پنج شنبه , ۲۷ تیر ۱۳۹۸
خانه / دسته‌بندی نشده / بررسی نامه افسسیان بخش ۲

بررسی نامه افسسیان بخش ۲

بخش اول

افسسیان ۱: ۱- ۲

پولس رسول خود را معرفی میکند

 این نامه را اینطور آغاز میکنیم: « « ۱پولس به اراده خدا رسول عیسی به مقدسینی که در افسس میباشند و ایمانداران در مسیح عیسی. ۲فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

مقدمه نامه

اگر بخواهیم یک نمای کلی از آغاز نامه های پولس رسول در کل نامه های جمع آوری شده در عهد جدید داشته باشیم میتوانیم آنها را اینگونه بخوانیم( من قصد کردم تا آنها بر حسب زمان تاریخی و نوشتار نامه در اینجا درج کنم. تقریبا از اولین نامه تا آخرین پولس رسول):

غلاطیان ۱: ۱- ۳ : « پولس رسول نه از جانب انسان و نه بوسیله انسان بلکه به عیسی مسیح و خدای پدر که او را از مردگان برخیزانید. و همه برادرانی که با من میباشند به کلیساهای غلاطیه. فیض و سلامتی از جانب خدای پدر و خداوند ما عیسای مسیح با شما باد.»

اول تسالونیکی ۱ : ۱ « پولس و سلوانس و تیموتایوس به کلیسای تسالونیکیان که در خدای پدر و عیسی مسیح خداوند میباشند فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند با شما باد.»

دوم تسالونیکی ۱ : ۱- ۲ « پولس و سلوانس و تیموتایوس به کلیسای تسالونیکیان که در خدای پدر ما و عیسی مسیح خداوند میباشند. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسای مسیح خداوند بر شما باد.»

اول قرنتیان ۱ : ۱- ۳ « پولس به اراده خدا رسول خوانده شده عیسی مسیح و سوستانیس برادر به کلیسای خدا که در قرنتس است از مقدسین در مسیح عیسی که برای تقدس خوانده شده اند با همه کسانی که در هر جا نام خداوند ما عیسی مسیح را میخوانند که خداوند ما و خداوند ایشان است. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسای مسیح خداوند بر شما باد.»

دوم قرنتیان ۱: ۱- ۲  : «پولس به اراده خدا رسول عیسی مسیح و تیموتایوس برادر به کلیسای خدا که در قرنتس میباشد با همه مقدسینی که در تمام اخاییه هستند. فیض و سلامتی از پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند به شما باد.»

رومیان ۱ : ۱- ۷ : « پولس غلام عیسی مسیح و رسول خوانده شده و جدا نموده شده برای انجیل خدا. که سابقا وعده آن را داده بود بوساطت انبیای خود در کتب مقدسه در باره پسر خود که به حسب جسم از نسل داود متولد شد و به حسب روح قدوسیت پسر  خدا به قوت معروف گردید از قیامت مردگان یعنی خداوند ما عیسی مسیح که به او فیض و رسالت را یافتیم برای اطاعت ایمان در جمیع امتها بخاطر اسم او که در میان ایشان شما نیز خوانده شده عیسی مسیح هستید به همه که در روم محبوب خدا و خوانده شده و مقدسید فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

فیلیپیان ۱ : ۱- ۲ : « پولس و تیموتایوس غلامان عیسی مسیح به همه مقدسین در مسیح عیسی که در فیلیپی میباشند با اسقفان و شماسان. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

کولسیان ۱ : ۱- ۲ « پولس به اراده خدا رسول عیسی مسیح و تیموتایوس برادر به مقدسان کولسی و برادران امین در مسیح فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

فلیمون ۱ : ۱- ۳ « پولس اسیر مسیح عیسی و تیموتایوس برادر به فلیمون عزیز و همکار ما و به اپفیه محبوبه و ارخپس هم سپاه ما و به کلیسایی که در خانه ات میباشد. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند با شما باد.»

افسسیان ۱ : ۱- ۲ « پولس به اراده خدا رسول عیسی به مقدسینی که در افسس میباشند و ایمانداران در مسیح عیسی. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

اول تیموتایوس ۱ : ۱- ۲ « پولس رسول عیسی مسیح به حکم نجات دهنده ما خدا و عیسی مسیح خداوند که امید ما است. به فرزند حقیقی خود در ایمان تیموتایوس فیض و رحم و سلامتی از جانب خدای پدر و خداوند ما مسیح عیسی بر تو باد

تیطس ۱ : ۱- ۴ « پولس غلام خدا و رسول عیسی مسیح بر حسب ایمان برگزیدگان خدا و معرفت آن راستی که در دینداری است به امید حیات جاودانی که خدایی که دروغ نمیتواند گفت از زمانهای ازلی وعده آن را داد. اما در زمان معین کلام خود را ظاهر کرد به موعظه ایی که بر حسب حکم نجات دهنده ما خدا به من سپرده شد. تیطس را که فرزند حقیقی من بر حسب ایمان عام است فیض و رحمت و سلامتی از جانب خدای پدر و نجات دهنده ما عیسی مسیح خداوند باد

دوم تیموتایوس ۱ : ۱- ۲ « پولس به اراده خدا و رسول مسیح عیسی بر حسب وعده حیاتی که در مسیح عیسی است. فرزند حبیب خود تیموتایوس را فیض و رحمت و سلامتی از جانب خدای پدر و خداوند ما عیسی مسیح باد.»

