دوشنبه , ۳ مهر ۱۳۹۶

” ترا فراموش نخواهم نمود.”
نوشتۀ : ح گ

کی بود آخرین باری که خدا را در بطن دشواری‏ها و دردهای خود، درست زمانی که تصور میکردید که تنها هستید و کسی را ندارید که سر خودتان را بر شانه‏اش بگذارید، فراموش کردید؟کی بود که تمامی آغوش گرم او، صدای شیرین و تسکین دهندۀ او، دستان مهربانش که پاهای خسته‏ات را شسته و با حوله خشک کرده بود را، و کلام حیات بخش و قوت دهندۀ او که ترا بر آن داشت که بر موج‏های تند دریای طوفانی زندگی‏ات گام برداری، محبتهای خدای زنده خود را به خودتان فراموش کردید؟ و دوباره تن به یاس و ناامیدی و گزیدن لبهایتان و زدن روی رانهایتان دادید؟!پشت سر را سیاه، روبرو را تاریک بالای سر خودتان را آتش و پایین پای خودتان را گودال دیدید؟ کی بود که در تمام مصیبتهایتان خدای خود را، قدرت او را، توان او را، برای نابود کردن و از بین بردن تمامی این مصایب را فراموش کرده و کشتی زندگی خودتان را به دست بادهای مسموم دنیای خطاکار سپردید؟
حافظۀ روحانی انسانهای شکننده‏ایی چون ما به اندازۀ حافظۀ دنیوی ما شکننده و متزلزل است!چه بسا حافظۀ دنیوی ما گاها بهتر کار میکند تا حافظۀ روحانی ما!اشکال کجاست؟ در خدا که نمیتواند باشد!کجای باور ما نیاز به توازن دارد؟ آیا ما که از گذشتۀ اسلام آمدیم و قلب خود را به عیسای مسیح دادیم، هنوز نیم نگاهی به الله و نیم نگاهی به یهوه داریم؟آیا تاکنون ندانسته‏ایم که این دو کاملا از هم مجزا و غیرقابل ترکیب و مقایسه هستند؟آیا این را هنوز درک نکرده‏ایم که الله خدا نیست؟او قادر نیست که شبان شما باشد؟ او ناتوان است که صخره و پناهگاه شما باشد؟ او نمیتواند چشمه‏سار شما باشد؟ عصای تکیه‏گاه شما؟ او نمیتواند شما را از درۀ تاریک مرگ عبور دهد؟اگر هنوز نیم‏نگاهی به الله داریم و نیم‏نگاهی به یهوه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، که خود را تماما در عیسای مسیح به دنیا ظاهر ساخت، ممکن است این دلیل اعظم فراموشی ما در خصوص قدرت خدا در حل مصایب ما و فراموش کردن حضور او با ما در تمامی آتش‏ها و سیلاب‏های زندگی زمینی ما باشد. برای اینکه خدای یعقوب، بارها و بارها در کتابمقدس خودش را و توان خودش را برای اثبات توانایی خود برای بیرون کشیدن ما از تمامی مصایب ثابت کرده است. این مقاله مجال این را ندارد که با آیاتی گوناگون و بررسی شخصیتهایی که این حقیقت را عینا در زندگی خود دیده و برای ما آن را بیان کرده‏اند در این چند خط بگنجاند. تنها به اجمال برای اثبات قدرت و حقیقت خدای یهوه و وفاداری او به ما به آیاتی چند اشاره میکنم.
