یکشنبه , ۲۹ دی ۱۳۹۸
خانه / درس‌های مقدماتی از شاگردسازی تا رهبری / بدنبال من بیا. بخشش ۵. از خلقت دنیا تا تولد مسیح

بدنبال من بیا. بخشش ۵. از خلقت دنیا تا تولد مسیح

به دنبال من بیا (۵)

از خلقت دنیا تا تولد مسیح

شرایط سرزمین اسرائیل در زمان تولد عیسای مسیح

در چهار مقالۀ قبلی ما از ابتدای خلقت انسان،سقوط او توسط گناهی که انجام داد،زیستن انسان در وجدان و خشنود ساختن خدا ،قانون و شریعتی که خدا به انسان گناهکار داد تا با تبعیت کردن از آن دیگر گناه نکند و نهایتا از اسارت انسان گناهکار در شریعت و قانون سخن گفتیم.سپس ما افرادی را دیدیم که با هدایت روح مقدس خدا پیشگویی آمدن زمانی که خدا به انسان روح و دلی تازه خواهد داد و زمانی که دیگر شریعت و قانون خدا نه بر لوحه ها و نه در شیوۀ انجام و چگونگی آن دنبال میگردد بلکه تمامی قوانین در دل آدمی حک شده و انسان با دریافت نمودن آن روح و دل  به انسانی مقدس و نوین در خدا تبدیل می گردد،اندکی اشاره نمودیم.در این بخش شما با شرایط مردم و سرزمینی که نجات دهنده یعنی عیسای مسیح باید در آن بدنیا می آمد کمی آشنا می گردید.

نجات دهندۀ عالم یعنی عیسای مسیح ،همانطور که در سفر اول خود دیدیم که او از ابتدای خلقت با خدا بود و در حقیقت او تجسم خدای نادیده بود،بنابه طرح الهی خدا و آوردن آن رستگاری و آن نجات دائمی و دادن آن دل و روح تازه به انسان ،باید بر زمین فرود می آمد.انسان می شد.جسم می گرفت.بین ما زندگی میکرد.از این رو باید بدانیم که او در چه شرایطی از تاریخ سرزمین اسرائیل به زمین آمد و بین انسانها ساکن شد؟اسرائیل ،آن قوم برگزیدۀ خدا،آن یاغی و طغیانگر از فرامین خدا،اما همچنان مورد فیض و رحمت الهی خدای زنده،در چه حال و هوایی می زیست؟این به ما در درک سه مطلب یاری می کند:

الف- دریابیم که تمامی پیشگویی های کتابمقدس از ابتدای آفرینش تا زمان تولد عیسای مسیح ،در خصوص آمدن نجات دهنده ای که گناهان بشر را داوری نموده ،پادشاهی خدا را به قلبها خواهد آورد و حیات ابدی را نصیب انسان گناهکار می گرداند را تحقق داده و انجام شده است.

ب- خیال بسیاری را از اینکه عیسای مسیح خدای تمام بود و هرگز جسم نگرفت را بر باد می دهد و آن را به روشنی و صراحت بر طبق کلام مقدس نفی میکند.

ب- ما را یاری میکند تا شرایط امروز دنیا را با زمان تولد عیسای مسیح و چگونه زیستن او و چگونه برخورد او با این شرایط درک نماییم.

***

نگاهی کوتاه و مجمل به تاریخ قوم اسرائیل( تمام زمانها  تقریبی می باشند)

۱-           جهان در زمانی نامعلوم خلق گردید.

۲-           ۲۱۶۶ سال قبل از میلاد عیسای مسیح ابراهیم بدنیا آمد.

۳-           ۲۰۹۱ ق.م ابراهیم  وارد سرزمین کنعان(اسرائیل- فلسطین امروزی)شد.

۴-           ۲۰۶۶ ق.م اسحاق فرزند سارا و ابراهیم بدنیا آمد.

۵-           ۲۰۰۶ ق.م عیسو و یعقوب فرزندان اسحاق بدنیا آمدند.

۶-           ۱۹۲۶ ق.م خداوند نام یعقوب را به اسرائیل عوض نمود.

۷-           ۱۹۱۵ ق.م یوسف بدنیا آمد.

