پنج شنبه , ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
خانه / ادبیات مسیحی / از برگزیدگی تا به جلال

از برگزیدگی تا به جلال

از برگزیدگی تا جلال

نوشتۀ: ح.گ

من و شما بارها و بارها ازعبارت نجات سخن گفته ایم. ما آن را بشارت دادیم آن را درس دادیم از آن موعظه کرده و از آن دفاع کرده ایم. اما سوال اینجاست که چطور میتوان بعضی از اصول الهیات مسیحی را در راستای مبحث نجات درک کرد. بعنوان مثال: آیا خدا افراد خاصی را انتخاب میکند تا نجات دهد؟ آیا عیسای مسیح برای افرادی خاصی مصلوب شد، اگر نه، پس چرا خیلی ها به او ایمان نیاوردند و هنوز هم نمیاورند؟ چگونه میتوان نوشتۀ پولس رسول در رومیان را فهمید: “ و آنانی را که از قبل معین فرمود ایشان را هم خواند و آنانی را که خواند ایشان را نیز عادل گردانید و آنانی را که عادل گردانید ایشان را جلال داد“( رومیان ۸: ۳۰). این بی سبب نیست که وقتی عیسای مسیح فرمود که ورود شتر به سوراخ سوزن راحت تر است از ورود شخص دولتمند به بهشت. شاگردان در شگفتی و حیرت از او پرسیدند: ” پس که میتواند نجات یابد؟” او پاسخ داد،” نزد انسان این محالست لیکن نزد خدا همه چیز ممکن است“( متی ۱۹: ۲۶). این به ما میگوید که همه نجات نخواهند یافت و در ضمن به ما میگوید که نجات از جانب خداست و نه از انسان و چون از خداست با خود اسرار خود را دارد. پس باید اقرار کرد کسی هنوز قادر به درک تمامی اسرار الهی خدا در خصوص انتخاب و برگزیدگی کاملا نمیداند اما میتوان به قوت و صراحت کلام خداوند تا حدودی به حقایقی در این خصوص دست یافت.

نجات یعنی چه؟

عبارت نجات به معنای رهایی و فارغ شدن از یک درگیری از یک اختلال از یک فشار و خطر بزرگ است. برای درک این مقاله من واژۀ نجات را اینگونه تعبیر میکنم( که بر اساس تعالیم کتابمقدس است):

ما گناهکار بودیم و به این دلیل خشم و غضب خدا بر ما بود. ما از خدا دور بودیم. ما به مرگ ابدی محکوم شده بودیم، زیرا جریمه و مزد گناه ما مرگ ما بود. اما خود خدا به دلیل محبت خودش نه به دلیل خوبی ما، تدارک نجات ما را از این دوری و نهایتا مرگ ازلی میدهد: عیسای مسیح را بعنوان کفاره و جریمۀ گناهان ما به روی زمین میفرستد. او که خدا-انسان بود تنها کسی بود که وارسته و شایستۀ بود که گناهان ما را بیامرزد و او این را با مرگ خود، دفن شدن و رستاخیز خود در روز سوم انجام داد. او به جای ما مُرد تا حیات ازلی را برای ما بیاورد. و این نجات است. ما مرده بودیم( از حیث روحانی) امروز با ایمان به مسیح زنده خواهیم ماند( از حیث روحانی). این نجات است. و این تبدیل و این هدیۀ عظیم تنها زمانی به داده میشود که ما به عیسای مسیح ایمان قلبی بیاوریم. اما این چگونه میسر است؟ چگونه در زندگی ما عمل میکند؟ و چرا این نجات را همه دریافت نخواهند کرد؟