در اشعیاء نمونه‏ایی زنده از این میخوانیم:
” و الان خداوند که آفرینندۀ تو ای یعقوب و صانع تو ای اسرائیل است چنین میگوید، مترس زیرا که من ترا فدیه دادم و ترا به اسمت خواندم پس تو از آن من هستی. چون از آبها بگذری من با تو خواهم بود و چون از نهرها عبور نمایی ترا فرو نخواهند گرفت و چون از میان آتش روی سوخته نخواهی شد و شعله‏اش ترا نخواهد سوزانید. زیرا یهوه خدای تو و قدوس اسرائیل نجات دهندۀ تو هستم.” ( اشعیاء ۴۳: ۱-۳ )
چشمهای دلمان را باز کنیم و این ایه را از نزدیک ببینیم و به افعال این جمله و آنچه خدا وعده داده و عمل نموده نگاه کنیم. خوب دقت کنید، ابتدا خدا خودش را چه معرفی میکند: خدای آفریننده تو. سپس اسم یعقوب را داریم، بلافاصله نام اسرائیل. میگوید من خدای آفریننده تو هستم ای یعقوب و صانع و سازندۀ اسرائیل. چرا صانع؟ چون اسرائیل، اسرائیل نبود. هفتاد نفر که وارد مصر شد، اما چیزی نگذشت که به یک ملت مبدل شد. خدا ملت اسرائیل را بوجود آورد. خلق کرد. پس از همان ابتدا ما با خدایی آشنا میشویم که نه تنها آفرینندۀ انسان است، بلکه خلق کنندۀ یک ملت!چه خدای عظیمی است این خدا!سپس همین خدا بلافاصله میفرماید: ” مترس ” کی؟ چه کسی نباید بترسد؟ یعقوب؛ یک انسان. اسرائیل؛ یک ملت. شما مترسید. چرا نباید بترسند، اولا چون من خدای آفرینندۀ تو هستم ای انسان و صانع تو هستم ای ملت. شما از دستان من حاصل شدید. من شما را ساختم. شما را شکل دادم. خم و پیچ های شما را میشناسم. مترسید، اولا بخاطر اینکه من ” ترا فدیه دادم “؛ فدیه دادن یعنی رهایی دادن. رستگار کردن. کلمۀ یونانی آن apolotrosis است. یک عبارت کاملا نظامی بوده که یونانی‏ها در خصوص آزاد سازی اسیران مهم و حساس خود بکار برده و اجرا میکردند.از سه بخش تشکیل شده است. با هم یک معنای واحد اما معنایی عمیق دارد. یعنی ازاد کردن شخصی که در اسارت بوده است. این آزاد کردن از اسارت به همراه تدبیر و اندیشیدن، به قیمت پولی هنگفت، فرستادن شخصی، گاهی اوقات دادن بخشی از سرزمین، یا در نهایت وارد جنگ شدن برای آزادی آن اسیر مهم انجام می‏شده است.. خدا میفرماید من ترا ” فدیه دادم ” یعنی ترا به قیمت و به عملی عظیم آزاد کردم. آزاد از چه؟ آزاد کردم از اسارت و بندگی. از مرگ. از درد. از شکنجه. از پریشانی. از بن بست. از عذاب ابدی. من ترا آزاد کردم؛ عیسای مسیح فرمود:” حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد ” سپس ادامه داده میفرماید:” پس اگر پسر شما را آزاد سازد واقعا آزاد خواهید بود.” این آزادی مسیح همان فدیه دادن خدا است. همان apolotrosis است. تولد مسیح، ترک مقام پادشاهی او و به زمین فرستاده شدن او. زیستن در بین ما. رنج و مصیبتهایی که تحمل نمود. عذاب و شکنجه ها، شلاقها. نهایتا مصلوب شدن، مراحل آزاد سازی ما از اسارت گناه و مرگ بود. در نامۀ افسسیان میخوانیم:” از راه اتحاد با مسیح و بوسیلۀ خون او است که ما رهایی یافتیم.” ( افسسیان ۱: ۷) .