۸-           ۱۸۹۸ ق.م یوسف بعنوان برده به مصریان فروخته شد.

۹-           ۱۸۸۵ ق.م یوسف بر مصر شاهزادگی میکرد.

۱۰-   ۱۸۰۵ ق.م یوسف مرد.

۱۱-   ۱۵۲۶ ق.م موسی بدنیا آمد.

۱۲-   ۱۴۴۶ ق.م اسرائیلی ها به رهبری موسی از مصر بیرون آمدند.

۱۳-   ۱۴۴۵ ق.م قانون ده فرمان را خدا به انسان داد.

۱۴-   ۱۴۰۶ ق.م اسرائیلی ها وارد کنعان (اسرائیل – فلسطین امروزی) شدند.

۱۵-   ۱۳۷۵ ق.م پس از مرگ موسی و یوشع افرادی بر اسرائیل حکومت می کردند ،آنها را داوران می نامیدند.

۱۶-   ۱۰۵۰ ق.م شائول اولین پادشاه اسرائیل گشت.

۱۷-   ۱۰۱۰ ق.م داود بعنوان پادشاه اسرائیل برگزیده می شود.

۱۸-   ۹۷۰  ق.م سلیمان بعنوان پادشاه اسرائیل مسح میگردد.

۱۹-   ۹۵۹  ق.م معبد اورشلیم توسط سلیمان تکمیل میگردد.

۲۰-    ۹۳۰ ق.م پادشاهی اسرائیل به دو قسمت شمالی (اسرائیل) و جنوبی ( یهودا ) تقسیم شد.

۲۱-    بین ۹۳۰ ق.م تا ۷۴۳ ق.م پادشاهان متعددی در اسرائیل و یهودا  حکومت نمودند.این دو سرزمین همواره با هم در خصومت و دشمنی بودند.گناهان بیشمار هر دو سرزمین خشم خدا را برانگیزاند.

۲۲-   ۷۴۳ ق.م اسرائیل توسط پادشاهی آشوریان مورد حمله و هجوم های متعدد قرار گرفت.

۲۳-   ۷۲۲ ق.م تمام حکومت شمالی تحت تسلط و اشغال آشوریان در آمد.

۲۴-   ۶۱۲ ق.م پایتخت آشور ،نینوا (شمال عراق فعلی ) توسط ارتش بابلی ها تخریب می گردد.

۲۵-   ۶۰۵ ق.م  دانیال نبی به سرزمین بابل به اسیری می رود.

۲۶-   ۵۸۶ ق.م پادشاهی جنوب (یهودا) بدست بابلی ها سقوط میکند و تمامی آنها به اسارت میروند.

۲۷-   ۵۶۲ ق.م نبوکد نصر پادشاه بابل می میرد.

۲۸-   ۵۵۰ سال ق.م کوروش پادشاهی فارس را تاسیس می کند.

۲۹-   ۵۳۹ ق.م پادشاهی بابل توسط کوروش سقوط می کند.

۳۰-   ۵۳۸ ق.م اولین گروه اسیران اسرائیلی به فرمان کوروش آزاد شده و به اورشلیم بر میگردند.

۳۱-    ۵۱۶ ق.م معبد اورشلیم که توسط آشور و بابلی ها تخریب شده بود با حمایت پادشاهان فارس آغاز به مرمت و تعمیر میگردد.

۳۲-   ۵۰۹ ق.م در روم برای اولین بار حکومت جمهوری تاسیس می گردد.

۳۳-   ۴۷۹ ق.م استر دختر یهودی بعنوان ملکۀ پادشاه فارس برگزیده می شود.در این زمان تمام اسرائیلی ها را که از اسارت بابل و آشور به اسرائیل بازگشتند را یهود نامیدند.

۳۴-   ۴۵۷ ق.م دوران طلایی در روم و آتن

۳۵-   ۴۴۵ ق.م نحمیا، نبی اسرائیل دیوار اورشلیم را می سازد.

۳۶-    ۴۳۰ ق.م ملاکی بعنوان آخرین نبی اسرائیل از طرف خدا در اسرائیل می زیست.