هستۀ کلیدی در خصوص نجات

دانستن این اصل مهم و اساسی که آغاز درک عبارت نجات است بسیار به ما کمک میکند تا معنایی دقیق از شیرازۀ این عبارت در گفتگوهای پیرامون آن داشته باشیم. و آن این است که: “آنکس که نیاز به نجات دارد، قدر مسلم این است که خودش با قدرت خودش و توانایی خودش قادر به رهایی نبوده است.” چرا؟ زیرا اگر بود، دیگر نیازی به نجات نداشت! نکتۀ دیگر در دانستن این اعلانیه چنین است که، هستند افرادی که به شما میگویند آنها عقل و شعور و دانش کافی دارند پس نیازی به نجات از جانب کس خاصی ندارند؛ یا هستند کسانی که گمان میکنند تلاش مذهبی و دینی و شریعت آنها مسبب نجات آنها خواهد بود پس نیاز به نجات در مفهوم درماندگی و در خطر بودن ندارند زیرا خداوند کارها و تلاشهای مذهبی آنها را در نظر داشته و آنها را از خطرات رهایی میدهد. الهیات عهد جدید( پس از آمدن عیسای مسیح بر روی زمین) مضمون نجات و شایستگی آن را بدلیل خوبی و کار و اجرای اعمال شریعت و دینی ما، کاملا رد کرده است. نه تنها رد کرده است بلکه هشدار داده است که به “انجیل دیگری”(غلاطیان ۱:۶-۷ )، به جز انجیل فیض و رحمت عیسای مسیح خداوند ایمان نیاوریم.

سوال اینجاست: چگونه یک شخص نجات را دریافت میکند؟ کتابمقدس به ما میگوید که از طریق شنیدن کلام خدا، مژدۀ نجات(رومیان ۱۰: ۱۴ ) است. اما چگونه این مژدۀ نجات در شخص عمل میکند؟ همه آن را میشنوند اما همه به آن ایمان نمیاورند. وقتی این سوال را پاسخ دادیم، سوال دوم این خواهد بود که این شخص چگونه میتواند مطمئن شود که حیات جاودانی را که عیسای مسیح وعده داده است( یوحنا ۳: ۱۶- ۱۸ ) را دریافت خواهد کرد؟ در خلال پاسخ دادن این دو سوال موارد دیگری نیز وجود دارد که باید به آن پرداخت و من از این موارد در این مقاله سخن خواهم گفت.

شما دائما در نوشتجات عهد قدیم انتظار نجات را میخوانید یا شادمانی از نجات اما در نوشتجات عهد جدید از حضور و مهیا بودن و دسترسی یافتن به نجات میخوانید. در عهد عتیق دائما انتظار نجات بود و در عهد جدید نجات مهیا شده بود. و دلیل آن همانطور که میدانید برای وجود عیسای مسیح میباشد. برای تولد و مرگ و رستاخیز و نهایتا صعود او به آسمان.