یک جمعبندی

در تمامی این ۱۳ نامه پولس رسول میتوانیم چند نکته حایز اهمیت را بدون هیچ تعبیر و تفسیر بیش از حد مشاهده کنیم:

۱-پولس خود را رسول عیسی مسیح  میداند.

۲-پولس خود را غلام عیسای مسیح میداند.

۳-پولس رسالت خود را اراده خدا میداند.

۴-پولس با حکمت الهی روح القدس، اراده را از خدای پدر میداند و رسالت خود را از جانب خدای پسر.

۵-بدون استثناء دو عبارت فیض و سلامتی در تمام نامه های او تکرار شده است.

۶- و سپس فیض و رحمت و سلامتی در سه نامه او به دو شاگرد  خود که آنها را فرزند خود میخواند( تیموتایوس و تیطس) تکرار شده است.

۷-پولس رسول در تمام نامه ها خدا را پدر و عیسای مسیح را خداوند خطاب کرده است.

۸-پولس رسول این فیض و سلامتی را همواره از جانب خدای پدر و عیسای مسیح خداوند میداند.

اگر کمی فقط به همین ۷ نکته در آغاز نامه های پولس رسول که در یک فاصله زمانی بیست ساله نوشته شده اند( بین سالهای ۴۸ بعد از میلاد تا ۶۷ بعد از میلاد ،) میتوانیم به جامع در خصوص اطمینان و پایداری ایمان او به عیسای مسیح سخن بگوییم. و ما این را قصد داریم فقط در یک نامه او یعنی نامه افسسیان با هم مطالعه کنیم. عمری باشد تا در اینده نامه های دیگر را نیز بررسی و تفسیر کنیم.

نامه افسسیان اینگونه آغاز شده است: « «پولس به اراده خدا رسول عیسی به مقدسینی که در افسس میباشند و ایمانداران در مسیح عیسی. فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

تفسیر افسسیان ۱ : ۱- ۲

« پولس » این پولس کیست؟ او تقریبا در حوالی ۱۰ بعد از میلاد در یک خانواده که پیرو فرقه فریسیان بودند متولد شد( اعمال ۲۳ : ۶ ) از حیث قبایل اسراییل، یک بنیامینی بود( فیلپییان ۳ : ۵ ) اهل شهر طرسوس در سلوکیه( اعمال ۹: ۱۱ و ۲۱: ۳۹ و ۲۲: ۳ ). والدینش نام او را شایول انتخاب کرده بودند به احتمال زیاد اسم شایول اولین پادشاه اسراییل که او نیز یک بنیامینی بود را بر او گذارده بودند( اول سموییل ۱۱: ۱۵ و اعمال ۱۳: ۲۱ ) اما در نامه اعمال ۱۳ : ۹ میخوانیم که نام او را همچنین پولس که یک نام رومی بود معرفی میکند. در کل نوشتجات عهد جدید خارج از اناجیل، ما بیش از ۳۰ بار نام سولس و بیش از ۲۰۰ بار نام پولس را میخوانیم. تمام ۳۰ نام سولس در نوشته اعمال رسولان به چشم میخورد. او که در یک خانواده فریسی بدنیا آمده بود بخوبی از شریعت موسی و نوشتجات انبیاء و عهد عتیق با خبر بود از اینرو میتوانیم حدس بزنیم که زبان عبرانی و آرامی را به خوبی میدانست، البته در زبان یونانی که زبان رسمی خصوصا شهر طرسوس بود بزرگ شده بود. ( اعمال ۲۱: ۴۰ و ۲۲: ۲- ۳ و غلاطیان ۱: ۱۴ و فیلیپیان ۳ : ۵- ۶ و اعمال ۲۱ : ۳۷ ) پولس در جایی خود را تبعه روم نه از راه خرید اتباع روم شدن بلکه متولد شدن در آن معرفی میکند( اعمال ۱۶: ۳۷ و ۲۲: ۲۵- ۲۹ و ۲۳: ۲۷ ) اینکه والدین نزدیک یا دور یک تبعه روم بوده باشند و پولس در یک خانواده که قبلا تبعه روم بودند بدنیا آمده باشد. به احتمال زیاد پیشه چادر دوزی را میدانست و کار با چرم را که به این شیوه درآمد مالی خود را تهیه مینمود و همچنین هزینه خدمات مسیحی خود را از این راه پرداخت میکرد. میخوانیم وقتی سربازان پولس رسول را به روم آوردند او به مدت دو سال در خانه ایی ساکن شد که خود او به مدت دو سال هزینه اجاره آن را پرداخت میکرد. (اعمال ۲۸: ۳۰ و  همچنین اعمال ۱۸ : ۳ و ۲۰: ۳۴ و دوم قرنتیان ۱۱: ۹ و اول تسالونیکی ۲: ۹ و دوم تسالونیکی ۳: ۸ )