سپس در ادامه نامۀ اشعیا پس از فدیه دادن میخوانیم که: اکنون که ترا آزاد کردم، ترا فدیه دادم:” ترا به اسمت خواندم.” چه موقعی شما کسی را به اسم میخوانید؟ نه اینکه زمانی که شما خیلی با آن شخص آشنا و صمیمی هستید؟ در غیر اینصورت فقط: ” آقا ” و ” خانم ” همدیگر را صدا میکنیم؛ رسمی و خشک. اما وقتی که کسی را به اسم میخوانید، راحت هستید، احساس میکنید بین شما دیوار و حصاری نیست، همدیگر را میشناسید، دل همدیگر را، حرف همدیگر را، و میدانید از چه صحبت میکنید. درد دلتان را باز میکنید. وقتی خدا میگوید:” ترا به اسمت خواندم ” دقیقا همینطور معنا میدهد. یعنی خدا شما را آنقدر نزد خودش خودمانی و آشنا دیده که شما را ” مخلوق ” یا ” از خاک درست شده ” یا ” ای تکه گل ” صدا نمیکند!! بلکه شما را به اسم خودتان صدا میکند، این استدلال تایید میگردد، چون بلافاصله میخوانیم که :” پس تو از آن من هستی.” من آفرینندۀ تو هستم. من خلق کنندۀ تو هستم. مترس. من ترا آزاد کرده‏ام. ترا به اسمت خواندم. پس تو از آن من هستی. مال من. نام خودم را بر تو دارم. نام تو را در دفتر خود دارم. اکنون که از آن من هستی. اکنون که نان ترا دانسته و ترا به اسم میخوانم. اکنون که ترا ازاد کردم. اکنون به تو میگویم که چگونه و چکاری برای تو انجام میدهم، تا خودم را برای تو ثابت کنم و به تو بگویم چه خدایی هستم. خدای تو چه کسی هست؛ اکنون که تو از آن من هستی. من تمام نیازها و خواسته ها و آرزوهای ترا تقبل کرده و آنها را بر طبق ارادۀ خودم برای تو به عمل میاورم. من شکم ترا سیر میکنم. تن ترا میپوشانم. از تو مراقبت میکنم. ترا تر و خشک میکنم. در زمان بیماری به عیادت تو میایم و روغن شفا را بر سرت میریزم و بر بستر تو شب زنده‏داری میکنم. با تو میخندم و با تو میگریم. با تو در پیروزی و شکست هستم. با تو در افتخار و ذلالت هستم. چون تو از آن من هستی:” چون از آبها بگذری من با تو خواهم بود “؛ یادت میآید اسرائیل را که من صانع آن بودم. یادت میاید که چگونه آنها را از دریا رد کردم. از آبها گذراندم؟؛ ” و چون از نهرها عبور نمایی ترا فرو نخواهند گرفت”؛ یادت میآید اسرائیل را که من صانع آن بودم چگونه از رود اردن رد کردم؟ یوشع خادم مرا یادت میاید. که به او گفتم: خود را تقدیس نمایید زیرا فردا کاری عظیم برای شما انجام میدهم؛ و من آن کار عظیم را انجام دادم. آنها را از رود اردن عبور دادم؛ “و چون از میان آتش روی سوخته نخواهی شد و شعله‏اش ترا نخواهد سوزانید.”؛ بندگان من میشک و شدرک و عبدنغو را بیاد داری که چگونه از میان شعله‏های آتش آنها را رهانیدم؟ بدون اینکه حتی یک موی سر آنها سوخته گردد؟ من آنها را رهایی دادم، از کورۀ آتش. من خدای آفرینندۀ تو. صانع تو. من این کارها را انجام دادم. برای تو. تویی که من آزاد کردم. ترا به اسم میشناسم. ترا از آن خود ساختم.
به نکتۀ ظریفی در این چند آیۀ پیش روی خود، نظر کردید؟ دیدید خدا چه وعده‏ایی به ما میدهد و چه وعده‏ایی به ما نمیدهد؟خدا وعده نمیدهد که آبها نیستند، آبهای تند و سهمگین زندگی زمینی، دریای مشکلات و مصایب، برای جسم و برای صلیب، دریای جفا برای نام مسیح؛ خدا نمیگوید اینها نیستند و من از آمدن آنها جلوگیری میکنم و نصیب تو نخواهند شد! در ضمن خدا نمیگوید که نهرها نیستند؛ نهرهای عمیقی که همۀ ما در زندگی های خود داریم، که باید از آن رد شویم( دیر یا زود) و نمیتوانیم از کنارش رد شویم بلکه ” از نهرها عبور نمایی “، یعنی از بین آن. آری، همۀ ما این این نهرها را داریم، چه بسا خیلی از ماها امروز در بین آن باشیم، در بین آن آبها؛ و در ضمن در بین آن آتشها و شعله‏هایی که بلافاصله در آیۀ بعدی میفرماید. چه بسا ما نیز همین الان در کورۀ آتش زندگی زمینی، بیماری ناعلاج، بیکاری، خیانت، و …هستیم؛ دقت کنید، خدا نمیگوید و نگفته است، اینها نخواهند بود، پس مترس!پس من ترا فراموش نخواهم کرد!خدا میفرماید، چون در بین آبها هستی، از نهرها رد میشوی، در میان آتش و شعله‏ها هستی، من با تو هستم و ترا رهایی خواهم داد و ترا فراموش نمیکنم.دریا هست، نهرها هستند، شعله‏ها دیر یا زود خواهند آمد؛مترس!من با تو هستم. ترا فدیه دادم. ترا به اسم خواندم. ترا از آن خود کردم، پس تو تنها نیستی و من ترا می‏رهانم. پس آبها ترا غرق نخواهند کرد. نهرها از سر تو بالاتر نمیروند. و شعله‏ها ترا نمی‏سوزانند. هللویاه به این خدای زنده و پرفیض!این خدا را ستایش کنید و یهوه را بپرستید!مقابلش به زانو درآیید ای تمامی زمین!

