زندگی ما را پر از برکات خود خواهد ساخت اما پاداش ابدی ما در آسمانست و نه بر روی زمین. امید ما به فرداست و نه به امروز. امید ما به بازگشت پادشاه و حکومت ابدی اوست. امید ما دیدن آسمان و زمین تازه است. زیرا هر چند ما ساکنین زمین هستیم اما ما غریبان زمین هستیم. زیرا وطن ما در آسمانست زیرا از آنجاست که نجات دهنده ما خواهد آمد. ( فیلیپیان ۳ : ۲۰ – ۲۱ ) همانطور که نویسنده عبرانیان بیان کرده است ما در ایمان و با امید بسوی یک زندگی پاک روحانی قدم میزنیم هر چند پاداش این زندگی را دریافت نکنیم اما هرگز از زیستن در آن و ایستادن در آن و سخن گفتن از آن کوتاهی نخواهیم کرد.( عبرانیان ۱۱ : ۱۳- ۱۴ )

اما تو ای خواننده عزیز!

آیا طالب یکچنین زندگی روحانی هستی؟ آیا خودت را در تاریکی و اسارت شریعت و دین پدران خود میبینی؟ من ترا دعوت میکنم که بیایی و خدای ما را بشناسی! خدایی که روح است. خدایی که قدوس است. خدایی که صلح است. خدایی که پادشاه  همه پادشاهان است. خدایی که جسم گرفته و به روی زمین آمد و ترا میخواند که قلب خود را بر او بگشایی! او برای تو برای این زندگی ابدی تو به روی زمین آمد. او ترا بنام میشناسد. از او بخواه تا ترا بیابد! از او بخواه تا ترا در گمشدگی و در تاریکی و در گناه و شرارتهای تو در بن بست تو ترا پیدا کند. و او قطعا چنین خواهد کرد. نه اینکه ترا محکوم کند بلکه تا ترا نجات دهد چون توبه کنی و او را به قلب و فکر و جان خودت دعوت کنی و او را تنها خداوند و نجات دهنده خود بخوانی. امروز چنین کن!

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ازادی خدا برای انسان

آزادی خدا برای انسان! ح گ مقدمه ایران در حال فریاد زدن است: ” آزادی ...