« پولس به اراده خدا رسول عیسی مسیح» دو چیز بلافاصله در این عبارت به چشم میخورد. اول، به اراده خدا دوم رسول عیسی مسیح. در واقع پولس میگوید او رسول یا فرستاده شده عیسای مسیح به اراده خداست. قبل از اینکه به جزییات این جمله بپردازیم اجازه بدهید ابتدا در باره عبارت رسول کمی تحقیق کنیم. عبارت رسول یا به زبان یونانی « اپاستالوس » یا « کسی را فرستادن» معنی شده است. نکته مهمی در این اسم نهفته است. عبارت رسول یا فرستاده شده بارها در نوشتجات عهد جدید قید شده است. برنابا بعنوان یک رسول یا فرستاده شده معرفی شده است( اعمال ۱۴ : ۴ و ۱۴ و همچنین رومیان ۱۶ : ۷ و اول تسالونیکی ۲: ۶ و همچنین در رساله عبرانیان خود عیسای مسیح بعنوان « رسول و رییس کهنه اعتراف ما» معرفی گشته است.  به یک کشتی باربری میگفتند که آماده شده است تا بندر را به قصد خاصی ترک کند. در حقیقت لقب رسول به کسانی در قرن اول خطاب میشد که خود شخص عیسای مسیح آن افراد را به نام انتخاب کرده و فرستاده بود. یعنی آن دوازده شاگرد خود. ( لوقا ۶ : ۱۳ و مرقس ۳: ۱۴ ) و به احتمال زیاد از ریشه عبری خود که «سالیاح » یعنی کسی که از جانب کس دیگری فرستاده شده گرفته شده است.

اگر عبارت رسول به کسانی گفته میشد که خود عیسای مسیح آنها را انتخاب کرده و فرستاده بود تا مژده پادشاهی آسمانی را در سراسر دنیای آن روز پخش کنند، پس پولس چگونه خود را رسول معرفی میکند؟ او بارها و بارها خود را اینگونه معرفی میکند که عیسای مسیح او را فرستاده است تا خبر انجیل نجات را به بیگانگان و پادشاهان و فرماندهان بیگانه برساند.(  رومیان ۱ : ۵ و ۱۱: ۱۳ و اعمال ۹ : ۱۵ و ۲۲: ۱۵ و ۲۶ : ۱۷ – ۱۸ و رومیان ۱ : ۱ و ۵ و اول قرنتیان ۱۵ : ۷ – ۹ ).

شما در آغاز تمام نامه های نوشته شده مشاهده کردید که چگونه پولس خود را مکررا رسول عیسای مسیح خطاب کرده است. تمام اینها از اعمال باب ۹ آغاز شد و مکاشفه و روبرو شدن سولس طرسوسی با عیسای قیام کرده از مرگ. قبل از این واقع به نوشته لوقا میخوانیم که سولس طرسوسی از مقیدان به شریعت یهود بود که به شدت به دنبال نابود کردن این « طریقت » یا « راه» جدید، لقبی که به پیروان مسیح داده بودند، عزم جزم کرده بود. او در زمان سنگسار کردن اولین شهید کلیسا یعنی استیفان، به احتمال زیاد حتی در زمان دادگاهی کردن استیفان و زمانی که استیفان شهادت خود را میداد( اعمال باب ۷ )، او که جوانی بیش نبود، حضور داشت و در آخر لباس آنانی که استیفان را سنگسار میکردند را او نزد خود نگه داشته بود.( برای اینکه با کشتن استیفان لباسهای آنها آلوده به مرگ و کشتن جسدی نشود!)

باب ۸ اعمال رسولان اینطور آغاز میشود که : « و سولس در قتل او راضی میبود و در آنوقت جفای شدید بر کلیسای اورشلیم عارض گردید.» سپس در باب ۹ میخوانیم که سولس در پی آزار و شکنجه ایمانداران مسیحی تا آن حد پیش میرود که نزد رهبران اورشلیم رفته و از آنها درخواست میکند تا حکمی به او بدهند تا به سوریه رفته و پیروان مسیح را از آنجا برای محاکمه به اورشلیم بیاورد. در این سفر است که ناگهان عیسای قیام کرده بر او با عظمت پرشکوه بر او ظاهر میشود. این شکوه عیسای قیام کرده که به