بررسی اشعیاء ۴۹: ۱۰- ۲۳ برای کار عظیم خدا

آیا این امکان را دارد که ما چنین خدایی را فراموش کنیم؟ آیا حتی نوک سوزن به خود اجازه میدهیم چنین اتفاقی بیافتد؟ اشعیاء نبی در دوره‏ایی می‏زیست که قوم اسرائیل آن خدای نجات دهنده و دست راست قدرتمندی که آنها را از مصر با توانمندی بیرون آورده بود، از نهر اردن عبور داده بود را بدلیل شرارت ها و گناهان فراوان خود فراموش کرده بودند. کارهایش را، محبتش را، فیضش را، و نهایتا خود او را. در هر گوشه و کنار این سرزمین گناه موج میزد، آنها به یهوه پشت کرده بودند، همانطور که خود خدا از زبان خود اشعیا در آغاز کتاب خود میفرماید:” گاو مالک خویش را و الاغ آخور صاحب خود را میشناسد اما اسرائیل نمیشناسد و قوم من فهم ندارند.”( اشعیا ۱: ۳) به رغم تمام این بی‏ایمانی قوم و گناهان فراوان او؛ اشعیاء از زبان همین قوم بی‏چشم و رو!!مینویسد:” اما صهیون میگوید: یهوه مرا ترک نموده و خداوند مرا فراموش کرده است.” ( اشعیاء ۴۹: ۱۴ ) درست قبل از اینکه این ” اما ” را از زبان خود بیرون بیاوریم و بگوییم خدا ما را فراموش کرده است؛ بالاتر از این ایه میخوانیم که:” گرسنه و تشنه نخواهند بود و حرارت و آفتاب به ایشان ضرر نخواهد رسانید زیرا آنکه بر ایشان ترحم دارد ایشان را هدایت خواهد کرد و نزد چشمه های آب ایشان را رهبری خواهد نمود.” ( اشعیا ۴۹: ۱۰ ) کار عظیم خدای یهوه را نگاه کنید! پدر خداوند ما عیسای مسیح! اما نگاه کنید این بی چشم و رویی و نابینا بودن انسان گناهکاری چون ما را! به رغم تمامی آن وعده‏های شیرین، و دیدیم که خدا آن را برای انسانهای کهن و خود قوم اسرائیل بارها و بارها ثابت کرده بود، با اینحال ناله میکنیم که:” اما یهوه مرا ترک نموده و خداوند مرا فراموش کرده است.” سوال من اینجا این است که: چطور ما حتی به خود اجازه میدهیم که چنین سوالی از خود بپرسیم؟ ما همه چیز را داشتیم، پسر مهربان او را، صلیب او را، قیام او را، روح مقدس را، کلام زنده و حیات بخش او را، تا بدینسان خدا را شناخته و پرستش نماییم. پولس مینویسد:” زیرا هر چند خدا را شناختند ولی او را چون خدا تمجید و شکر نکردند.”( رومیان ۱: ۲۱ )
میدانید اشکال کجاست؟ اشکال در این ” اما ” نهفته است. ما هر کاری از خدا ببینیم، هر معجزه‏ایی، هر عمل عظیمی در زندگی خود، باز این ” اما ” را در اول جملۀ خود می‏آوریم! خدا بسیار لایق است اما من لیاقت ندارم! خدا تمام ثروت را دارد اما من پولدار نیستم! خدا تمام زندگی و سعادت را میدهد اما من خیلی بدبختم! خدا تمام برکات را میدهد اما من شانس ندارم! خدا یاور و پناهگاه است اما من خیلی تنها هستم! خدا پیروزی دهنده است اما من شکست‏خورده‏ام! خدا هرگز کسی را ترک نمیکند،اما خدا مرا فراموش کرده است! ” اما یهوه مرا ترک نموده و خداوند مرا فراموش کرده است.” خنده‏دار است نه؟ کافیست به بخش اول این جملاتی که از خدا میدانیم نگاه کنیم و به آن بچسبیم و بر آنها زندگی کنیم و هرگز ” اما ” بخش دوم جملات را بکار نبریم. ای کاش میتوانستیم!پاسخ خدا به چنین انسانی و چنین انسانهایی چه باید باشد؟ او هزاران بار برکات و فیض بیکران خود را به آنها ثابت کرده است. اما خدای ما یهوه، نه الله، بخاطر داشته باشید، خدایی ست که رحمت و گذشت او بیکران است. فیض او افزون و بخشش او بینهایت است. پس یهوه زبان گشوده و پاسخ این آدم سست بنیان و لرزنده را میدهید:
” آیا زن بچۀ شیرخوارۀ خود را فراموش کرده بر پسر رَحِمِ خویش ترحم ننماید، اینان فراموش میکنند اما من ترا فراموش نخواهم نمود.”( اشعیا ۴۹: ۱۵ ) خوب دقت کنید به این آیه! خدای زنده، یهوه، برای اینکه خودش را برای قوم تشریح نماید؛ یکبار دیگر به زبانی دیگر وجود خود را، کار عظیم خود را، توانایی خود را، فیض خود را، وفاداری خود را؛ تمام اینها را یکبار دیگر به انسان نشان داده و آن را به او ثابت میکند. او از مثال مادر و نوزاد استفاده میکند. آن اندازه‏ایی که مادر به نوزاد وصل است پدر نیست!مادر نوزاد را نه ماه در رحم خود حمل کرده، از شیرۀ جان خودش توسط ناف او را تغذیه نموده، با او بوده، و لحظه‏ایی او را از خود جدا نکرده است. با هم بودند، با هم خوردند، با هم راه رفتند با هم خوابیدند و با هم نفس کشیدند. پدر از دور تمام این برآمدگی شکم را میدید!اما تنها مادر بود که آن را با تمام وجود خود حس میکرد. نوزاد را از آن خود میدانست. مال خودش. مال وجود خودش. پاره‏ایی از جان خودش. خدا از ما سوال میکند: آیا این زن که این نوزاد را زاییده است، پس از نه ماه یگانگی و با هم بودن، که اکنون دهان کوچک او از پستان او شیر حیات را مینوشد، را فراموش میکند؟آیا مادر هرگز فرزندی را که روزی در رحم خود او را حمل میکرده، اکنون پا از آن تاریکی رحم بیرون گذاشته و روبروی چشمانش میخرامد را فراموش میکند؟پاسخ در یک نظر: هرگز است. اما خدا به ما میفرماید:” اینان فراموش میکنند.”؛ آری. لطفا محال بر این جمله نگذارید و نگویید اما هرگز مادر فرزند خودش را فراموش نمیکند. من میگویم بیاییم برداشت خودمان این را اینگونه تصحیح کنیم: مادر ممکن است هرگز آن نوزادی را که زاییده را از یاد و خاطرۀ خود نبرد، اما میتواند او را فراموش کند. یعنی دست مهربان و محبت مادری خودش را از او برداشته و فرزند خود را رها کند، زیرا او را فراموش کرده است. نوزاد را بیاد میآورد که روزی در رحم او بود، اما او را فراموش میکند که به محبت و مراقبت مادری نیازمند است. چون مادرها نیز انسان هستند. مانند حوا؛ مادر تمام مادرها. حوا گناه کرد، و این گناه را به فرزندان خویش سرایت داد از جمله مادران ما! پس غافلگیر نشوید اگر مادری فرزند زاییده شدۀ خودش را فراموش میکند. اما خدا از زبان اشعیا ادامه داده و میگوید: هر چند مادر بچۀ شیرخوارۀ را فراموش کند، ” اما من ترا فراموش نخواهم کرد.” از این جمله چه درک میکنیم: که خدا حتی از مادر ما به ما نزدیکتر است. مادر که ترا در رحم خویش بزرگ کرده و ترا شیر داده ترا فراموش میکند اما خدا ترا فراموش نمیکند. ما را. مایی که او را فراموش کرده ایم، به او پشت کرده ایم، و فرامین و احکام او را شکسته ایم، ما نیز چون مادران گناهکار که فرزند خویش را فراموش میکنند، خدای خود را فراموش کرده ایم، اما خدا میفرماید:” من ترا فراموش نخواهم نکرد.” این را فیض بیکران خدا میگویند و نه هیچ چیز دیگر. تو خدا را فراموش میکنی. تو لایق خدا نیستی. تو شایستۀ برکات خدا نیستی؛ اما خدا ترا فراموش نمیکند و برکات خویش را به تو ارزانی میدارد!