کتابمقدس مسیحی در بارۀ نجات چه میگوید؟

واژۀ نجات به کرات در نوشتجات عهد قدیم و جدید به چشم میخورد. جالب اینجاست این عبارت را در موارد متعدد و گوناگونی میخوانیم اما هر بار به ما گواه از ناامیدی و ناتوانی شخص طالب نجات را میدهد یا از انتظار غریب و شدید آن شخص برای رهایی و نجات:  یعقوب نوۀ ابراهیم در بستر مرگ خودش امید انتظار نجات از جانب یهوه را داشت( پیدایش ۴۹: ۱۸). موسی در سرود رهایی خود از دریای سرخ و ارتش فرعون از نجات خداوند میسراید( خروج ۱۵: ۲ ). داود از سپر نجاتی که خداوند به او داده( دوم سموئیل ۲۲:۳۶) و جایی از شادی نجاتی که خداوند به او داده او را پرستش میکند(مزمور ۵۱: ۱۲ ) اشعیاء نبی از جانب خداوند میگوید که چه زیباست پای آن کسی که در راه سخت و دشوار پیام نجات را منتشر میکند( اشعیاء نبی ۵۲: ۷ ) و در آیۀ ۱۰ میگوید که روزی تمام دنیا نجات خداوند را خواهند دید. این  زکریا پدر یحیای تعمید دهنده است که پیشگویی نجات خداوند را میکند( لوقا ۱:۶۹) و این شعمون پیر است چون عیسای نوزاد را میبیندد از خداوند قدردانی و سپاسگذاری میکند چون چشمانش نجات خداوند را دیده است( لوقا ۲: ۳۰ ). عیسای خداوند به زن سامری میفرماید که نجات از جانب یهود میاید( یوحنا ۴: ۲۲ ) و به نیقودیموس میفرماید تا کسی از روح تازه نشود قادر به دریافت نجات نیست( یوحنا ۳:۱۶-۱۷). پطرس رسول پس از سالها نهایتا پس از دریافت روح القدس  با شجاعت و دلیری اعتراف میکند که خداوند نام دیگری در زیر اسمان به کسی نداده است که در او نجات باشد مگر نام عیسای مسیح( اعمال رسولان ۴: ۱۲ ). پولس رسول اعتراف میکند که در پیام نجات قوت خداست(رومیان ۱:۱۶ ) و به سادگی میگوید که نجات بر لبان ماست چون به خداوندی مسیح، به گناهکار بودن خود اعتراف کرده و او را به عنوان خداوند خود بپذیریم که برای ما مُرد و برخاست( رومیان ۱۰: ۱۰ ) او میگوید که ما باید با زندگی بی عیب و نمونۀ مسیحی در رنجها و دردها و با ترس محترمانه و درست روحانی از خدای قدوس نجات خود را ثابت کنیم( فیلیپیان ۲: ۱۱- ۱۲ ) و یوحنای رسول، در کتاب مکاشفۀ عیسای مسیح به او، شادمانی و جشن را در بهشت برای ما ترسیم میکند که میلیونها، میلیونها نفر با صدای بلند خدا را پرستش میکنند و اعتراف میکنند که نجات و جلال و قدرت از آن خدای ماست( مکاشفه ۱۹: ۱-۲ )

چگونگی عمل کردن کردن نجات در زندگی ما و نتایج و ترتیب آن

گوردن ویین در کتاب خود، الهیات منظم ( چاپ گرند رپید سال ۱۹۹۴ صفحۀ ۶۷۰) ترتیب نجات را اینگونه میگوید که:

۱- انتخاب ، ۲- خواندگی انجیل، ۳- تولد تازه ، ۴- توبه و بازگشت، ۵- عادل شمرده شدن، ۶- فرزند خواندگی، ۷- تقدیس شدن، ۸- نجات پایدار، ۹- مرگ

و ۱۰- جلال یافتن.

چگونه این ترتیب عمل میکند؟( آیات مکرری در خصوص هر کدام از این ده مورد میتوان ارائه داد اما قصد من طولانی نکردن این مقاله بود و فقط به یک آیه بسنده کرده ام.)

۱- انتخاب: ما برگزیده شده ایم.

کلام مقدس در افسسیان ۱: ۴- ۶ به ما میگوید که خداوند افرادی را پیش از آفرینش هستی برای ایمان آوردن به عیسای مسیح انتخاب کرده است. الهیات مسیحی در بین فرقه های متعدد در این خصوص با هم تفاوق ندارند. خیلی از الهیدانان معتقد هستند که خدا همه را برگزیده است و نه افراد خاصی. مشکل من در قبول این باور بر این است که اگر خدا همه را برگزیده است، باید همه به خواندگی او لبیک گفته و به او و به فرامین او(در عهد عتیق) و به فرزند یگانۀ او (در عهد جدید) ایمان میاوردند. کلام خدا چنین به ما تعلیم نداده است. باور من بر این است، آنانی که خداوند آنان را برگزیده است مابقی این “ترتیب نجات” را باور داشته و مشمول آنها قرار میگیرد. اگر باور داریم ما انتخاب شدیم باید به انجیل مسیح پاسخ مثبت بدهیم، باید باور کنیم که گناهکاریم، توبه کنیم، به مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده ایمان بیاوریم و مابقی این ترتیب.