نوری عظیم ترسیم گشته چنان پرقدرت بوده که سولس را تا سه روز نابینا میسازد. درست در این زمان و به دلیل این رویداد، سولس جوان، در ترس و رعب عظیم که او را واداشته بود در پایان این سه روز که روزه گرفته و چیزی نخورده و نیاشامده بود، با ایماندار مسیحی ملاقات میشود بنام حنانیا. اما قبل از این ملاقات، این عیسای قیام کرده بود که ابتدا با حنانیا ملاقات کرده و در خصوص سولس طرسوسی با او گفتگو میکند و از او میخواهد که نزد او رفته و او را بینا سازد. در پاسخ به اعتراض حنانیا در این خصوص، از آنجایی که سولس در این زمان شهره آزار و شکنجه و کشتن ایمانداران مسیحی گشته بود، خود عیسای مسیح به حنانیا چنین میفرماید( که بن و اساس عبارت رسول عیسای مسیح در این سخنان نهفته است) « برو زیرا که او ظرف برگزیده من است تا نام مرا پیش امتها و سلاطین و بنی اسراییل برد. زیرا که من او را نشان خواهم داد که چه قدر زحمتها برای نام من باید بکشد.» ( اعمال ۹ : ۱۵ – ۱۶ )

این فرمایش خداوند به ما چنین میفهماند که این خود عیسای مسیح بود که سولس طرسوسی را برای پیشبرد ملکوت آسمانی خود در سرزمینهای آن روز در میان اقوام گوناگون برمیگزید. پس نتیجتا هر چند پولس از جمله دوازده شاگرد برگزیده نبود تا از ابتدا آن لقب رسول مسیح به او داده شود اما در این زمان به این لقب مفتخر گشته از جانب خود عیسای مسیح. خود او اینگونه از این مقام خود دفاع میکند: « آیا رسول نیستم؟ ایا آزاد نیستم؟ ایا عیسی مسیح خداوند ما را ندیدم؟ ایا شما عمل من در خداوند نیستید؟ هر گاه دیگران را رسول نباشم البته شما را هستم زیرا که مهر رسالت من در خداوند شما هستید.» ( اول قرنتیان ۹ : ۱- ۲ ) در همین نامه خود چنین ادامه میدهد که: «زیرا من کهترین رسولان هستم و لایق نیستم که به رسول خوانده شوم چونکه بر کلیسای خدا جفا میرسانیدم. لیکن به فیض خدا آنچه هستم هستم و فیض او که بر من بود باطل نگشت بلکه بیش از همه ایشان مشقت کشیدم اما نه من بلکه فیض خدا که با من بود.» ( اول قرنتیان ۱۵ : ۹- ۱۰ )

« به مقدسینی که در افسس میباشند و ایمانداران در مسیح عیسی.»

عبارت مقدسین یا تقدیس شده گان، جدا شده گان، مجزا شده گان برای خدمت به خدا. یک اصطلاحی تازه در ایمان مسیحی نبود. زبان یونانی آن « هاگیوس » در بین رومیان متداول بود و به راهبینی میگفتند که خود را وقف پرستش و ستایش و مراسم آن در بتخانه ها و معبدها میکردند. اما وقتی باور و ایمان مسیحی در بین ملت و سرزمین روم پیش روی کرد، بسیاری از این نام ها و اصطلاحات و حتی مراسم و روزها و جشن ها تماما ( نه یک دفعه و نه یک روزه) به مرور زمان یک نما و صورت مسیحی و یک باور مسیحی و الهیات مسیحی به خود گرفت.

بر طبق حقیقت کتابمقدس و تعالیم خود عیسای مسیح، تمام آنهایی که به عیسای مسیح ایمان آورده و روح القدس خدا را دریافت میکنند تا در آنها ساکن گردد، بواسطه خون مسیح و کار روح القدس خدا، مقدس هستند. این تقدس مال ما نیست، مال عیسای مسیح است که از آن ما میگردد و ما بواسطه عیسای مسیح مقدسین خوانده میشویم.

پولس رسول در نامه اول قرنتیان میگوید: « لکن از او شما هستید در عیسی مسیح که از جانب خدا برای شما حکمت شده است و عدالت و قدوسیت و فدا.» ( ۱: ۳۰ ) ما، همه ایمانداران در تقدس مسیح رشد میکنند در تقدس مسیح زندگی میکنند و در تقدس مسیح دایما از خواهش جسم میگریزند. در ضمن کسی در این دنیا به مقام مقدس بودن نمیرسد که ( مانند کلیساهای کاتولیک) کلیسا بخواهد او را منبع برکت و کسی بداند که چون شما به او دعا کنید، دعای شما پاسخ داده میشود. ما همه انسانیم و همه ما گناهکار بدنیا آمده ایم. ما به عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده خود ایمان میاوریم و روح القدس خدا را دریافت میکنیم. از این زمان تا زمان مرگ، ما خوانده شده ایم، فرمان داده شده ایم که در تقدس و پاکی جسم و جان و روح بسر ببریم. و در پی این باشیم در هر سه بخش در پی تقدس و پاکی و بی عیبی باشیم.( اول تسالونیکی ۵ : ۲۳ )

این حقیقت از ایماندارانی که پولس رسول در نامه خود بنام « مقدسینی که در افسس میباشند،» مستثنی نیست. آنها نیز مانند من و شما بودند، آنها به همان اندازه مقدس بودند که امروز شما هستید. چرا؟ زیرا آنها به همان خداوندی ایمان داشتند که امروز من و شما داریم. و خود عیسای مسیح و تنها او همچنان که عامل و باعث و دلیل این تقدس و مقدس شدن آنها بوده است همچنین برای ما نیز هست. زیرا پولس در همین آیه این تقدس ایمانداران شهر افسس را به ایمان آنها در عیسای مسیح وصل و ارتباط داده است. ما خارج از ایمان به عیسای مسیح بعنوان خداوند و نجات دهنده نمیتوانیم مقدس باشیم. سپس ادامه میدهد که:

« فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.»