و برای اینکه این را در ذهن ما حک کند و ما دقیقا آن را هضم کنیم آن را اینگونه برای ما تشریح میکند:” اینک ترا بر کف دستهای خود نقش نمودم.” کلمۀ ” اینک ” در زبان انگلیسی ” Behold ” معنی شده است. این عبارت در لغت نامۀ فارسی اینگونه معنی میشود که همان :” دیدن. مشاهده کردن.” است. این کلمه با خود مضمون: بیداری را دارد. یک اعلانیه. یک آگاهی عمومی. گویی بخواهید مطلبی را در ملاءعام روبروی کسی بگذارید و آن را نشان دهید. پیلاطس به بدن مسیح شلاق خورده، وقتی که تاج خاری بر سرش و شنل ارغوانی بر تنش بود چنین کرد. او مسیح را با آن شمایل به بالکن قصر خود آورد و او را در ملاءعام روبروی جماعت اسرائیل قرار داد و گفت:” اینک..آن انسان!”( یوحنا ۱۹: ۶) ..” Behold the man! ” در همین اشعیاء میخوانیم:” زیرا اینک من آسمانی جدید و زمینی جدید خواهم آفرید.” ( اشعیا ۶۵: ۱۷ ) این را خدا به تمام دنیا میگوید. در برابر تمام دنیا قرار داده است. عیسای مسیح میفرماید:” و اینک بزودی می‏آیم.” ( مکاشفه ۲۲: ۷ ) عیسی به تمام دنیا این را میگوید؛ بخصوص به ایمانداران.
پس زمانی که خدا از زبان اشعیا میفرماید:” اینک ترا بر کف دستهای خود نقش نمودم.” یعنی نگاه کن، ببین،که چکاری برای تو کرده و میکنم. این عبارت ” اینک ” گویی پاسخ رک و پوست کنده به انسان در مقابل آن ” اما “ی او در آیۀ بالاتر میباشد. انسان با دیدن تمام معجزات و فیض عظیم خدا به خود و خدا میگوید: ” اما یهوه مرا ترک نموده و خداوند مرا فراموش کرده است ” خدا به این انسان با ” اینک ترا بر کف دستهای خودم نقش نمودم ” پاسخ میدهد. یعنی پس تو ببین که من ترا بر کف دستهای خودم نقش کردم. تو با تمام محبتهای من باز میگویی من ترا فراموش کردم، پس اینک ببین که ترا بر کف دست خودم نقش نمودم. چرا کف دست؟ نشان دادن کف دست، نشانۀ ابراز قدرت، یادآوری، تسلط، یاری، دلداری، بی‏ریایی و نزدیکی میباشد. بررسی تک تک این خصوصیات کف دست، صفحاتی بیشمار میطلبد، اما باور من این است که این تحلیل برای شما روشن و جافتاده است. پس خدا به ما میفرماید که او ما را در کف دست خودش نه اینکه گذاشته باشد، دیده باشد، یا موقتا جا داده باشد، بلکه نقش بسته است. با پوست او یکی شده‏ایم. بخشی از بدن او شده‏ایم!تا این اندازه نزدیک و این اندازه لمس شدنی. یوحنا مینویسد:” و ما آن را شنیده و با چشمان خود دیده‏ایم، آری ما آن را دیده‏ایم و دستهایمان آن را لمس کرده است.”( اول یوحنا ۱: ۱) ما در کف دست خداوندمان نقش بسته شدیم. آنقدر نزدیک که بخشی از بدن او هستیم. مانند مریم که عطر گرانبها را بر استاد ریخت، با اشکهایش پاهایش را شست و با موهایش آن را خشک کرد. اکنون که تا به این اندازه با خدا یکی شده‏ایم، او میفرماید اکنون من این یکی شدن را برای شما تشریح میکنم. ادامه میدهد:” حصارهایت دایما در نظر من است.” یعنی دائما در نزد من امنیت داری و دشمن بر او یورش نخواهند برد و ترا تسخیر نمیکند. ” پسرانت به تعجیل خواهند آمد.” یعنی تمامی امید و آرزو و آیندۀ تو به تو برمیگردد. ” آنانی که ترا خراب و ویران کردند از تو بیرون خواهند رفت ” یعنی دیگر در درون خودت دشمنی نخواهد بود که نه ترا با خودت دشمن سازد و نابودت سازد و نه ترا با من دشمن سازد و نابودت سازد. در صلح الهی ساکن خواهی