درک انتخاب و برگزیدگی ما مهم است، زیرا اینگونه باور مابقی ترتیب نجات معنایی را برای ما دارد که خداوند پیش از آفرینش هستی برای ما در نظر داشته تا درک کنیم: ابتدا ما را فروتن میسازد. سپس ما را بیشتر و بیشتر پرستندۀ خدا میسازد. آنگاه به ما میگوید که اعمال شریعت و دینی ما را نجات نداده اند، برنگزیده اند، زیرا خدا ما را قبل از تاسیس هر شریعت و هر مذهبی انتخاب کرده است. و نهایتا ما همه چیز را از دستان خالق و آفرینندۀ خود میبینیم که بر ما جاری میشود.

۲- خواندگی انجیل: ما به خبر خوش پاسخ مثبت میدهیم.

کلام مقدس در اشعیاء ۴۵: ۲۲ به ما میگوید که همۀ ما به نحوی خبر انجیل را خواهیم شنید این به ما بستگی دارد که چگونه به آن عکس العمل نشان میدهیم: آن را میپذیریم یا رد میکنیم. خداوند همه را به نجات ازلی دعوت کرده است(یوحنا ۳: ۱۶- ۱۸). عیسای مسیح بر روی صحن معبد ایستاد و فریاد زد که هر کس تشنه است به نزد او بیاید، و چون به او ایمان آورد، به انجیل او به خبر خوش او، از بطن او نهرهای آب روان جاری خواهد شد( یوحنا ۷: ۳۷- ۳۹ ).

۳- تولد تازه: ما در خواهیم یافت که گناهکاریم.

باور خیلی از ایمانداران مسیحی بر این است که چون ما به مسیح ایمان بیاوریم، تولد تازه دریافت خواهیم کرد. اما این آن چیزی نیست که عیسای مسیح به نیقودیموس در یوحنا ۳: ۳- ۸ میفرماید. نیقودیموس هنوز توبه نکرده و ایمان نیاورده است که مسیح به او میفرماید باید ابتدا از نو مولود شود. یعنی چه؟ باید ابتدا آن محکومیت گناهکار بودن توسط روح القدس خدا( که جهانیان را به آن ملزم میسازد) در ما اتفاق بیافتد. ابتدا باید چون خبر نجات را شنیدیم، به زانو افتاده و اعتراف کنیم که گناهکار هستیم. به من به تجربه ثابت شده است که آن ایماندارانی که از چنین نقطه ایی ایمان خود را به عیسای مسیح آغاز میکنند( شمعون ماهیگیر از اینجا آغاز کرد:خداوندا از من دور شو که گناهکارم. لوقا ۵: ۸ )، تابه جلال پیش خواهند رفت.

۴- توبه و بازگشت: ما از گناهان خود توبه میکنیم.

این اولین پیام هم یحیای تعمید دهنده و هم عیسای مسیح بود: ” توبه کنید زیرا پادشاهی آسمانی نزدیک است.” توبه کردن از گناهان و گفتن به خداوند که شما از آن بازخواهید گشت با نیت و قصدی که به آن عمل کنید: بازگشت کامل از مسیری که تاکنون برای سالها در آن میرفتید، برای نجات حقیقی ما بسیار حائز اهمیت است. در روز پنطیکاست پس از موعظۀ پطرس وقتی مردم از او پرسیدند که باید چه کنند. پطرس بسیار صریح و روشن به آنها گفت:” توبه کنید”( اعمال ۲: ۳۸).

۵- عادل شمرده شدن: نشان نجات یافتن ما.

بلافاصله پس از اعتراف ایمان خود به عیسای مسیح، ما نزد خدا عادل شمرده میشویم. رومیان ۵: ۱ ، یعنی تمامی گناهان ما نزد خدا پاک میشود. مهم این است که درک کنیم این عادل شمردگی در حقیقت از آن عیسای مسیح بوده که نصیب ما گشته است. عیسای مسیح عدالت ما شد و ما چون به او ایمان آوردیم، عدالت او نزد خدا از آن ما میگردد و خدا اینگونه ما را عادل محسوب کرده و نجات یافتن ما را تایید میکند.