ما در اینجا دو عبارت را داریم که دایما در تمام نامه های پولس رسول تکرار شده است: فیض و سلامتی. اما منبع هر دوی آنها کیست و چیست؟ « از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند». ما در خصوص فیض و معنا و مفهوم آن به کرات در این تفسیر سخن خواهیم گفت، این هدیه رایگان خدا که تماما به خود خدا ربط داشت که بدهد و نه به ما و ما هیچ کاری و هیچ مقام و هیچ شخصیتی مجزا نمیتوانستیم داشته باشیم که از دریافت آن محروم گردیم! مال همه است و برای همه است و فقط از جانب خداست.

اما سلامتی، یا به زبان عبری « شالوم» یک نظم و یک هماهنگی و یک آرامش فقط در ساعت یک بعد از ظهر من و شما نیست! یا بعد از یک چایی داغ در زمستان سرد! یا در آغوش گرم محبوب! این یک نظم و آرامش و هماهنگی تمام عیار و ماندگار و پایدار است. این همانی است که در ابتدای آفرینش در خلقت خدا تماما وجود داشت اما بدلیل گناه مختل شد، مسخ شد، فنا شد و از بین رفت. این شالوم یا « سلامتی» فقط زمانی میسر است که از جانب کسی باشد که فقط فرستنده سلامتی و دهنده سلامتی نباشد بلکه خود سلامتی باشد. خود صلح باشد. یعنی فقط و فقط یهوه خدای زنده پدر خداوند ما عیسای مسیح. این سلامتی و صلح و آرامش ابتدا با خدا و از خدا و در خدا آغاز میگردد. من و شما ابتدا با خدا این صلح و این ارامش را در مسیح عیسی و در ایمان ما به او بار دیگر بدست میاوریم، آنگاه این صلح و ارامش و سلامتی از ما به اطراف و از ما در ما دایما جاری میگردد و دایما سرازیر میگردد. این آن سلامتی است که پولس رسول در اینجا و در تمام نامه های خود آن را برای ایمانداران مسیحی میطلبد.

درباره ح. گ.