۳۷-    ۴۳۰ ق.م رومی ها با داشتن یک دیکتاتور برای اعمال نفوذ و عملیات نظامی به موافقت می رسند.

۳۸-    ۳۳۰ ق.م اسکندر مقدونی پادشاهی فارس را در هم میشکند.

۳۹-   ۲۵۵ ق.م تمامی لوح های کتابمقدس (عهد عتیق) به زبان یونانی ترجمه  می گردد.

۴۰-   ۲۴۱ ق.م رومی ها شهر سیسیل در ایتالیا را تسخیر نموده و اولین حکومت وابستۀ خود را در آن پایه ریزی کردند.

۴۱-   ۱۶۹ ق.م معبد اورشلیم توسط فرماندار رومی آنتیاک چهارم آلوده و نجس شد.او با ارتش خود وارد محوطۀ معبد شد.محلی که بسیار مقدس بود و حتی کاهنان اسرائیل فقط سالی یک بار به آن وارد می شدند ؛خوکی را برای خدای خود قربانی کرد و خونش را به اطراف پاشید و معبد را نجس ساخت.

۴۲-   ۱۶۵ ق.م یک اسرائیلی بنام یهودا مکابث بر علیۀ آنتیاک چهارم شورش نمود.او به یاری پدر خود که کاهن معبد بود و دو برادرش و انقلابی که ایجاد کرده بود توانست اورشلیم را تسخیر نموده ،و معبد را آن را پاک سازد.آنها به مدت طولانی بر اورشلیم حکومت نمودند.

۴۳-   ۱۵۵ ق.م تا زمان تولد مسیح فرقه های فریسیان و صدوقیان در بین باور یهود بوجود آمد.بعدها فرقۀ اسنز نیز به آن اضافه گردید.این فرقه های یهودی در پی ایجاد باور مستقل یهودی نه تاثیر گرفته از فرهنگ یونانی و یا رومی و یا فارس بلکه از اصول کتابمقدس بودند.

۴۴-   ۱۳۰ تا ۶۳ ق.م دوران جنگ ها و شورش های متعدد داخلی یهودیان بر علیۀ رومیان.

۴۵-    ۱۰۰ ق.م ژولیوس سزار اولین امپراطور روم بدنیا آمد.

۴۶-    ۶۳ ق.م  ژنرال پامپی با همکاری دیگر از لشکریان روم اورشلیم را تماما اشغال نموده و آن را به حکومت روم سپرد.

۴۷-   ۵۵  ق.م  روم ،انگلستان را نابود کرده و تا سالهای ۴۴۲ بعد از میلاد بخشی از قلمروی خود می سازد.

۴۸-   ۴۴ ق.م ژولیوس سزار بعنوان دیکتاتور بلامنازعۀ روم برگزیده می شود.

۴۹-    ۳۷ ق.م هیرودیس بزرگ توسط سزار بعنوان پادشاه یهودا منتخب می گردد.در این زمان هیرودیس برای بدست آوردن محبوبیت و آرام کردن شورشهای یهودیان تعمیراتی را در معبد اورشلیم انجام داد.فرقه های فریسی و صدوقی را به رسمیت شناخت و از آنها برای مقاصد سیاسی خود استفاده نمود.

۵۰-    ۲۵ ق.م (؟) مریم مادر عیسای مسیح بدنیا می آید.

۵۱-   تقریبا ۴ ق.م تولد نجات دهنده.