۶- فرزند خواندگی: ما عضوی از خانوادۀ الهی خدا میشویم.

در نامۀ رومیان فصل ۸ پولس رسول به ایمانداران روم میگوید که چون با ایمان آوردن به عیسای مسیح روح خدا را دریافت کرده اند، روح خدا به ما شهادت میدهد که ما فرزندان خدا هستیم. در میان مزایای فراوان این فرزند خواندگی که نصیب ما میگردد، یکی از آنها شریک ارث  پدر شدن است: یعنی شراکت در جلال خدا، در زیستن ازلی با خدا. زیرا ما با مسیح هستیم: ما ” هم ارث” هستیم. نه اینکه خدا جلال خود را با ما میدهد، هرگز، اما ما این مزیت را خواهیم یافت که تا به ابد در این جلال او ساکن شویم و از تمامی عظمت آن برکت بگیریم و چون فرزندی که به دیگران خانۀ پدری خود که در آن ساکن است را نشان داده و میگوید: این خانۀ من است. ما نیز میتوانیم روزی اعتراف کنیم منزل ازلی و زیستن ازلی با خدا از آن من است؛ این جلال از آن من است.

۷- تقدیس شدن: ما به آن به پاک خواندگی خدا عمل میکنیم زیرا ما نجات یافته ایم.

پطرس رسول، به ایمانداران مسیحی مینویسد که انها باید به خواندگی خدای قدوس لبیک گفته و پاک و مقدس زندگی کنند. اول پطرس ۱: ۱۳- ۱۷ و پولس رسول مینویسد که ما باید نجات یافتن خود را با ترس و احترامی شدید به خدای قدوس که ما را وامیدارد که برای او مقدس بسر ببریم ثابت کنیم. فیلیپیان ۲: ۱۲- ۱۳٫ مرحلۀ پاک زیستن و تقدیس، مرحله ایی در ایمان مسیحی ماست که ما نقشی بسیار اساسی در آن خواهیم داشت. باید خودمان را به روح مقدس خدا بسپاریم. به دعا. به کلام خدا. به پرستش خدا. به مشارکت با ایمانداران. به خدمت انجیل.

۸- پایداری نجات: نجات ما از بین نخواهد رفت.

در بین الهیدانان مسیحی در این خصوص اختلاف بسیاری وجود دارد. خیلی ها معتقد هستند که ایمانداران مسیح نجات خود را از دست خواهند داد. اگر…عیسای مسیح به طور واضح و صریح فرموده است که آنانی که پدر به او عطا میکند را او حفظ خواهد کرد و هیچکدام آنها از بین نخواهند رفت. یوحنا ۶: ۳۷- ۳۹ . پولس رسول به ایمانداران قرنتس(!) میگوید که خداوند آنها را تا به آخر استوار خواهد ساخت. اول قرنتیان ۱: ۶- ۸٫ ایا اسخریوطی نجات خود را حفظ کرد؟ خیر! اما کلام خدا به ما میگوید که او از ابتدا قلب خود را به مسیح نداده بود. یعنی از ابتدا توبۀ حقیقی نداشت. یوحنای رسول میگوید، کسانی از بین خود آنها بیرون رفتند که بر ضد انجیل مسیح مقاومت کردند و تعلیم دادند، یوحنا میگوید که آنها از ابتدا با مسیح نبودند و به او ایمان نیاوردند. اول یوحنا ۲: ۱۹- ۲۰ .

مجددا، چون خشت اول را بنا درست گذاشت، دیوار تا آخر درست پیش خواهد رفت!

۹- مرگ. ما روزی بدن جسمانی خود را ترک میکنیم.