اهل سمنانم. در یک خانواده چوپان بدنیا آمدم. دوران کودکی و خردسالی من جایی بود بین ییلاق و قشلاق بین فیروزکوه و سمنان. هنوز صدای پای اسبها و یابوهایمان که از روی شن های رودخانه های اطراف فیروزکوه رد میشدیم و من و برادر کوچکترم در خورجین های آنها گذاشته شده بودیم را در گوشهای خودم دارم. آواز عقابها بر فراز صخره ها و صدای رودخانه که گویی تمام دره ایی که از آن رد میشدیم را پر کرده بود و ما انگاری از دل آبها میگذشتیم. آه کوههای سر به فلک کشیده! چشمه های خنک و همیشه پربار! تا اینکه به سمنان برای تحصیل آمدیم. سال ۱۳۵۷ که شاه رفت من سیزده سالم بود. یاد مادرم بخیر به ما که کله پرشوری داشتیم بخصوص به برادرم که بعدا فهمیدیم او یک کمونیست است میگفت: شما حالیتون نیست دارید چکار میکنید. او سواد خواندن یا نوشتن هم نداشت! برادرم دستم را گرفت و مرا عضو کانون دانش آموزان ایران، شاخه دانش آموزی حزب توده ایران کرد. مجله آذرخش را کانون ما چاپ میکرد و من آن را در مدرسه راهنمایی دکتر مصدق پخش میکردم. رویا و آرزوهای خوبی داشتیم. برای اتحاد کارگری و نابودی امپریالیست جهانی تلاش میکردیم. نوک کفش من سوراخ بود که پوسترهای آیت الله خمینی را که حزب آن را چاپ کرده بود و فواید الله اکبر و مبارزه متحد را بر علیه آمریکا و غرب را روی آن شعار میداد روی در و دیوار سمنان با سریشم شبهای تابستان میچسبانیدیم. از کمیته محل کتک خوردیم و نقل مجلس فامیل و همسایه ها بودیم که ما را بی خدا و کافر میدانستند. از همان نوجوانی خواندن ومطالعه بخشی از زندگی من شد. از ماهی سیاه کوچولو شروع کردم تا تاریخ قدیم ویل دورانت. من دوستار ادبیات بودم. داستان را دوست داشتم پس گرایش به داستان سرایی و نوشتن کردم. من مقدار زیادی از ادبیات روس را که به فارسی ترجمه شده بود را تا سن نوزده سالگی خواندم. همچنین ادبیات آمریکای جنوبی و اروپا را که به زبان فارسی ترجمه شده بود را در طول سالهای نوجوانی و جوانی ام خواندم. با ادبیات ایران خارج از شاعرانی چون حافظ و سعدی و غیره با نویسندگانی معاصری مثل هدایت، گلشیری، جلال آل احمد، چوبک، دولت آبادی، ساعدی و شاملو و نیما و مشیری و هوشنگ ابتهاج و احسان طبری اشنایی دارم. من شدیدا دوستدار موسیقی کلاسیک بودم و تمام قلب و جان و روح مرا تسخیر میکرد. از شوستاکوویچ گرفته تا باخ و موتزارت و بتهون و چایکوفسکی. در این ادبیات روس بود که به مرور زمان به شخصیتهای آن دقیق شدم و عمیقا فاصله ایی غریب از حیث دیدگاه زندگی، جهان بینی کلی و امور درون زندگی مشاهده کردم و از خودم میپرسیدم: چرا؟ چرا نوشته های ما گویی یک تکرار و چرخیدن به دور خود در حول محور یک نیاز، یک فکر، یک خواسته و یک ارمان است. و بنظر میرسد که هیچکس آن را هنوز پیدا نکرده است. هنوز در یک تلاطم و بیقراری تمام ملتی دور میزند؟ پس این صلح کجاست؟ این ارامش؟ چرا میتوانم ژرفنای عظیمی را یک نورد و پیمایش کوهی عظیم و درنوردیدن آن با پیروزی و شکست و خنده و اشک را با هم در موسیقی کلاسیک، باخ و موتزات و بتهون و چایکوفسکی ببینم اما در سه تار محمد رضا لطفی دردی عمیق، بغضی فروخورده و هق هق دل رنجور را فقط ببینیم که در امید صبح است اما صبح گویی هرگز از دل شب بالا نمیزند؟ و وقتی با آثار تارکوفسکی آشنا شدم و بر صبر آهنین او برای نشان دادن عمق درد و رنج درون انسان تعمق کردم، در حرکت آرام و کشنده دوربینهای او بر روی رنگهای خاکستری و چهره های کوبیده شده انسانها، برای من سوالی کشنده را برانگیخت: پس آن صلح جاودان کجاست؟ یادم میاید به خوبی بیادم میاید که حتی در همین روزهای اوج فرهنگی و فعالیتهای سیاسی و هنری من، عمق خودم را سیاه میدیدم. کسی آن را نمیدانست اما خودم میدانستم. درونم پر از شرارت بود. افکارم ناپاک بود. و میل به طغیان و زشتی در عمق وجودم بود. نمیدانستم اسمش چیست اما میدانستم آن را به رغم تمامی محجوبیت من، خوبی من در محل و در بین در و همسایه ها، درونم فاسد بود و میل به انجام شرارت داشتم. در جلسه یادبود یکی از پسران دوست حزبی ما بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بود، اه، امان از ان جنگ! تمام هستی و روح و روان ما را برای همیشه نابود کرد. ما را با خودش ویران کرد و به گور برد! در ان جلسه بود که با قرایت اشعار لنگستون هیوز( سیاه همچون اعماق آفریقای خودم) توسط احمد شاملو آشنا شدم و تمام زندگی من با شعر : عیسای مسیح هیوز برای همیشه عوض شد. آن هم هیوزی که کمونیست بود! روی جاده مرگت به تو برخوردم بی آنکه بدانم که تو از آن میگذری/ هیاهوی جماعت که به گوش آمد/ خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد/ انبوه بی و سر و پاها چنان غریو