شد. این یادآوری یهوه پیش می رود تا به جایی میرسد که میگوید، پادشاهان و ملکه‏ها:” نزد تو رو به زمین افتاده خاکپای ترا خواهند لیسید و تو خواهی دانست که من یهوه هستم.” و در نهایت به عبارتی کامل و زیبا این را به پایان میرساند که:” آنانی که منتظر من باشند خجل نخواهند شد.” یعنی آنانی که در سختی ها و مشکلات نگویند من آنها را فراموش کرده ام و به دنیای گناه‏آلود بازگردند و به من وفادار بمانند، هرگز شرمنده نخواهند شد. آیا افتخار و سربلندی بالاتری از به روی خاک افتادن پادشاهان و ملکه‏های قدرتمند این دنیای نفسانی و نفس گناه‏آلود ما روبروی ما داریم؟ این یک پیروزی خدا برای ماست، این پیروزی حاصل ما گشت، چون از آفریده شدن ما به دست او آغاز شد؛ تا به رهایی دادن ما توسط او ادامه یافت، سپس ما را به نام خواند، آنگاه ما را از آن خود دانست؛ سپس ما را در کف دست خویش نقش بست. ای مسیحی! آیا باز هم فکر میکنی خدا ترا فراموش کرده است؟
در پایان بیایید با هم به چند نکته برای فراموش نکردن محبتها و فیض خدا و حضور او در زندگی خود دقت کرده و آنها را هرگز فراموش نسازیم. ما هرگز نخواهیم گفت:” اما یهوه مرا ترک نموده و خداوند مرا فراموش کرده است ” اگر :
۱-                         قبل از اینکه ” اما ” ها را از زبان خود بیرون بیاوریم، به ” اینک ” های خدا در زندگی خودمان نگاه کنیم.
۲-                         به بدن عیسای مسیح، به کلیسای مسیح،همواره وصل باشیم. و از کلام و مشارکت با او تغذیه شویم و کار عظیم خدا را در ایمانداران دیگر مشاهده کنیم.
۳-                         کلام خدا را مرتب خوانده و کار خدا و نقش او را در زندگی انسانهای کتابمقدس ببینیم.
۴-                         همواره به یاد محبت اولین و نجات اولین خداوند ما عیسای مسیح بیافتیم و خدا را بابت آن شکرگزار باشیم.
۵-                         بیاد داشته باشیم هر چند عیسای مسیح بر صلیب فریاد زد:” ایلی ایلی لمل سبقتنی ” یعنی ” خدایا!خدایا!چرا مرا ترک کردی؟” اما خدا او را پیروزمند از مرگ زنده ساخت و پاسخ داد که حتی در مرگ نیز ترا فراموش نخواهم کرد.
۶-                         تنها بودن در سفر روحانی برای رشد کردن و بارآوری روحانی را با تنها بودن در مصایب و سختی ها مقایسه نکنیم.
۷-                         سختی ها و مشکلات زندگی همیشه گویای فراموش کردن خدا در بارۀ ما نیست، خدا هست اما ما باید در کوره‏های آتش زندگی تصفیه شویم، اما خدا در این آتش با ماست و ما را فراموش نخواهد کرد.
۸-                         هر روز صبح با اعتماد به وعده‏های خدا روز را آغاز کنیم و هر شب برای اجرا شدن آن وعده‏ها در زندگی خود ،خدا را شکر کنیم.
۹-                         امیدوار و منتظر پیروزی خدا در زندگی خود با روحیه‏ایی کاملا مثبت و پیروزمند باشیم.
۱۰-                  یادآوری قدرت عظیم خدا را، همنشینی با عیسای مسیح را، مصاحبت با روح‏القدس را، تمرکز بر کلام مقدس را، هرگز، هرگز غفلت نکنیم.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. یک روز از او پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۱۶

ما کی هستیم (۱۶) گوسفندانی در لباس خود. خطرناکترین افراد برای خدا و حکومت او ...