در زمان تولد عیسای مسیح

سرزمین وعده داده شده به ابراهیم اکنون بدست بیگانگان،بیگانگانی که حتی خدای یهوه را قبول ندارند، می باشد. بیگانگانی که در پی تغییر و عوض کردن نه تنها فرهنگ اسرائیل هستند بلکه در پی این هستند که دین و ایمان آنان را نیز عوض نمایند.یهودیان به رومیان مالیات می دهند.یهودیان بدون رای فرماندار نمیتوانند حکم کلی صادر نمایند.بر بالای دو برج بلند معبد اورشلیم سربازان رومی کوچکترین حرکت یهودیان را تحت کنترل خود دارند که مبادا شورشی دیگر مانند شورش مکابث آغاز شود.تمام قوم اسرائیل تحت فرمان روم تنفس می کند.یک اسرائیلی تحت فرمان یک رومی است.رومی ها به اسرائیلی ها با تحقیر و پستی نگاه می کنند.قلب یهود تحت حکومت روم در درد و رنج عظیمی فشرده می شود.روز و شب در انتظار آمدن مسیح هستند تا بیاید و تخت پادشاهی داود را در اسرائیل برقرار سازد.تا این زمان یهودیان زیادی در گوشه و کنار اسرائیل سربلند کردند و خود را مسیح موعود لقب دادند.اما پس از گذشت زمان کوتاهی یا کشته شدند،یا شکست خوردند و یا اینکه مسیح بودن خود را فراموش کردند!آن مسیحی که باید بر طبق نوشتجات کتابمقدس (همانطور که در چهار سفر قبلی دیدیم) می آمد.دشمنان اسرائیل را نابود میکرد.بر اسرائیل برای ابد  حکومت میکرد.هرگز نمیمیرد.و معجزات و شگفتی های عظیمی از او سر می زد که خدایی خود و الوهیت خود را ثابت مینمود.او شادی و آرامش ابدی را به یهود بازمی گرداند و گوسفندان تار و مار شدۀ اسرائیل و سپس تمامی انسانهای گمشدۀ دنیا را پس از پاک کردن گناهانشان به نزد خدا می آورد.پس قوم اسرائیل روز و شب در انتظار آمدن مسیح بودند.

انعکاس این درد و این رنج مردم اسرائیل را در صدا و دعای امید بخش مریم وقتی که خبر بارور شدن عیسای مسیح را از جبرئیل دانست:” دست خداوند با قدرت کار کرده است ،متکبّران را با خیالات دل شان تار و مار کرده،و زورمندان را از تخت هایشان به زیر افکنده ،و فروتنان را سر بلند کرده است.گرسنگان را با چیزهای نیکو سیر نموده و ثروتمندان را تهی دست روانه کرده است.به خاطر محبت پایدار خود از بندۀ خود اسرائیل حمایت کرده است،همانطور که به اجداد ما یعنی به ابراهیم و به اولاد او تا به ابد وعده داد.” ( انجیل به قلم لوقا ۱ : ۵۱- ۵۵ )  در صدای زکریا ،پدر یحیی ،وقتی دانست که پسر او پیش روی قدمهای نجات دهنده رفته و راه را برای او باز می کند:” زیرا از رحمت و دلسوزی خدای ما است که خورشید صبحگاهی از آسمان بر ما طلوع خواهد کرد تا بر کسانی که در تاریکی و در سایۀ مرگ به سر می برند بتابد و قدم های ما را به راه صلح و سلامتی هدایت فرماید.” ( اوقا ۱ : ۷۸-۷۹ ) و در صدای لرزان و منتظر شمعون پیر که منتظر نجات دهنده بود:” حال ای خداوند بر طبق وعدۀ خود بنده ات را به سلامت مرخص فرما چون چشمانم نجات تو را دیده است،نجاتی که تو در حضور همۀ ملتها آماده ساخته ای ،نوری که افکار ملل بیگانه را روشن سازد و مایع سر بلندی قوم تو اسرائیل گردد.”( لوقا ۲ : ۲۹-۳۲ ) به روشنی می شنویم.

اما آیا عیسای مسیح بدنیا آمد تا دولت روم را سرنگون سازد و آزادی و حکومت جمهوری و یا سلطنتی در اسرائیل تاسیس نماید؟( همان رویا و آرزویی که مردم هر سرزمینی که تحت حکومت غیر مردمی و دیکتاتوری هستند دارند،از جمله ایرانی ها .)این ما را به آخرین سفر برده ،جایی که ما با جزئیات تولد نجات دهنده و آنچه او بنابود تا انجام دهد،آنچه که از زمان پیدایش و خلقت هستی برای چنین روزی طراحی شده بود ،آشنا می شویم.

 

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

به مناسبت تولد عیسای مسیح: کارت پستال پادشاهی خدا

کارت پستال پادشاهی خدا بررسی مرقس ۱: ۱۴- ۱۵ قرایتی چند از انجیل لوقا: فصل ...