به دلیل گناه و نااطاعتی آدم و حوا ما محکوم به مرگ روحانی و جسمانی شدیم. پیدایش ۳: ۱۹٫ خداوند مرگ روحانی ما را در وعدۀ مبارک خود که نهایتا در عیسای مسیح کامل گشت را برای ما مهیا ساخت اما مرگ جسمانی ما هنوز در حال روی دادن است( نتیجۀ گناه و ثمرات و عواقب آن). ما یکبار به دنیا آمدیم و یکبار از دنیا خواهیم رفت. عبرانیان ۹: ۲۷٫ این مرحلۀ برای ما لازم است! زیرا بدون آن ما به آن نهایت و ثمرۀ خواندگی خود که شراکت در جلال ازلی خدا میباشد نخواهیم رسید. بدن فانی ما التماس ازلیت را میکشد! زیرا این وعدۀ خود خداست. تا زمانی که در جسم هستیم این تبدیل روی نخواهد داد. نه اینکه ارزوی مرگ را داشته باشیم، هرگز! ما انتظار جلال را میکشیم، لیکن مانند شهیدان انجیل مسیح در این دنیا بسر میبریم و برای او زندگی میکنیم.

۱۰- جلال یافتن. این نهایت و ثمرۀ نجات ماست.

پولس رسول به ایمانداران قرنتس مینویسد که مادامی که در جسم هستیم ما برای روز جلال خود آه میکشیم. دوم قرنتیان ۵: ۱- ۵٫  این آن وعدۀ مبارک خود خداست. او که ما را برگزید، ما را خواند و آن کس که ما را خواند ما را تقدیس ساخت و آنکس که ما را تقدیس ساخت ما را حفظ کرد و آن کس که ما را حفظ کرد ما را به جلال رساند. رومیان ۸: ۲۹- ۳۰٫

نتیجه گیری

پطرس رسول در نامۀ خود به زیبایی مینویسد که ما باید با جد و جهد فراوان دعوت و برگزیدگی خود را ثابت کنیم. دوم پطرس ۱: ۱۰ – ۱۱؛  آیا او میگوید ما باید با انجام شریعت و قواعد کلیسایی این را ثابت کنیم؟ خیر! به نظر من پطرس رسول میگوید، آنهایی که خداوند آنها را برگزیده است به انجیل پاسخ مثبت میدهند، انها به گناهکار بودن خود پی میبرند، توبه میکنند، نجات می یابند. آنها نیک محسوب میشوند، این افراد برای خدا مقدس خواهند زیست و این افراد با تمام جان و فکر و روح خود خدا را پرستش میکنند و فرامین فرزند او را دنبال میکنند. پطرس میگوید ما با انجام دادن این، برگزیدگی خود را ثابت میکنیم.

پطرس نمیگوید، چون میدانیم ما برگزیده هستیم، دست روی دست بگذاریم و فقط به خودمان ببالیم! عیسای مسیح به غلامان خود سکه هایی داد تا با آن کار کنند و برای پادشاهی او ثمره بیاورند. برگزیدگی ما باید با ثمرات الهی همراه باشد. این دقیقا آن راهی است که ما برگزیدگی خود را ثابت خواهیم کرد. چون برگزیده شدیم، در جلال خدا شریک خواهیم شد، لیکن ما باید با زندگی نمونۀ مسیحی خود آن را به خودمان، به دنیا ثابت کنیم: نه به خدا، زیرا خدا قلب ما را میداند و میداند که ایا ایمان ما حقیقی است یا نه؛ او در انتظار بار آمدن ثمرۀ نیکوی برگزیدگی از جانب ماست.

ایا شما باور دارید که برگزیده شده است؟ ایا ثمرۀ برگزیدگی را به بار آورده اید؟

برای آنهایی که این مقاله غریب میباشد، باید باور به عدالت و محبت خدا داشته باشند که نجات او برای همه مهیا گشته است. اما همه به او ایمان نیاوردند اما به کسانی که به او ایمان آوردند آنها را در جلال خود شریک ساخت. شما چطور؟ ایا شما مشتاق این جلال هستید؟

 

 

 

 

 

 

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

ما کی هستیم؟ ۳۰

ما کی هستیم ۳۰ ما اسلحه تام خدا را پوشیده ایم « اسلحه تام خدا ...