میکشید/ اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی خفه و بیمار میمانست/ ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد/ اما ماندم و پا بر نکشیدم/ حلقه ایی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی/ گذشتی و بر دوش خود بردی همه محنت مرا./ من با تمام وجود چنین کسی را میطلبیدم، چنین قدرتی، چنین رابطه ایی، که تمام محنت مرا با خودش ببرد، برای همیشه و به من ارامش بدهد. و این آغاز جستجوی من در سن هیجده سالگی در باره عیسای مسیح بود. باید به سربازی میرفتم. حزب منحل شده بود. همه یا به زندان افتادن بودند یا توبه کرده بودند یا فرار کرده بودند. برادرم فرار کرده بود. یک روز همه ما را بوسید و رفت که رفت. و ابروی ما در محل رفته بود. دختری را دوست داشتم که حتی یک دقیقه با او قدم نزده بودم. او را در کانون دیده بودم. درست موقعی که من به سربازی رفتم و در دوران آموزشی بودم یک نامه برایم نوشت که او کس دیگری را دوست دارد و رابطه ما تمام شده است. دخترک خاین! بعدها فهمیدم از یک پسر پولدار بالای شهر تهران که خانه اش در جردن بودن خوشش آمده بود. این خیانت بود. این بی رحمی بود. و من هم که دیگر امیدی به فردای با او را نداشتم پس از تمام شدن دوره اموزشی در پادگان لویزان، روزی که به میدان راه آهن ما را بردند که به جبهه بفرستند در همان میدان فرار کردم. برای خانواده من این اوج بدبختی و بی آبرویی بود. برادر بزرگم از ایران فرار کرده و من هم از سربازی. شش ما فراری بودم. زیرا پل خوابیدم. گرسنگی کشیدم. و بالاخره یک شب دستگیر شدم. اول بردنم به زندان نارمک بعد به بهارستان و از آنجا به اوین. دو هفته در اوین بودم. از اوین مرا به زندان ارتش در میدان پاستور بردند. در زندان نماز خواندم. روزه گرفتم. گریه کردم. تا این الله شاید همان قدرت و رابطه ایی باشد که بیاید و همه محنت مرا باخودش ببرد و اینده ایی روشن به من بدهد. در تاریکترین و مخوفترین روزهای زندگی ام الله هیچ پاسخی برای من نداشت. از زندان به همراه دو تا دژبان با دستنبدی های سرد و نقره ایی که روی دستهایم بود از میان ماشینهای وحشی و دود کشنده دور میدان بهارستان با شرم و بی آبرویی که بر من هوار شده بود و در عین حال در پوچی مطلق که بر جانم سنگینی میکرد، مرا مستقیم به جبهه های جنگ بردند. در گیلانغرب. از گیلانغرب تا دهلران و فکه و دارخوین و دزفول در میان تپه ها و دره ها و سوراخها سالهای اضطراب و مرگ سپری شد. در چهار عملیات جنگی قرار گرفتم و دو بار به فاصله اندکی از مرگ رهایی پیدا کردم. منشی گروهان بودم. باید برای کشته ها و زخمی ها گزارش مینوشتم. و در این روزهای عمرم بود که الله برای من تماما مرد! بی رحمی و سقاوت جنگ، فساد بین سربازها و اینکه شاید همین امشب سرت را ببرند و روی سینه ات بگذارند، و از همه مهمتر، عدم بخشش و تنفر بین شیعه وسنی مرا عذاب میداد. و اینکه همین ارتش و قدرت و تنفر بر تمام یک مملکت حکومت میکند اما باز خودش را دین صلح و آرامش و سعادت میداند . تبلیغ میکند که تنها پاسخ برای بشریت است. هست؟ بود؟ پس کجا بود؟ جنگ تمام معنای زندگی را از من گرفت. هر وقت به مرخضی میامدم و میخواستم برگردم به جبهه امید اینکه زنده برگردم نداشتم و گمان میکردم بلاخره یکروز یک طبق هم برای من در سر محل لتیبار میگذارند( شاید!) دو سال و شش ماه در جنگ بودم. از جنگ زخمی در جان و روح و روان برگشتم. به سیگار و عرق و مواد مخدر روی آوردم. و اما در ته دلم عیسای مسیح لنگستون هیوز هنوز زنده بود. از سمنان خسته شدم بودم. همه کوچه و پس کوچه هایش برای من پر بود از خاطره و همه آن خاطرات درد غریبی را بر روانم میاورد و من آن را نمیخواستم. به تهران رفتم. با عباس از بچه های قدیمی حزب یک جایی گرفتیم در اوین درکه. استخدام یک شرکت خاکشناسی شدم که حوالی ونک بود. کار بود و خوردن عرق و تریاک. تاثیر جنگ و زخمهای آن را فریاد نمیزدم بلکه بدون اینکه از آن حرف بزنم در جان و روحم مانند صلیبی سنگین میکشیدم همان صلیبی که هیوز در شعر خود سخن میگفت. در میان مردمی زندگی میکردم که شادمانی و روح زندگی در آنها مرده بود و سیاهی بود که قامت کوچه و خیابان را پر کرده بود. فیلم های تارکوفسکی به من آرامش میداد و سوالی عجیب در من آغاز کرده بود که کجاست آن صلح پایدار و کیست آنکس که میتواند از پس این همه درد و رنج و مرگ و نابودی برآید؟ هامون را که دیدم کاری از مهرجویی، تمام فرهنگ و سنت ممکلت خودم را در هامون گمشده فلسفه و عشق و زندگی و حیات ازلی پیدا کردم. من هامون بودم که زیر بار سنگین گذشته، لعنت دیروز پدرانم و شرارتهایی که آنها بار آورده بودند و پوچی و تهی بودن زندگی حاضر که خالی از محبت پاک و بی ریا بود نفس میکشیدند. این فلیم را بیش از بیست بار نگاه کردم و تقریبا تمام نوشته های آن را حفظ شدم. یک روز از عباس پرسیدم در باره عیسای مسیح چه میداند. کتاب آخرین وسوسه مسیح را به قلم نیکوس کازنتزاکیس به من داد. این کتاب را تمام کردم. کتاب زوربای یونانی او را خواندم. این را تمام کردم، کتاب قدیس فرانسیس بعد آزادی یا مرگ بعد گزارش به خاک یونان. در کتاب گزارش به خاک یونان بود که من با ایات کتابمقدس در پاورقی ها اشنا شدم. البته در کتب دیگر او هم چند تایی پیدا کردم. از انجیل به قل متی، یا یوحنا. و برای من عجیب بودند. زیبا اما عجیب. من نه مسیح را در خواب دیدم و نه رویا دیدم. من با مسیح بر روی جاده مرگش ملاقات کردم و اینکه چرا باید یک جوان بر بالای صلیب برای دیگران بمیرد. این سوال مرکز جستجوی من در خصوص مسیح بود. و شاید دلیلش این بود که برای من زندگی یک جاده ایست که رو به مرگ است. همه خواهند مرد. اما چرا باید یکنفر برای دیگران بمیرد؟ لطفا در نظر داشته باشید که در تمام این سالها من حتی یکبار قادر به خواندن کتابمقدس نبودم. یعنی نمیتوانستم آن را پیدا کنم. و مسلما آن زمانها سیستم اینترنتی و فوج دسترسی به چنین منابعی بسیار نادر و ناچیز بود و من به آن اصلا دسترسی نداشتم. اما جالب اینجاست که در دنیای تاریک افکارم این بارقه های نور کلام خدا و آیات جسته و گریخته کتابهای کازنتزاکیس که در پاورقی آنها را پیدا کرده و میخواندم منبع خوراک روحانی من از الیهات مسیحی بود. به من بارقه ایی را میداد که به آن فکر کنم و افکارم را در حول آن گسترش بدهم. ازدواج کردم که خودش داستانی دیگر است. و ازدواج من تماما در حول و حوش زندگی مسیح و رابطه او با انسانهای اطراف او شکل گرفت. در محبت ساده و بیر یای او به مردمی که از حیث میزان اجتماعی و فرهنگی طرد شده بودند. من خودم را بیگناه نمیدانستم از اینرو درک کردن دردها و شرارتهای دیگران برای من سخت نبود. شرارت را در تار و پود خودم میدیدم. نمیدانستم توبه کردن و ایمان آوردن چیست اما میدانستم که تمام وجود من تاریک است. و من به وضوح این تاریکی را بر تمام ایران میدیدم. بر تمام مردم ما. همان مردمی که روزی برای آنها من مبارزه میکردم و میخواستم جامعه ایی پر از صلح و سعادت را داشته باشند. تازه فهمیده بودم که محال بود! زیرا جنگ و شرارت و فساد جامعه از من آغاز میشود. از رابطه های کشنده و بدون رحم و ترحم. بدون بخشش و بدون گذشت. و من باور داشتم که در میان گناهکاران و شریران زندگی میکنم زیرا خودم یکی از آنها بودم. داستانم را کوتاه کنم. سالها بعد که به آمریکا آمدم و انجیل را به زبان فارسی برای اولین بار خواندم. تنها و تنها تمرکز من به تعالیم مسیح بود. به سخنانش. به زندگی اش. به رفتارش. به آنچه بر روی زمین کرد. در برابر این عظمت او، اویی که در پی شناخت او بودم و سالها در پی اش میگشتم. تازه فهمیدم این بوده است که در پی من میگشته است. او به روی زمین آمده بود، خدا جسم گرفته بود به روی زمین آمده بود و در پی انسان شرور و گناهکاری چون من میگشته است. من گمشده! من له شده در شرارت گناهانم! من خیانت شده مذهب و گمراه شده و فریب خورده سیاست و افکار انسانی انسان. آه او چه زیبا بود! آه او چه شیرین بود! سرخ بود مثل انارهای درشت و خوشمزه باغهای سمنان! مثل گل زیبا و خوشبوی نرگس! تنها یک چیز میدانستم و به یک یقین کامل رسیده بودم که من گناهکارم و او قدوس است. من باید به شرارت و گناهانم نزد او قلبا اعتراف کنم تا مرا ببخشد و چنین کردم. و او بر تشنگی و گرسنگی جانم ریخته شد و مرا از مرگ و فنای ازلی یکبار برای همیشه نجات داد. من تمام او را در این مدت سه سالی که بر روی زمین بود و برای ما در انجیل نوشته شده بود را مثل آب خنک چشمه های فیروزکوه در کویر داغ دلم. در افکار پوسیده و خیانت شده ام. در ذات کثیف و گناه کارم. در شب مخوف فردایی که میامد و من برای آن اماده نبودم، نوشیدم. نوشیدم. نوشیدم. و او فکر و جان و روح مرا با فیض و محبت و حقیقت خودش یکبار برای همیشه مهر و موم کرد. برای من از رازی سخن گفت که تمام نسل ایرانی من در پی گشایش آن راز بودند. آن نوشداروی سهراب. آن شراب. آن سیمرغ. آن خرقه. آن فراق. آن حجاب. آن مستانگی. آن فرزانگی. آن ناقوس. آن پریا. آن انار. همه این عزیزان در پی یافتن یک راز بودند. و من آن راز عظیم را در خود عیسای مسیح دیدم. میدانی دوست عزیزم! گوش کن! خود او آن راز عظیم بود و هست و خواهد بود و خواهد ماند. و من امروز خادم این راز عظیم برای شما هستم.

مقاله مرتبط

درّه رویا، بخش دوم دعای پیورتن های مسیحی

پدر، پسر ، روح القدس تثلیث سه در یک، یک در سه، خدای نجات من ...